ترجمه_حکمت_اشراق_از_سید_جعفر_سجادی.pdf
5.8 MB
حکمة الاشراق
تالیف : شیخ شهید شهاب الدین سهروردی
ترجمه و شرح : دکتر سید جعفر سجادی
تالیف : شیخ شهید شهاب الدین سهروردی
ترجمه و شرح : دکتر سید جعفر سجادی
@eat_book_حافظ_حافظه_ماست_بهاءالدین_خرمشاهی.pdf
12.2 MB
حافظ حافظه ماست
بهاءالدین خرمشاهی
بهاءالدین خرمشاهی
ترک بیشی بگفتم از پی آنک
کشت دولت بهبر نمیآمد
آنچه آمد مرا نمیبایست
وآنچه بایست بر نمیآمد
خاقانی
[ دیوان خاقانی شروانی، تصحیح و مقدّمه و تعلیقات بهکوشش ضیاءالدّین سجّادی، زوّار، تهران، چاپ دهم، ص۸۶۴]
کشت دولت بهبر نمیآمد
آنچه آمد مرا نمیبایست
وآنچه بایست بر نمیآمد
خاقانی
[ دیوان خاقانی شروانی، تصحیح و مقدّمه و تعلیقات بهکوشش ضیاءالدّین سجّادی، زوّار، تهران، چاپ دهم، ص۸۶۴]
بى روى تو، اى مردم كاشانۀ چشم
پُر بادۀ حسرت است پيمانۀ چشم
تو جاى دگر گرفتهاى منزل و من
بهر تو سفيد كردهام خانۀ چشم.
#سالک_کاشانی
پُر بادۀ حسرت است پيمانۀ چشم
تو جاى دگر گرفتهاى منزل و من
بهر تو سفيد كردهام خانۀ چشم.
#سالک_کاشانی
ننگ یار است که یاد آرد از اغیار مدام
نام این فرقهٔ بدنام فراموشش باد
هاتف اصفهانی
نام این فرقهٔ بدنام فراموشش باد
هاتف اصفهانی
شب نیست که از غمت دلم جوش نکرد
و از بهر تو زهر اندهی نوش نکرد
ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد
آن را که تو را هیچ فراموش نکرد
سیف فرغانی
و از بهر تو زهر اندهی نوش نکرد
ای جان جهان هیچ نیاوردی یاد
آن را که تو را هیچ فراموش نکرد
سیف فرغانی
جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم
آخر ترحمی کن بر جان ناتوانم
اغیار راست نازت، عشاق را عتابت
محروم من که از تو نه این رسد نه آنم
مرغ اسیرم اما دارم درین اسیری
آسایشی که رفته است از خاطر آشیانم
نخلم ز پا فتاده شادم که کرد فارغ
از فکر نوبهار و اندیشهٔ خزانم
زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تن
پیش سگان کویش ریزند استخوانم
#هاتف_اصفهانی
آخر ترحمی کن بر جان ناتوانم
اغیار راست نازت، عشاق را عتابت
محروم من که از تو نه این رسد نه آنم
مرغ اسیرم اما دارم درین اسیری
آسایشی که رفته است از خاطر آشیانم
نخلم ز پا فتاده شادم که کرد فارغ
از فکر نوبهار و اندیشهٔ خزانم
زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تن
پیش سگان کویش ریزند استخوانم
#هاتف_اصفهانی
کوتاه کُند زمانه این دَمْدَمه را
وَزْهم بِدَرد گُرگِ فنا این رَمه را
اَنْدر سَرِ هر کسی غُروریست، ولیک
سیلیِّ اَجَل قَفا زَنَد این همه را
#رباعی_مولانا
تحولات دنیا شهرت را از انسان می گیرد. گرگ نابودگر فنا هم ثروت ها را از بین می برد.
هر کسی در سر خود غروری دارد ولیکن سیلی پایان عُمر، پَسِ سَر همه خواهد کوبید.
وَزْهم بِدَرد گُرگِ فنا این رَمه را
اَنْدر سَرِ هر کسی غُروریست، ولیک
سیلیِّ اَجَل قَفا زَنَد این همه را
#رباعی_مولانا
تحولات دنیا شهرت را از انسان می گیرد. گرگ نابودگر فنا هم ثروت ها را از بین می برد.
هر کسی در سر خود غروری دارد ولیکن سیلی پایان عُمر، پَسِ سَر همه خواهد کوبید.
از دو عالَم دردت ای دلدار ،بس باشد مرا
کافر عشقم ؛اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم، وسعت دل بگذرد از عرش هم
بی تو باشم ،هر دو عالَم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان، جانم فداخواهد شدن
این قَدَر دانم ،نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و ،جانِ شیرین بیشمار
برتو مِی افشانده باشم ،تانفس باشد مرا....
