گلها
2.11K subscribers
103K photos
24.5K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
بشر طبرانى، قدّس سرّه

از متقدمان مشايخ طبريّه بود، و سخت بزرگ بود، و صاحب كرامت بود.
وى را خبر آوردند كه مشايخ گفته‌اند كه: «تا بشر در طبريّه بود ما را از روم ايمنى است.» چون اين سخن بشنيد، غلامان داشت كه قيمت هر يك هزار دينار بود، همه را آزاد كرد.
پسرش گفت: «ما را درويش كردى!» گفت: «اى پسر! شكر آن را كردم كه حق - تعالى - از من چنين چيزى در دل دوستان خود افكند.»

نفحات الانس جامی
فیه_مافیه
فصل_پانزدهم

یقین و ظن

صفت یقین شیخ، کامل است، ظنهای نیکوی راست، مریدان او شد (مریدان اویند). علی التفاوت ظن و اغلب ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا. همچنین هر ظنی که افزون تر است آن ظن او به یه یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لَوْ وُزِنَ اِیمَانُ اَبِيْ بَکْرٍ.

همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند. وآن شیر خوردن و افزودن، نشان آن تحصیل زیادتی ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ودر یقین فانی شود بکلی. زیرا چون یقین شوند ظن نماند. و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقشهای آن شیخ یقین اند و مریدانش، دلیل بر آنکه این نقشها متبدل می شوند دَوْراً بَعْدَ دَوْرٍ وَقَرْناً بَعْدَ قَرْنٍ. و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم، عَلی مِّرِ الْادْوَارِ وَ الْقُرُوْنِ مِنْ غَیْرَ تَبَدُّلٍ.
باز ظنون غالط ضالّه منکر، راندگان شیخ یقین اند که هر روز از او دورتر شوند و هر روز پس ترند، زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید، فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (دلهای آنان مریض است پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید – بقره – 10).

اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند، أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ [كَيْفَ خُلِقَتْ] ( آیا مردم  در خلقت شتر نمی نگرند که چگونه خلق شده است؟ - غاشیه – 17)، إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا (مگر آن کس که توبه کند و به خدا ایمان آورد و نیکوکار شود – مریم – 60)، فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند – فرقان – 70). هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن، این ساعت قوت شود در اصلاح ظن. همچنانکه، دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد. آن همه طراریها دزدی که می ورزید، این ساعت قوت شد در احسان و عدل. و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدیها کرده است شیوۀ دزدان را می داند، احوال دزدان از او پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان.

شرح

 ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ...: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:

مال و تن برفند، ریزان فنا 
حق خریدارش، كه الله اشتری
برفها، ز آن از ثمن، اولیستت 
كه تو در شكی، یقینی نیستت
وین عجب ظنی است در تو، ای مهین 
كه نمی پرّد به بستان یقین
هر گمان تشنۀ  یقین است، ای پسر 
می زند اندر تزاید بال و پر
چون رسد در علم پس پر، پا شود 
مر یقین را علم او پویا شود
زانكه هست اندر طریق مفتتن 
علم كمتر از یقین و، فوق، ظن
علم جویای یقین باشد، بدان 
و آن یقین جویای دید است و عیان
اندر ألهیكم بجو این را كنون 
از پس كـَلا پس لوْ تعلمون
می كشد دانش به بینش ای علیم 
گر یقین بودی، بدیدندی جحیم
دید زاید، از یقین بی امتهال 
آنچنان كز ظن همی زاید خیال
اندر "ألهكم" بیان این ببی 
كه شود عِلْمَ الْیقِینِ عین الیقین
مفتتن (شیفته، مفتون) – امتهال ( مهلت دادن)
بس نکو گفت آن رسول خوش جواز
ذره یی عقلت به از صوم و نماز

