This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
┊ ┊ ┊
┊ ┊ 🌺
┊ 🌺
🌺
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
#حضرت_حافظ
درودها ،
بامــــداد، شنبـه تون به فروغمهرو
فـروه لبخند ،آراسته باد به هر پگاه
و هرلحظه
شاد باشی
┊ ┊ 🌺
┊ 🌺
🌺
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
#حضرت_حافظ
درودها ،
بامــــداد، شنبـه تون به فروغمهرو
فـروه لبخند ،آراسته باد به هر پگاه
و هرلحظه
شاد باشی
❤1
.
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟!
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان و گر حزینم
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جز آنچه نمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمّی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من، چه باشد مهر و کینم؟
تو بودی اوّل و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی، از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی، از اهل دینم
به جز چیزی که دادی من چه دارم؟
چه می جویی ز جیب و آستینم؟
#مولانای_جان
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟!
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان و گر حزینم
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جز آنچه نمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمّی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من، چه باشد مهر و کینم؟
تو بودی اوّل و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی، از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی، از اهل دینم
به جز چیزی که دادی من چه دارم؟
چه می جویی ز جیب و آستینم؟
#مولانای_جان
ای از خراباتت زمین دُرد ته پیمانهای
در پای شمعت آسمان پرسوخته پروانهای
از آرزوی صحبتت، از اشتیاق دیدنت
هر بلبلی شیونگری، هر شاخ گل حنانهای
جوش اناالحق میزند، گلبانگ وحدت میکشد
از نغمه توحید تو ناقوس هر بتخانهای
هر ذره دارد در بغل خورشیدی از رخسار تو
هر قطره دارد در گره از چشم تو میخانهای
تا چند در خوف و رجا عمر گرامی بگذرد؟
یا لنگر عقل گران، یا لغزش مستانهای
از دیدهٔ بیدار من چشم کواکب گردهای
از چشم خوابآلود تو خواب بهار افسانهای
از سینه صد چاک خود صائب شکایت چون کند؟
بر قدر روزن میفتد خورشید در هر خانهای
✍صائب
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۶۹۹۲
در پای شمعت آسمان پرسوخته پروانهای
از آرزوی صحبتت، از اشتیاق دیدنت
هر بلبلی شیونگری، هر شاخ گل حنانهای
جوش اناالحق میزند، گلبانگ وحدت میکشد
از نغمه توحید تو ناقوس هر بتخانهای
هر ذره دارد در بغل خورشیدی از رخسار تو
هر قطره دارد در گره از چشم تو میخانهای
تا چند در خوف و رجا عمر گرامی بگذرد؟
یا لنگر عقل گران، یا لغزش مستانهای
از دیدهٔ بیدار من چشم کواکب گردهای
از چشم خوابآلود تو خواب بهار افسانهای
از سینه صد چاک خود صائب شکایت چون کند؟
بر قدر روزن میفتد خورشید در هر خانهای
✍صائب
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۶۹۹۲
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات، خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حالِ آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم، نمک پاشد و مرهم ببرد
آن که بر دامن احسان تو اَش دسترسی ست
به دهان، خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
رنجِ عمری، همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خُرّم ببرد
من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قَدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب برِ ِتوست
کاش جاوید، بدان کوی مرا هم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!
نیست غم، دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عماد_خراسانی
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات، خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حالِ آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم، نمک پاشد و مرهم ببرد
آن که بر دامن احسان تو اَش دسترسی ست
به دهان، خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
رنجِ عمری، همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خُرّم ببرد
من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قَدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب برِ ِتوست
کاش جاوید، بدان کوی مرا هم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!
نیست غم، دوست اگر نام مرا کم ببرد
#عماد_خراسانی
صوفی آنست که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و بجای آرنده فرمان خدای بود
و تسلیم او تسلیم اسمعیل
و اندوه او اندوه داود
و فقر او فقر عیسی
و صبر او صبر ایوب
و شوق او شوق موسی در وقت مناجات
و اخلاص او اخلاص محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
شیخ جنید بغدادی
و تسلیم او تسلیم اسمعیل
و اندوه او اندوه داود
و فقر او فقر عیسی
و صبر او صبر ایوب
و شوق او شوق موسی در وقت مناجات
و اخلاص او اخلاص محمد صلی الله علیه و آله و سلم.
