بر سفره صلح خنجر آمد سویت
پیچید خبر که پر کشیده روحت
آسوده شدی ز هجمهها، دغدغهها
زین پس بخورند حسرت و سوزند ز فراق رویت
بوی قدمش خستگی چشم مرا شست به نرمی
سیمای دلم نو کرد، بفشرد غمم ریشه صدا کرد به گرمی
موج سخن ابرش بر ساحل بیآبی لبخند زند شعری
بر پیکره نخلم تصویر شود آنگاه پوشینهی سرسبزی
پیچید خبر که پر کشیده روحت
آسوده شدی ز هجمهها، دغدغهها
زین پس بخورند حسرت و سوزند ز فراق رویت
بوی قدمش خستگی چشم مرا شست به نرمی
سیمای دلم نو کرد، بفشرد غمم ریشه صدا کرد به گرمی
موج سخن ابرش بر ساحل بیآبی لبخند زند شعری
بر پیکره نخلم تصویر شود آنگاه پوشینهی سرسبزی
در بازیچههای خاطرات
نیافت کودکیاش
با غیض
صندوقچه میانسالی زمین زد
تا تکههایش
در لایههای خفته ناسازگاری
نمایان شد
نیافت کودکیاش
با غیض
صندوقچه میانسالی زمین زد
تا تکههایش
در لایههای خفته ناسازگاری
نمایان شد
شلوغی میدان خلوتش
مالامال از هیاهو بود
وقتی کویر تنهایی
در شعاع ناگفتهها
به تصویر میکشید
خاموشی مسیر واژهها
مالامال از هیاهو بود
وقتی کویر تنهایی
در شعاع ناگفتهها
به تصویر میکشید
خاموشی مسیر واژهها
میکاشت یکرنگ گلهایی
با عطرهای گونهگون
بر کویر سفید
دانهای سرد، خموش
دیگری گرم، در خروش
وآن دگر درشت یا خشن
نرمی و آرام
تلخ
شیرین، هم بیهیچمزه
رج به رج قلم
واژهزار شد پدید
با عطرهای گونهگون
بر کویر سفید
دانهای سرد، خموش
دیگری گرم، در خروش
وآن دگر درشت یا خشن
نرمی و آرام
تلخ
شیرین، هم بیهیچمزه
رج به رج قلم
واژهزار شد پدید
تمام همت ای خداوند سخا
شکوه لشکر شاهنشه تنها
امید حسین، پناه تشنگی لبها
فرات شگفت ماند، مبهوت از وفات
روان مشک و رود، جان آبها شوند فدات
شکوه لشکر شاهنشه تنها
امید حسین، پناه تشنگی لبها
فرات شگفت ماند، مبهوت از وفات
روان مشک و رود، جان آبها شوند فدات
لجوجانه ایستاد
در درگاه نفس
گشود و بست پنجره نگاه
خاراند، سوزاند، آزرد
در تردیدی کور
بین رفتن و آمدن
تا
سرازیر کرد از ورودی
نمکابی لیز
و پنهان نمود خود
تا وقتی دیگر
در درگاه نفس
گشود و بست پنجره نگاه
خاراند، سوزاند، آزرد
در تردیدی کور
بین رفتن و آمدن
تا
سرازیر کرد از ورودی
نمکابی لیز
و پنهان نمود خود
تا وقتی دیگر
از برگپوش صدایش
غنچههای لالایی میشکفت
با ترانههای سفید یاس
در موسیقی سکوت نیمهشب
غنچههای لالایی میشکفت
با ترانههای سفید یاس
در موسیقی سکوت نیمهشب
دوخته بود جادونگاهش
بر انگشتان ارادهات
زنجیرهای تنگ هراس
تا رویید مغیلان در
مسیر قفل زبان
و ثبت شد
پابستگی آرزوهای مدفون
در مرداب انتظارهای نروییده
و شورهزار خواستهها
بر انگشتان ارادهات
زنجیرهای تنگ هراس
تا رویید مغیلان در
مسیر قفل زبان
و ثبت شد
پابستگی آرزوهای مدفون
در مرداب انتظارهای نروییده
و شورهزار خواستهها
آه زمین به آسمان امشب وداعت میبرد
این ملت آشفتهدل درد فراقت میکشد
بودی به جهد و معرفت احمدصفت کرّارگون
روکمکن دنیا آقا این بدرقه چشم جهان وامیکند
این ملت آشفتهدل درد فراقت میکشد
بودی به جهد و معرفت احمدصفت کرّارگون
روکمکن دنیا آقا این بدرقه چشم جهان وامیکند
هُرم
نگاهش خشکاند
کلمات نحیف روییده
در
سایه مَشت نیاز
و
پژمرد غنچههای شوق به
شکفتن فردا
نگاهش خشکاند
کلمات نحیف روییده
در
سایه مَشت نیاز
و
پژمرد غنچههای شوق به
شکفتن فردا
صاف میبینم اکنون
سنگلاخ دیروز
چرخهای رسیدن
میروند به سرعت
تا انتهای مقصد
میشود هموار آیا
ریگزار پیشروی قلم
که تایر واژهها برانند
راهی تخت
تا دیار رویای نگاشتن
سنگلاخ دیروز
چرخهای رسیدن
میروند به سرعت
تا انتهای مقصد
میشود هموار آیا
ریگزار پیشروی قلم
که تایر واژهها برانند
راهی تخت
تا دیار رویای نگاشتن
گمشده حسی در
تاری گیجی و انفعال
بینام، بیاثر
چگونه بجوید نشان
در سایههای خاموشی و
خاکستری زبان
تاری گیجی و انفعال
بینام، بیاثر
چگونه بجوید نشان
در سایههای خاموشی و
خاکستری زبان
مخواه
میخواهدم خروش در ذوب عاطفه
میخواندم سکوت درسایش غرور
میگویدم مگوی از خارهای بود
گم میشود مگر گلبوتههای یاد
میخواهدم خروش در ذوب عاطفه
میخواندم سکوت درسایش غرور
میگویدم مگوی از خارهای بود
گم میشود مگر گلبوتههای یاد
رفیق باوفا یار صمیمی
غمگناگی چه بینظیری
هوای هرکه داری، لتوپار است
گمونم که کسی تنها ببینی زورگیری
غمگناگی چه بینظیری
هوای هرکه داری، لتوپار است
گمونم که کسی تنها ببینی زورگیری
❤1
تنهاییات را به طوفان سپار
به شعلههای عصیان
به گدازههای نسیان
به خاموشی زادگاه خاک
به شعلههای عصیان
به گدازههای نسیان
به خاموشی زادگاه خاک
از چالههای پشتسر حفر میکند
زبالههای متعفن قضاوت
وقتی میآلاید حریر سفید باهمی
با کلمات چرکین چکیده از کیسه طعن
زبالههای متعفن قضاوت
وقتی میآلاید حریر سفید باهمی
با کلمات چرکین چکیده از کیسه طعن