در سال۱۹۲۳ من در لس آنجلس در کار املاک و مستغلات بودم،روی میز کارم تصویری داشتم از یک پیرمرد با محاسنی سپید که تا روی نافش امتداد یافته بود. زیر آن تصویر چنین درج شده بود: « من یک پیر مرد کهن سالم و تا به حال مشکلات بسیار زیادی داشته ام، که اکثر آنها هیچگاه اتفاق نیفتاده!!!!
#یک عینک جدید ( چاک سی)
#یک عینک جدید ( چاک سی)
دلی را کز آسمان و دایره ی افلاک بزرگ ترست و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالَم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را برخود چو زندان کردن؟ همچو کرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گِرد نهاد خود تنیدن و در میان زندانیشدن و خفهشدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندانها بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!
مقالات شمس تبریزی
مقالات شمس تبریزی
گفت:
تتاران(مغولان) نیز حشر(روز قیامت) را مقرنّد و میگویند یرغوی* خواهد بودن،
فرمود: که دروغ میگویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز میدانیم و مقریّم، اشتر را گفتند که از کجا میآیی گفت از حماّم گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقرحّشرند کو علامت ونشان آن؟
این معاصی و ظلم و بدی همچون یخها و برفهاست تو برتو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برفهاء معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برفها و یخها را میگدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز(تابستان) بر من تافت و او برقرار برف و یخست هیچ عاقل آن را باور نکند!
محالست که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اماّ انموذج(نمونه) آن دم بدم و لمحه بلمحه میرسد اگر آدمیی را شادیی در دل میاید جزای آنست که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین میشود کسی را غمگین کرده است، این ارمغانیهای آن عالمست ونمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که ازانبار گندم مشتی گندم بنمایند.
فیه ما فیه
تتاران(مغولان) نیز حشر(روز قیامت) را مقرنّد و میگویند یرغوی* خواهد بودن،
فرمود: که دروغ میگویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز میدانیم و مقریّم، اشتر را گفتند که از کجا میآیی گفت از حماّم گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقرحّشرند کو علامت ونشان آن؟
این معاصی و ظلم و بدی همچون یخها و برفهاست تو برتو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برفهاء معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برفها و یخها را میگدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز(تابستان) بر من تافت و او برقرار برف و یخست هیچ عاقل آن را باور نکند!
محالست که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اماّ انموذج(نمونه) آن دم بدم و لمحه بلمحه میرسد اگر آدمیی را شادیی در دل میاید جزای آنست که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین میشود کسی را غمگین کرده است، این ارمغانیهای آن عالمست ونمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که ازانبار گندم مشتی گندم بنمایند.
فیه ما فیه
هر آنکه از سببِ وحشت غمی تنهاست
بدان که خصمِ دل است و مراقبِ تنهاست
به چنگ و تَنْتَنِ این تن نهادهای گوشی
تنِ تو تودۀ خاک است و دَمدَمهش چو هواست
هوایِ نَفْسِ تو همچون هوایِ گَردانگیز
عدوِّ دیده و بینایی است و خصمِ ضیاست
تویی مگر مگسِ این مَطاعِمِ عَسَلین
که ز اِمْقُلُوه تو را دَرد و ز اِنْقُلُوه عَناست؟
در آن زمان که در این دوغ میفُتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رَويَّتِ تو کجاست؟
