.
جزعشق می دانی کدامین عشق
از آیه های شب کتابی جاودان دارد؟
آری بگو از شب کدامین شب
از نسل ما بیدارتر در آسمان دارد؟
جز عشق می دانی کدامین سنگ و صورتگر
انگاره های مبهمی را مشق هر تاریخ می سازد
آری بگو ساز کدامین شهر ؟
سوزی چنین در رقص های این و آن دارد؟
جزعشق می دانی کدامین قهرمان
دیگر کدامین می تواند قلب و روحم را
از چنگ دیوان عظیم شب رها سازد
آری بگو دیگر کدامین می تواند
با آفتابی قلعه ی شب را
تسخیر خود سازد
انگار گاهی جمعه ها احساس پوچی
انگار گاهی شهر ما احساس تنهایی
انگار گاهی چشم های مات . مبهوت زمین سرد می گردد
انگار گاهی یکسره افسوس می گردیم
انگار گاهی یکسره افسوس می خوانیم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
جزعشق می دانی کدامین عشق
از آیه های شب کتابی جاودان دارد؟
آری بگو از شب کدامین شب
از نسل ما بیدارتر در آسمان دارد؟
جز عشق می دانی کدامین سنگ و صورتگر
انگاره های مبهمی را مشق هر تاریخ می سازد
آری بگو ساز کدامین شهر ؟
سوزی چنین در رقص های این و آن دارد؟
جزعشق می دانی کدامین قهرمان
دیگر کدامین می تواند قلب و روحم را
از چنگ دیوان عظیم شب رها سازد
آری بگو دیگر کدامین می تواند
با آفتابی قلعه ی شب را
تسخیر خود سازد
انگار گاهی جمعه ها احساس پوچی
انگار گاهی شهر ما احساس تنهایی
انگار گاهی چشم های مات . مبهوت زمین سرد می گردد
انگار گاهی یکسره افسوس می گردیم
انگار گاهی یکسره افسوس می خوانیم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
.
سرمست از یک دشت شب بو کورونابینا شدم
از نیستی تا هستیِ او کورونابینا شدم
گنجشک های کوچه فهمیدند انسان جاهل است
در چنگ گرگی مثل آهو کورونابینا شدم
با شعرهای مبهم تو دست را پر کرده ام
با فتنه های چشم و ابرو کورونابینا شدم
هر سال یک احساس نو عرفان نو انسان نو
امسال با یک شهر جادو کورونابینا شدم
نوروز اینبار این پیام تلخ را با دشت خواند
با تیغ خصم و خلق بد خو کور و نابینا شدم
مثل درختی در تماشای تبر های جنون
مثل کویری در تکاپو کورونابینا شدم
من پستی دشمن نمی دیدم به چشم ساده ام
در این نبرد روی در رو کورونا بینا شدم
من کور بودم کورونا آموختم بینا شوم
سوی خدا این سوی و آنسو کورونا بینا شدم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
سرمست از یک دشت شب بو کورونابینا شدم
از نیستی تا هستیِ او کورونابینا شدم
گنجشک های کوچه فهمیدند انسان جاهل است
در چنگ گرگی مثل آهو کورونابینا شدم
با شعرهای مبهم تو دست را پر کرده ام
با فتنه های چشم و ابرو کورونابینا شدم
هر سال یک احساس نو عرفان نو انسان نو
امسال با یک شهر جادو کورونابینا شدم
نوروز اینبار این پیام تلخ را با دشت خواند
با تیغ خصم و خلق بد خو کور و نابینا شدم
مثل درختی در تماشای تبر های جنون
مثل کویری در تکاپو کورونابینا شدم
من پستی دشمن نمی دیدم به چشم ساده ام
در این نبرد روی در رو کورونا بینا شدم
من کور بودم کورونا آموختم بینا شوم
سوی خدا این سوی و آنسو کورونا بینا شدم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
,
اسیر تیغ گناه و نگاه پرآهم
"که سیب چشم تو دیگر نموده گمراهم"
درعمق سینه ی زنجیرهای پربرقت
"دچار نیمه شب و سایه های بیگاهم"
حضور توست درین قلعه ی نفس گیرم
تو ایستادی و من مات قلعه و شاهم
و تیر آهوی چشمت پلنگ چشم مرا
نشانه رفته و من آه . تشنه ی ماهم
نهنگ حادثه ای طعمه کرده بختم را
هزار قافله هم رفت و من در این چاهم
