خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست ؟
سعدی
......
خبرت هست که در آرزوی روی توام؟
وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام
امیر_معزی
......
خبرت هست که در بادیهٔ هجر تو نیست
تکیه گاهم به جز از خار مغیلان همه شب؟
خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
امیر_خسرو_دهلوی
.....
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست؟
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست؟
مولانا
....
خبرت هست که شب تا به سحر منتظرم
بر سر کوی ستم تا خبر او چه رسد...؟!
خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که خلقی زِ غمت بیخبرند؟!
سعدی
.....
خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم .....
عطار
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست ؟
سعدی
......
خبرت هست که در آرزوی روی توام؟
وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام
امیر_معزی
......
خبرت هست که در بادیهٔ هجر تو نیست
تکیه گاهم به جز از خار مغیلان همه شب؟
خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
امیر_خسرو_دهلوی
.....
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست؟
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست؟
مولانا
....
خبرت هست که شب تا به سحر منتظرم
بر سر کوی ستم تا خبر او چه رسد...؟!
خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که خلقی زِ غمت بیخبرند؟!
سعدی
.....
خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم .....
عطار
من نای توام از لب تو مینوشم
تا نخروشی هر آینه نخروشم
این لحظه که خامشم از آن خاموشم
تا نیشکرت بهر خسی نفروشم
مولانای_جان
تا نخروشی هر آینه نخروشم
این لحظه که خامشم از آن خاموشم
تا نیشکرت بهر خسی نفروشم
مولانای_جان
خواهم اینبار آنچنان رفتن
که نداند کسی،کجایم من
همه گردند در طلب،عاجز
ندهد کس زمن نشان ،هرگز
سالها بگذرد چنین بسیار
کس نیابد زگرد من ،آثار...
شمس_تبریزی
که نداند کسی،کجایم من
همه گردند در طلب،عاجز
ندهد کس زمن نشان ،هرگز
سالها بگذرد چنین بسیار
کس نیابد زگرد من ،آثار...
شمس_تبریزی
.
روزگاری که رُخت قبلهی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان میدادم
حاصل از زندگی خویش ، همان بود مرا
یاد باد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل ، سراپردهی صد راز نهان بود مرا
یاد باد آن که چو آغاز سخن میکردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان ، مردمِ چشمِ نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت میرفتم
محتشم پیش سگان تو ضِمان بود مرا
#محتشم_کاشانی
روزگاری که رُخت قبلهی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان میدادم
حاصل از زندگی خویش ، همان بود مرا
یاد باد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل ، سراپردهی صد راز نهان بود مرا
یاد باد آن که چو آغاز سخن میکردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای دراز
پاسبان ، مردمِ چشمِ نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت میرفتم
محتشم پیش سگان تو ضِمان بود مرا
#محتشم_کاشانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺🕊
تو کافردل نمیبندی نقابِ زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو!
# حافظ
# محمدرضا_شجريان
تو کافردل نمیبندی نقابِ زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو!
# حافظ
# محمدرضا_شجريان
.
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خندهی تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست.
سعدی
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همیآید و بر خندهی تو
تا تبسّم چه کنی بیخبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست
گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست.
سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد…☀️
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد…☀️
.
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم
ما را سَریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم
گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم، اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سعدی
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم
ما را سَریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم
گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم، اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سعدی
.
بر ما گذشت نیکوبد، امّا تو روزگار!
فکری بهحال خویش کن، این روزگار نیست!
عماد خراسانی
.
بر ما گذشت نیکوبد، امّا تو روزگار!
فکری بهحال خویش کن، این روزگار نیست!
عماد خراسانی
.
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خونبها فرست
بردار پرده از رخ و از دیدههای ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست
گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقانی از تو دارد هر دم هزار درد
آخر از آن هزار، یکی را دوا فرست
باری گر اینهمه نکنی، مردمی بکن
از جای بردهای دل او باز جا فرست
#خاقانی
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خونبها فرست
بردار پرده از رخ و از دیدههای ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست
گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقانی از تو دارد هر دم هزار درد
آخر از آن هزار، یکی را دوا فرست
باری گر اینهمه نکنی، مردمی بکن
از جای بردهای دل او باز جا فرست
#خاقانی
.
ساز هم
با نفس گرم تو
آوازی داشت...
بی تو دیگر
سر ساز و دل آوازم نیست...
