گلها
2.12K subscribers
104K photos
24.6K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
.

سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است
بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن


#پروین_اعتصامی
بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را

صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را

گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را


#فروغی_بسطامی
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد

از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد


#حضرت_عشق_مولانا
 هر آن چیزی که در عالم عیان است
چو عکسی ز آفتاب آن جهان است

جهان چون زلف و خط و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست

تجلی گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زان دو بهر است

چو محسوس آمد این الفاظ مسموع
نخست از بهر محسوس است موضوع

ندارد عالم معنی نهایت
کجا بیند مر او را لفظ غایت

هر آن معنی که شد از ذوق پیدا
کجا تعبیر لفظی یابد او را

چو اهل دل کند تفسیر معنی
به مانندی کند تعبیر معنی

که محسوسات از آن عالم چو سایه است
که این چون طفل و آن مانند دایه است

به نزد من خود الفاظ ماول
بر آن معنی فتاد از وضع اول

به محسوسات خاص از عرف عام است
چه داند عام کان معنی کدام است

نظر چون در جهان عقل کردند
از آنجا لفظها را نقل کردند

تناسب را رعایت کرد عاقل
چو سوی لفظ معنی گشت نازل

ولی تشبیه کلی نیست ممکن
ز جست و جوی آن می‌باش ساکن

بدین معنی کسی را بر تو دق نیست
که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست

ولی تا با خودی زنهار زنهار
عبارات شریعت را نگه‌دار

که رخصت اهل دل را در سه حال است
فنا و سکر و آن دیگر دلال است

هر آن کس کو شناسد این سه حالت
بداند وضع الفاظ و دلالت

تو را گر نیست احوال مواجید
مشو کافر ز نادانی به تقلید

مجازی نیست احوال حقیقت
نه هر کس یابد اسرار طریقت

گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق
مر این را کشف باید یا که تصدیق

بگفتم وضع الفاظ و معانی
تو را سربسته گر خواهی بدانی

نظر کن در معانی سوی غایت
لوازم را یکایک کن رعایت

به وجه خاص از آن تشبیه می‌کن
ز دیگر وجه‌ها تنزیه می‌کن

چو شد این قاعده یک سر مقرر
نمایم زان مثالی چند دیگر 

شیخ محمود شبستری
قاصد آمد گفتمش: آن ماه سیمین بر چه گفت؟
گفت: با هجرم بسازد. گفتمش دیگر چه گفت؟
گفت:  دیگر  پا  ز  حد  خویش  نگذارد  برون
گفتمش: جمع است از پا خاطرم از سر چه گفت؟
گفت: سر  را  باید  از  خاک  ره  کمتر  شمرد
گفتمش: کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت؟
گفت: جسم لاغرش را از تعب خواهیم سوخت
گفتمش: من سوختم در باب خاکستر چه گفت؟
گفت: خاکستر  چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش: برباد رفتم در صف محشر چه گفت؟
گفت: در محشر به یکدم زنده اش خواهیم کرد
گفتمش: من زنده گردیدم ز خیر و شر چه گفت؟
گفت:  خیر  و  شر نباشد  عاشقان  را در حساب
گفتمش: این است احسان از لب کوثر چه گفت؟
گفت:  با  ما  بر  لب  کوثر  نشیند  عاقبت
گفتمش: چون عاقبت این است زین خوشتر چه گفت؟
گفت: دیگر نگذرد در خاطرم یاد " عظیم "
گفتمش: دیگر بگو  گفتا: مگو دیگر چه گفت.

عظیم_نیشابوری
مشکریزاݩ می‌جهد بادِ صبا از کوی دوست
شاخه‌ای گویی ربودست از
خمِ گیسوی دوست...

دوست می‌دارم نسیمِ صبح را کو در هوا
تا نَفَسْ می‌‌آیدش جاݩ‌می‌دهد بر بوی دوست



#سلمان‌ساوجی

ای جانْ خبرت هست که جانان تو کیست؟
وی دلْ خبرت هست که مهمان تو کیست؟

ای تن، که به هر حیله رهی می‌جویی،
او می‌کشدت، ببین که جویانِ تو کیست!

