This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کمتر از دو ساعت دیگه، تابستون از تقویم کنار میره و من امشب، برخلاف آنچه باید، بیشتر از اینکه دلخوشِ اومدن باشم، در سوگِ رفتن نشستم. انگار یك فصل فقط قرار نیست تموم شه؛ چیزي در من هم داره از پشتِ این شب عبور ميکنه و دیگه به همون شکل سابق برنمیگرده. فردا، پاییز با تموم هیاهوي خاموشش از راه میرسه؛ دبیرستان آغاز میشه و در کنارش، کاري که مدتها فقط در حدِ فکر بود، به بخشي از روزهای واقعیم تبدیل میشه. زمانم دیگه فقط متعلق به خودم نیست؛ میون درس، کار، مسئولیت و هزار فکرِ ریز و درشت، باید راهي براي خودم هم باز کنم. شاید اینا از بیرون اتفاقات بزرگي به نظر نرسن، اما براي من، شبیه ورق خوردنِ صفحهایه که پشتش دیگه اون زندگيِ قبلیو نمیشه بهسادگي پیدا کرد.
امشب اما هنوز میتونم چند ساعت بیشتر در آخرین حاشیهٔ تابستون بمونم؛ میون خاطرههایي که هنوز بوي گرما میدن و آیندهاي که چهرهاش برام ناآشناست. عجیبه که آدم گاهي براي چیزي که خودش منتظرش بوده هم دلتنگ میشه؛ نه از اومدنش، بلکه از بهایي که اومدنش براي رفتنِ گذشته داره. کمتر از دو ساعت مونده و من میونِ آنچه بود و آنچه قراره باشه معلقم؛ با اندکي دلتنگي، اندکي اضطراب، و شاید اندکي امید. فردا که برسه، فصل عوض شده؛ اما مسئله فقط پاییز نیست. گمان میکنم از فردا، بخشي از زندگیم وارد مرحلهاي میشه که دیگه نمیتونم همهچیزو با همون چشمهاي چند ماه پیش تماشا کنم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاییز آمد و دل باز شد گرفتارِ انتظار
همان فصلِ خیس و خاموش، همان کوچه، همان غبار
سال پیش، برگریزانش بهاري داشت در خاطر
ولي امسال هر برگش شده آیینهٔ دیدار
نه نامي مانده بر لب، نه نشاني در میانِ راه
فقط گاهي دلِ خاموش ميگیرد هواي یار
نميدانم هنوز آن سوي این شب، نوري هست یا نه
که شاید مانده باشد شعلهاي پنهان پسِ دیوار
گر چیزي زِ آن روزِ قدیمي مانده باشد باز
کاش دستي برگرداندش، نه از سرِ اجبار
که بعضي فصلها ميروند، اما خاطراتشان نه
کاش این پاییز هم پایان نباشد؛ باشد آغازِ دیدار
همان فصلِ خیس و خاموش، همان کوچه، همان غبار
سال پیش، برگریزانش بهاري داشت در خاطر
ولي امسال هر برگش شده آیینهٔ دیدار
نه نامي مانده بر لب، نه نشاني در میانِ راه
فقط گاهي دلِ خاموش ميگیرد هواي یار
نميدانم هنوز آن سوي این شب، نوري هست یا نه
که شاید مانده باشد شعلهاي پنهان پسِ دیوار
گر چیزي زِ آن روزِ قدیمي مانده باشد باز
کاش دستي برگرداندش، نه از سرِ اجبار
که بعضي فصلها ميروند، اما خاطراتشان نه
کاش این پاییز هم پایان نباشد؛ باشد آغازِ دیدار
ساعت ۲۲:۳۵ – ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۵
حقیقتا از این نوع شعر هام زیاد راضي نیستم. به نظرم باید تبدیل شم به فرزندِ فردوسي و از اصطلاحات قشنگ تري استفاده کنم.
Forwarded from 𝖦𝗋𝖺𝗇𝖽𝖿𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋
راستش شعر شما برای من بیشتر از اینکه صرفاً یک شعر دربارهی دلتنگی و انتظار باشه، روایت یک خاطرهست که هنوز از بین نرفته.. چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد اینه که احساسات رو خیلی مستقیم بیان نکردید و اجازه دادید تصویرهایی مثل پاییز، برگ، کوچه و غبار خودشون اون حس رو منتقل کنن.