"چگونه وارد دنیای شعر من شده ای؟"
کویر شبزده و ماسه های جانکاهم
"دلم گرفته دعا کن دوباره پر بکشم"
شکسته بالم و پرواز واژه می خواهم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
اسیر تیغ گناه و نگاه پرآهم
"که سیب چشم تو دیگر نموده گمراهم"
درعمق سینه ی زنجیرهای پربرقت
"دچار نیمه شب و سایه های بیگاهم"
حضور توست درین قلعه ی نفس گیرم
تو ایستادی و من مات قلعه و شاهم
و تیر آهوی چشمت پلنگ چشم مرا
نشانه رفته و من آه . تشنه ی ماهم
نهنگ حادثه ای طعمه کرده بختم را
هزار قافله هم رفت و من در این چاهم
"چگونه وارد دنیای شعر من شده ای؟"
کویر شبزده و ماسه های جانکاهم
"دلم گرفته دعا کن دوباره پر بکشم"
شکسته بالم و پرواز واژه می خواهم
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
.
تاریخ ما با ما چه می گوید
تاریخ ما از ما چه می خواهد
بادها هر صبح دم با ما چه میگویند
هر پیچش بادی میان دشت ها سوز صدای ناله ای از قرن هاست
انگار تابوتی کنار گوش من وزوز کنان بیدارباشی می دهد هر روز صبح
بیدار شو
من هم بسان باد ها با خشم
با چشم هایی باز در قلبم
رود ها از صبح تا شب
با ما چه میگویند
با نفرتی مرموز از سمتی به سمت دور می رانند
در چشم های ما شتابان کینه ی تاریخ را بیدار می سازند
تابوت صدها کشته را بر دست های آب تا دریا شتابان
کوه ها هر روز همرنگ غروب
با ما چه می گویند
وقتی که خون در تنگنای سینه ی هر کوه می افتد
انگار فریادی پر از اندوه و محکم پرچم خونخواهی اش بالاست
بر قلب هر آزاده ای با سوز می خواند
اینجا سرای مردمان درد در سینه
این خاک خون در پهنه دارد این وطن صدها هزاران لاله ی در خونش آغشته
هر ذره از این خاک مظلوم ستم دیده
برای ما شعار پایداری را به رسم مرگ می خواند
تا یادمان باشد که سرداران بسیاری
با خون خود تنها برای ما
تنها برای آرمان ما
من چشم هایم را شتابان باز خواهم کرد
در قلب خود فریاد خواهم کرد
خون شما را پاس خواهم داشت
این سرزمین را پاس خواهم داشت
این دین و آیین را
با چنگ و دندان پاس خواهم داشت
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
تاریخ ما با ما چه می گوید
تاریخ ما از ما چه می خواهد
بادها هر صبح دم با ما چه میگویند
هر پیچش بادی میان دشت ها سوز صدای ناله ای از قرن هاست
انگار تابوتی کنار گوش من وزوز کنان بیدارباشی می دهد هر روز صبح
بیدار شو
من هم بسان باد ها با خشم
با چشم هایی باز در قلبم
رود ها از صبح تا شب
با ما چه میگویند
با نفرتی مرموز از سمتی به سمت دور می رانند
در چشم های ما شتابان کینه ی تاریخ را بیدار می سازند
تابوت صدها کشته را بر دست های آب تا دریا شتابان
کوه ها هر روز همرنگ غروب
با ما چه می گویند
وقتی که خون در تنگنای سینه ی هر کوه می افتد
انگار فریادی پر از اندوه و محکم پرچم خونخواهی اش بالاست
بر قلب هر آزاده ای با سوز می خواند
اینجا سرای مردمان درد در سینه
این خاک خون در پهنه دارد این وطن صدها هزاران لاله ی در خونش آغشته
هر ذره از این خاک مظلوم ستم دیده
برای ما شعار پایداری را به رسم مرگ می خواند
تا یادمان باشد که سرداران بسیاری
با خون خود تنها برای ما
تنها برای آرمان ما
من چشم هایم را شتابان باز خواهم کرد
در قلب خود فریاد خواهم کرد
خون شما را پاس خواهم داشت
این سرزمین را پاس خواهم داشت
این دین و آیین را
با چنگ و دندان پاس خواهم داشت
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
.
