گلها
2.28K subscribers
105K photos
25K videos
2.55K files
3.76K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آوای هزاردستان
عشق را جز عشق  لایق هست نیست!

غیر او معشوق و عاشق هست نیست !

عقل  اگر گوید  که غیر عشق  هست

نزد ما  این قول صادق هست نیست…

#شاه_نعمت_الله_ولی
زِ عشقت عالمی پر شور و غوغاست

چه دانم تا درین غوغا کجایی؟

فتاد اندر سرم سودای عشقت

شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟

#عراقی
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان
از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان

می‌تپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون
ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان

از فراق خویش همچون دشمنانم می‌کشد
زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان

دیده‌اید آخر که چون بودم عزیز درگهش؟
بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان

غصه‌های نامرادی می‌کشم از دست او
زهره نه کآهی برآرم، الغیاث ای دوستان

یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من
هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان

هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او
روزگاری می‌گذارم، الغیاث ای دوستان

قصه‌ها دارم ز جور او میان جان نهان
با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان

جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من
غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان

باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده
کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان

یار من باشید، کز ننگ #عراقی وا رهم
کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است؟
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق، آبگینه بر سنگ است

دگر به خُفیه نمی‌بایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است

چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است

به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است

به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام؟
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است

بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است

ملامت از دل #سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود؟ که خودرنگ است
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را

نادیدنی است صورت بی معنی جهان
روشن مساز آینه تار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را

چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق
خندان به پیر میکده دستار خویش را

اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دار گوهر شهوار خویش را

(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد
از رشته های زلف، دل زار خویش را)

در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم
از چشم خلق گوهر شهوار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

#صائب_تبریزی
.

درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز

بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز

به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز

بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز

حافظ
هر که را با ماه رویی سر خوش ست !

دولتی دارد که پایانیش نیست ...

#سعدی
.

ای رود از این مسیر چه می‌خواستی؟ بگو
پایان قصهء تو چه شد راستی؟ بگو

ای دوست گر قرار به بیزاری از تو بود
خود را چرا برای من آراستی بگو

این شاخه شکسته هنوز ایستاده است
از دوشم ای پرنده چو برخاستی بگو

دلخونم ای شراب و تو هم چاره نیستی!
یک بار اگر غمی ز دلم کاستی بگو

این عطر دلنشین به مشام من آشناست
ای مرگ مهربان اگر اینجاستی بگو

اندوه عشق تا ابد ای دوست با من است
هر وقت شعر تازه‌تری خواستی بگو


فاضل_نظری
📙نیست
📜پایان_قصه

.

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاوَرَد، باز به استقامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کان‌چه گناه او بوَد من بِکِشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

#سعدی

و كلْمه بود و جهان در مسير تكوين بود
و دوست داشتن ، آن كلْمهٔ نخستين بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشيد
كه بار عشق برای فرشته سنگين بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
كز اين دو حادثه‌ اولی كدامين بود

اگر نبود به جز پيش پا نمی‌ديديم
هميشه عشق همان ديدهٔ جهان‌بين بود

به عشق از غم و شادی كسی نمی‌گيرد
كه هر چه كرد پسنديده و به‌آيين بود

اگر كه عشق نمی‌بود ، داستان حيات ..
چگونه قابل توجيه و شرح وتبيين بود؟

و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم
كه راز آمدن و مرگ آدمی اين بود

#حسین_منزوی
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود

آن اختر تابنده که پنداشتمش عشق
تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود‌‌‌:


#سیمین_بهبهانی
ای آنکه ز هجرِ تو ندیدیم رهایی
باز آی که دل خسته شد از بارِ جدایی

هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبِشتم که بخوانی و بیایی…

#اوحدی_مراغه_ای
هر چه هست از قامت
ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست


حضرت_حافظ
.

درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز

بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز

به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز

بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز

#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱
دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
حال خوشی نداشت که گویم چه حال داشت...

#بیدل_دهلوی


🍂🌺
🌺

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

#حافظ
1
🌺🍂


منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز


#حافظ
.

در شب تیرهٔ خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟

اشتباهِ تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر، من چه گناهی دارم؟!

بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم

من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازهٔ آهی دارم

باز صد شکر که میخانهٔ آغوش تو هست
دست کم پیش تو ای عشق پناهی دارم

#فاضل_نظری
1
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست...

#سعدی
آفتابی تافته بر آینه
می نماید روی او هر آینه

روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه

عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه

آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه

دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه

حضرت شاه نعمت‌الله ولی