به عهد و توبه چرا چون فَتیله میپیچی؟
که عهدِ تو چو چراغی رهینِ هر نَکْباست
بگو به یوسف، یعقوبِ هَجر را دریاب
که بی ز پیرهنِ نُصرتِ تو حبسِ عَماست
چو گوشتْپاره ضَریریست مانده بر جایی
چو مُردهای است ضریر و عَقیلۀ اِحیاست
به جایِ دارو او خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر سُرمه است خاک و دَواست
چو لاتُعافِ مِنَ الکافِرینَ دَیّاراً
دعایِ نوحِ نبیّ است و او مُجابْدعاست
همیشه کَشتیِ احمق غریقِ طوفان است
که زشتْصنعت و مبغوضْگوهر و رسواست
اگرچه بحرِ کَرَم موج میزند هرسو
به حُکمِ عدل خبیثات مَر خبیثین راست
قَفا همیخور و اندر مکَش کَلا گَردن
چنان گلو که تو داری سزای صَفْع و قَفاست
گلو گشاده چو فرجِ فراخِ مادهخران
که …ِ خر نرَهد زو، چو پیشِ او برخاست
بخور تو ای سگِ گَرگین شِکَنبه و سرگین
شِکَمبه و دهنِ سگ، بلی سزا به سزاست
بیا بخور خرِ مرده، سگِ شکار نهای
ز پوز و ز شْکَم و طلعتِ تو خود پیداست
سگِ محلّه و بازار، صید کی گیرد؟
مقامِ صید، سَرِ کوه و بیشه و صحراست
رها کن این همه را، نامِ یار و دلبر گو
که زشتها که بدو دررسد، همه زیباست
که کیمیاست پناهِ وی و تعلّقِ او
مُصَرِّفِ همه ذرّاتِ اَسفَل و اَعلاست
نهان کنَد دو جهان را درونِ یک ذرّه
که از تصرّفِ او عقل گول و نابیناست
بِدان که زیرکیِ عقل جمله دهلیزیست
اگر به علمِ فلاطون بُوَد برونِ سراست
جنونِ عشق بِهْ از صدهزار گردونْعقل
که عقل دعویِ سَر کرد و عشق بیسَر و پاست
هرآنکه سَر بُوَدش بیمِ سَر هَمَش باشد
حریفِ بیم نباشد هرآنکه شیرِ وَغاست
رَوَد درونۀ سَمُّالخِیاط، رشتۀ عشق
که سَر ندارد و بیسَر، مُجرّد و یکتاست
قلاوُزی کُنَدَش سوزن و روان کُنَدَش
که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست
حدیثِ سوزن و رشته بِهِل که باریک است
حدیثِ موسیِ جان کُن که با یدِ بیضاست
حدیث و قصّۀ آن بحرِ خوشدلیها گو
که قطرهقطرۀ او مایۀ دوصد دریاست
چو کاسه بر سرِ بحری و بیخبر از بحر
ببین ز موجْ تو را هر نَفَس چه گردشهاست
دیوان شمس
بدان که خصمِ دل است و مراقبِ تنهاست
به چنگ و تَنْتَنِ این تن نهادهای گوشی
تنِ تو تودۀ خاک است و دَمدَمهش چو هواست
هوایِ نَفْسِ تو همچون هوایِ گَردانگیز
عدوِّ دیده و بینایی است و خصمِ ضیاست
تویی مگر مگسِ این مَطاعِمِ عَسَلین
که ز اِمْقُلُوه تو را دَرد و ز اِنْقُلُوه عَناست؟
در آن زمان که در این دوغ میفُتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رَويَّتِ تو کجاست؟
به عهد و توبه چرا چون فَتیله میپیچی؟
که عهدِ تو چو چراغی رهینِ هر نَکْباست
بگو به یوسف، یعقوبِ هَجر را دریاب
که بی ز پیرهنِ نُصرتِ تو حبسِ عَماست
چو گوشتْپاره ضَریریست مانده بر جایی
چو مُردهای است ضریر و عَقیلۀ اِحیاست
به جایِ دارو او خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر سُرمه است خاک و دَواست
چو لاتُعافِ مِنَ الکافِرینَ دَیّاراً
دعایِ نوحِ نبیّ است و او مُجابْدعاست
همیشه کَشتیِ احمق غریقِ طوفان است
که زشتْصنعت و مبغوضْگوهر و رسواست
اگرچه بحرِ کَرَم موج میزند هرسو
به حُکمِ عدل خبیثات مَر خبیثین راست
قَفا همیخور و اندر مکَش کَلا گَردن
چنان گلو که تو داری سزای صَفْع و قَفاست
گلو گشاده چو فرجِ فراخِ مادهخران
که …ِ خر نرَهد زو، چو پیشِ او برخاست
بخور تو ای سگِ گَرگین شِکَنبه و سرگین
شِکَمبه و دهنِ سگ، بلی سزا به سزاست
بیا بخور خرِ مرده، سگِ شکار نهای
ز پوز و ز شْکَم و طلعتِ تو خود پیداست
سگِ محلّه و بازار، صید کی گیرد؟
مقامِ صید، سَرِ کوه و بیشه و صحراست
رها کن این همه را، نامِ یار و دلبر گو
که زشتها که بدو دررسد، همه زیباست