آتشی به اختیار گشته ام
باغرور و بی قرار گشته ام
وقت آتش است آتشی مهیب
شعر دفتری شبانه و غریب
شعله ی ستاره ای در آسمان دفترم
لحظه ی طلوع منجی قبیله ی فقیر شعر شب
موسم ظهور منجی رهایی از غزل
وقت معجزه
وقت آتشی مهیب
وقت زایمان یک پرنده ی غریب
درد زایمان گرفته دفترم
زخم تهمتی نشسته برگلوی صامت جنین برگ آخرم
مثل ترس مادری برای زایشی نهان
مثل ترس جنگجوی زخم خورده ی جوان
آتشی به اختیار گشته ام
با غرور و بی قرار گشته ام
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
آتشی به اختیار گشته ام
باغرور و بی قرار گشته ام
وقت آتش است آتشی مهیب
شعر دفتری شبانه و غریب
شعله ی ستاره ای در آسمان دفترم
لحظه ی طلوع منجی قبیله ی فقیر شعر شب
موسم ظهور منجی رهایی از غزل
وقت معجزه
وقت آتشی مهیب
وقت زایمان یک پرنده ی غریب
درد زایمان گرفته دفترم
زخم تهمتی نشسته برگلوی صامت جنین برگ آخرم
مثل ترس مادری برای زایشی نهان
مثل ترس جنگجوی زخم خورده ی جوان
آتشی به اختیار گشته ام
با غرور و بی قرار گشته ام
#محمد_حسین_داودی
#گلاریشا
#glarisha
#بازران
.
با بوی خاک دم زده از دیر باستان با خون تازه ، پر شده در کاسه زمان
همرنگ بیرقی که فرو مانده بر زمین از لاله ای دمیده به صحرای بازران
باچشمهای دوخته بر دست مادری شب را دخیل بسته به دیوارجمکران
ازسینه ای که سوخته و دست خسته ای در انتظار غمزده تا عمق بیکران
مستانه پرکشیدیو تا هست مانده ای برتپه های روشن و بر عرش لامکان
آری توشاهدی توبر این دشت شاهدی تو،شاهدی به رنج دیارت درآسمان
رنج است . این نبود تو رنج است رفتنت
درد است ارغوانی و خون است در جهان
هرگز . برای یاد تو هرگز تمام نه . باشد که ناتمام تو در یادماندگان
پ.ن:
به افتخار تمامی شهدا مخصوصا شهدای منطقه فامنین و بازران
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
با بوی خاک دم زده از دیر باستان با خون تازه ، پر شده در کاسه زمان
همرنگ بیرقی که فرو مانده بر زمین از لاله ای دمیده به صحرای بازران
باچشمهای دوخته بر دست مادری شب را دخیل بسته به دیوارجمکران
ازسینه ای که سوخته و دست خسته ای در انتظار غمزده تا عمق بیکران
مستانه پرکشیدیو تا هست مانده ای برتپه های روشن و بر عرش لامکان
آری توشاهدی توبر این دشت شاهدی تو،شاهدی به رنج دیارت درآسمان
رنج است . این نبود تو رنج است رفتنت
درد است ارغوانی و خون است در جهان
هرگز . برای یاد تو هرگز تمام نه . باشد که ناتمام تو در یادماندگان
پ.ن:
به افتخار تمامی شهدا مخصوصا شهدای منطقه فامنین و بازران
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
واژه کن خاطره همدم و همگامی چند
تازه کن قصه برای دل آرامی چند
کیست از دوست نگوید سخنی نامی چند
سال نو رفته نپرسیده ازو کامی چند
"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"
چون شب عید برایت شده ام عود و گلاب
درشگفتم که شده هر غزلت تازه جواب
با صدای سخن عشق برم دیده بخواب
یانه یک جرعه می از دفتر تو مثل صواب
"چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند"
گندم ابروی تو در سبدحاصل ماست
چشم ویرانگر تو خشت و گل منزل ماست
غارت مردم تو پاسگه محمل ماست
لعن و نفرین تو آغشته به آب و گل ماست
"قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند"
نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر
در سرای قلم از بهره و کامت بگذر
و اگر رهگذرت کرد ندامت بگذر
شب پرستی کن و از شهوت نامت بگذر
"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند"
از سیاهی که نوشتی قمرش نیز بگو
واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو
از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو
عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو
"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت نکن از بهر دل عامی چند"
این همه علم و هنر چیست که در کار شماست
این چه سری است که هر دل پی دلدار شماست
همرهان کار جهان بسته به اشعار شماست
شاهی عالم و آدم کم دربار شماست
"ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند"
غم ندارد قلم نو نفس از خنجر ونیش
چه بسا هرزه که پاشیده نمک بر دل ریش
بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش
ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش
"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند"
آتش دفتر من شهر شلوغ تو بسوخت
شعر شب آمد و سنگینی یوغ تو بسوخت
بس کن ای شبزده عالم به دروغ تو بسوخت
حافظا خامی شعرم به بلوغ تو بسوخت
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
واژه کن خاطره همدم و همگامی چند
تازه کن قصه برای دل آرامی چند
کیست از دوست نگوید سخنی نامی چند
سال نو رفته نپرسیده ازو کامی چند
"حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند"
چون شب عید برایت شده ام عود و گلاب
درشگفتم که شده هر غزلت تازه جواب
با صدای سخن عشق برم دیده بخواب
یانه یک جرعه می از دفتر تو مثل صواب
"چون می از خم به سبو رفت و گل افگند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند"
گندم ابروی تو در سبدحاصل ماست
چشم ویرانگر تو خشت و گل منزل ماست
غارت مردم تو پاسگه محمل ماست
لعن و نفرین تو آغشته به آب و گل ماست
"قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآمیز به دشنامی چند"
نو کن اندیشه و از رنج کلامت بگذر
در سرای قلم از بهره و کامت بگذر
و اگر رهگذرت کرد ندامت بگذر
شب پرستی کن و از شهوت نامت بگذر
"زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند"
از سیاهی که نوشتی قمرش نیز بگو
واژه را وا کن و نقد ونظرش نیز بگو
از گل و خار که گفتی ثمرش نیز بگو
عیب شبواژه شمردی ، اثرش نیز بگو
"عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت نکن از بهر دل عامی چند"
این همه علم و هنر چیست که در کار شماست
این چه سری است که هر دل پی دلدار شماست
همرهان کار جهان بسته به اشعار شماست
شاهی عالم و آدم کم دربار شماست
"ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند"
غم ندارد قلم نو نفس از خنجر ونیش
چه بسا هرزه که پاشیده نمک بر دل ریش
بد دلان راه مجویند در این مذهب و کیش
ونخواهید شبی گرگ شود دایه ی میش
"پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند"
آتش دفتر من شهر شلوغ تو بسوخت
شعر شب آمد و سنگینی یوغ تو بسوخت