زآنکه عقلت جوهر است این دو عرض
این دو در تکمیل آن شد مفترض

تا جلا باشد مرآن آیینه را
که صفا آید ز طاعت سینه را

لیگ گر آیینه از بن فاسد است
صیقل او را دیر باز آرد به دست

وآن گزین آیینه که خوش مغرس است
اندکی صیقل گری آن را بس است

این تفاوت عقل ها را نیک دان
در مراتب از زمین تا آسمان

هست عقلی همچو قرص آفتاب
  هست عقلی کمتر از زهره و شهاب

زآنکه ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان بین خردها بردهد

عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد

آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت

آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط صد سهراب شد

لعب معکوس است و فرزین بند سخت
حیله کم کن کار اقبال است و بخت

دفتر پنجم مثنوی معنوی
۱۶ تیر زادروز بیژن الهی‌شیرازی

(زاده ۱۶ تیر ۱۳۲۴ تهران – درگذشته ۹ آذر ۱۳۸۹ تهران) شاعر، مترجم، نقاش و پژوهشگر

در نوجوانی ذوقی در نقاشی نشان داد و در انجمن‌های هنری، نقاشی شرکت کرد و به کلاس‌های نقاشی جواد حمیدی رفت.
به سفارش استادش، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بی‌ینال فرستاد، اما به صلاح‌دید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و با نگاهِ نوگرا، به فعالیت‌های ادبی‌ پرداخت.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان هم‌فکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر ۱۳۴۵ همکاری با اسماعیل نوری‌علا، اندیشه و هنر ۱۳۴۸ دفترهای روزن ۱۳۴۶، مجله خوشه ۱۳۴۶، مجله بررسی کتاب ۱۳۴۹ و هفته نامه تماشا ۱۳۵۳، مجله رستاخیز جوان ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ و مجله بیدار ۱۳۷۳ شعر و ترجمه به چاپ سپرد.»
وی بعدها به شیوه خودخوان شروع به زبان‌آموزی‌ کرد و زبان‌های مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فراگرفت. از زبان‌های مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه کرد و تعداد محدودی از آثار او در زندگی‌اش، به چاپ و پخش رسید. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسی‌ها» و «شب‌های تهران» ازدواج کرد. او به حمایت مالی عزیزه عَضُدی، نشری به نام نشر ۵۱ را به راه انداخت و آن را مدیریت کرد و کوشش داشت کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی ‌کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده کرد. دیری نپایید که کار نشر به بن‌بست رسید. حساسیت او و دقّت وسواس‌گونه‌اش چاپ آثارش را سال‌ها و سال‌ها به تاخیر انداخت، اما در این میان بالاخره کتاب‌های اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی»  ۱۳۵۲ که چهار سال بعد به چاپ دوم هم رسید، کتاب «اشعار حلاج» ۱۳۵۴ «ساحت جَوّانی» از هانری میشو ۱۳۵۹ و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» ۱۳۶۲ را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش رساند. او در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا شد که ازدواج کردند.
آرامگاه وی در روستای بیجده‌نو شهرستان مرزن‌آباد است. بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد.

کتاب‌شناسی
تألیف:
دیدن. تهران: بیدگل ۱۳۹۳
جوانی‌ها، چهل و یک تا پنجاه و یک. تهران: بیدگل ۱۳۹۴

ترجمه:
چهارشنبه - خاکستر. ت.س. الیوت. تهران: پیکره ۱۳۹۰
بهانه‌های مأنوس. فلوبر… تهران: بیدگل ۱۳۹۳
اشراق‌ها: اوراق مصور آرتور رمبو شعرهای به نثر ۱۸۷۵–۱۸۷۲ تهران: بیدگل ۱۳۹۴.
نیت خیر. فریدریش هلدرلین. با مراقبت عزیزه عضدی. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
مستغلات. هانری میشو. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
حلاج‌الاسرار "اخبار و اشعار" ح‍س‍ی‍ن‌ب‍ن م‍ن‍ص‍ور ح‍لاج. تهران: بیدگل ۱۳۹۵ 
دره علف هزار رنگ. شکسپیر، پو…. جنگی از گردانده‌های بیژن الهی. تهران: بیدگل ۱۳۹۵
صبح روان؛ کنستانتین کاوافی. تهران: بیدگل ۱۳۹۶

