صوفی آنست که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و بجای آرنده فرمان خدای بود
و تسلیم او تسلیم اسمعیل
و اندوه او اندوه داود
و فقر او فقر عیسی
و صبر او صبر ایوب
و شوق او شوق موسی در وقت مناجات
و اخلاص او اخلاص محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
شیخ جنید بغدادی
و تسلیم او تسلیم اسمعیل
و اندوه او اندوه داود
و فقر او فقر عیسی
و صبر او صبر ایوب
و شوق او شوق موسی در وقت مناجات
و اخلاص او اخلاص محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
شیخ جنید بغدادی
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرّد یابد از غوغا
ذلِکَ الْکِتابُ گفتهاند این کتاب اشارت است بآنک اللَّه تعالی بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) که انّ رحمتی سبقت غضبی
و ذلک فی قوله عزّ و جلّ کتب ربکم علی نفسه الرحمة. و گفتهاند اشارت بآن است که اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ایمان و معرفت و ذلک قوله «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ» چنانستی که اللَّه گفت بنده من؟ نقش ایمان در دلت من نبشتم، عطر دوستی من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضمیرت من زدم، کتب فی قلوبهم الایمان لوح نبشتم لکن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو که در لوح نبشتم بجبرئیل ننمودم، وصف خود که در دلت نبشتم بدشمن کی نمایم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم کی بگردد؟
کشف الاسرار
که دار الملک ایمان را مجرّد یابد از غوغا
ذلِکَ الْکِتابُ گفتهاند این کتاب اشارت است بآنک اللَّه تعالی بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) که انّ رحمتی سبقت غضبی
و ذلک فی قوله عزّ و جلّ کتب ربکم علی نفسه الرحمة. و گفتهاند اشارت بآن است که اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ایمان و معرفت و ذلک قوله «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ» چنانستی که اللَّه گفت بنده من؟ نقش ایمان در دلت من نبشتم، عطر دوستی من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضمیرت من زدم، کتب فی قلوبهم الایمان لوح نبشتم لکن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو که در لوح نبشتم بجبرئیل ننمودم، وصف خود که در دلت نبشتم بدشمن کی نمایم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم کی بگردد؟
کشف الاسرار
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
#وحشی_بافقی
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
#وحشی_بافقی
.
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردهست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگها زرد است
شب است و آینه خواب سپیده میبیند
بیا که روز خوش ما خیالپرورد است
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خندهگشا روی از او نهان کردهست
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
بهمردمی، که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوز دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دمسرد است
#هوشنگ_ابتهاج
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردهست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگها زرد است
شب است و آینه خواب سپیده میبیند
بیا که روز خوش ما خیالپرورد است
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خندهگشا روی از او نهان کردهست
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
بهمردمی، که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوز دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دمسرد است
#هوشنگ_ابتهاج
.
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
.
زنده کدام است بر هوشیار
آن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست را
پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست
به که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختی
در سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ
کوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاص
غرقه عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت
لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکن
وز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی
ور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست
مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور
فخر بود داغ خداوندگار
#سعدی
📚 دیوان اشعار
زنده کدام است بر هوشیار
آن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست را
پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست
به که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختی
در سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ
کوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاص
غرقه عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت
لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکن
وز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی
ور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست
مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور
فخر بود داغ خداوندگار
#سعدی
📚 دیوان اشعار
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
#قیصر_امین_پور
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
#قیصر_امین_پور
ساقیا باده گلرنگ بیار
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمست
خنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشان
دردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمیگردم دنگ
دردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموس
نام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیق
آزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکست
ز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را میخواند
که سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو میخاری
نک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگست اگر خوش بویست
جان بیصورت و بیرنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روح
بوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلت
جان بیحیلت و فرهنگ بیار
مولانای_جان
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمست
خنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشان
دردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمیگردم دنگ
دردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموس
نام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیق
آزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکست
ز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را میخواند
که سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو میخاری
نک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگست اگر خوش بویست
جان بیصورت و بیرنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روح
بوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلت
جان بیحیلت و فرهنگ بیار
مولانای_جان
گفته ایشان: نیست ما را بی تو نور
بی عصا کَش, چون بُوَد احوالِ كور ؟
مریدان به وزیر می گفتند: بدون تو ما از نور معرفت محرومیم. مثلاً اگر نابینایی, عصاکش و راهنما نداشته باشد چه حالی پیدا می کند؟
از سرِ اِکرام و از بهرِ خدا
بیش از این ما را مدار از خود جُدا
بزرگواری کن و محض رضای خدا بیش از این ما را از خود جدا مکن.
