گمان شعر
6 subscribers
1 link
Download Telegram
بر سفره صلح خنجر آمد سویت
پیچید خبر که پر کشیده روحت

آسوده شدی ز هجمه‌ها، دغدغه‌ها
زین پس بخورند حسرت و سوزند ز فراق رویت







بوی قدمش خستگی چشم مرا شست به نرمی

سیمای دلم نو کرد، بفشرد غمم ریشه صدا کرد به گرمی

موج سخن ابرش بر ساحل بی‌آبی لبخند زند شعری

بر پیکره نخلم تصویر شود آنگاه پوشینه‌ی سرسبزی
در بازیچه‌های خاطرات

نیافت کودکی‌اش

با غیض

صندوقچه میانسالی زمین زد

تا تکه‌هایش

در لایه‌های خفته ناسازگاری

نمایان شد
شلوغی میدان خلوتش

مالامال از هیاهو بود

وقتی کویر تنهایی

در شعاع ناگفته‌ها

به تصویر می‌کشید

خاموشی مسیر واژه‌ها
دور از خویشتن

غریبانه می‌نگریست

به جدایی از قرابتها
می‌جست همراهی

در انتهای راه تنهایی

خوش‌خیالی نگاهش
می‌کاشت یکرنگ گل‌هایی

با عطرهای گونه‌گون

بر کویر سفید

دانه‌ای سرد، خموش

دیگری گرم، در خروش

وآن دگر درشت یا خشن

نرمی و آرام

تلخ

شیرین، هم بی‌هیچ‌مزه

رج به رج قلم

واژه‌زار شد پدید
تمام همت ای خداوند سخا

شکوه لشکر شاهنشه تنها

امید حسین، پناه تشنگی لبها

فرات شگفت ماند، مبهوت از وفات

روان مشک و رود، جان آبها شوند فدات
لجوجانه ایستاد

در درگاه نفس

گشود و بست پنجره نگاه

خاراند، سوزاند، آزرد

در تردیدی کور

بین رفتن و آمدن

تا

سرازیر کرد از ورودی

نمکابی لیز

و پنهان نمود خود

تا وقتی دیگر
از برگپوش صدایش

غنچه‌های لالایی می‌شکفت

با ترانه‌های سفید یاس

در موسیقی سکوت نیمه‌شب
دوخته بود جادونگاهش

بر انگشتان اراده‌ات

زنجیرهای تنگ هراس

تا رویید مغیلان در

مسیر قفل زبان

و ثبت شد

پابستگی آرزوهای مدفون

در مرداب انتظارهای نروییده

و شوره‌زار خواسته‌ها
آه زمین به آسمان امشب وداعت می‌برد

این ملت آشفته‌دل درد فراقت می‌کشد

بودی به جهد و معرفت احمدصفت کرّارگون

روکم‌کن دنیا آقا این بدرقه‌ چشم جهان وامی‌کند
هُرم

نگاهش خشکاند

کلمات نحیف روییده

در

سایه مَشت نیاز

و

پژمرد غنچه‌های شوق به


شکفتن فردا
صاف می‌بینم اکنون

سنگلاخ دیروز‌

چرخهای رسیدن

می‌روند به سرعت

تا انتهای مقصد

می‌شود هموار آیا

ریگزار پیش‌روی قلم

که تایر واژه‌ها برانند

راهی تخت

تا دیار رویای نگاشتن
گمشده حسی در

تاری گیجی و‌ انفعال

بی‌نام، بی‌اثر

چگونه بجوید نشان

در سایه‌های خاموشی و

خاکستری زبان
مخواه

می‌خواهدم خروش در ذوب عاطفه

می‌خواندم سکوت درسایش غرور

می‌گویدم مگوی از خارهای بود

گم می‌شود مگر گلبوته‌های یاد
غبار بی‌خیالی دست

نشاند فراق گردگیر

بر دل بی‌ریای آینه
1
رفیق باوفا یار صمیمی
غمگناگی چه بی‌نظیری
هوای هرکه داری، لت‌و‌پار است
گمونم که کسی تنها ببینی زور‌گیری
1
تنهایی‌ات را به طوفان سپار
به شعله‌های عصیان
به گدازه‌های نسیان
به خاموشی زادگاه خاک
از چاله‌های پشت‌سر حفر می‌کند

زباله‌های متعفن قضاوت

وقتی می‌آلاید حریر سفید باهمی

با کلمات چرکین چکیده از کیسه طعن