جز دیدن روی تو مرا ،رایِ دگر نیست
جز وصل توأم ،هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا، در همه عالم
جز بر سر کوی تو ،تماشای دگر نیست
وین جانِ منِ سوخته را ،جز سر زلفت
اندر همه گیتی ،سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من ،مینشود دور
گویی که غمت را جز ازین ،رایِ دگر نیست
هستند تو را جمله جهان، واله و شیدا
لیکن چو مَنَت ،واله و شیدای دگر نیست..
#عراقی
جز وصل توأم ،هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا، در همه عالم
جز بر سر کوی تو ،تماشای دگر نیست
وین جانِ منِ سوخته را ،جز سر زلفت
اندر همه گیتی ،سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من ،مینشود دور
گویی که غمت را جز ازین ،رایِ دگر نیست
هستند تو را جمله جهان، واله و شیدا
لیکن چو مَنَت ،واله و شیدای دگر نیست..
#عراقی
ای دوای درد بی درمان ما
وی شفای علت نُقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بُوَد هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان مِنتَت برجان ما...
#فیض_کاشانی
وی شفای علت نُقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بُوَد هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان مِنتَت برجان ما...
#فیض_کاشانی
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
#حافظ
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
#حافظ
زمين بهشت مى شود،
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
زمين بهشت مى شود،
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
سر بلند باش که فرزند خداوند هستی.
چه چیزی برای هراسیدن داری؟
مهم نیست که چه میآید،
باور کن که پروردگارت آن را به سویت میفرستد،
و باید بر چالش ها چیره شوی.
#پاراماهانسا_یوگاناندا
چه چیزی برای هراسیدن داری؟
مهم نیست که چه میآید،
باور کن که پروردگارت آن را به سویت میفرستد،
و باید بر چالش ها چیره شوی.
#پاراماهانسا_یوگاناندا
تو نیکی می کن و در دجله انداز , که ایزد در بیابانت دهد باز
در قابوس نامه عنصرالمعالی داستانی است که :
متوکل خلیفه عباسی غلامی به نام فتح داشت و به او انواع فنون آموخته بود. روزی که شنا می آموخت, فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.
متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد، شناگران ماهر جستجو آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از یک هفته ملاحی او را زنده در یکی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.
ملاح فتح را گرفت و پیش خلیفه آورد. خلیفه بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت که فتح هفت شبانه روز غذا نخورده است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت : مگر از آب دجله سیری؟ فتح گفت: نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز نانی بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود: "محمد بن الحسین الاسکاف"
متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟
روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم.
متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود : محمدبن الحسین الاسکاف.
خلیفه گفت این نشان درست آمد اما چند گاهیست تو نان در دجله می افکنی ؟
گفت: یک سال است. گفت: غرض تو از این چه بوده است؟
گفت: شنیده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.
متوکل گفت: آن چه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی . وی را بر در بغداد دیهی داد و مرد بر سر مِلک رفت و محتشم گشت.
جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند در سفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم.
در قابوس نامه عنصرالمعالی داستانی است که :
متوکل خلیفه عباسی غلامی به نام فتح داشت و به او انواع فنون آموخته بود. روزی که شنا می آموخت, فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.
متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد، شناگران ماهر جستجو آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از یک هفته ملاحی او را زنده در یکی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.
ملاح فتح را گرفت و پیش خلیفه آورد. خلیفه بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت که فتح هفت شبانه روز غذا نخورده است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت : مگر از آب دجله سیری؟ فتح گفت: نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز نانی بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود: "محمد بن الحسین الاسکاف"
متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟
روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم.
متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود : محمدبن الحسین الاسکاف.
خلیفه گفت این نشان درست آمد اما چند گاهیست تو نان در دجله می افکنی ؟
گفت: یک سال است. گفت: غرض تو از این چه بوده است؟
گفت: شنیده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.
متوکل گفت: آن چه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی . وی را بر در بغداد دیهی داد و مرد بر سر مِلک رفت و محتشم گشت.
جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند در سفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم.