بس کن ای شبزده عالم به دروغ تو بسوخت
حافظا خامی شعرم به بلوغ تو بسوخت
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
کجای حادثه از من گرفت جانم را
کجای معرکه از دست ها توانم را
کجای مرثیه ها یادگار مرگ تو بود
کجای قافیه ها باختم زبانم را
کجای قافله بودی که ما نمی دیدیم
که گنج وصل تو پر کرد دودمانم را
به شکل نقطه پرگار بودم اما شست
گرانش زحلت چرخ کهکشانم را
غزال وحشی احساس با طراوت تو
به غمزه کشت پلنگان دیدگانم را
نسیم مکنت جغرافیای دولت تو
پر از طراوت شب کرده آسمانم را
پر از ستاره شدی شعر ما نمی شنوی
پر از ترانه ی شب کرده ای جهانم را
حضور توست در این قلعه سکوت شبم
"که عطر یاد تو پر کرده آشیانم را"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
کجای حادثه از من گرفت جانم را
کجای معرکه از دست ها توانم را
کجای مرثیه ها یادگار مرگ تو بود
کجای قافیه ها باختم زبانم را
کجای قافله بودی که ما نمی دیدیم
که گنج وصل تو پر کرد دودمانم را
به شکل نقطه پرگار بودم اما شست
گرانش زحلت چرخ کهکشانم را
غزال وحشی احساس با طراوت تو
به غمزه کشت پلنگان دیدگانم را
نسیم مکنت جغرافیای دولت تو
پر از طراوت شب کرده آسمانم را
پر از ستاره شدی شعر ما نمی شنوی
پر از ترانه ی شب کرده ای جهانم را
حضور توست در این قلعه سکوت شبم
"که عطر یاد تو پر کرده آشیانم را"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتری
گشتی بدین غارتگری جانا چرا افسونگری
آتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شوی
پیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دری
هردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرت
پُر دُر چو دیدم هر برت گفتم چرا بی پیکری
دستم به دامن پرگهر سرسوی دامن بی خبر
مست و ملول و دیو سر از هر دری صدها بری
خو کرده با شیدای من خون کرده در شبهای من
آتش به سرتاپای من کردی مرا خاکستری
"تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون برنماز استاده ام گویی به محرابم دری"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
چشمت چو دیدم گوهری گشتم لبالب مشتری
گشتی بدین غارتگری جانا چرا افسونگری
آتش به ایمانم زنی بر بام انسانم شوی
پیدا و پنهانم کنی هر شب گریبانم دری
هردم به باغ خاطرت در بند چشم ساحرت
پُر دُر چو دیدم هر برت گفتم چرا بی پیکری
دستم به دامن پرگهر سرسوی دامن بی خبر
مست و ملول و دیو سر از هر دری صدها بری
خو کرده با شیدای من خون کرده در شبهای من
آتش به سرتاپای من کردی مرا خاکستری
"تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام
چون برنماز استاده ام گویی به محرابم دری"
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
بوي تعفني به مشام جوان دميد
احساس انزجار عميقي به جايگاه
چون زهر تلخ ماهيت زندگي و عمر
حس سقوط ،غوطه در انبوه اشتباه
بوي تعفني و نفس بند آمد و
بعدش صداي له شدن مهره هاي پشت
با رخت نو نشست به خاک و هنوز مات
با چشمهاي پف شده در کاسه درشت
ديري نشست و رهگذران همچنان عبور
انگار مانعي وسط رودخانه اي
بايد بلند مي شد . اما براي چه؟
در خاله بازي قفس کودکانه اي
آنگاه مه دمید به پاي پياده ها
سرگیجه عجیب و مه سرد هر دو سو