شیخ جنید بغدادی
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرّد یابد از غوغا
ذلِکَ الْکِتابُ گفتهاند این کتاب اشارت است بآنک اللَّه تعالی بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) که انّ رحمتی سبقت غضبی
و ذلک فی قوله عزّ و جلّ کتب ربکم علی نفسه الرحمة. و گفتهاند اشارت بآن است که اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ایمان و معرفت و ذلک قوله «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ» چنانستی که اللَّه گفت بنده من؟ نقش ایمان در دلت من نبشتم، عطر دوستی من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضمیرت من زدم، کتب فی قلوبهم الایمان لوح نبشتم لکن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو که در لوح نبشتم بجبرئیل ننمودم، وصف خود که در دلت نبشتم بدشمن کی نمایم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم کی بگردد؟
کشف الاسرار
که دار الملک ایمان را مجرّد یابد از غوغا
ذلِکَ الْکِتابُ گفتهاند این کتاب اشارت است بآنک اللَّه تعالی بر خود نبشت از بهر امّت محمد (ع) که انّ رحمتی سبقت غضبی
و ذلک فی قوله عزّ و جلّ کتب ربکم علی نفسه الرحمة. و گفتهاند اشارت بآن است که اللَّه بر دل مؤمنان نبشت از ایمان و معرفت و ذلک قوله «کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ» چنانستی که اللَّه گفت بنده من؟ نقش ایمان در دلت من نبشتم، عطر دوستی من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصل من افروختم، مهر مهر بر آن دل من نهادم، رقم عشق در ضمیرت من زدم، کتب فی قلوبهم الایمان لوح نبشتم لکن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو که در لوح نبشتم بجبرئیل ننمودم، وصف خود که در دلت نبشتم بدشمن کی نمایم، در لوح نبشتم جفا و وفاء تو، در دلت نبشتم ثنا و و معرفت. نبشته تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشته خود از آنچه نبشتم کی بگردد؟
کشف الاسرار
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
#وحشی_بافقی
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
#وحشی_بافقی
.
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردهست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگها زرد است
شب است و آینه خواب سپیده میبیند
بیا که روز خوش ما خیالپرورد است
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خندهگشا روی از او نهان کردهست
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
بهمردمی، که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوز دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دمسرد است
#هوشنگ_ابتهاج
بر آستان تو دل پایمال صد درد است
ببین که دست غمت بر سرم چه آوردهست
هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ
که بلبلان همه زارند و برگها زرد است
شب است و آینه خواب سپیده میبیند
بیا که روز خوش ما خیالپرورد است
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
که صبح خندهگشا روی از او نهان کردهست
چهها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
بهمردمی، که جهان سخت ناجوانمرد است
به سوز دل نفسی آتشین برآر ای عشق
که سینهها سیه از روزگار دمسرد است
#هوشنگ_ابتهاج
.
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو
خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو
از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو
هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان
آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو
گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن
تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو
ای دل پران من تا کی از این ویران تن
گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو
✍حضرت مولانا
📙دیوان شمس
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۲۲۰۸
.
