گلها
2.14K subscribers
104K photos
24.6K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود

هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود

زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان
پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود

دامن هر که کشیدیم درین خارستان
بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود

هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز
بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود

لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود

جهل سررشتهٔ نظاره ربود از دستم
ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود

مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زیر بار غم ایام خمیدن به بود

#صائب_تبریزی
چون عصا شد آلتِ جنگ و نفیر۲
آن عصا را خُرد بشکن، ای ضَریر۳

ولی به محض اینکه این عصا، آلت جنگ و ستیز شد، ای کوردل، آن را خُرد و متلاشی کن.

[عصای استدلال به درد راهبری و راهنمایی سالک نمی‌خورد، بلکه تنها می تواند او را در بدایت امر چند قدمی راه برد.]

۲. نفیر: جنگ.
٣. ضرير: نابینا.

او عصاتان داد، تا پیش آمدیت
آن عصا، از خشم هم بر وی زدیت؟

خداوند، این عصا را به شما داد تا با آن راه بروید، ولی آیا شما آن عصا را نیز از خشم و غضب بر سر حق کوفتيد؟
[استدلال تا جایی معتبر است که حقیقت مخدوش نشود و به کفر و الحاد نرسد.]

حلقهٔ کوران به چه کار اندريد؟
دیده‌بان را در میانه آورید

ای گروه کوردلان و سرگشتگان به چه کار مشغولید؟ فرد بینایی را در میان خود وارد کنید و به او اقتدا نمایید تا دست شما را بگیرد و راه را به شما نشان دهد و به مطلوب واصلتان سازد.

مثنوی معنوی
هر که فراق معشوق نچشد،
لذت وصال او نیابد.
شیخ ما را(شیخ محمد برکه)چون حالی میرسید
در حوض پر از آب می نشست
و چون دست در آنجا میبردی
از گرمی آب دستت سوخته میشد.
آتش دل پیران منتهی را کس نشان نتوان داد،

"باش تا بدان مقام رسی"....



جناب عین القضاة همدانی
پرسیدند که
"به چه دانیم که زبان با اندرون یک است"
گفت بدانکه زبان او هم یکی باشد

هر که را زبان پراکنده بود
دلیل بود که دل او پراکنده بود

دل دیگ است و زبان کفلیز،
هر چه در دیگ باشد
به کفلیز همان برآید

دل دریاست،
زبان ساحلی؛ چون دریا موج کند
به ساحل همان اندازد
که در دریا بود....


جناب ابولحسن خرقانی
چنانکه عاشق را ذکر دنیا و آخرت فرو می باید گذاشت، نظر سر هم از ازل و ابد بر میباید داشت زیرا که ازل عبارت از اول زمانست و ابد اشاره به آخر زمانست و همت عاشق ماوراء زمانست.
ای برادر آن بهتر که عاشق روی دل بحقیقت وجود خود آرد و به یقین داند که حقیقت وجود او زمانی و مکانی نیست و پیوسته با خود میگوید:

ای دل ز جهان نیک و بد بیرون شو
وز عالم بیخوان تو خود بیرون شو

خواهی که ز وحدتش تو آگاه شوی
بگذار ازل پس ز ابد بیرون شو


عین القضات همدانی
هر یک از موجودات
عاشق خیر محض است
و حق تعالی خیر مطلق است
و بر عاشق خود تجلی میکند
و هر قابلی هم
به میزان قابلیت خود دریافت میکند.

نهایت تجلی هم نیل به مقام فناست.....



جناب ابن سینا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂🌺🍂

صبحتان__با_حضرت_حافظ

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟
خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را
چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی، کی سر آمد شهر یاران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان درنمی آید، سواران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش
بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ! اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد"

🍂🌺🍂


سلام وعرض ادب واحـــــترام اساتید اهل قلم صبحتان سرشار از نشاط. روزتــــــــــــون معطر به عــــــــطر گلهای شــــقااایق


شاد باشی
.

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم


باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

#حافظ
چو با خویشم نه سر دارم نه سامان
چو با تو سر تو سامانم توئی تو

غم دل تنگی من هم منم من
خوشیهای فراوانم توئی تو

#فیض‌کاشانی
‌.

ای جانْ خبرت هست که جانان تو کیست؟
وی دلْ خبرت هست که مهمان تو کیست؟

ای تن، که به هر حیله رهی می‌جویی،
او می‌کشدت، ببین که جویانِ تو کیست!

#مولانا
صحرا و باغ و خانه
ندانم کجا خوش است!

هرجا خیال روی تو باشد،
مرا خوش است

#فیض‌کاشانی
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

حافظ
بر آن بودم کہ در راهِ وَفایَش عُمرها باشم

چو می‌دیدم کہ از حَد می‌بَرَد جُور و جَفا رَفتم



#وحشی_بافقی
گفت مرا خواجه فرج: «صبر رهاند ز حرج»
هیچ مگو کز فرج‌ست اینک گرفتار شدم

چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
یار بنالید بسی تا که در این غار شدم

#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
:محمدرضا شجریان

رفت عمرم در سر سودای دل
وز غم دل نیستم پروای دل

دل به قصد جان من برخاسته
من نشسته تا چه باشد رای دل

مولانا


جان منست جانان، تا او جدا شد از من
جان هم ز تن جدا شد، فریاد ازین جدایی!

افتاده ام ز وصلش در محنت رقیبان
دولت مرا نسازد، ای بخت بد، کجایی؟

در کوی عشقبازی از نام و ننگ بگذر
با یکدگر نزیبد رندی و پارسایی

#هلالی_جغتایی

پیمانه به پیمانه پیمانه به جان داری
ساقی چه کند با تو؟ میخانه نهان داری

هر دم  ز لبِ لعلت ،صد جوی  شراب آید
ما را چه غم از باده  صد باده عیان داری

#راحم_تبریزی
.

تـو از ميان نارون‌ها ،
گنجشڬ‌های عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي‌کردی
وقتی که شب مکرر مي‌شد
وقتی کـه شب تمام نمي‌شد ،،،،



#فروغ_فرخزاد
میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است
سر به سر دانه این مزرع ویران پوچ است

هر سری کز می گلرنگ نباشد لبریز
چون کدو در نظر باده پرستان پوچ است

هر حبابی که هوای تو ندارد در مغز
سر برآرد اگر از چشمه حیوان پوچ است

تیر باران حوادث چه کند با عاشق؟
پیش شیران قوی پنجه نیستان پوچ است

هر که سجاده خود بر سر آب اندازد
همچو کف در نظر همت مردان پوچ است

دل خونین نشود با دهن خندان جمع
لاف خونین دلی از پسته خندان پوچ است

هر کجا خامه صائب در گفتار زند
یکقلم زمزمه مرغ خوش الحان پوچ است

#صائب_تبریزی
به مویی بسته صبرم، نغمهٔ تارست پنداری
دلم از «هیچ» می‌رنجد، دل یارست پنداری

به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می‌گردد
به خودرایی سر زلفین دلدارست پنداری

نه پندم می‌دهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری

ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّارست پنداری

چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگ‌های تنم پیوند زنّارست پنداری

به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری

فلک را دیده‌ها بر هم نمی‌آید شب از کینم
چنان هشیار می‌خوابد که بیدارست پنداری

غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری

«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته می‌آری
تو را شکّر به خرمن، گل به خروارست پنداری

#نظیری_نیشابوری