دعا میکنم این کورهراه، مرا به آرمانشهر برساند!
شهر سلام و سادگی و فقر!
جزیرة گمشدهای که در آن،
عزیزترین انگیزههای زندگی جا ماندهاند!
چیزی عزیزتر از نان!
چیزی عزیزتر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتنها و نداشتنها!
کفش میشوم و به پای هر پابرهنهای!
فانوس میشوم و در شب هر رهگذری!
#حسين_پناهی
#سالهاست_که_مُردهام
#کانال_اصلی_حسین_پناهی
#حسین_پناهی_دژکوه
۱۴ امرداد سالگرد آسمانی شدن حسین پناهی عزیز
مردی از اهالی کوی سادگی وخرد
روحش شاد
شهر سلام و سادگی و فقر!
جزیرة گمشدهای که در آن،
عزیزترین انگیزههای زندگی جا ماندهاند!
چیزی عزیزتر از نان!
چیزی عزیزتر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتنها و نداشتنها!
کفش میشوم و به پای هر پابرهنهای!
فانوس میشوم و در شب هر رهگذری!
#حسين_پناهی
#سالهاست_که_مُردهام
#کانال_اصلی_حسین_پناهی
#حسین_پناهی_دژکوه
۱۴ امرداد سالگرد آسمانی شدن حسین پناهی عزیز
مردی از اهالی کوی سادگی وخرد
روحش شاد
اشک مهتاب
MohammadReza Shajarian
اشک مهتاب
با صدای: محمد رضا شجریان
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
به من گفتی؛ که دل دریا کن، ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن، ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
تنِ بیشه؛ پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی؛ دلی سامون گرفته
دل من در تنم؛ بی تابه امشب
با صدای: محمد رضا شجریان
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
به من گفتی؛ که دل دریا کن، ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن، ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
تنِ بیشه؛ پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی؛ دلی سامون گرفته
دل من در تنم؛ بی تابه امشب
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
شاید که آستینت بر سر زنند #سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
شاید که آستینت بر سر زنند #سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان
کن فیکون:
«کُن فیکون» بخشی از یک تعبیر قرآنی است که فرمود: «اذا قضا امراً فإنما یقول له کن، فیکون»: وقتی که چیزی را بخواهد میگوید «باش، پس موجود میشود.»
این تعبیر برای تبیین ارادۀ الهی به کار رفته است و سپس برای بیان قدرت کافی و تسلطِ تام داشتن، ضربالمثل شده است.
علاجِ دردِ عراقی به جز تو کس نکند
تویی که زنده کنی مرده را به کن فیکون
#عراقی
این ضربالمثل در معنای مشابه دیگری هم کاربرد یافته است و به معنای «زیر و رو شدن» نیز استفاده میشود:
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
#عارف_قزوینی
کن فیکون:
«کُن فیکون» بخشی از یک تعبیر قرآنی است که فرمود: «اذا قضا امراً فإنما یقول له کن، فیکون»: وقتی که چیزی را بخواهد میگوید «باش، پس موجود میشود.»
این تعبیر برای تبیین ارادۀ الهی به کار رفته است و سپس برای بیان قدرت کافی و تسلطِ تام داشتن، ضربالمثل شده است.
علاجِ دردِ عراقی به جز تو کس نکند
تویی که زنده کنی مرده را به کن فیکون
#عراقی
این ضربالمثل در معنای مشابه دیگری هم کاربرد یافته است و به معنای «زیر و رو شدن» نیز استفاده میشود:
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
#عارف_قزوینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آوای هزاردستان
عشق را جز عشق لایق هست نیست!
غیر او معشوق و عاشق هست نیست !
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست…
#شاه_نعمت_الله_ولی
غیر او معشوق و عاشق هست نیست !
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست…
#شاه_نعمت_الله_ولی
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان
از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان
میتپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون
ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان
از فراق خویش همچون دشمنانم میکشد
زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان
دیدهاید آخر که چون بودم عزیز درگهش؟
بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان
غصههای نامرادی میکشم از دست او
زهره نه کآهی برآرم، الغیاث ای دوستان
یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من
هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان
هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او
روزگاری میگذارم، الغیاث ای دوستان
قصهها دارم ز جور او میان جان نهان
با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان
جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من
غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان
باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده
کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان
یار من باشید، کز ننگ #عراقی وا رهم
کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان
از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان
میتپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون
ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان
از فراق خویش همچون دشمنانم میکشد
زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان
دیدهاید آخر که چون بودم عزیز درگهش؟
بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان
غصههای نامرادی میکشم از دست او
زهره نه کآهی برآرم، الغیاث ای دوستان
یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من
هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان
هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او
روزگاری میگذارم، الغیاث ای دوستان
قصهها دارم ز جور او میان جان نهان
با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان
جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من
غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان
باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده
کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان
یار من باشید، کز ننگ #عراقی وا رهم
کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است؟
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق، آبگینه بر سنگ است
دگر به خُفیه نمیبایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
به خشم رفتهٔ ما را که میبرد پیغام؟