زنده کدام است بر هوشیار
آن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست را
پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست
به که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختی
در سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ
کوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاص
غرقه عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت
لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکن
وز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی
ور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست
مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور
فخر بود داغ خداوندگار
#سعدی
📚 دیوان اشعار
زنده کدام است بر هوشیار
آن که بمیرد به سر کوی یار
عاشق دیوانه سرمست را
پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست
به که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی و جان سوختی
در سر سودای تو شد روزگار
شربت زهر ار تو دهی نیست تلخ
کوه احد گر تو نهی نیست بار
بندی مهر تو نیابد خلاص
غرقه عشق تو نبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت
لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصور مکن
وز مژهام خواب توقع مدار
گر گله از ماست شکایت بگوی
ور گنه از توست غرامت بیار
بر سر پا عذر نباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل دارد و دینار چیست
مدعیم گر نکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور
فخر بود داغ خداوندگار
#سعدی
📚 دیوان اشعار
آواز عاشقانهی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
#قیصر_امین_پور
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
#قیصر_امین_پور
ساقیا باده گلرنگ بیار
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمست
خنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشان
دردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمیگردم دنگ
دردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموس
نام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیق
آزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکست
ز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را میخواند
که سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو میخاری
نک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگست اگر خوش بویست
جان بیصورت و بیرنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روح
بوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلت
جان بیحیلت و فرهنگ بیار
مولانای_جان
داروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمست
خنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشان
دردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمیگردم دنگ
دردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموس
نام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیق
آزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکست
ز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را میخواند
که سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو میخاری
نک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگست اگر خوش بویست
جان بیصورت و بیرنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روح
بوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلت
جان بیحیلت و فرهنگ بیار
مولانای_جان
گفته ایشان: نیست ما را بی تو نور
بی عصا کَش, چون بُوَد احوالِ كور ؟
مریدان به وزیر می گفتند: بدون تو ما از نور معرفت محرومیم. مثلاً اگر نابینایی, عصاکش و راهنما نداشته باشد چه حالی پیدا می کند؟
از سرِ اِکرام و از بهرِ خدا
بیش از این ما را مدار از خود جُدا
بزرگواری کن و محض رضای خدا بیش از این ما را از خود جدا مکن.
ما چو طفلانیم, ما را دایه تو
بر سرِ ما گستران آن سایه تو
ما همچو کودکانیم و تو برای ما همچون دایه ای. پس سایهء لطف خود را بر سر ما بگستران.
گفت: جانم از محبّان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
وزیرِ پُر تزویز گفت: جان من از دوستداران و مریدانم جدا نیست. یعنی گرچه جسماَ از آنان دورم, روحاً با آنان همراهم. ولی اجازه ندارم که از خلوتِ خویش بیرون آیم.
آن امیران در شَفاعت آمدند
و آن مریدان در شَناعت آمدند
پیشوایان دوازده گانهء مسیحی برای شفاعت نزد وزیر آمدند و آن مریدان نیز به نکوهش و بدگویی خود پرداختند.
مثنوی معنوی
بی عصا کَش, چون بُوَد احوالِ كور ؟
مریدان به وزیر می گفتند: بدون تو ما از نور معرفت محرومیم. مثلاً اگر نابینایی, عصاکش و راهنما نداشته باشد چه حالی پیدا می کند؟
از سرِ اِکرام و از بهرِ خدا
بیش از این ما را مدار از خود جُدا
بزرگواری کن و محض رضای خدا بیش از این ما را از خود جدا مکن.
ما چو طفلانیم, ما را دایه تو
بر سرِ ما گستران آن سایه تو
ما همچو کودکانیم و تو برای ما همچون دایه ای. پس سایهء لطف خود را بر سر ما بگستران.
گفت: جانم از محبّان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
وزیرِ پُر تزویز گفت: جان من از دوستداران و مریدانم جدا نیست. یعنی گرچه جسماَ از آنان دورم, روحاً با آنان همراهم. ولی اجازه ندارم که از خلوتِ خویش بیرون آیم.
آن امیران در شَفاعت آمدند
و آن مریدان در شَناعت آمدند
پیشوایان دوازده گانهء مسیحی برای شفاعت نزد وزیر آمدند و آن مریدان نیز به نکوهش و بدگویی خود پرداختند.
مثنوی معنوی
آخر سنگپرست را بد میگويی که رو سوی سنگی يا ديواری نقشين کرده است و تو هم روی به ديوار میکنی؟
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهی عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداری، سجده سوی دل باشد.
سجدهی آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن!
حضرت شمس تبریزی
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهی عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداری، سجده سوی دل باشد.
سجدهی آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن!
حضرت شمس تبریزی
باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیوة و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان میگردد بر یک حال نمیماند، و البته از حال خود میگردند. یعنـی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمیماند، همیشه در گردش است، هر زمان صورتی میگيرد و هر ساعت نقشی پیدا میآید.
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی
صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول رامحو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.
عزیزالدین نسفی