آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
#حافظ
🌹🌿
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
#حافظ
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
#حافظ
🌹🌿
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
#حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما از دیدن موفقیت بقیه لذت میبرید؟
خواجهٔ لقمان ازین حال نهان
بود واقف دیده بود از وی نشان
خواجه لقمان از حال درونی او با خبر بود و نشانه های آن حال درونی را دیده بود.
راز میدانست و خوش میراند خر
از برای مصلحت آن راهبر
او از اسرار لقمان با خبر بود، ولی به اقتضای مصلحت و حکمت، کار خود را می کرد و
چیزی به روی او نمی اورد.
مر ورا آزاد کردی از نخست
لیک خشنودی لقمان را بجست
مسلماً خواجه لقمان از همان روزِ نخست می خواست او را آزاد کند، ولی رضایت و
خشنودی لقمان را مراعات می کرد.
زانک لقمان را مراد این بود تا
کس نداند سر آن شیر و فتی
زیرا مقصود لقمان این بود که کسی از اسرار آن شیر و جوانمرد با خبر نشود.
چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی
این عجب که سر ز خود پنهان کنی
شگفت این نیست که راز خود را از مردم بدکار پنهان کنی. بلکه شگفت اینست که راز
خود را حتّی از خودت نیز پنهان کنی
کار پنهان کن تو از چشمان خود
تا بود کارت سلیم از چشم بد
تو کارهایت را از چشمان خود نیز پنهان کن، تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند.
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
خود را به دام پاداش الهی تسلیم کن، و سپس در حال بیخویشی، چیزی را از خود بدزد که آن چيز هماره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیّت و خودبینی سالک است.
شرح مثنوی شریف
بود واقف دیده بود از وی نشان
خواجه لقمان از حال درونی او با خبر بود و نشانه های آن حال درونی را دیده بود.
راز میدانست و خوش میراند خر
از برای مصلحت آن راهبر
او از اسرار لقمان با خبر بود، ولی به اقتضای مصلحت و حکمت، کار خود را می کرد و
چیزی به روی او نمی اورد.
مر ورا آزاد کردی از نخست
لیک خشنودی لقمان را بجست
مسلماً خواجه لقمان از همان روزِ نخست می خواست او را آزاد کند، ولی رضایت و
خشنودی لقمان را مراعات می کرد.
زانک لقمان را مراد این بود تا
کس نداند سر آن شیر و فتی
زیرا مقصود لقمان این بود که کسی از اسرار آن شیر و جوانمرد با خبر نشود.
چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی
این عجب که سر ز خود پنهان کنی
شگفت این نیست که راز خود را از مردم بدکار پنهان کنی. بلکه شگفت اینست که راز
خود را حتّی از خودت نیز پنهان کنی
کار پنهان کن تو از چشمان خود
تا بود کارت سلیم از چشم بد
تو کارهایت را از چشمان خود نیز پنهان کن، تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند.
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
خود را به دام پاداش الهی تسلیم کن، و سپس در حال بیخویشی، چیزی را از خود بدزد که آن چيز هماره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیّت و خودبینی سالک است.
شرح مثنوی شریف
آدمی باشد که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد.
و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست، در همه چیز چنین است.
مال ها و زرها و کان ها، جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید؛
زیرا که افزون از آن را بر نتابد و دیوانه شود.
فیه مافیه
و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست، در همه چیز چنین است.
مال ها و زرها و کان ها، جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید؛
زیرا که افزون از آن را بر نتابد و دیوانه شود.
فیه مافیه
از ما کناره کردی ما با تو درمیانیم
با ما تو این چنینی ، ما با تو آنچنانیم
روز الست با تو عهد درست بستیم
نشکسته ایم ، جاوید ثابت قدم برآنیم
نقش خیال غیرت در دیده گر نماید
غیرت کجا گذارد از دیده اش برانیم
رندی اگر بیابیم بوسیم دست و پایش
ور زاهدی ببینیم در مجلسش نمانیم
برخاستن توانیم مستانه از سر سر
اما دمی نشستن بی تو نمی توانیم
آئینه منیریم روشن به نور رویت
جام جمیم دایم در بزم شه روانیم
رندانه در خرابات پیوسته در طوافیم
جز قول نعمت الله شعری دگر نخوانیم
حضرت شاه نعمتالله ولی
با ما تو این چنینی ، ما با تو آنچنانیم
روز الست با تو عهد درست بستیم
نشکسته ایم ، جاوید ثابت قدم برآنیم
نقش خیال غیرت در دیده گر نماید
غیرت کجا گذارد از دیده اش برانیم
رندی اگر بیابیم بوسیم دست و پایش
ور زاهدی ببینیم در مجلسش نمانیم
برخاستن توانیم مستانه از سر سر
اما دمی نشستن بی تو نمی توانیم
آئینه منیریم روشن به نور رویت
جام جمیم دایم در بزم شه روانیم
رندانه در خرابات پیوسته در طوافیم
جز قول نعمت الله شعری دگر نخوانیم
حضرت شاه نعمتالله ولی
یارب، تو مرا مژدهی وصلی برسان
برهانم از این نوع و به اصلی برسان
تا چند از این فصل مکرر دیدن
بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان!
#شیخ_بهایی
برهانم از این نوع و به اصلی برسان
تا چند از این فصل مکرر دیدن
بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان!
#شیخ_بهایی
عاشق را نه خلوت باید نه صحبت زیرا که خلوت برای سکوت باید و سکوت عاشق را از قواطع است و صحبت از برای راحت باید و راحت مشتاق را از موانع است و آنچه گفتهاند که معشوق عاشق پیدا باید و مشتاق شیدا باید سر این معنی است عاشق از فراق بطبع گریزد و در وصل آویزد موجب آنست که فراق دوئی اقتضا کند و وصل یکی یعنی در مقام فراق حصول عاشق در عالم اندوه بودو حصول معشوقدر هودج سرور، و این در تفرقه کثرت مشاهده شودو در عشق وحدت باید بل اتحاد و این جز دروصلنبود و ذلک سر عزیزٌ لِمَن فَهِمَ
جانم ز فراق تو از آن بگریزد
تا با تو یکی شود دوئی برخیزد
#عین_القضات_همدانی
جانم ز فراق تو از آن بگریزد
تا با تو یکی شود دوئی برخیزد
#عین_القضات_همدانی
آدمهای زیادی هستند که منتظر خوشبختی هستند، اما غافل از اینکه قانون طبیعت بر عکس است.
این خوشبختی است که منتظر ماست، زیرا ما خالق آن هستیم…
زمان مانند يك رودخانه است.
هرگز نميتوانى به قسمتى از آب دوبار دست بزنى، چرا كه آن جريان آبى كه از مقابل تو گذشت ديگر باز نميگردد. از هر لحظه ى زندگيت لذت ببر...!
براى خودت زندگى كن
بپـوش ؛ بـرقـص
بـگو ؛ بخنـد
هر طور كه دلت میخواهد
يادت باشد تو
تنها كسى هستى كه
ميتوانى حالِ دلت را خوب كنى
پس با_خودت_رفیق_باش
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد سه شنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
روزی سرشار از عشق , سلامتی , آگاهی , آرامش , تندرستی , لحظاتی شاد و ناب
لبخندهایی از ته دل همراه با بهترینها برایت آرزومندم.
🌺🌺🌺
شاد باشی
این خوشبختی است که منتظر ماست، زیرا ما خالق آن هستیم…
زمان مانند يك رودخانه است.
هرگز نميتوانى به قسمتى از آب دوبار دست بزنى، چرا كه آن جريان آبى كه از مقابل تو گذشت ديگر باز نميگردد. از هر لحظه ى زندگيت لذت ببر...!
براى خودت زندگى كن
بپـوش ؛ بـرقـص
بـگو ؛ بخنـد
هر طور كه دلت میخواهد
يادت باشد تو
تنها كسى هستى كه
ميتوانى حالِ دلت را خوب كنى
پس با_خودت_رفیق_باش
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد سه شنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
روزی سرشار از عشق , سلامتی , آگاهی , آرامش , تندرستی , لحظاتی شاد و ناب
لبخندهایی از ته دل همراه با بهترینها برایت آرزومندم.
🌺🌺🌺
شاد باشی
❤1
اوليای مستور
در ميان انسانها، روح هایی هستند كه درجه و مرتبه وجودی شان گاه از فرشتگان نيز بالاتر می رود. اينها در اصطلاح ادبيات عرفانی، اوليای مستور يا اولياي خفی ناميده می شوند. در ادبيات عرفانی مهم ترين نامی كه برای اين دسته مي توان ذكر نمود خضر است. در عرفان هند نيز از باباجی به عنوان اوليای مستور می توان نام برد. به قول حضرت علی آنها در زمين گمنام اند و در آسمانها معروف.
شمس تبريزی در مقالات مي فرماید
« ورای اين مشايخ ظاهر، كه ميان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذكر ايشان می رود بندگان پنهانی از مشهوران تمام تر و مطلوبی هست بعضی از اينها او را دريابند.»