#فیض_کاشانی
کافر عشقم ؛اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم، وسعت دل بگذرد از عرش هم
بی تو باشم ،هر دو عالَم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان، جانم فداخواهد شدن
این قَدَر دانم ،نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و ،جانِ شیرین بیشمار
برتو مِی افشانده باشم ،تانفس باشد مرا....
#فیض_کاشانی
چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم …
گره ابروی پر چین تورا بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم …
طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم
الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟
کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟
اینهمه جور که من از پی هم می بینم …
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم …
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر. . .
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم …
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم …
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم…
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
وحشی بافقی
گره ابروی پر چین تورا بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم …
طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم
الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟
کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟
اینهمه جور که من از پی هم می بینم …
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم …
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم
هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر. . .
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم …
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم …
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم…
خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
وحشی بافقی
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
که تواناییی چون باد سحر نیست مرا
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
اميرخسرو دهلوی
گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
که تواناییی چون باد سحر نیست مرا
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
اميرخسرو دهلوی
ای آنکه در نصیحت ما لب گشودهای
معلوم میشود که تو عاشق نبودهای
هر طعنهای که بر دل آزرده کردهای
بر زخم ما جراحت دیگر فزودهای
گفتی: اگر دل تو ربودم به صبر کوش
صبری که بود پیشتر از دل ربودهای
گفتم: شنودهام ز لبت ناسزای خویش
گفتا: سزاست هر چه از آن لب شنودهای
ای دل وفا مجوی که خوبان شهر را
ما آزمودهایم و تو هم آزمودهای
شادم که بنده را سگ خود گفتهای ز لطف
ای من سگت که بندهی خود را ستودهای
جوری که از تو دید هلالی به آن خوش است
آن جور نیست بلکه ترحم نمودهای
#هلالی_جغتایی
معلوم میشود که تو عاشق نبودهای
هر طعنهای که بر دل آزرده کردهای
بر زخم ما جراحت دیگر فزودهای
گفتی: اگر دل تو ربودم به صبر کوش
صبری که بود پیشتر از دل ربودهای
گفتم: شنودهام ز لبت ناسزای خویش
گفتا: سزاست هر چه از آن لب شنودهای
ای دل وفا مجوی که خوبان شهر را
ما آزمودهایم و تو هم آزمودهای
شادم که بنده را سگ خود گفتهای ز لطف
ای من سگت که بندهی خود را ستودهای
جوری که از تو دید هلالی به آن خوش است
آن جور نیست بلکه ترحم نمودهای
#هلالی_جغتایی
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
#حافظ
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم
#حافظ
.
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وآنچه بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانکه تاریکست و هر سو پنبهزار
درمیان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
#مولانا
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وآنچه بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زانکه تاریکست و هر سو پنبهزار
درمیان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
#مولانا
هرکه بر مُلکِ یقینش گذری افتادهست
دو جهان در نظرش مختصری افتادهست
همه اسباب جهان در نظر اهل خدای
کاه برگیست که در رهگذری افتادهست
جهد کن تا به سلامت ببری بارِ یقین
که در این مرحله بس باربری افتادهست
پای در کوی محبّت به ادب مینِه، از آن
که به هر گام، در این راه سری افتادهست
یا رب! این باده که آورده در این مجلس ما؟
هردَم از مستی او، شور و شری افتادهست
آخر این شعلهی جانسوز، خود از سینهی کیست
که چنین گرم به هر خشک و تری افتادهست
چشمِ اَعمیٰ خبر از نور ندارد، ورنه
عکس خورشید به هر بام و دری افتادهست
تا تو را دیدهی بینا نبُود، فایده نیست
پیش پای تو چه سود ار گهری افتادهست؟
یا رب! این فَرّ سعادت ز کجا یافت «جنید»
مگر از لطف تو بر وی نظری افتادهست...؟
#جنید_شیرازی
دو جهان در نظرش مختصری افتادهست
همه اسباب جهان در نظر اهل خدای
کاه برگیست که در رهگذری افتادهست
جهد کن تا به سلامت ببری بارِ یقین
که در این مرحله بس باربری افتادهست
پای در کوی محبّت به ادب مینِه، از آن
که به هر گام، در این راه سری افتادهست
یا رب! این باده که آورده در این مجلس ما؟
هردَم از مستی او، شور و شری افتادهست
آخر این شعلهی جانسوز، خود از سینهی کیست
که چنین گرم به هر خشک و تری افتادهست
چشمِ اَعمیٰ خبر از نور ندارد، ورنه
عکس خورشید به هر بام و دری افتادهست
تا تو را دیدهی بینا نبُود، فایده نیست
پیش پای تو چه سود ار گهری افتادهست؟
یا رب! این فَرّ سعادت ز کجا یافت «جنید»
مگر از لطف تو بر وی نظری افتادهست...؟
#جنید_شیرازی