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
بکش چنان که توانی که بی مشاهدهات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است
ملامت از دل #سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود؟ که خودرنگ است
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
برادران طریقت نصیحتم مکنید
که توبه در ره عشق، آبگینه بر سنگ است
دگر به خُفیه نمیبایدم شراب و سماع
که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است
چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم
مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است
به یادگار کسی دامن نسیم صبا
گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است
به خشم رفتهٔ ما را که میبرد پیغام؟
بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
بکش چنان که توانی که بی مشاهدهات
فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است
ملامت از دل #سعدی فرونشوید عشق
سیاهی از حبشی چون رود؟ که خودرنگ است
دانسته ام غرور خریدار خویش را
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را
نادیدنی است صورت بی معنی جهان
روشن مساز آینه تار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را
چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق
خندان به پیر میکده دستار خویش را
اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دار گوهر شهوار خویش را
(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد
از رشته های زلف، دل زار خویش را)
در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم
از چشم خلق گوهر شهوار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
#صائب_تبریزی
خود همچو زلف می شکنم کار خویش را
هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
در زیر بار منت پرتو نمی رویم
دانسته ایم قدر شب تار خویش را
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
در خواب کن دو دیده بیدار خویش را
نادیدنی است صورت بی معنی جهان
روشن مساز آینه تار خویش را
هر دم چو تاک بار درختی نمی شویم
چون سرو بسته ایم به دل بار خویش را
چون صبح داده ایم به یک جرعه شفق
خندان به پیر میکده دستار خویش را
اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دار گوهر شهوار خویش را
(هرگز چنان نشد که توانیم فرق کرد
از رشته های زلف، دل زار خویش را)
در زیر خاک و گرد کسادی نهفته ایم
از چشم خلق گوهر شهوار خویش را
از بینش بلند، به پستی رهانده ایم
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را
#صائب_تبریزی
.
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
حافظ
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
حافظ
.
ای رود از این مسیر چه میخواستی؟ بگو
پایان قصهء تو چه شد راستی؟ بگو
ای دوست گر قرار به بیزاری از تو بود
خود را چرا برای من آراستی بگو
این شاخه شکسته هنوز ایستاده است
از دوشم ای پرنده چو برخاستی بگو
دلخونم ای شراب و تو هم چاره نیستی!
یک بار اگر غمی ز دلم کاستی بگو
این عطر دلنشین به مشام من آشناست
ای مرگ مهربان اگر اینجاستی بگو
اندوه عشق تا ابد ای دوست با من است
هر وقت شعر تازهتری خواستی بگو
✍فاضل_نظری
📙نیست
📜پایان_قصه
ای رود از این مسیر چه میخواستی؟ بگو
پایان قصهء تو چه شد راستی؟ بگو
ای دوست گر قرار به بیزاری از تو بود
خود را چرا برای من آراستی بگو
این شاخه شکسته هنوز ایستاده است
از دوشم ای پرنده چو برخاستی بگو
دلخونم ای شراب و تو هم چاره نیستی!
یک بار اگر غمی ز دلم کاستی بگو
این عطر دلنشین به مشام من آشناست
ای مرگ مهربان اگر اینجاستی بگو
اندوه عشق تا ابد ای دوست با من است
هر وقت شعر تازهتری خواستی بگو
✍فاضل_نظری
📙نیست
📜پایان_قصه
.
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاوَرَد، باز به استقامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بوَد من بِکِشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
میوه نمیدهد به کس، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاوَرَد، باز به استقامتش
جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بوَد من بِکِشم غرامتش
هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش
#سعدی
و كلْمه بود و جهان در مسير تكوين بود
و دوست داشتن ، آن كلْمهٔ نخستين بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشيد
كه بار عشق برای فرشته سنگين بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
كز اين دو حادثه اولی كدامين بود
اگر نبود به جز پيش پا نمیديديم
هميشه عشق همان ديدهٔ جهانبين بود
به عشق از غم و شادی كسی نمیگيرد
كه هر چه كرد پسنديده و بهآيين بود
اگر كه عشق نمیبود ، داستان حيات ..
چگونه قابل توجيه و شرح وتبيين بود؟
و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم
كه راز آمدن و مرگ آدمی اين بود
#حسین_منزوی
و كلْمه بود و جهان در مسير تكوين بود
و دوست داشتن ، آن كلْمهٔ نخستين بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشيد
كه بار عشق برای فرشته سنگين بود
و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد
كز اين دو حادثه اولی كدامين بود
اگر نبود به جز پيش پا نمیديديم
هميشه عشق همان ديدهٔ جهانبين بود
به عشق از غم و شادی كسی نمیگيرد
كه هر چه كرد پسنديده و بهآيين بود
اگر كه عشق نمیبود ، داستان حيات ..
چگونه قابل توجيه و شرح وتبيين بود؟
و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم
كه راز آمدن و مرگ آدمی اين بود
#حسین_منزوی
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود
آن اختر تابنده که پنداشتمش عشق
تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود:
#سیمین_بهبهانی
دیدم که نهانی نظرش با دگران بود
آن اختر تابنده که پنداشتمش عشق
تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود:
#سیمین_بهبهانی
ای آنکه ز هجرِ تو ندیدیم رهایی
باز آی که دل خسته شد از بارِ جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبِشتم که بخوانی و بیایی…
#اوحدی_مراغه_ای
باز آی که دل خسته شد از بارِ جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبِشتم که بخوانی و بیایی…
#اوحدی_مراغه_ای
هر چه هست از قامت
ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حضرت_حافظ
ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حضرت_حافظ
.
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