مقالات شمس
مولوی در مثنوی معنوی مي نويسد:
صدهزاران پادشاهان نهان
سرفرازانند زان سوی جهان
نام شان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايی نام شان را بر نخواند
مثنوي معنوي - دفتر دوم -
در جايي ديگر در مثنوي معنوي مي فرمايد:
قوم ديگر سخت پنهان مي روند
شهره ي خلقان ظاهر كي شوند؟
اين همه دارند و چشم هيچكس
بر نيفتد بر كياشان يك نفس
هم كرامتْشان هم ايشان در حرم
نامشان را نشنوند ابدال هم
مثنوی معنوی
در ميان انسانها، روح هایی هستند كه درجه و مرتبه وجودی شان گاه از فرشتگان نيز بالاتر می رود. اينها در اصطلاح ادبيات عرفانی، اوليای مستور يا اولياي خفی ناميده می شوند. در ادبيات عرفانی مهم ترين نامی كه برای اين دسته مي توان ذكر نمود خضر است. در عرفان هند نيز از باباجی به عنوان اوليای مستور می توان نام برد. به قول حضرت علی آنها در زمين گمنام اند و در آسمانها معروف.
شمس تبريزی در مقالات مي فرماید
« ورای اين مشايخ ظاهر، كه ميان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذكر ايشان می رود بندگان پنهانی از مشهوران تمام تر و مطلوبی هست بعضی از اينها او را دريابند.»
مقالات شمس
مولوی در مثنوی معنوی مي نويسد:
صدهزاران پادشاهان نهان
سرفرازانند زان سوی جهان
نام شان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايی نام شان را بر نخواند
مثنوي معنوي - دفتر دوم -
در جايي ديگر در مثنوي معنوي مي فرمايد:
قوم ديگر سخت پنهان مي روند
شهره ي خلقان ظاهر كي شوند؟
اين همه دارند و چشم هيچكس
بر نيفتد بر كياشان يك نفس
هم كرامتْشان هم ايشان در حرم
نامشان را نشنوند ابدال هم
مثنوی معنوی
بشر طبرانى، قدّس سرّه
از متقدمان مشايخ طبريّه بود، و سخت بزرگ بود، و صاحب كرامت بود.
وى را خبر آوردند كه مشايخ گفتهاند كه: «تا بشر در طبريّه بود ما را از روم ايمنى است.» چون اين سخن بشنيد، غلامان داشت كه قيمت هر يك هزار دينار بود، همه را آزاد كرد.
پسرش گفت: «ما را درويش كردى!» گفت: «اى پسر! شكر آن را كردم كه حق - تعالى - از من چنين چيزى در دل دوستان خود افكند.»
نفحات الانس جامی
از متقدمان مشايخ طبريّه بود، و سخت بزرگ بود، و صاحب كرامت بود.
وى را خبر آوردند كه مشايخ گفتهاند كه: «تا بشر در طبريّه بود ما را از روم ايمنى است.» چون اين سخن بشنيد، غلامان داشت كه قيمت هر يك هزار دينار بود، همه را آزاد كرد.
پسرش گفت: «ما را درويش كردى!» گفت: «اى پسر! شكر آن را كردم كه حق - تعالى - از من چنين چيزى در دل دوستان خود افكند.»
نفحات الانس جامی
فیه_مافیه
فصل_پانزدهم
یقین و ظن
صفت یقین شیخ، کامل است، ظنهای نیکوی راست، مریدان او شد (مریدان اویند). علی التفاوت ظن و اغلب ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا. همچنین هر ظنی که افزون تر است آن ظن او به یه یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لَوْ وُزِنَ اِیمَانُ اَبِيْ بَکْرٍ.
همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند. وآن شیر خوردن و افزودن، نشان آن تحصیل زیادتی ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ودر یقین فانی شود بکلی. زیرا چون یقین شوند ظن نماند. و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقشهای آن شیخ یقین اند و مریدانش، دلیل بر آنکه این نقشها متبدل می شوند دَوْراً بَعْدَ دَوْرٍ وَقَرْناً بَعْدَ قَرْنٍ. و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم، عَلی مِّرِ الْادْوَارِ وَ الْقُرُوْنِ مِنْ غَیْرَ تَبَدُّلٍ.
باز ظنون غالط ضالّه منکر، راندگان شیخ یقین اند که هر روز از او دورتر شوند و هر روز پس ترند، زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید، فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (دلهای آنان مریض است پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید – بقره – 10).
اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند، أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ [كَيْفَ خُلِقَتْ] ( آیا مردم در خلقت شتر نمی نگرند که چگونه خلق شده است؟ - غاشیه – 17)، إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا (مگر آن کس که توبه کند و به خدا ایمان آورد و نیکوکار شود – مریم – 60)، فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند – فرقان – 70). هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن، این ساعت قوت شود در اصلاح ظن. همچنانکه، دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد. آن همه طراریها دزدی که می ورزید، این ساعت قوت شد در احسان و عدل. و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدیها کرده است شیوۀ دزدان را می داند، احوال دزدان از او پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان.
شرح
ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ...: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:
مال و تن برفند، ریزان فنا
حق خریدارش، كه الله اشتری
برفها، ز آن از ثمن، اولیستت
كه تو در شكی، یقینی نیستت
وین عجب ظنی است در تو، ای مهین
كه نمی پرّد به بستان یقین
هر گمان تشنۀ یقین است، ای پسر
می زند اندر تزاید بال و پر
چون رسد در علم پس پر، پا شود
مر یقین را علم او پویا شود
زانكه هست اندر طریق مفتتن
علم كمتر از یقین و، فوق، ظن
علم جویای یقین باشد، بدان
و آن یقین جویای دید است و عیان
اندر ألهیكم بجو این را كنون
از پس كـَلا پس لوْ تعلمون
می كشد دانش به بینش ای علیم
گر یقین بودی، بدیدندی جحیم
دید زاید، از یقین بی امتهال
آنچنان كز ظن همی زاید خیال
اندر "ألهكم" بیان این ببی
كه شود عِلْمَ الْیقِینِ عین الیقین
مفتتن (شیفته، مفتون) – امتهال ( مهلت دادن)
فصل_پانزدهم
یقین و ظن
صفت یقین شیخ، کامل است، ظنهای نیکوی راست، مریدان او شد (مریدان اویند). علی التفاوت ظن و اغلب ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا. همچنین هر ظنی که افزون تر است آن ظن او به یه یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لَوْ وُزِنَ اِیمَانُ اَبِيْ بَکْرٍ.
همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند. وآن شیر خوردن و افزودن، نشان آن تحصیل زیادتی ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ودر یقین فانی شود بکلی. زیرا چون یقین شوند ظن نماند. و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقشهای آن شیخ یقین اند و مریدانش، دلیل بر آنکه این نقشها متبدل می شوند دَوْراً بَعْدَ دَوْرٍ وَقَرْناً بَعْدَ قَرْنٍ. و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم، عَلی مِّرِ الْادْوَارِ وَ الْقُرُوْنِ مِنْ غَیْرَ تَبَدُّلٍ.
باز ظنون غالط ضالّه منکر، راندگان شیخ یقین اند که هر روز از او دورتر شوند و هر روز پس ترند، زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید، فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (دلهای آنان مریض است پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید – بقره – 10).
اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند، أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ [كَيْفَ خُلِقَتْ] ( آیا مردم در خلقت شتر نمی نگرند که چگونه خلق شده است؟ - غاشیه – 17)، إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا (مگر آن کس که توبه کند و به خدا ایمان آورد و نیکوکار شود – مریم – 60)، فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند – فرقان – 70). هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن، این ساعت قوت شود در اصلاح ظن. همچنانکه، دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد. آن همه طراریها دزدی که می ورزید، این ساعت قوت شد در احسان و عدل. و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدیها کرده است شیوۀ دزدان را می داند، احوال دزدان از او پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان.