تضاد بین «پاییز» و «بهار» هم به نظرم خیلی خوب شکل گرفته؛ مخصوصاً جایی که پاییزِ امسال دیگه مثل سال قبل نیست و هر برگ تبدیل به یادآور یک دیدار شده.. از طرفی اینکه در شعر هیچوقت مطمئن نیستید چیزی از گذشته برمیگرده یا نه باعث شده حسش واقعیتر باشه؛ نه امید اغراقشدهای وجود داره و نه یک ناامیدی قطعی
به نظرم همین بلاتکلیفی، یکی از نقاط قوت شعر شماست.. شعر شما برای من بیشتر از زیباییِ کلمات، حسِ یک چیزی رو داشت که تمام شده، اما هنوز کاملاً از زندگیِ آدم خارج نشده و فکر میکنم همین باعث شده بعد از خوندنش چند تا از مصرعها توی ذهن بمونه.
تضاد بین «پاییز» و «بهار» هم به نظرم خیلی خوب شکل گرفته؛ مخصوصاً جایی که پاییزِ امسال دیگه مثل سال قبل نیست و هر برگ تبدیل به یادآور یک دیدار شده.. از طرفی اینکه در شعر هیچوقت مطمئن نیستید چیزی از گذشته برمیگرده یا نه باعث شده حسش واقعیتر باشه؛ نه امید اغراقشدهای وجود داره و نه یک ناامیدی قطعی
به نظرم همین بلاتکلیفی، یکی از نقاط قوت شعر شماست.. شعر شما برای من بیشتر از زیباییِ کلمات، حسِ یک چیزی رو داشت که تمام شده، اما هنوز کاملاً از زندگیِ آدم خارج نشده و فکر میکنم همین باعث شده بعد از خوندنش چند تا از مصرعها توی ذهن بمونه.
𝖦𝗋𝖺𝗇𝖽𝖿𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋
راستش شعر شما برای من بیشتر از اینکه صرفاً یک شعر دربارهی دلتنگی و انتظار باشه، روایت یک خاطرهست که هنوز از بین نرفته.. چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد اینه که احساسات رو خیلی مستقیم بیان نکردید و اجازه دادید تصویرهایی مثل پاییز، برگ، کوچه و غبار خودشون…
راستش چیزي که بیشتر از خودِ تعریفت براي من جالب بود، این بود که تقریباً تموم چیزهایي که گفتين، همون چیزهایي بودن که حین نوشتن در ذهنم میگذشتن؛ فقط شاید خودم نتونسته بودم به این وضوح بهشون نگاه کنم.
پاییز، برگها، کوچه و غبار براي من صرفاً تصویرسازي نبودن – حتي با اینکه من حرف هامو به طرز تصویرسازي در ذهنم بیان میکنم و هرروز خدا درحال شبیهسازي مسائل زندگیمم؛ هرکدومشون بخشي از چیزی بودن که نمیخواستم مستقیم به زبون بیارم.
حتي اون بلاتکلیفي میونِ امید و پذیرفتنِ پایان هم کاملاً عمدي بود؛ چون خودِ احساس، براي من هنوز به یك پاسخ قطعي نرسیده، یا هنوز امید داره.
اما اینکه شما تونستین دقیقاً همون لایهاي رو ببینین که قصد داشتم پشت کلمات پنهونش کنم، براي من واقعاً ارزشمند بود.
ممنونم که فقط شعر رو نخوندید؛ چیزي که پشتش بود رو هم دیدید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖦𝗋𝖺𝗇𝖽𝖿𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋
وقتی آدم میفهمه پشت هر تصویر و هر انتخابی چه فکری بوده، بعضی قسمتها معنای متفاوتی پیدا میکنن.. فکر میکنم چیزی که برای من بیشتر از همه قابل توجه بود اینه که شما احساس رو مستقیماً توضیح ندادید و گذاشتید مخاطب خودش از بین تصاویر و جملهها بهش برسه، شاید به همین دلیل بود که من هم موقع خوندنش برداشت خودم رو داشتم و بعد از توضیحات شما متوجه شدم بعضی چیزها دقیقاً با چیزی که در ذهن شما بوده همجهته.. در کل، فکر میکنم شعر وقتی ارزشمندتر میشه که فقط برای خودِ نویسنده معنا نداشته باشه و هر مخاطب بتونه چیزی از خودش داخلش پیدا کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM