گلها
2.11K subscribers
103K photos
24.5K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود
مه چو باریک شد انگشت‌نما می‌باشد


#صائب_تبریزی
مشو دلتنگ اگر یک‌ چند اشکت بی‌اثر باشد
که سازد خاک را گلزار، آب، آهسته‌ آهسته


#صائب_تبریزی
کرد باید ترک جان و سر، که در بزم محبت
با پر پروانه گِرد شمع سوزان پر توان زد

ابوتراب جلی
عشق چیست از خویش بیرون آمدن
غرقه در دریای پر خون آمدن

گر بدین دریا فرو خواهی شدن
نیست هرگز روی بیرون آمدن

عطار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

#حضرت_حافظ



┊ ┊ ┊ ┊
┊ ┊ ┊ 🍀
┊ ┊ 🌺
🍀
🌺
ســــلام خوبان
صبح قشنگتون بـخیر
روزتــــــــــــون سرشار از آرامش‌

شادباشی

🍀🌺
شور دیدارت اگر اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد

خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یک دل شده با عشق فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد


فاضل_نظری
.

گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح

گفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است


گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟

گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است..


فریدون_مشیری
1
.

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی



فریدون_مشیری
.

بیدار شو اے دل کہ جہان مے‌گذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد ،

در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد •


مولانا
.

به هر راهی که دانستم
فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم،
رهی دیگر نمی‌دانم ...

#عطار
سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است
بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن


#پروین_اعتصامی
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست



شهریار
در خانه تا قرابه‌ی ما پر شراب نیست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست

در خلوتی که باده و ساقی و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست

خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ما
عمری که خوش نمیگذرد، در حساب نیست


#عبید_زاکانی
.

‏دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید



حسین_منزوی
.
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت
با همه پادشهی بنده تورانشاهم

#حافظ
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جُور است در نظر
هم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که رویْ در قدمانت بگستریم

ما را سَری‌ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم

گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم


#سعدی

من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي که با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد
ديري است
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر کرده ام ...

#شفیعی_کدکنی

بیارباده و اول به دست حافظ ده
به شرط آنکه زمجلس سخن به در نرود

#‌حضرت‌حافظ


.

روزگارے من و دل ساڪن ڪویی
بودیم
ساڪن ڪوے بت عربده‌جویے بودیم

اینهمہ مشترے و گرمے بازار نداشت
یوسفے بود ولے هیچ خریدار
نداشت

اول آن ڪس ڪہ خریدار شدش
من بودم
باعث گرمے بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبے و
رعنایے او
داد رسوایے من شهرت زیبایے او

بسڪہ دادم همہ جا شرح دلارای او
شهر پرگشت ز غوغاے تماشایے او


#وحشی_بافقے

سخن اهل دل .. .

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست
سرم به دنیی و عقبی ، فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد ، کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان ، هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

#حضرت_حافظ .
🕊️

پرنده رنگین پر،
             ترانه‌هایش
            ‌از باغ شعر ، رنگین‌تر
               درین قفس، اما
من از پرنده، ترانه، هزار مرحله دور.
که گوش هوشم همواره چشم در راه است
صدای بال نفس‌های روشنایی را
صدای پای پیام‌آور رهایی را...

#فریدون_مشیری