شرح
ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ...: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:
مال و تن برفند، ریزان فنا
حق خریدارش، كه الله اشتری
برفها، ز آن از ثمن، اولیستت
كه تو در شكی، یقینی نیستت
وین عجب ظنی است در تو، ای مهین
كه نمی پرّد به بستان یقین
هر گمان تشنۀ یقین است، ای پسر
می زند اندر تزاید بال و پر
چون رسد در علم پس پر، پا شود
مر یقین را علم او پویا شود
زانكه هست اندر طریق مفتتن
علم كمتر از یقین و، فوق، ظن
علم جویای یقین باشد، بدان
و آن یقین جویای دید است و عیان
اندر ألهیكم بجو این را كنون
از پس كـَلا پس لوْ تعلمون
می كشد دانش به بینش ای علیم
گر یقین بودی، بدیدندی جحیم
دید زاید، از یقین بی امتهال
آنچنان كز ظن همی زاید خیال
اندر "ألهكم" بیان این ببی
كه شود عِلْمَ الْیقِینِ عین الیقین
مفتتن (شیفته، مفتون) – امتهال ( مهلت دادن)
بس نکو گفت آن رسول خوش جواز
ذره یی عقلت به از صوم و نماز
زآنکه عقلت جوهر است این دو عرض
این دو در تکمیل آن شد مفترض
تا جلا باشد مرآن آیینه را
که صفا آید ز طاعت سینه را
لیگ گر آیینه از بن فاسد است
صیقل او را دیر باز آرد به دست
وآن گزین آیینه که خوش مغرس است
اندکی صیقل گری آن را بس است
این تفاوت عقل ها را نیک دان
در مراتب از زمین تا آسمان
هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب
زآنکه ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان بین خردها بردهد
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد
آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت
آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط صد سهراب شد
لعب معکوس است و فرزین بند سخت
حیله کم کن کار اقبال است و بخت
دفتر پنجم مثنوی معنوی
ذره یی عقلت به از صوم و نماز
زآنکه عقلت جوهر است این دو عرض
این دو در تکمیل آن شد مفترض
تا جلا باشد مرآن آیینه را
که صفا آید ز طاعت سینه را
لیگ گر آیینه از بن فاسد است
صیقل او را دیر باز آرد به دست
وآن گزین آیینه که خوش مغرس است
اندکی صیقل گری آن را بس است
این تفاوت عقل ها را نیک دان
در مراتب از زمین تا آسمان
هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب
زآنکه ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان بین خردها بردهد
عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی کام کرد
آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت
آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط صد سهراب شد
لعب معکوس است و فرزین بند سخت
حیله کم کن کار اقبال است و بخت
دفتر پنجم مثنوی معنوی
۱۶ تیر زادروز بیژن الهیشیرازی
(زاده ۱۶ تیر ۱۳۲۴ تهران – درگذشته ۹ آذر ۱۳۸۹ تهران) شاعر، مترجم، نقاش و پژوهشگر
در نوجوانی ذوقی در نقاشی نشان داد و در انجمنهای هنری، نقاشی شرکت کرد و به کلاسهای نقاشی جواد حمیدی رفت.
به سفارش استادش، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بیینال فرستاد، اما به صلاحدید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و با نگاهِ نوگرا، به فعالیتهای ادبی پرداخت.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان همفکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر ۱۳۴۵ همکاری با اسماعیل نوریعلا، اندیشه و هنر ۱۳۴۸ دفترهای روزن ۱۳۴۶، مجله خوشه ۱۳۴۶، مجله بررسی کتاب ۱۳۴۹ و هفته نامه تماشا ۱۳۵۳، مجله رستاخیز جوان ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ و مجله بیدار ۱۳۷۳ شعر و ترجمه به چاپ سپرد.»
وی بعدها به شیوه خودخوان شروع به زبانآموزی کرد و زبانهای مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فراگرفت. از زبانهای مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه کرد و تعداد محدودی از آثار او در زندگیاش، به چاپ و پخش رسید. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسیها» و «شبهای تهران» ازدواج کرد. او به حمایت مالی عزیزه عَضُدی، نشری به نام نشر ۵۱ را به راه انداخت و آن را مدیریت کرد و کوشش داشت کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده کرد. دیری نپایید که کار نشر به بنبست رسید. حساسیت او و دقّت وسواسگونهاش چاپ آثارش را سالها و سالها به تاخیر انداخت، اما در این میان بالاخره کتابهای اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» ۱۳۵۲ که چهار سال بعد به چاپ دوم هم رسید، کتاب «اشعار حلاج» ۱۳۵۴ «ساحت جَوّانی» از هانری میشو ۱۳۵۹ و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» ۱۳۶۲ را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش رساند. او در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا شد که ازدواج کردند.
آرامگاه وی در روستای بیجدهنو شهرستان مرزنآباد است. بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد.
کتابشناسی
تألیف:
دیدن. تهران: بیدگل ۱۳۹۳
جوانیها، چهل و یک تا پنجاه و یک. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
ترجمه:
چهارشنبه - خاکستر. ت.س. الیوت. تهران: پیکره ۱۳۹۰
بهانههای مأنوس. فلوبر… تهران: بیدگل ۱۳۹۳
اشراقها: اوراق مصور آرتور رمبو شعرهای به نثر ۱۸۷۵–۱۸۷۲ تهران: بیدگل ۱۳۹۴.
نیت خیر. فریدریش هلدرلین. با مراقبت عزیزه عضدی. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
مستغلات. هانری میشو. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
حلاجالاسرار "اخبار و اشعار" حسینبن منصور حلاج. تهران: بیدگل ۱۳۹۵
دره علف هزار رنگ. شکسپیر، پو…. جنگی از گرداندههای بیژن الهی. تهران: بیدگل ۱۳۹۵
صبح روان؛ کنستانتین کاوافی. تهران: بیدگل ۱۳۹۶
(زاده ۱۶ تیر ۱۳۲۴ تهران – درگذشته ۹ آذر ۱۳۸۹ تهران) شاعر، مترجم، نقاش و پژوهشگر
در نوجوانی ذوقی در نقاشی نشان داد و در انجمنهای هنری، نقاشی شرکت کرد و به کلاسهای نقاشی جواد حمیدی رفت.
به سفارش استادش، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بیینال فرستاد، اما به صلاحدید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و با نگاهِ نوگرا، به فعالیتهای ادبی پرداخت.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان همفکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر ۱۳۴۵ همکاری با اسماعیل نوریعلا، اندیشه و هنر ۱۳۴۸ دفترهای روزن ۱۳۴۶، مجله خوشه ۱۳۴۶، مجله بررسی کتاب ۱۳۴۹ و هفته نامه تماشا ۱۳۵۳، مجله رستاخیز جوان ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ و مجله بیدار ۱۳۷۳ شعر و ترجمه به چاپ سپرد.»
وی بعدها به شیوه خودخوان شروع به زبانآموزی کرد و زبانهای مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فراگرفت. از زبانهای مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه کرد و تعداد محدودی از آثار او در زندگیاش، به چاپ و پخش رسید. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسیها» و «شبهای تهران» ازدواج کرد. او به حمایت مالی عزیزه عَضُدی، نشری به نام نشر ۵۱ را به راه انداخت و آن را مدیریت کرد و کوشش داشت کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده کرد. دیری نپایید که کار نشر به بنبست رسید. حساسیت او و دقّت وسواسگونهاش چاپ آثارش را سالها و سالها به تاخیر انداخت، اما در این میان بالاخره کتابهای اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» ۱۳۵۲ که چهار سال بعد به چاپ دوم هم رسید، کتاب «اشعار حلاج» ۱۳۵۴ «ساحت جَوّانی» از هانری میشو ۱۳۵۹ و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» ۱۳۶۲ را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش رساند. او در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا شد که ازدواج کردند.
آرامگاه وی در روستای بیجدهنو شهرستان مرزنآباد است. بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد.
کتابشناسی
تألیف:
دیدن. تهران: بیدگل ۱۳۹۳
جوانیها، چهل و یک تا پنجاه و یک. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
ترجمه:
چهارشنبه - خاکستر. ت.س. الیوت. تهران: پیکره ۱۳۹۰
بهانههای مأنوس. فلوبر… تهران: بیدگل ۱۳۹۳
اشراقها: اوراق مصور آرتور رمبو شعرهای به نثر ۱۸۷۵–۱۸۷۲ تهران: بیدگل ۱۳۹۴.
نیت خیر. فریدریش هلدرلین. با مراقبت عزیزه عضدی. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
مستغلات. هانری میشو. تهران: بیدگل ۱۳۹۴
حلاجالاسرار "اخبار و اشعار" حسینبن منصور حلاج. تهران: بیدگل ۱۳۹۵
دره علف هزار رنگ. شکسپیر، پو…. جنگی از گرداندههای بیژن الهی. تهران: بیدگل ۱۳۹۵
صبح روان؛ کنستانتین کاوافی. تهران: بیدگل ۱۳۹۶
👍1
به بهانه ی درگذشت بیژن الهی
بیژن الهی در تیرماه ۱۳۲۴ در چهارراه حسنآباد به دنیا آمد. او «تنها فرزند خانوادهای متمول بود که از پدری شیرازی و مادری تبریزی، در تهران متولد شد. دوره اول متوسطه را در «دبیرستان البرز» گذرانید. بعد از نقل مکان از خیابان استخر به منزل دیگری در خیابان شیرکوه زعفرانیه، به «دبیرستان شاپور» در محله تجریش رفت و در آنجا در رشته ریاضی تحصیل کرد. در سالهای نوجوانی ذوقی درنقاشی نشان داد و با شرکت در انجمنهای هنری، نقاشی را پی گرفت. او در نوجوانی در کلاسهای نقاشی جواد حمیدی شرکت کرد. ورود او به عرصه هنر به جدال با خانوادهاش انجامید، چرا که مادرش با وجودی که دستی در نقاشی داشت برای تنها فرزندش آینده دیگری میخواست. در سال ۱۳۴۲ ترک تحصیل کرد. به سفارش استادش، جواد حمیدی، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بیینال فرستاد، اما به صلاحدید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و راه دیگری در پیش گرفت. نگاهِ نوگرا و ذهنِ خلاقش را این بار به ساحتِ قلم رسانید و فعالیتهای ادبیاش را پی گرفت. از کافهنشینیها گرفته تا نشستهای دوستانه؛ در کنار دیگر همنسلانش که بلند پرواز و آرمانخواه بودند؛ نیما میخواندند و به جنبشهای فکریادبی دنیا چشم داشتند و با وجود تمام سختیها و عدم پذیرش جامعه ادبی، میخواستند به دستاوردی نو برای ادبیات فارسی برسند.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان همفکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر(۱۳۴۵، همکاری بااسماعیل نوریعلا)، اندیشه و هنر(۱۳۴۸)، دفترهای روزن(۱۳۴۶)، مجله خوشه(۱۳۴۶)، مجله بررسی کتاب(۱۳۴۹) و هفته نامه تماشا(۱۳۵۳) مجله رستاخیز جوان (۱۳۵۵ و ۱۳۵۶) و مجله بیدار (۱۳۷۳)، شعر و ترجمه به چاپ سپرد.»