درگير جاده هاي شلوغ مقابل و
از پشت زوزه ها همه مشغول گفتگو
وقتی تمام منظره شهرک شلوغ
مانند روزگار پليدش سياه شد
فهميد تازه قصه ی آن کينه از قديم
تاريخ مثل بربري اش راه راه شد
پايان ساده لوحي يک روستانشين
آغاز جنگ زیستن و ظلم بیشتر
این فطرت پلید تجاوز گر درون
این ثروت غنی شده با ثروت دگر
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
بوي تعفني به مشام جوان دميد
احساس انزجار عميقي به جايگاه
چون زهر تلخ ماهيت زندگي و عمر
حس سقوط ،غوطه در انبوه اشتباه
بوي تعفني و نفس بند آمد و
بعدش صداي له شدن مهره هاي پشت
با رخت نو نشست به خاک و هنوز مات
با چشمهاي پف شده در کاسه درشت
ديري نشست و رهگذران همچنان عبور
انگار مانعي وسط رودخانه اي
بايد بلند مي شد . اما براي چه؟
در خاله بازي قفس کودکانه اي
آنگاه مه دمید به پاي پياده ها
سرگیجه عجیب و مه سرد هر دو سو
درگير جاده هاي شلوغ مقابل و
از پشت زوزه ها همه مشغول گفتگو
وقتی تمام منظره شهرک شلوغ
مانند روزگار پليدش سياه شد
فهميد تازه قصه ی آن کينه از قديم
تاريخ مثل بربري اش راه راه شد
پايان ساده لوحي يک روستانشين
آغاز جنگ زیستن و ظلم بیشتر
این فطرت پلید تجاوز گر درون
این ثروت غنی شده با ثروت دگر
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
اگر آنروز شعرم را نمی خواندی
اگر آنروز شعرم را رها از هرچه در دنیا نمی خواندی
اگر آنروز سوی خود مرا تنها نمی خواندی
اگر آنروز اگرهای مرا اما نمی خواندی
اگر آنروز چشم و گوش شعر کولی ام را وا نمی کردی
اگر آنروز پشت دفتر سرخ مرا امضا نمی کردی
اگر نیرنگ شومت را زمن حاشا نمی کردی
اگر هرگز دروغت را میان شعرهایم جا نمی کردی
بدان دیگر وفادارت نمی مانم
بدان دیگر برایت هیچ شعری را نمی خوانم
بدان دیگر دو واج از شعرهایم را از آن تو نمی دانم
دگر حتی برای شعر بارانم پشیمانم پشیمانم
برو خوش باش
برو با آن غزل سازان نو خوش باش
برو نیما برو افسانه شو خوش باش
برو سختی برای ماست تو خوش باش
اگر دیگر .. اگر آنجا .. اگر در خانه دیگر
اگر هم دیگر از هم هیچ همچون مردم بیگانه دیگر
اگرهم خواستی در واژه های شاعر ویرانه دیگر
برو از ما خدا حافظ . بگو دیوانه دیگر
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
اگر آنروز شعرم را نمی خواندی
اگر آنروز شعرم را رها از هرچه در دنیا نمی خواندی
اگر آنروز سوی خود مرا تنها نمی خواندی
اگر آنروز اگرهای مرا اما نمی خواندی
اگر آنروز چشم و گوش شعر کولی ام را وا نمی کردی
اگر آنروز پشت دفتر سرخ مرا امضا نمی کردی
اگر نیرنگ شومت را زمن حاشا نمی کردی
اگر هرگز دروغت را میان شعرهایم جا نمی کردی
بدان دیگر وفادارت نمی مانم
بدان دیگر برایت هیچ شعری را نمی خوانم
بدان دیگر دو واج از شعرهایم را از آن تو نمی دانم
دگر حتی برای شعر بارانم پشیمانم پشیمانم
برو خوش باش
برو با آن غزل سازان نو خوش باش
برو نیما برو افسانه شو خوش باش
برو سختی برای ماست تو خوش باش
اگر دیگر .. اگر آنجا .. اگر در خانه دیگر
اگر هم دیگر از هم هیچ همچون مردم بیگانه دیگر
اگرهم خواستی در واژه های شاعر ویرانه دیگر
برو از ما خدا حافظ . بگو دیوانه دیگر
گلاریشا
محمد حسین داودی
glarisha
.