ما چو طفلانیم, ما را دایه تو
بر سرِ ما گستران آن سایه تو
ما همچو کودکانیم و تو برای ما همچون دایه ای. پس سایهء لطف خود را بر سر ما بگستران.
گفت: جانم از محبّان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
وزیرِ پُر تزویز گفت: جان من از دوستداران و مریدانم جدا نیست. یعنی گرچه جسماَ از آنان دورم, روحاً با آنان همراهم. ولی اجازه ندارم که از خلوتِ خویش بیرون آیم.
آن امیران در شَفاعت آمدند
و آن مریدان در شَناعت آمدند
پیشوایان دوازده گانهء مسیحی برای شفاعت نزد وزیر آمدند و آن مریدان نیز به نکوهش و بدگویی خود پرداختند.
مثنوی معنوی
بی عصا کَش, چون بُوَد احوالِ كور ؟
مریدان به وزیر می گفتند: بدون تو ما از نور معرفت محرومیم. مثلاً اگر نابینایی, عصاکش و راهنما نداشته باشد چه حالی پیدا می کند؟
از سرِ اِکرام و از بهرِ خدا
بیش از این ما را مدار از خود جُدا
بزرگواری کن و محض رضای خدا بیش از این ما را از خود جدا مکن.
ما چو طفلانیم, ما را دایه تو
بر سرِ ما گستران آن سایه تو
ما همچو کودکانیم و تو برای ما همچون دایه ای. پس سایهء لطف خود را بر سر ما بگستران.
گفت: جانم از محبّان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
وزیرِ پُر تزویز گفت: جان من از دوستداران و مریدانم جدا نیست. یعنی گرچه جسماَ از آنان دورم, روحاً با آنان همراهم. ولی اجازه ندارم که از خلوتِ خویش بیرون آیم.
آن امیران در شَفاعت آمدند
و آن مریدان در شَناعت آمدند
پیشوایان دوازده گانهء مسیحی برای شفاعت نزد وزیر آمدند و آن مریدان نیز به نکوهش و بدگویی خود پرداختند.
مثنوی معنوی
آخر سنگپرست را بد میگويی که رو سوی سنگی يا ديواری نقشين کرده است و تو هم روی به ديوار میکنی؟
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهی عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداری، سجده سوی دل باشد.
سجدهی آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن!
حضرت شمس تبریزی
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهی عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداری، سجده سوی دل باشد.
سجدهی آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن!
حضرت شمس تبریزی
باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیوة و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان میگردد بر یک حال نمیماند، و البته از حال خود میگردند. یعنـی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمیماند، همیشه در گردش است، هر زمان صورتی میگيرد و هر ساعت نقشی پیدا میآید.
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی
باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیوة و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان میگردد بر یک حال نمیماند، و البته از حال خود میگردند. یعنـی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمیماند، همیشه در گردش است، هر زمان صورتی میگيرد و هر ساعت نقشی پیدا میآید.
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی
حیوان به سَٖر زنده است،
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در اینجا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟
شمس الدین محمد تبریزی
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در اینجا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟
شمس الدین محمد تبریزی
حیوان به سَٖر زنده است،
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در اینجا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟
شمس الدین محمد تبریزی
آدمی به سِر زنده است.
هر که به سَر زنده است؛
بل هم اضل.
هر که به سِر زنده است؛
و لقد کرمنا.
آخر سِر ، در این سَر و کله کی گنجد؟
چون در اینجا نگنجد،
من چه کنم سَر را؟
شمس الدین محمد تبریزی
جان پاکان گرسنه عدل تو بود از دیر باز
سفره اندر سد ره بنهادی و در دادی صلا
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن
و ای غریبی کرده اکنون با غریبان کن سخا.
سید سفره دعوت بنهاد و صلا آواز داد، خواجگان قریش اجابت نکردند گفتند: ما را عار بود بر سفره گدایان و درویشان نشستن! فرمان آمد که ای سید بایشان چه رنج میبری؟ طینت خبیثه ایشان نه از آن اصل است که هرگز نقش نگین تو پذیرد.