«الهی به شیوه خودخوان شروع به زبانآموزی میکند و زبانهای مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فرا میگیرد. او از زبانهای مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه میکند. تعداد محدودی از آثار او در دوره حیاتش، به چاپ و پخش رسیدهاند. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسیها» و «شبهای تهران» ازدواج میکند؛ ازدواجی که حدود دو سال میپاید. دخترشان «سلمی» بعدها با مادر زندگی میکند. الهی به حمایت مالی عزیزه عَضُدی نشری به نام نشر ۵۱ را به راه میاندازد و آن را مدیریت میکند، او سعی میکند کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده میکند، اما چاپ نمیکند، و آنهایی هم که چاپ میشوند به پخش نمیرسند (به جز چاپ دوم ساحت جوانی). دیری نمیپاید که کار نشر به بنبست میرسد. حساسیت او و دقّت وسواسگونهاش چاپ آثارش را سالها و سالها به تاخیر میاندازد، اما در این میان بالاخره کتابهایی مثل کتابِ اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» ( ۱۳۵۲) که چهار سال بعد به چاپ دوم هم میرسد، کتاب «اشعار حلاج» (۱۳۵۴)، «ساحت جَوّانی» از هانری میشو (۱۳۵۹) و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» (۱۳۶۲) را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش میرساند. در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا میشود و ازدواج میکند، و در سال ۱۳۷۹ جدا میشوند.
سالهای بعد از فوت ژاله، خصلت انزواگزینی بیژن تشدید میشود. رابطه با دوستان را محدود میکند، در بر هر کسی نمیگشاید و هر کسی را به حضور نمیپذیرد. خانهاش را «زندان هارون الرشید» میداند و سکوتش حتی در جمع دوستان، بلندتر از قبل میشود.
سرانجام در نهم آذر ۱۳۸۹، بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع میگوید و به وصیتی که به دوستی همدل سپرده بود به روستای بیجده نو از توابع شهرستان مرزنآباد منتقل و در همانجا دفن میگردد» بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد
کتابهای او از سال ۱۳۹۳ توسط نشر بیدگل در تهران چاپ شد. مسعود کیمیایی و شمیم بهار از دوستان نزدیک سابق او بودند
بیژن الهی در تیرماه ۱۳۲۴ در چهارراه حسنآباد به دنیا آمد. او «تنها فرزند خانوادهای متمول بود که از پدری شیرازی و مادری تبریزی، در تهران متولد شد. دوره اول متوسطه را در «دبیرستان البرز» گذرانید. بعد از نقل مکان از خیابان استخر به منزل دیگری در خیابان شیرکوه زعفرانیه، به «دبیرستان شاپور» در محله تجریش رفت و در آنجا در رشته ریاضی تحصیل کرد. در سالهای نوجوانی ذوقی درنقاشی نشان داد و با شرکت در انجمنهای هنری، نقاشی را پی گرفت. او در نوجوانی در کلاسهای نقاشی جواد حمیدی شرکت کرد. ورود او به عرصه هنر به جدال با خانوادهاش انجامید، چرا که مادرش با وجودی که دستی در نقاشی داشت برای تنها فرزندش آینده دیگری میخواست. در سال ۱۳۴۲ ترک تحصیل کرد. به سفارش استادش، جواد حمیدی، تعدادی از آثارش را برای چهارمین بیینال فرستاد، اما به صلاحدید خانواده، از ادامه فعالیت در این عرصه بازماند. نقاشی را رها کرد و راه دیگری در پیش گرفت. نگاهِ نوگرا و ذهنِ خلاقش را این بار به ساحتِ قلم رسانید و فعالیتهای ادبیاش را پی گرفت. از کافهنشینیها گرفته تا نشستهای دوستانه؛ در کنار دیگر همنسلانش که بلند پرواز و آرمانخواه بودند؛ نیما میخواندند و به جنبشهای فکریادبی دنیا چشم داشتند و با وجود تمام سختیها و عدم پذیرش جامعه ادبی، میخواستند به دستاوردی نو برای ادبیات فارسی برسند.
