گلها
2.19K subscribers
104K photos
24.7K videos
2.55K files
3.75K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا

نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟


#جناب_عراقی
گویند که شب می‌رسد آخر به سپیده
ترس از گذر عمر در این مرحله دارم


گفتند که چون می‌گذرد هیچ غمی نیست
عمری ست که با میگذرد مسئله دارم ...

#جواد_الماسی
1
.


یک جام با تو خوردن یک عمر می‌پرستی
یک روز با تو بودن، یک روزگار مستی

گفتی دهم شرابت از شیشه‌ی محبت
پیمانه‌ام ندادی، پیمان من شکستی...

فروغی بسطامی
شور دیدارت اگر شعله به دل‌ها بکشد
رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد

خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یک دل شده با عشق فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

زخمی کینه‌ی من این تو و این سینه‌ی من
من خودم خواسته‌ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

#فاضل_نظری
.

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود

سال‌ها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود

رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان
می‌شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود


#صائب_تبریزی
1
گر با توام از تو جان دهم آدم را
از نور تو روشنی دهم عالم را

چون بی تو شوم قوت آنم نبود
کز سینه به کام دل برآرم دم را

#باباافضل_کاشانی
.

از تو
   ڪَذشتم
می‌روم از شهر تو...
با ڪـوله‌بارے از دلتنڪَی...
نمی دانم ڪـجا...!!
شاید به یڪـ آبادےِ خیلی دور....
ڪـاش دور شدنم
پایان دوست داشتنت باشد....
امااا
دلم جا مانده....!!


#باران_قیصری
عشّاق را حيات به جانست و جان تويی
جان را اگر حياتِ دگر هست آن تويی

هر جا مهی‌ست پيش رُخت هست ناتمام
ماهِ تمام‌رویِ زمين و زمان تويی

يوسف اگر چه بود به خوبی عزيز مصر
حالا به مُلک ِ حُسن عزيز جهان تويی

گر صد هزار مِهر نمايند مهوشان
ايشان ستمگرند، همين مهربان تويی

گر دل ز درد خون شد و گر جان به لب رسيد
غم نيست، چون طبيب من ناتوان تويی

خيز، ای رقيب و جای سگش را به من گذار
من کيستم، اگر سگ اين آستان تويی؟

گر جان به باد داد هلالی از آن چه باک؟
جانی که هست در تن او جاودان تويی

#هلالی_جغتایی
سرایی را که صاحب نیست
ویرانی است معمارش

دل بی عشق می گردد
خراب آهسته آهسته...

   #صائب_تبریزی
🍂🌺🍂


بهار می گذرد، خیز و دست دلبر گیر
به پای لاله او گل، دور عشرت از سر گیر

کنون که باد صبا، چنگ زد به دامن سرو
تو نیز دامن آن سرو نازپرور گیر

به رغم خاطر غم، همچو غنچه خندان باش
به شادی رخ گل، همچو لاله ساغر گیر

به یک دو جام، اگر در نیامد از پا عقل
ز دست یار پریچهره، جام دیگر گیر

نسیم از رخ گل، داد خویشتن بستانَد
تو نیز از لب معشوق، کام دل برگیر

ببوس از سر آن سرو سیمتن تا پای
به پای او چو رسی، این رویه از سر گیر

چو شرم چیره شود، باده را پیاپی زن
چو دوست مست شود، بوسه را مکرر گیر

دلا به پای امل راه خوشدلی بسپار
رهی به دست طرب بار غم ز دل، برگی

#رهی_معیری
🌙
الهی...
یاورمان باش
تامحتاج روزگار نباشیم
همدممان باش
تا که تنهای روزگار نباشیم
کنارمان بمان
تا که بی کس روزگار نباشیم
وخدایمان باش
تا بنده این روزگار نباشیم

💫سلام شبتون خـوش
راز دل همان بِه نهفته مانَد



عارف قزوینی🩵
Pire Farzaneh
Parisa
پریسا
پیر فرزانه ....
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند

کنون که کشتی ما در میان موج افتاد
سرشک دیده ز ما برکنار خواهد ماند

اساس عهد مودت که در ازل رفتست
میان ما و شما پایدار خواهد ماند

ز چهره هیچ نماند نشان ولی ما را
نشان چهره برین رهگذار خواهد ماند

ز روزگار جفا نامه ئی که عرض افتاد
مدام بر ورق روزگار خواهد ماند

شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشت
درازی شب ما برقرار خواهد ماند

چنین که بر سر میدان عشق می نگرم
دل پیاده بدست سوار خواهد ماند

حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود
که بر صحیفهٔ لیل و نهار خواهد ماند

فراق نامهٔ خواجو و شرح قصهٔ شوق
میان زنده دلان یادگار خواهد ماند

#خواجوی_کرمانی
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
شب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟

او به قتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتنم
ناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او

دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
از گره گویی بهم پیوسته شد ابروی او

من که در پهلوی او خود را نمی‌خواهم ز رشک
دیگری را چون توانم دید در پهلوی او؟

گرچه بس دورم، ولی هر جا که منزل می‌کنم
می‌نشینم رو به‌ کوی یار و خاطر سوی او

ما چو از هر سو به خاک کویش آوردیم رو
بعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی او

تا هلالی را فراقت چنگ بزم درد ساخت
نالهٔ دیگر برون می‌آید از هر موی او

#هلالی_جغتایی
.

چه دانستم که این سودا
مرا زین سان کند مجنون...

دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را کند جیحون...

زند موجی بر آن کشتی
که تخته تخته بشکافد...

که هر تخته فرو ریزد
ز گردش های گوناگون...

#مولوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راهی بزن که آهی ، بر ساز آن توان زد 
شعری بخوان که با او ، رطل گران توان زد
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی ، بر آسمان توان زد
قد خمیده ما ، سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد ، اسرار عشقبازی
جام می مغانه ، هم با مغان توان زد
درویش را نباشد ، برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی ، کآتش در آن توان زد 
اهل نظر دو عالم ، در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت ، خواهد دری گشودن 
سرها بدین تخیل ، بر آستان توان زد 
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی ، گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست 
گر راه زن تو باشی ، صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن ، کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

#حضرت_حافظ
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر

خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر

یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر

گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر

راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر


#حافظ