#مولانا
دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس
که چُنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مَپُرس

کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُناد
که چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیست
زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کـ‌این مِیِ لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بُگْدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگسِ فَتّان که مپرس

گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خمِ چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا
#حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس


#حافظ
هر چه هست از قامت
ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست


حضرت_حافظ
.

هر دلی کو به عشق مایل نیست
حجره‌ی دیو خوان ؛ که آن دل نیست

زاغ گو ، بی‌خبر بمیر از عشق
که ز گل ، عندلیب غافل نیست

دل بی‌عشق ، چشم بی‌نور است
خود بدین حاجت دلایل نیست

بیدلان را جز آستانه‌ی عشق
در رهِ کوی دوست ، منزل نیست

هر که مجنون نشد در این سودا
ای عراقی ! بگو که : عاقل نیست ...



عراقی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست ؟
سعدی
......
خبرت هست که در آرزوی روی توام؟
وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام

امیر_معزی
......
خبرت هست که در بادیهٔ هجر تو نیست
تکیه گاهم به جز از خار مغیلان همه شب؟

خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا

امیر_خسرو_دهلوی
.....
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست؟
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست؟

مولانا
....
خبرت هست که شب تا به سحر منتظرم
بر سر کوی ستم تا خبر او چه رسد...؟!

خواجوی_کرمانی
.....
خبرت هست که خلقی زِ غمت بی‌خبرند؟!

سعدی
.....
خبرت هست که خون شد جگرم
وز می عشق تو چون بی خبرم .....

عطار
.

من همچو کسی نشسته بر اسب خام
در وادی هولناک بگسسته لگام

تازد چون مرغ تا که بجهد از دام
تا منزل این اسب کدام است کدام



مولانای_جان
من نای توام از لب تو می‌نوشم
تا نخروشی هر آینه نخروشم

این لحظه که خامشم از آن خاموشم
تا نیشکرت بهر خسی نفروشم


مولانای_جان
خواهم اینبار آنچنان رفتن
که نداند کسی،کجایم من

همه گردند در طلب،عاجز
ندهد کس زمن نشان ،هرگز

سالها بگذرد  چنین بسیار
کس نیابد زگرد من ،آثار...


شمس_تبریزی
.

روزگاری که رُخت قبله‌ی جان بود مرا
روی دل تافته از هر دو جهان بود مرا

چند روزی که به سودای تو جان می‌دادم
حاصل از زندگی خویش ، همان بود مرا

یاد باد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز
دل ، سراپرده‌ی صد راز نهان بود مرا

یاد باد آن که چو آغاز سخن می‌کردی
با تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا

یاد باد آن که به بالین تو شب‌های دراز
پاسبان ، مردمِ چشمِ نگران بود مرا

یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتم
محتشم پیش سگان تو ضِمان بود مرا


#محتشم_کاشانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺🕊

تو کافردل نمی‌بندی نقابِ زلف و می‌ترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو!


# حافظ

# محمدرضا_شجريان
.
صبح می‌خندد و من گریه‌کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده‌ی تو
تا تبسّم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بوَد محرم دوست

گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت، تو خود دانی نیک
که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویش‌ست و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست.

سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد…☀️
.

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم

ما را سَری‌ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم

گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

سعدی
.
بر ما گذشت نیک‌وبد، امّا تو روزگار!
فکری به‌حال خویش کن، این روزگار نیست!


عماد خراسانی
.
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست

زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست

چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست

بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست

گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست

خاقانی از تو دارد هر دم هزار درد
آخر از آن هزار، یکی را دوا فرست

باری گر این‌همه نکنی، مردمی بکن
از جای برده‌ای دل او باز جا فرست

#خاقانی