ورودش به عرصه مطبوعات در آبان ماه سال ۱۳۴۳، به دعوت فریدون رهنما با شعر «برف» اتفاق افتاد که در جنگ طرفه چاپ شد. تا اواخر همین دهه در میان همفکرانش، خوب شناخته شده بود؛ در جزوه شعر(۱۳۴۵، همکاری بااسماعیل نوریعلا)، اندیشه و هنر(۱۳۴۸)، دفترهای روزن(۱۳۴۶)، مجله خوشه(۱۳۴۶)، مجله بررسی کتاب(۱۳۴۹) و هفته نامه تماشا(۱۳۵۳) مجله رستاخیز جوان (۱۳۵۵ و ۱۳۵۶) و مجله بیدار (۱۳۷۳)، شعر و ترجمه به چاپ سپرد.»
«الهی به شیوه خودخوان شروع به زبانآموزی میکند و زبانهای مختلفی چون یونانی، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسه را فرا میگیرد. او از زبانهای مختلف، آثار کسانی چون کاوافی، ماندلشتام، رمبو، میشو، هولدرلین، جویس، فلوبر، پروست، الیوت، لورکا، ابن عربی و.. ، را ترجمه میکند. تعداد محدودی از آثار او در دوره حیاتش، به چاپ و پخش رسیدهاند. در سال ۱۳۴۸ با بانو غزاله علیزاده، نویسنده «خانه ادریسیها» و «شبهای تهران» ازدواج میکند؛ ازدواجی که حدود دو سال میپاید. دخترشان «سلمی» بعدها با مادر زندگی میکند. الهی به حمایت مالی عزیزه عَضُدی نشری به نام نشر ۵۱ را به راه میاندازد و آن را مدیریت میکند، او سعی میکند کتاب شاعران نوگرا را چاپ و معرفی کند، از خودش هم چند جلد کتاب آماده میکند، اما چاپ نمیکند، و آنهایی هم که چاپ میشوند به پخش نمیرسند (به جز چاپ دوم ساحت جوانی). دیری نمیپاید که کار نشر به بنبست میرسد. حساسیت او و دقّت وسواسگونهاش چاپ آثارش را سالها و سالها به تاخیر میاندازد، اما در این میان بالاخره کتابهایی مثل کتابِ اشعار نرودا به نام «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» ( ۱۳۵۲) که چهار سال بعد به چاپ دوم هم میرسد، کتاب «اشعار حلاج» (۱۳۵۴)، «ساحت جَوّانی» از هانری میشو (۱۳۵۹) و کتاب رمبو به نام «اوراق مصور آرتور رمبو» (۱۳۶۲) را در نشرهای مختلف امیرکبیر، فاریاب و انجمن فلسفه و .... به چاپ و پخش میرساند. در سال ۱۳۶۷ با بانو ژاله کاظمی، دوبلور، گوینده و مجری تلویزیون، آشنا میشود و ازدواج میکند، و در سال ۱۳۷۹ جدا میشوند.
سالهای بعد از فوت ژاله، خصلت انزواگزینی بیژن تشدید میشود. رابطه با دوستان را محدود میکند، در بر هر کسی نمیگشاید و هر کسی را به حضور نمیپذیرد. خانهاش را «زندان هارون الرشید» میداند و سکوتش حتی در جمع دوستان، بلندتر از قبل میشود.
سرانجام در نهم آذر ۱۳۸۹، بر اثر سکته قلبی دارفانی را وداع میگوید و به وصیتی که به دوستی همدل سپرده بود به روستای بیجده نو از توابع شهرستان مرزنآباد منتقل و در همانجا دفن میگردد» بنا بر وصیتش بر سنگ گور او هیچ نامی حک نشد
کتابهای او از سال ۱۳۹۳ توسط نشر بیدگل در تهران چاپ شد. مسعود کیمیایی و شمیم بهار از دوستان نزدیک سابق او بودند
استاد اﻟﻬﯽ قمشه ای میگه؛ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ؟
ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ و با همسرم ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ؟
ﺍﮔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﯽ !
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯ ﺗﻘﻮﺍﺳﺖ،
یعنی ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻤﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺑِﺮَﻭﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ.
ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ و با همسرم ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ؟
ﺍﮔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﯽ !
ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯ ﺗﻘﻮﺍﺳﺖ،
یعنی ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﻤﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺑِﺮَﻭﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﯼ.