گلها
2.14K subscribers
104K photos
24.6K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیوة و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان میگردد بر یک حال نمیماند، و البته از حال خود میگردند. یعنـی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمیماند، همیشه در گردش است، هر زمان صورتی میگيرد و هر ساعت نقشی پیدا میآید.
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.

عزیزالدین نسفی
حیوان به سَٖر زنده است،
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در این‌جا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟

شمس الدین محمد تبریزی
حیوان به سَٖر زنده است،
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در این‌جا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟

شمس الدین محمد تبریزی
جان پاکان گرسنه عدل تو بود از دیر باز
سفره اندر سد ره بنهادی و در دادی صلا

ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن
و ای غریبی کرده اکنون با غریبان کن سخا.

سید سفره دعوت بنهاد و صلا آواز داد، خواجگان قریش اجابت نکردند گفتند: ما را عار بود بر سفره گدایان و درویشان نشستن! فرمان آمد که ای سید بایشان چه رنج می‌بری؟ طینت خبیثه ایشان نه از آن اصل است که هرگز نقش نگین تو پذیرد.
مثلهم کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً مثل ایشان مثل خر است که در بار وی دفتر بود. خر را از آن دفترچه سود؟ که هوش و گوش دریافت ندارد. ایشان را نیز از دعوت تو چه سود؟ که بر گوش و بر دل ایشان مهر بیگانگی است و بر دیده ایشان حجاب غفلت. نه زبان ایشان سزای ذکر ماست، نه دل ایشان بابت مهر ما.
اگر نقد دین میجویی، و سوز عشق ما می‌طلبی، از دلهای درویشان صحابه جوی، عمّار و خباب و سلمان و بو ذر و صهیب و بلال که در دل ایشان سوز عشق ماست و در سر ایشان خمار شراب ذکر ما. دل ایشان حریق مهر و محبّت ما، جان ایشان غریق نظر لطف ما:

این درویشان ز وصل بویی دارند
گویی ز شراب مهر جویی دارند

در مجلس ذکرهای و هویی دارند
می نعره زنند کز و چنویی دارند

کشف الاسرار
چون در خدمت عطار آمدی،
شکر بسیار است،
اما می بیند که، سیم چند آوردی،
به قدر آن دهد.

سیم اینجا همت و اعتقاد است،
به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید.
چون آمدی به طلب شکر،
در جوالت بنگرند چه قدر است.

فیه ما فیه
این سعادت بین که ما را رو نمود
حضرت بی چون نگویم چو نمود

روشن است آئینهٔ گیتی نما
حسن روی او به ما نیکو نمود

در دو آئینه یکی پیدا شده
بیشکی باشد یکی و دو نمود

آفتابی نیمشب بر ما بتافت
نور او در چشم ما مه رو نمود

گه به ترکستان به ما بنمود ترک
گه به هندستان به ما هندو نمود

در محیط بیکران افتاده ایم
عین ما بر عین ما هر سود نمود

ما نظر از سید خود دیده ایم
هم به نور دیدهٔ او او نمود

حضرت شاه نعمت‌الله ولی
ای دشمن عقل من وی داروی بی‌هوشی
من خابیه تو در من چون باده همی‌جوشی

اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی

خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی

بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی

هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی

ای رهزن بی‌خویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی

آن روز که هشیارم من عربده‌ها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی


#مولوی
بی‌دلی را، که عشق بنوازد
جان او جلوه‌گاه خود سازد

دل او را ز غم به جان آرد
تن او را ز غصه بگدازد

به خودش آنچنان کند مشغول
که به معشوق هم نپردازد

چون کند خانه خالی از اغیار
آن گهی عشق با خود آغازد

زلف خود را به رخ بیاراید
روی خود را به حسن بترازد

بر لب خویش بوس‌ها شمرد
با رخ خویش عشق‌ها بازد

چون درون را همه فرو گیرد
ناگهی از درون برون تازد

با عراقی کرشمه‌ای بکند
دل او را به لطف بنوازد

تا به مستی ز خویشتن برود
به جهان این سخن دراندازد


#فخرالدین_عراقی
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت




#حضرت_حافظ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای هوس‌های دلم باری بیا رویی نما
ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما

مشکل و شوریده‌ام چون زلف تو چون زلف تو
ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما

از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو
ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما

درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل
در میان آن گلم باری بیا رویی نما

تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم
از جمالت غافلم باری بیا رویی نما

تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو
غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما

شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی
ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما⁩

#مولانا
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روستای مزرعه کلانتر

روستایی نزدیک یزد که مردمانش مانند زمان ساسانیان آیین کهن ایرانی را تا به امروز پاس داشته اند.
بگذار تا بگرییم چون ابـر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فُـرقت روزی چشیده باشد
دانـد کــه سخت باشـد قطع امیـدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب‌نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه‌داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
انــدوه دل نگفتم الا یک از هــزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران


#سعدی
1
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم


#حضرت_حافظ
.

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم

عشق اگر حق است،
این حق تا ابد برگردنم...

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی

پیله‌ای  پیچیده  از  
غم‌های عالم بر تنم...

#فاضل_نظری
کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش
چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش

چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام
دست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش

خواب راحت می کنم در سایه بال هما
تا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه
هرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش

جوی خون از دیده آیینه می گردد روان
پرده بردارم اگر از صورت احوال خویش

نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است
این که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش

داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیست
پیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش

#صائب_تبریزی
.
آرام بڪَیر
اے دل و
ڪم ڪَریه ڪن  اے چشم..،
انڪَار نفهمیدے و انڪَار ندیدے...!!

#فاضل‌نظرے
.

در بزم ما  به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است مستی ذکر مدام دوست

#صائب_تبریزی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1
.

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

#مولانا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

#حافظ

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1
.

تا آب شدم، سراب دیدم خود را
دریا که شدم، حباب دیدم خود را

آگاه شدم، غفلت خود را دیدم
بیدار شدم، به خواب دیدم خود را

#حضرت_مولانا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