به تاراج مردم منه پای پیش
زر کس میامیز با مال خویش
که مال تو نیز از میان گم شود
چو آلوده با مال مردم شود
زری کاندر او دیگری رنج برد
نبایست آن را زر خود شمرد
چو برداشتی دسترنج کسان
رود دسترنج تو نیز از میان
#ملک_الشعرای_بهار
زر کس میامیز با مال خویش
که مال تو نیز از میان گم شود
چو آلوده با مال مردم شود
زری کاندر او دیگری رنج برد
نبایست آن را زر خود شمرد
چو برداشتی دسترنج کسان
رود دسترنج تو نیز از میان
#ملک_الشعرای_بهار
بایزید بسطامی گفت:
هیچ کس بر من چنان غلبه نکرد که جوانی از بلخ مرا گفت: یا بایزید! حد زهد شما چیست؟
من گفتم: چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم صبر کنیم
گفت: سگان بلخ همین صفت دارند
پس من گفتم حد زهد شما چیست؟
گفت: ما چون نیابیم صبر کنیم و چون بیابیم ایثار...
هیچ کس بر من چنان غلبه نکرد که جوانی از بلخ مرا گفت: یا بایزید! حد زهد شما چیست؟
من گفتم: چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم صبر کنیم
گفت: سگان بلخ همین صفت دارند
پس من گفتم حد زهد شما چیست؟
گفت: ما چون نیابیم صبر کنیم و چون بیابیم ایثار...
از حسن بصري نقل است؛
الهي مرا نعمت دادي، شكر نكردم، بدانكه شكر نكردم نعمت از من بازنگرفتي
بلا بر من گماشتي، صبر نكردم،بلا دايم نگردانيدي بدانكه صبر نكردم. الهي! از تو چه آيد جز كرم؟
" تذكره الاولياء"
الهي مرا نعمت دادي، شكر نكردم، بدانكه شكر نكردم نعمت از من بازنگرفتي
بلا بر من گماشتي، صبر نكردم،بلا دايم نگردانيدي بدانكه صبر نكردم. الهي! از تو چه آيد جز كرم؟
" تذكره الاولياء"
ای دل به درخانهٔ جانانه گذر کن
مستانه در آن کوچهٔ میخانه گذر کن
جان ساز تو پروانهٔ آن شمع جمالش
مستانه بر آن شمع چو پروانه گذر کن
#حضرت_شاه_نعمت_الله_ولی
مستانه در آن کوچهٔ میخانه گذر کن
جان ساز تو پروانهٔ آن شمع جمالش
مستانه بر آن شمع چو پروانه گذر کن
#حضرت_شاه_نعمت_الله_ولی
علامت خوف، ترک محارم است
و علامت رجا، طاعت دائم
و علامت محبت، شوق و انابت است.
شقیق بلخی
و علامت رجا، طاعت دائم
و علامت محبت، شوق و انابت است.
شقیق بلخی
َ
هر شرابی باعث مست شدن میشود و هر دریایی باعث غرق شدن
چه تفاوتی بین سرگشتهی در تاریکی که به دنبال نور خورشید میگردد با کسی که خورشید او را در نور خود غرق کرده است وجود دارد.
#شیخ_اشراق
#سهروردی
هر شرابی باعث مست شدن میشود و هر دریایی باعث غرق شدن
چه تفاوتی بین سرگشتهی در تاریکی که به دنبال نور خورشید میگردد با کسی که خورشید او را در نور خود غرق کرده است وجود دارد.
#شیخ_اشراق
#سهروردی
سپاس برای تمامِ درهایی که به رویم بستی، تا بفهمم مسیرهای اشتباه، هرگز مرا به مقصدِ آغوشِ تو نمیرسانند؛ تو خیرِ مرا بهتر از خواهشهای من میدانستی.
شکر برای رزقی که هنوز ندیدهام اما ایمان دارم در راه است؛ برای برکتی که پیش از رسیدنش، آرامشش را در دلم ریختی تا بدانم تو هرگز بندهات را در میانه راه رها نمیکنی.
