بگذار تا بگرییم چون ابـر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فُـرقت روزی چشیده باشد
دانـد کــه سخت باشـد قطع امیـدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
انــدوه دل نگفتم الا یک از هــزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
#سعدی
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فُـرقت روزی چشیده باشد
دانـد کــه سخت باشـد قطع امیـدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
انــدوه دل نگفتم الا یک از هــزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
#سعدی
❤1
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
#حضرت_حافظ
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
#حضرت_حافظ
.
گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است،
این حق تا ابد برگردنم...
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیلهای پیچیده از
غمهای عالم بر تنم...
#فاضل_نظری
گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است،
این حق تا ابد برگردنم...
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیلهای پیچیده از
غمهای عالم بر تنم...
#فاضل_نظری
کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش
چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش
چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام
دست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش
خواب راحت می کنم در سایه بال هما
تا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش
می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه
هرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش
جوی خون از دیده آیینه می گردد روان
پرده بردارم اگر از صورت احوال خویش
نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است
این که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش
داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیست
پیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش
#صائب_تبریزی
چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش
چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام
دست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش
خواب راحت می کنم در سایه بال هما
تا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش
می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه
هرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش
جوی خون از دیده آیینه می گردد روان
پرده بردارم اگر از صورت احوال خویش
نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است
این که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش
داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیست
پیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش
#صائب_تبریزی
.
در بزم ما به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است مستی ذکر مدام دوست
#صائب_تبریزی
در بزم ما به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است مستی ذکر مدام دوست
#صائب_تبریزی
❤1
.
از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا
#مولانا
از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا
#مولانا
.
تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا که شدم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را دیدم
بیدار شدم، به خواب دیدم خود را
#حضرت_مولانا
تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا که شدم، حباب دیدم خود را
آگاه شدم، غفلت خود را دیدم
بیدار شدم، به خواب دیدم خود را
#حضرت_مولانا
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تَبِش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
#مولانا
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تَبِش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃
هر چه گفتیم جز حکایت دوست......
در همه عمر ازآن پیشمانیم....
آواز: #محمدرضا_شجریان
هر چه گفتیم جز حکایت دوست......
در همه عمر ازآن پیشمانیم....
آواز: #محمدرضا_شجریان
لالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟
سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟
از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای
نرخِ شکر شکستهای، پستهدهانِ کیستی؟
ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر
بسته به کوه بر کمر، مویمیانِ کیستی؟
دامنهاده میروی، مست ز باده میروی
مشتگشاده میروی، سختکمانِ کیستی؟
شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو
در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟
#خاقانی
سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟
از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای
نرخِ شکر شکستهای، پستهدهانِ کیستی؟
ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر
بسته به کوه بر کمر، مویمیانِ کیستی؟
دامنهاده میروی، مست ز باده میروی
مشتگشاده میروی، سختکمانِ کیستی؟
شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو
در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟
#خاقانی
❤1
هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود
زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان
پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود
دامن هر که کشیدیم درین خارستان
بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود
هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز
بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود
جهل سررشتهٔ نظاره ربود از دستم
ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زیر بار غم ایام خمیدن به بود
#صائب_تبریزی
هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود
زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان
پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود
دامن هر که کشیدیم درین خارستان
بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود
هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز
بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود
جهل سررشتهٔ نظاره ربود از دستم
ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زیر بار غم ایام خمیدن به بود
#صائب_تبریزی
چون عصا شد آلتِ جنگ و نفیر۲
آن عصا را خُرد بشکن، ای ضَریر۳
ولی به محض اینکه این عصا، آلت جنگ و ستیز شد، ای کوردل، آن را خُرد و متلاشی کن.
[عصای استدلال به درد راهبری و راهنمایی سالک نمیخورد، بلکه تنها می تواند او را در بدایت امر چند قدمی راه برد.]
۲. نفیر: جنگ.
٣. ضرير: نابینا.
او عصاتان داد، تا پیش آمدیت
آن عصا، از خشم هم بر وی زدیت؟
خداوند، این عصا را به شما داد تا با آن راه بروید، ولی آیا شما آن عصا را نیز از خشم و غضب بر سر حق کوفتيد؟
[استدلال تا جایی معتبر است که حقیقت مخدوش نشود و به کفر و الحاد نرسد.]
حلقهٔ کوران به چه کار اندريد؟
دیدهبان را در میانه آورید
ای گروه کوردلان و سرگشتگان به چه کار مشغولید؟ فرد بینایی را در میان خود وارد کنید و به او اقتدا نمایید تا دست شما را بگیرد و راه را به شما نشان دهد و به مطلوب واصلتان سازد.
مثنوی معنوی
آن عصا را خُرد بشکن، ای ضَریر۳
ولی به محض اینکه این عصا، آلت جنگ و ستیز شد، ای کوردل، آن را خُرد و متلاشی کن.
[عصای استدلال به درد راهبری و راهنمایی سالک نمیخورد، بلکه تنها می تواند او را در بدایت امر چند قدمی راه برد.]
۲. نفیر: جنگ.
٣. ضرير: نابینا.
او عصاتان داد، تا پیش آمدیت
آن عصا، از خشم هم بر وی زدیت؟
خداوند، این عصا را به شما داد تا با آن راه بروید، ولی آیا شما آن عصا را نیز از خشم و غضب بر سر حق کوفتيد؟
[استدلال تا جایی معتبر است که حقیقت مخدوش نشود و به کفر و الحاد نرسد.]
حلقهٔ کوران به چه کار اندريد؟
دیدهبان را در میانه آورید
ای گروه کوردلان و سرگشتگان به چه کار مشغولید؟ فرد بینایی را در میان خود وارد کنید و به او اقتدا نمایید تا دست شما را بگیرد و راه را به شما نشان دهد و به مطلوب واصلتان سازد.
مثنوی معنوی
هر که فراق معشوق نچشد،
لذت وصال او نیابد.
شیخ ما را(شیخ محمد برکه)چون حالی میرسید
در حوض پر از آب می نشست
و چون دست در آنجا میبردی
از گرمی آب دستت سوخته میشد.
آتش دل پیران منتهی را کس نشان نتوان داد،
"باش تا بدان مقام رسی"....
جناب عین القضاة همدانی
لذت وصال او نیابد.
شیخ ما را(شیخ محمد برکه)چون حالی میرسید
در حوض پر از آب می نشست
و چون دست در آنجا میبردی
از گرمی آب دستت سوخته میشد.
آتش دل پیران منتهی را کس نشان نتوان داد،
"باش تا بدان مقام رسی"....
جناب عین القضاة همدانی
پرسیدند که
"به چه دانیم که زبان با اندرون یک است"
گفت بدانکه زبان او هم یکی باشد
هر که را زبان پراکنده بود
دلیل بود که دل او پراکنده بود
دل دیگ است و زبان کفلیز،
هر چه در دیگ باشد
به کفلیز همان برآید
دل دریاست،
زبان ساحلی؛ چون دریا موج کند
به ساحل همان اندازد
که در دریا بود....
جناب ابولحسن خرقانی
"به چه دانیم که زبان با اندرون یک است"
گفت بدانکه زبان او هم یکی باشد
هر که را زبان پراکنده بود
دلیل بود که دل او پراکنده بود
دل دیگ است و زبان کفلیز،
هر چه در دیگ باشد
به کفلیز همان برآید
دل دریاست،
زبان ساحلی؛ چون دریا موج کند
به ساحل همان اندازد
که در دریا بود....
جناب ابولحسن خرقانی
چنانکه عاشق را ذکر دنیا و آخرت فرو می باید گذاشت، نظر سر هم از ازل و ابد بر میباید داشت زیرا که ازل عبارت از اول زمانست و ابد اشاره به آخر زمانست و همت عاشق ماوراء زمانست.
ای برادر آن بهتر که عاشق روی دل بحقیقت وجود خود آرد و به یقین داند که حقیقت وجود او زمانی و مکانی نیست و پیوسته با خود میگوید:
ای دل ز جهان نیک و بد بیرون شو
وز عالم بیخوان تو خود بیرون شو
خواهی که ز وحدتش تو آگاه شوی
بگذار ازل پس ز ابد بیرون شو
عین القضات همدانی
ای برادر آن بهتر که عاشق روی دل بحقیقت وجود خود آرد و به یقین داند که حقیقت وجود او زمانی و مکانی نیست و پیوسته با خود میگوید:
ای دل ز جهان نیک و بد بیرون شو
وز عالم بیخوان تو خود بیرون شو
خواهی که ز وحدتش تو آگاه شوی
بگذار ازل پس ز ابد بیرون شو
عین القضات همدانی
هر یک از موجودات
عاشق خیر محض است
و حق تعالی خیر مطلق است
و بر عاشق خود تجلی میکند
و هر قابلی هم
به میزان قابلیت خود دریافت میکند.
نهایت تجلی هم نیل به مقام فناست.....
جناب ابن سینا
عاشق خیر محض است
و حق تعالی خیر مطلق است
و بر عاشق خود تجلی میکند
و هر قابلی هم
به میزان قابلیت خود دریافت میکند.
نهایت تجلی هم نیل به مقام فناست.....
جناب ابن سینا