👍1
به بهانه ی درگذشت بیژن الهی


بیژن الهی در تیرماه ۱۳۲۴ در چهارراه حسن‌آباد به دنیا آمد. او «تنها فرزند خانواده‌ای متمول بود که از پدری شیرازی و مادری تبریزی، در تهران متولد شد. دوره اول متوسطه را در «دبیرستان البرز» گذرانید. بعد از نقل مکان از خیابان استخر به منزل دیگری در خیابان شیرکوه زعفرانیه، به «دبیرستان شاپور» در محله تجریش رفت و در آنجا در رشته ریاضی تحصیل کرد. در سال‌های نوجوانی ذوقی درنقاشی نشان داد و با شرکت در انجمن‌های هنری، نقاشی را پی گرفت. او در نوجوانی در کلاس‌های نقاشی جواد حمیدی شرکت کرد. ورود او به عرصه هنر به جدال با خانواده‌اش انجامید، چرا که مادرش با وجودی که دستی در نقاشی داشت برای تنها فرزندش آینده دیگری می‌خواست. در سال ۱۳۴۲ ترک تحصیل کرد. به سفارش استادش، جواد حمیدی، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بی‌ینال فرستاد، اما به صلاح‌دید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و راه دیگری در پیش گرفت. نگاهِ نوگرا و ذهنِ خلاقش را این بار به ساحتِ قلم رسانید و فعالیت‌های ادبی‌اش را پی گرفت. از کافه‌نشینی‌ها گرفته تا نشست‌های دوستانه؛ در کنار دیگر هم‌نسلانش که بلند پرواز و آرمان‌خواه بودند؛ نیما می‌خواندند و به جنبش‌های فکری‌ادبی دنیا چشم داشتند و با وجود تمام سختی‌ها و عدم پذیرش جامعه ادبی، می‌خواستند به دستاوردی نو برای ادبیات فارسی برسند.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان هم‌فکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر(۱۳۴۵، همکاری بااسماعیل نوری‌علا)، اندیشه و هنر(۱۳۴۸)، دفترهای روزن(۱۳۴۶)، مجله خوشه(۱۳۴۶)، مجله بررسی کتاب(۱۳۴۹) و هفته نامه تماشا(۱۳۵۳) مجله رستاخیز جوان (۱۳۵۵ و ۱۳۵۶) و مجله بیدار (۱۳۷۳)، شعر و ترجمه به چاپ سپرد.» 
«الهی به شیوه خودخوان شروع به زبان‌آموزی می‌کند و زبان‌های مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فرا می‌گیرد. او از زبان‌های مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه می‌کند. تعداد محدودی از آثار او در دوره حیاتش، به چاپ و پخش رسیده‌اند. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسی‌ها» و «شب‌های تهران» ازدواج می‌کند؛ ازدواجی که حدود دو سال می‌پاید. دخترشان «سلمی» بعدها با مادر زندگی می‌کند. الهی به حمایت مالی عزیزه عَضُدی نشری به نام نشر ۵۱ را به راه می‌اندازد و آن را مدیریت می‌کند، او سعی می‌کند کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده می‌کند، اما چاپ نمی‌کند، و آنهایی هم که چاپ می‌شوند به پخش نمی‌رسند (به جز چاپ دوم ساحت جوانی). دیری نمی‌پاید که کار نشر به بن‌بست می‌رسد. حساسیت او و دقّت وسواس‌گونه‌اش چاپ آثارش را سال‌ها و سال‌ها به تاخیر می‌اندازد، اما در این میان بالاخره کتاب‌هایی مثل کتابِ اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» ( ۱۳۵۲) که چهار سال بعد به چاپ دوم هم می‌رسد، کتاب «اشعار حلاج» (۱۳۵۴)، «ساحت جَوّانی» از هانری میشو (۱۳۵۹) و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» (۱۳۶۲) را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش می‌رساند. در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند، و در سال ۱۳۷۹ جدا می‌شوند.
سال‌های بعد از فوت ژاله، خصلت انزواگزینی بیژن تشدید می‌شود. رابطه با دوستان را محدود می‌کند، در بر هر کسی نمی‌گشاید و هر کسی را به حضور نمی‌پذیرد. خانه‌اش را «زندان هارون الرشید» می‌داند و سکوتش حتی در جمع دوستان، بلندتر از قبل می‌شود.
سرانجام در نهم آذر ۱۳۸۹، بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع می‌گوید و به وصیتی که به دوستی همدل سپرده بود به روستای بیجده نو از توابع شهرستان مرزن‌آباد منتقل و در همان‌جا دفن می‌گردد» بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد
کتاب‌های او از سال ۱۳۹۳ توسط نشر بیدگل در تهران چاپ شد. مسعود کیمیایی و شمیم بهار از دوستان نزدیک سابق او بودند
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آه که در فراق او

هر قدمی است آتشی

#حضرت_مولانا

لحظه ای مرا به حال خود وامگذار محبوبم یا رب....
استاد اﻟﻬﯽ قمشه ای میگه؛ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ؟
ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ و با همسرم ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ؟
ﺍﮔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﯽ !
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯ ﺗﻘﻮﺍﺳﺖ،
یعنی ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻤﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺑِﺮَﻭﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ.
هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود
مه چو باریک شد انگشت‌نما می‌باشد


#صائب_تبریزی
مشو دلتنگ اگر یک‌ چند اشکت بی‌اثر باشد
که سازد خاک را گلزار، آب، آهسته‌ آهسته


#صائب_تبریزی
کرد باید ترک جان و سر، که در بزم محبت
با پر پروانه گِرد شمع سوزان پر توان زد

ابوتراب جلی
عشق چیست از خویش بیرون آمدن
غرقه در دریای پر خون آمدن

گر بدین دریا فرو خواهی شدن
نیست هرگز روی بیرون آمدن

عطار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

#حضرت_حافظ



┊ ┊ ┊ ┊
┊ ┊ ┊ 🍀
┊ ┊ 🌺
🍀
🌺
ســــلام خوبان
صبح قشنگتون بـخیر
روزتــــــــــــون سرشار از آرامش‌

شادباشی

🍀🌺
شور دیدارت اگر اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد

خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یک دل شده با عشق فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد


فاضل_نظری
.

گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح

گفتم که چهره ی تو از آن دلگشاتر است


گفتی که با صفاتر از این نوبهار چیست؟

گفتم جمال دوست، بسی با صفاتر است..


فریدون_مشیری
1
.

گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی



فریدون_مشیری
.

بیدار شو اے دل کہ جہان مے‌گذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد ،

در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد •


مولانا
.

به هر راهی که دانستم
فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم،
رهی دیگر نمی‌دانم ...

#عطار
سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
ز نخوت، بر گلی خندید بسیار

که، ای پژمرده، روز کامرانی است
بهار و باغ را فصل جوانی است

نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن


#پروین_اعتصامی
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست



شهریار
در خانه تا قرابه‌ی ما پر شراب نیست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست

در خلوتی که باده و ساقی و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست

خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ما
عمری که خوش نمیگذرد، در حساب نیست


#عبید_زاکانی
.

‏دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید



حسین_منزوی