خدایا شکرت که معیارِ بخششت، لیاقتِ من نیست، بلکه کرمِ بیانتهای توست؛ که هر بار شکستم، تو بندزنِ بندهای گسستهی قلبم شدی و مرا از نو، زیباتر ساختی.
سپاس برای این یقین که میدانم به زودی، در میانهی معجزهای که برایم رقم زدی، اشکشوقریزان خواهم گفت: «دیدی؟ او حواسش بود... او تمامِ مدت داشت برایم خدایی میکرد.»
شکر برای رزقی که هنوز ندیدهام اما ایمان دارم در راه است؛ برای برکتی که پیش از رسیدنش، آرامشش را در دلم ریختی تا بدانم تو هرگز بندهات را در میانه راه رها نمیکنی.
خدایا شکرت که معیارِ بخششت، لیاقتِ من نیست، بلکه کرمِ بیانتهای توست؛ که هر بار شکستم، تو بندزنِ بندهای گسستهی قلبم شدی و مرا از نو، زیباتر ساختی.
سپاس برای این یقین که میدانم به زودی، در میانهی معجزهای که برایم رقم زدی، اشکشوقریزان خواهم گفت: «دیدی؟ او حواسش بود... او تمامِ مدت داشت برایم خدایی میکرد.»
❤1
تا بود تابان شکوفه چون زره
کی کنند آن میوهها پیدا گره
تا وقتی که شکوفه ها، همانند زره، بر اندام درختان، می درخشند، میوه ها، گره های خود را کی ظاهر می کنند؟ یعنی ظاهر نمی کنند.
چون شکوفه ریخت میوه سر کند
چونک تن بشکست جان سر بر زند
امّا وقتی که شکوفه ها از پیکر درختان، بریزند، میوه ها سر می کشند و خود را نمایان می کنند.همین طور وقتی که کالبدِ خاکی و تن مادّی آدمی شکست، جان، سر بلند می کند و خود را ظاهر می سازد.(بنابراین، تکامل روحی آدمی، تدریجا صورت می گیرد. درست مانند تکامل و رویش درختان و گیاهان.)
میوه معنی و شکوفه صورتش
آن شکوفه مژده میوه نعمتش
مثلا میوه، معناست و شکوفه، صورت، شکوفه، نوید دهنده است و میوه، نعمت ان شکوفه است.
چون شکوفه ریخت میوه شد پدید
چونک آن کم شد شد این اندر مزید
وقتی شکوفه ها ریختند، میوه ها پدیدار می شوند، تدریجا که شکوفه ها کاستی می گیرند، میوه ها رو به فزونی و سترگی می نهند. (پس هر چه از خواهش های تن، کم کنی، جان و روان، قوی تر و تناورتر می گردد.)
مثنوی معنوی
کی کنند آن میوهها پیدا گره
تا وقتی که شکوفه ها، همانند زره، بر اندام درختان، می درخشند، میوه ها، گره های خود را کی ظاهر می کنند؟ یعنی ظاهر نمی کنند.
چون شکوفه ریخت میوه سر کند
چونک تن بشکست جان سر بر زند
امّا وقتی که شکوفه ها از پیکر درختان، بریزند، میوه ها سر می کشند و خود را نمایان می کنند.همین طور وقتی که کالبدِ خاکی و تن مادّی آدمی شکست، جان، سر بلند می کند و خود را ظاهر می سازد.(بنابراین، تکامل روحی آدمی، تدریجا صورت می گیرد. درست مانند تکامل و رویش درختان و گیاهان.)
میوه معنی و شکوفه صورتش
آن شکوفه مژده میوه نعمتش
مثلا میوه، معناست و شکوفه، صورت، شکوفه، نوید دهنده است و میوه، نعمت ان شکوفه است.
چون شکوفه ریخت میوه شد پدید
چونک آن کم شد شد این اندر مزید
وقتی شکوفه ها ریختند، میوه ها پدیدار می شوند، تدریجا که شکوفه ها کاستی می گیرند، میوه ها رو به فزونی و سترگی می نهند. (پس هر چه از خواهش های تن، کم کنی، جان و روان، قوی تر و تناورتر می گردد.)
مثنوی معنوی