گلها
2.1K subscribers
103K photos
24.5K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺🕊

تو کافردل نمی‌بندی نقابِ زلف و می‌ترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو!


# حافظ

# محمدرضا_شجريان
.
صبح می‌خندد و من گریه‌کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده‌ی تو
تا تبسّم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست

گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویش‌ست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست.

سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد…☀️
.

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم

ما را سَری‌ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم

گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

سعدی
.
بر ما گذشت نیک‌وبد، امّا تو روزگار!
فکری به‌حال خویش کن، این روزگار نیست!


عماد خراسانی
.
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست

زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست

چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست

بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست

گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست

خاقانی از تو دارد هر دم هزار درد
آخر از آن هزار، یکی را دوا فرست

باری گر این‌همه نکنی، مردمی بکن
از جای برده‌ای دل او باز جا فرست

#خاقانی


جز وصلِ تو دل به هرچه بستم توبه
بی یاد تو هرجا که نشستم توبه...


#ابوسعید_ابوالخیر🍃
.

ساز هم
با نفس گرم تو
آوازی داشت...
بی تو دیگر
سر ساز و دل آوازم نیست...



هوشنگ_ابتهاج
.

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت

زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید، شعله‌ای‌ست که در آسمان گرفت

می‌خواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت

آسوده بر کنار چُو پرگار می‌شدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت

آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت

خواهم شدن به کویِ مُغان آستین‌فشان
زین فتنه‌ها که دامنِ آخرزمان گرفت

مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت

بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشته‌اند
«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»

حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو می‌چِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟


حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۸۷



دلـم زندان_عشـق تست و زندانی درو جانم

چو زندانی شدم، دیگر چه میخواهی مرنجانم

مرا از روی خود دوری چه فرمایی و مهجوری؟

اگر حکمی کنی بر من، به چیزی کن که بتوانم

#اوحدی
این صورت خلق جمله نقش اند
هم جان داند که جان کی دارد

این جمله گدا و خوشه چین اند
آن دست گهرفشان کی دارد

#مولانای_جان
‎‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎ ‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌
.

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه‌کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا!
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام


#قیصر_امین_پور
🌺🌿

ساقی بیار باده سغراق ده منی
اندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی

ای آب زندگانی در تشنگان نگر
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی

هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی

اندر مقام هوش همه خوف و زلزله‌ست
در بی‌هشی است عیش و مقامات ایمنی

در بزم بی‌هشی همه جان‌ها مجردند
رقصان چو ذره‌ها خورشان نور و روشنی

ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز
قانع نمی‌شویم بدین نور روزنی

این قصه را رها کن ما سخت تشنه‌ایم
تو ساقی کریمی و بی‌صرفه و غنی

هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است
آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی

خشک آر و می‌نگر ز چپ و راست اشک خون
ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی

بیهوده چند گویی خاموش کن بس است
فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی

تا شمس حق تبریز آرد گشایشی
کاین ناطقه نماند در حرف معتنی


حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۳۰۰۰
.

اے ڪآب زندگانے من در دهان توست
تیر هلاڪ ظاهر من، در ڪمان توست

گر بُرقعے فرونگذارے بدین جمال
در شهر هر ڪہ ڪًشتہ شود، در ضمان توست

تشبیہ روے تو نڪنم من بہ آفتاب
ڪاین مدح آفتاب، نہ تعظیم شان توست

گر یڪ نظر بہ گوشہ ے چشم ارادتی
با ما ڪنے و گر نڪنے، حڪم از آن توست

هر روز خلق را سر یارے و صاحبے ست
ما را همین سر است ڪہ بر آستان توست

بسیار دیده‌ایم درختان میوه‌دار
زین بِہ ندیده‌ایم ڪہ در بوستان توست

گر دست دوستان نرسد باغ را چہ جُرم
منعے ڪہ می‌رود، گنہ از باغبان توست

بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت
نقشے ڪہ آن نمی‌رود از دل، نشان توست

با من هزار نوبت اگر دشمنے ڪنی
اے دوست همچنان دل من مهربان توست

سعدے بہ قدر خویش تمناے وصل ڪن
سیمرغ ما چہ لایق زاغ آشیان توست ...

#سعدی
🍃

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفتم بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی

شمع را باید از آن خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...

سعدی
.

دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت
بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ار چه دلِ چون کبوترم
افکند و کُشت و عزتِ صیدِ حرم نداشت

بر من جفا ز بختِ من آمد وگرنه یار
حاشا که رسمِ لطف و طریقِ کَرَم نداشت

با این همه هر آن که نه خواری کشید از او
هر جا که رفت، هیچ کَسَش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکارِ ما مَکُن که چنین جام، جم نداشت

هر راهرو که ره به حریمِ درش نبرد
مسکین بُرید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ بِبَر تو گویِ فصاحت که مدعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
 
#حافظ
‌‌‌‌‌‎‌‌‎
.

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد

آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آنست که امسال عرب وار برآمد

آن یار همانست اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد

آن باده همانست اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد

#مولانا
غزل ۶۳۹
دیوان شمس
‌‌‌‌‌‎‌‌‎
.
بہ هࢪڪہ می‌نگࢪم همچو غنچہ دلتنگ است؛


مگࢪ نسیم دࢪ این گلستان نمے وزد...؟


#صائب_تبࢪیزی
ز عشق آغاز ڪن
تا نقش گࢪدون ࢪا بگࢪدانے

ڪہ تنها عشق سازد
نقشِ گࢪدون ࢪا دگࢪگونش ...


#فࢪیدون_مشیࢪی
گر رود دیدہ و عقل و خرد و جان تو مرو
ڪہ مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلڪ اندر ڪنف سایہ توست
گر رود این فلڪ و اختر تابان تو مرو

اے ڪہ درد سخنت صافتر از طبع لطیف
گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همہ در خوف دم خاتمتند
خوفم از رفتن توست اے شہ ایمان تو مرو

تو مرو گر بروے جان مرا با خود بر
ور مرا می‌نبرے با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچہ و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است
اے شدہ لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

ڪے بود ذرہ ڪہ گوید تو مرو اے خورشید
ڪے بود بندہ ڪہ گوید بہ تو سلطان تو مرو

لیڪ تو آب حیاتے همہ خلقان ماهی
از ڪمال ڪرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من بہ درازے ابد
برنوشتہ ز سرش تا سوے پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت
ڪہ ز صد بهتر وز هجدہ هزاران تو مرو ...

#حضرت_مولانا
بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

#مولوی