که کیمیاست پناهِ وی و تعلّقِ او
مُصَرِّفِ همه ذرّاتِ اَسفَل و اَعلاست
نهان کنَد دو جهان را درونِ یک ذرّه
که از تصرّفِ او عقل گول و نابیناست
بِدان که زیرکیِ عقل جمله دهلیزیست
اگر به علمِ فلاطون بُوَد برونِ سراست
جنونِ عشق بِهْ از صدهزار گردونْعقل
که عقل دعویِ سَر کرد و عشق بیسَر و پاست
هرآنکه سَر بُوَدش بیمِ سَر هَمَش باشد
حریفِ بیم نباشد هرآنکه شیرِ وَغاست
رَوَد درونۀ سَمُّالخِیاط، رشتۀ عشق
که سَر ندارد و بیسَر، مُجرّد و یکتاست
قلاوُزی کُنَدَش سوزن و روان کُنَدَش
که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست
حدیثِ سوزن و رشته بِهِل که باریک است
حدیثِ موسیِ جان کُن که با یدِ بیضاست
حدیث و قصّۀ آن بحرِ خوشدلیها گو
که قطرهقطرۀ او مایۀ دوصد دریاست
چو کاسه بر سرِ بحری و بیخبر از بحر
ببین ز موجْ تو را هر نَفَس چه گردشهاست
دیوان شمس
آفتابی تافته بر آینه
می نماید روی او هر آینه
روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه
عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه
آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه
دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه
حضرت شاه نعمتالله ولی
می نماید روی او هر آینه
روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه
عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه
آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه
دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه
حضرت شاه نعمتالله ولی
اگر زِ کویِ تو بویی به من رسانَد باد
به مُژده جانِ جهان را به باد خواهم داد
اگر چه گَرد بَراَنگیختی ز هستیِ من
غُباری از مَنِ خاکی به دامَنَت مَرِساد
تو تا به رویِ من،ای نورِ دیده،دَر بَستی
دِگَر جهان دَرِ شادی به رویِ من نَگُشاد
خیالِ رویِ تواَم دیده میکُنَد پُر خون
هوایِ زُلفِ تواَم عُمر میدهد بر باد
نه در برابرِ چشمی، نه غایب از نظری
نه یاد میکُنی از من، نه میروی از یاد
به جایِ طعنه اگر تیغ میزَنَد دشمن
زِ دوست دَست نداریم، هر چه بادا باد
زِ دستِ عشقِ تو جان را نمیبَرَد #حافظ
که جان زِ مِحنَتِ شیرین نمیبَرَد فرهاد ...
به مُژده جانِ جهان را به باد خواهم داد
اگر چه گَرد بَراَنگیختی ز هستیِ من
غُباری از مَنِ خاکی به دامَنَت مَرِساد
تو تا به رویِ من،ای نورِ دیده،دَر بَستی
دِگَر جهان دَرِ شادی به رویِ من نَگُشاد
خیالِ رویِ تواَم دیده میکُنَد پُر خون
هوایِ زُلفِ تواَم عُمر میدهد بر باد
نه در برابرِ چشمی، نه غایب از نظری
نه یاد میکُنی از من، نه میروی از یاد
به جایِ طعنه اگر تیغ میزَنَد دشمن
زِ دوست دَست نداریم، هر چه بادا باد
زِ دستِ عشقِ تو جان را نمیبَرَد #حافظ
که جان زِ مِحنَتِ شیرین نمیبَرَد فرهاد ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاشق زارت منم مجنون دیدارت منم
بیمار بیمارت منم من
اومدی مستم کنی از بی کسی خستم کنی
جوری وابستم کنی تو
خوش نه سازم تویی باران آوازم تویی
هر چی که میسازم تویی تو
بهترین درمونمی چشم و چراغ خونمی
هر چی که من میخونمی تو
کل دنیامی نور چشمامی اون که میخوامی عشق و رویامی
فکر فردامی تا ابد بامی
معین عزیز
بیمار بیمارت منم من
اومدی مستم کنی از بی کسی خستم کنی
جوری وابستم کنی تو
خوش نه سازم تویی باران آوازم تویی
هر چی که میسازم تویی تو
بهترین درمونمی چشم و چراغ خونمی
هر چی که من میخونمی تو
کل دنیامی نور چشمامی اون که میخوامی عشق و رویامی
فکر فردامی تا ابد بامی
معین عزیز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صد قرنِ هزار ساله باید
تا یک قمـرالمـلوک زاید
.
۱۴ مرداد، شصت و هفتمین سالروز در گذشت بانوی آواز ایران قمرالملوک وزیری است، در ویدیوی بالا فراز و نشیب زندگی او به تصویر کشیده شده است.
او اولین بانوی آواز ایران است که بیحجاب بر روی صحنه رفت و اشعار بسیاری در حمایت از بانوان خواند، او درآمد و عایدی کنسرتهایش را به فقرا و نیازمندان میبخشید، او علاوه بر آن به یتیمان و بیماران بسیاری کمک میکرد...
سالهای پایانی عمر قمر سالهای بسیار تلخی هم برای خود او و هم برای هنرمندان رادیو بود که به چشم ویرانی آن کاخ پرشکوه آواز ایران را میدیدند، قمر که به علت عارضهی سکتهی مغزی دیگر یارای خواندن نداشت و در زمان حیات خود هنر را وسیلهی گردآوری ثروت قرار نداده بود، در این سالها در فقر مطلق میزیست تا آنجا که زمانی که دیده از جهان فروبست، فرزند خواندههای او توان پرداخت مخارج کفن و دفن او را نداشتند…
صد قرنِ هزار ساله باید
تا یک قمـرالمـلوک زاید
.
۱۴ مرداد، شصت و هفتمین سالروز در گذشت بانوی آواز ایران قمرالملوک وزیری است، در ویدیوی بالا فراز و نشیب زندگی او به تصویر کشیده شده است.
او اولین بانوی آواز ایران است که بیحجاب بر روی صحنه رفت و اشعار بسیاری در حمایت از بانوان خواند، او درآمد و عایدی کنسرتهایش را به فقرا و نیازمندان میبخشید، او علاوه بر آن به یتیمان و بیماران بسیاری کمک میکرد...
سالهای پایانی عمر قمر سالهای بسیار تلخی هم برای خود او و هم برای هنرمندان رادیو بود که به چشم ویرانی آن کاخ پرشکوه آواز ایران را میدیدند، قمر که به علت عارضهی سکتهی مغزی دیگر یارای خواندن نداشت و در زمان حیات خود هنر را وسیلهی گردآوری ثروت قرار نداده بود، در این سالها در فقر مطلق میزیست تا آنجا که زمانی که دیده از جهان فروبست، فرزند خواندههای او توان پرداخت مخارج کفن و دفن او را نداشتند…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸🔹🔸
زندگی
موسیقی را انتخاب میکند،
ما چگونه رقصیدن با آن را
انتخاب میکنیم.
جان گالزورثی
زندگی
موسیقی را انتخاب میکند،
ما چگونه رقصیدن با آن را
انتخاب میکنیم.
جان گالزورثی
دعا میکنم این کورهراه، مرا به آرمانشهر برساند!
شهر سلام و سادگی و فقر!
جزیرة گمشدهای که در آن،
عزیزترین انگیزههای زندگی جا ماندهاند!
چیزی عزیزتر از نان!
چیزی عزیزتر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتنها و نداشتنها!
کفش میشوم و به پای هر پابرهنهای!
فانوس میشوم و در شب هر رهگذری!
#حسين_پناهی
#سالهاست_که_مُردهام
#کانال_اصلی_حسین_پناهی
#حسین_پناهی_دژکوه
۱۴ امرداد سالگرد آسمانی شدن حسین پناهی عزیز
مردی از اهالی کوی سادگی وخرد
روحش شاد
شهر سلام و سادگی و فقر!
جزیرة گمشدهای که در آن،
عزیزترین انگیزههای زندگی جا ماندهاند!
چیزی عزیزتر از نان!
چیزی عزیزتر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیل و قال!
و ریاضیات نافرجام داشتنها و نداشتنها!
کفش میشوم و به پای هر پابرهنهای!
فانوس میشوم و در شب هر رهگذری!