مثلهم کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً مثل ایشان مثل خر است که در بار وی دفتر بود. خر را از آن دفترچه سود؟ که هوش و گوش دریافت ندارد. ایشان را نیز از دعوت تو چه سود؟ که بر گوش و بر دل ایشان مهر بیگانگی است و بر دیده ایشان حجاب غفلت. نه زبان ایشان سزای ذکر ماست، نه دل ایشان بابت مهر ما.
اگر نقد دین میجویی، و سوز عشق ما میطلبی، از دلهای درویشان صحابه جوی، عمّار و خباب و سلمان و بو ذر و صهیب و بلال که در دل ایشان سوز عشق ماست و در سر ایشان خمار شراب ذکر ما. دل ایشان حریق مهر و محبّت ما، جان ایشان غریق نظر لطف ما:
این درویشان ز وصل بویی دارند
گویی ز شراب مهر جویی دارند
در مجلس ذکرهای و هویی دارند
می نعره زنند کز و چنویی دارند
کشف الاسرار
سفره اندر سد ره بنهادی و در دادی صلا
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن
و ای غریبی کرده اکنون با غریبان کن سخا.
سید سفره دعوت بنهاد و صلا آواز داد، خواجگان قریش اجابت نکردند گفتند: ما را عار بود بر سفره گدایان و درویشان نشستن! فرمان آمد که ای سید بایشان چه رنج میبری؟ طینت خبیثه ایشان نه از آن اصل است که هرگز نقش نگین تو پذیرد.
مثلهم کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً مثل ایشان مثل خر است که در بار وی دفتر بود. خر را از آن دفترچه سود؟ که هوش و گوش دریافت ندارد. ایشان را نیز از دعوت تو چه سود؟ که بر گوش و بر دل ایشان مهر بیگانگی است و بر دیده ایشان حجاب غفلت. نه زبان ایشان سزای ذکر ماست، نه دل ایشان بابت مهر ما.
اگر نقد دین میجویی، و سوز عشق ما میطلبی، از دلهای درویشان صحابه جوی، عمّار و خباب و سلمان و بو ذر و صهیب و بلال که در دل ایشان سوز عشق ماست و در سر ایشان خمار شراب ذکر ما. دل ایشان حریق مهر و محبّت ما، جان ایشان غریق نظر لطف ما:
این درویشان ز وصل بویی دارند
گویی ز شراب مهر جویی دارند
در مجلس ذکرهای و هویی دارند
می نعره زنند کز و چنویی دارند
کشف الاسرار
چون در خدمت عطار آمدی،
شکر بسیار است،
اما می بیند که، سیم چند آوردی،
به قدر آن دهد.
سیم اینجا همت و اعتقاد است،
به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید.
چون آمدی به طلب شکر،
در جوالت بنگرند چه قدر است.
فیه ما فیه
شکر بسیار است،
اما می بیند که، سیم چند آوردی،
به قدر آن دهد.
سیم اینجا همت و اعتقاد است،
به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید.
چون آمدی به طلب شکر،
در جوالت بنگرند چه قدر است.
فیه ما فیه
این سعادت بین که ما را رو نمود
حضرت بی چون نگویم چو نمود
روشن است آئینهٔ گیتی نما
حسن روی او به ما نیکو نمود
در دو آئینه یکی پیدا شده
بیشکی باشد یکی و دو نمود
آفتابی نیمشب بر ما بتافت
نور او در چشم ما مه رو نمود
گه به ترکستان به ما بنمود ترک
گه به هندستان به ما هندو نمود
در محیط بیکران افتاده ایم
عین ما بر عین ما هر سود نمود
ما نظر از سید خود دیده ایم
هم به نور دیدهٔ او او نمود
حضرت شاه نعمتالله ولی
حضرت بی چون نگویم چو نمود
روشن است آئینهٔ گیتی نما
حسن روی او به ما نیکو نمود
در دو آئینه یکی پیدا شده
بیشکی باشد یکی و دو نمود
آفتابی نیمشب بر ما بتافت
نور او در چشم ما مه رو نمود
گه به ترکستان به ما بنمود ترک
گه به هندستان به ما هندو نمود
در محیط بیکران افتاده ایم
عین ما بر عین ما هر سود نمود
ما نظر از سید خود دیده ایم
هم به نور دیدهٔ او او نمود
حضرت شاه نعمتالله ولی
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بیخویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم من عربدهها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی
#مولوی
من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بیخویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم من عربدهها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی
#مولوی