هوشنگ_ابتهاج
ساز هم
با نفس گرم تو
آوازی داشت...
بی تو دیگر
سر ساز و دل آوازم نیست...
هوشنگ_ابتهاج
.
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشان
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند
«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
✍حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۸۷
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشان
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند
«کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت»
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
✍حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۸۷
این صورت خلق جمله نقش اند
هم جان داند که جان کی دارد
این جمله گدا و خوشه چین اند
آن دست گهرفشان کی دارد
#مولانای_جان
هم جان داند که جان کی دارد
این جمله گدا و خوشه چین اند
آن دست گهرفشان کی دارد
#مولانای_جان
.
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینهکاری ام
گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا!
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
#قیصر_امین_پور
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینهکاری ام
گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل نگاه تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا!
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
#قیصر_امین_پور
🌺🌿
ساقی بیار باده سغراق ده منی
اندیشه را رها کن کاری است کردنی
ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزلهست
در بیهشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بیهشی همه جانها مجردند
رقصان چو ذرهها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز
قانع نمیشویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنهایم
تو ساقی کریمی و بیصرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است
آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و مینگر ز چپ و راست اشک خون
ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است
فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی
کاین ناطقه نماند در حرف معتنی
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۳۰۰۰
ساقی بیار باده سغراق ده منی
اندیشه را رها کن کاری است کردنی
ای نقد جان مگوی که ایام بیننا
گردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگر
بر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست
گر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزلهست
در بیهشی است عیش و مقامات ایمنی
در بزم بیهشی همه جانها مجردند
رقصان چو ذرهها خورشان نور و روشنی
ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز
قانع نمیشویم بدین نور روزنی
این قصه را رها کن ما سخت تشنهایم
تو ساقی کریمی و بیصرفه و غنی
هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است
آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی
خشک آر و مینگر ز چپ و راست اشک خون
ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی
بیهوده چند گویی خاموش کن بس است
فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی
تا شمس حق تبریز آرد گشایشی
کاین ناطقه نماند در حرف معتنی
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۳۰۰۰
.
اے ڪآب زندگانے من در دهان توست
تیر هلاڪ ظاهر من، در ڪمان توست
گر بُرقعے فرونگذارے بدین جمال
در شهر هر ڪہ ڪًشتہ شود، در ضمان توست
تشبیہ روے تو نڪنم من بہ آفتاب
ڪاین مدح آفتاب، نہ تعظیم شان توست
گر یڪ نظر بہ گوشہ ے چشم ارادتی
با ما ڪنے و گر نڪنے، حڪم از آن توست
هر روز خلق را سر یارے و صاحبے ست
ما را همین سر است ڪہ بر آستان توست
بسیار دیدهایم درختان میوهدار
زین بِہ ندیدهایم ڪہ در بوستان توست
گر دست دوستان نرسد باغ را چہ جُرم
منعے ڪہ میرود، گنہ از باغبان توست
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
نقشے ڪہ آن نمیرود از دل، نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنے ڪنی
اے دوست همچنان دل من مهربان توست
سعدے بہ قدر خویش تمناے وصل ڪن
سیمرغ ما چہ لایق زاغ آشیان توست ...
#سعدی
اے ڪآب زندگانے من در دهان توست
تیر هلاڪ ظاهر من، در ڪمان توست
گر بُرقعے فرونگذارے بدین جمال
در شهر هر ڪہ ڪًشتہ شود، در ضمان توست
تشبیہ روے تو نڪنم من بہ آفتاب
ڪاین مدح آفتاب، نہ تعظیم شان توست
گر یڪ نظر بہ گوشہ ے چشم ارادتی
با ما ڪنے و گر نڪنے، حڪم از آن توست
هر روز خلق را سر یارے و صاحبے ست
ما را همین سر است ڪہ بر آستان توست
بسیار دیدهایم درختان میوهدار
زین بِہ ندیدهایم ڪہ در بوستان توست
گر دست دوستان نرسد باغ را چہ جُرم
منعے ڪہ میرود، گنہ از باغبان توست
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
نقشے ڪہ آن نمیرود از دل، نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنے ڪنی
اے دوست همچنان دل من مهربان توست
سعدے بہ قدر خویش تمناے وصل ڪن
سیمرغ ما چہ لایق زاغ آشیان توست ...
#سعدی
🍃
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
گفتم بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی
شمع را باید از آن خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...
سعدی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
گفتم بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی
شمع را باید از آن خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...
سعدی