#حسين_پناهی
#سالهاست_که_مُردهام
#کانال_اصلی_حسین_پناهی
#حسین_پناهی_دژکوه
۱۴ امرداد سالگرد آسمانی شدن حسین پناهی عزیز
مردی از اهالی کوی سادگی وخرد
روحش شاد
اشک مهتاب
MohammadReza Shajarian
اشک مهتاب
با صدای: محمد رضا شجریان
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
به من گفتی؛ که دل دریا کن، ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن، ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
تنِ بیشه؛ پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی؛ دلی سامون گرفته
دل من در تنم؛ بی تابه امشب
با صدای: محمد رضا شجریان
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسن یوسف زمانی
به من گفتی؛ که دل دریا کن، ای دوست
همه دریا از آنِ ما کن، ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشکِ مهتاب
تنِ بیشه؛ پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی؛ دلی سامون گرفته
دل من در تنم؛ بی تابه امشب
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
شاید که آستینت بر سر زنند #سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگیرد دستِ خدایخوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشنروان عاشق از تیرهشب ننالد
داند که روز گردد روزی شبِ شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکّرفروش مصری حال مگس چه داند
این دست شوق بر سر، وان آستینفشانان
شاید که آستینت بر سر زنند #سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان
کن فیکون:
«کُن فیکون» بخشی از یک تعبیر قرآنی است که فرمود: «اذا قضا امراً فإنما یقول له کن، فیکون»: وقتی که چیزی را بخواهد میگوید «باش، پس موجود میشود.»
این تعبیر برای تبیین ارادۀ الهی به کار رفته است و سپس برای بیان قدرت کافی و تسلطِ تام داشتن، ضربالمثل شده است.
علاجِ دردِ عراقی به جز تو کس نکند
تویی که زنده کنی مرده را به کن فیکون
#عراقی
این ضربالمثل در معنای مشابه دیگری هم کاربرد یافته است و به معنای «زیر و رو شدن» نیز استفاده میشود:
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
#عارف_قزوینی
کن فیکون:
«کُن فیکون» بخشی از یک تعبیر قرآنی است که فرمود: «اذا قضا امراً فإنما یقول له کن، فیکون»: وقتی که چیزی را بخواهد میگوید «باش، پس موجود میشود.»
این تعبیر برای تبیین ارادۀ الهی به کار رفته است و سپس برای بیان قدرت کافی و تسلطِ تام داشتن، ضربالمثل شده است.
علاجِ دردِ عراقی به جز تو کس نکند
تویی که زنده کنی مرده را به کن فیکون
#عراقی
این ضربالمثل در معنای مشابه دیگری هم کاربرد یافته است و به معنای «زیر و رو شدن» نیز استفاده میشود:
شد به دست خودی این کعبۀ دل کن فیکون
یار مگذار کز این خانۀ ویران برود
#عارف_قزوینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آوای هزاردستان
عشق را جز عشق لایق هست نیست!
غیر او معشوق و عاشق هست نیست !
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست…
#شاه_نعمت_الله_ولی
غیر او معشوق و عاشق هست نیست !
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
نزد ما این قول صادق هست نیست…
#شاه_نعمت_الله_ولی
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستان
از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان
میتپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون
ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان
از فراق خویش همچون دشمنانم میکشد
زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان
دیدهاید آخر که چون بودم عزیز درگهش؟
بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان
غصههای نامرادی میکشم از دست او
زهره نه کآهی برآرم، الغیاث ای دوستان
یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من
هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان
هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او
روزگاری میگذارم، الغیاث ای دوستان
قصهها دارم ز جور او میان جان نهان
با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان
جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من
غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان
باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده
کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان
یار من باشید، کز ننگ #عراقی وا رهم
کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان
از فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان
میتپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون
ننگرد در من نگارم، الغیاث ای دوستان
از فراق خویش همچون دشمنانم میکشد
زانکه او را دوست دارم، الغیاث ای دوستان
دیدهاید آخر که چون بودم عزیز درگهش؟
بنگرید اکنون چه خوارم؟ الغیاث ای دوستان
غصههای نامرادی میکشم از دست او
زهره نه کآهی برآرم، الغیاث ای دوستان
یاد نارد از من مسکین، نپرسد حال من
هم چنین یار است یارم، الغیاث ای دوستان
هم به نگذارد مرا تا با سگان کوی او
روزگاری میگذارم، الغیاث ای دوستان
قصهها دارم ز جور او میان جان نهان
با کسی گفتن نیارم، الغیاث ای دوستان
جان فرستم تحفه نزد یار و نپذیرد ز من
غم فرستد یادگارم، الغیاث ای دوستان
باز پرسد از من بیچارهٔ ماتم زده
کز فراقش سوکوارم؟ الغیاث ای دوستان
یار من باشید، کز ننگ #عراقی وا رهم
کز پی او شرمسارم الغیاث ای دوستان