نارنج و ترنج
یک شب از سوز و تب اسفند ماه تازه نارنجی به قصری یافت راه
هاج و واج از رنگ ها و نقش ها در میان پرده ها و فرش ها
دید نقشی در نکورویی یکیست گفت ای زیباترین نام تو چیست؟
گفن نام من ترنج است ای جوان نام من در رنج اندامم نهان
گشت نارنج از جواب او شگفت از فلک از چرخ خندیدن گرفت
ای به عمرت هیچ شب نابرده رنج نام من نارنج و نام تو ترنج
من به سرما سوز مردم دیده ام قصه ی هر روز گندم دیده ام
من تلاش باغبانان دیده ام رنج کشت و کار دهقان دیده ام
تو ولی هر روز هرشب ساز و رقص پادشاهان جام بر لب ساز و رقص
کرد مسکین پیر بر کودک نگاه بغض صدها سینه را آمیخت آه
گفت نام من برای شاه نیست قصر شاه از رنج ما آگاه نیست
من ترنج از رنج های مردمم من همان هر روز رنج گندمم
پشت نام من نهفته درد شب از صدای کودکان سرد شب
پشت نامم اشک صدها دختر است نام من همگون نام مادر است
آب و رنگ توست خاک باغ و دشت یا طبیعت روح پاک باغ ودشت
تاب و رنگ من دروغ قدرت است رنج من پنهان به رنگ ثروت است
جنس تو میراث جنس مزدکی بوی جوی مولیان رودکی
جنس من نفرین کرم سوخته تهمت پرواز برلب دوخته
عشق دهقان کار نان و زندگیست باغبان در لذت آزادگیست
رنج اینجا زیر پای مست شاه اه مظلومی لگد مال و سیاه
انتهای تو به خاک است و زمین انتهای من به نیرنگ است و کین
آتشست این رنج نام و باد نیست مرهم این زخم جز فریاد نیست
نارنج و ترنج
یک شب از سوز و تب اسفند ماه تازه نارنجی به قصری یافت راه
هاج و واج از رنگ ها و نقش ها در میان پرده ها و فرش ها
دید نقشی در نکورویی یکیست گفت ای زیباترین نام تو چیست؟
گفن نام من ترنج است ای جوان نام من در رنج اندامم نهان
گشت نارنج از جواب او شگفت از فلک از چرخ خندیدن گرفت
ای به عمرت هیچ شب نابرده رنج نام من نارنج و نام تو ترنج
من به سرما سوز مردم دیده ام قصه ی هر روز گندم دیده ام
من تلاش باغبانان دیده ام رنج کشت و کار دهقان دیده ام
تو ولی هر روز هرشب ساز و رقص پادشاهان جام بر لب ساز و رقص
کرد مسکین پیر بر کودک نگاه بغض صدها سینه را آمیخت آه
گفت نام من برای شاه نیست قصر شاه از رنج ما آگاه نیست
من ترنج از رنج های مردمم من همان هر روز رنج گندمم
پشت نام من نهفته درد شب از صدای کودکان سرد شب
پشت نامم اشک صدها دختر است نام من همگون نام مادر است
آب و رنگ توست خاک باغ و دشت یا طبیعت روح پاک باغ ودشت
تاب و رنگ من دروغ قدرت است رنج من پنهان به رنگ ثروت است
جنس تو میراث جنس مزدکی بوی جوی مولیان رودکی
جنس من نفرین کرم سوخته تهمت پرواز برلب دوخته
عشق دهقان کار نان و زندگیست باغبان در لذت آزادگیست
رنج اینجا زیر پای مست شاه اه مظلومی لگد مال و سیاه
انتهای تو به خاک است و زمین انتهای من به نیرنگ است و کین
آتشست این رنج نام و باد نیست مرهم این زخم جز فریاد نیست
.
در تنگنای وسعت یک مسخ گاه پست
چون رنج های مسلخ بدبخت های مست
از سنگسار پر شده از سنگلاخ دست
برجی به سان مار پدیدار گشته است
میلاد ثروتی به بلندای نسل سرد
میلاد ، قدرتی به درازای ظلم و درد
میلاد مرگبار سیاهی به رنگ زرد
میلاد رنج و خواری انسان بت پرست
یک مسخ مردمان در افتاده در قفس
یک آلت بلند ستم های پیش و پس
در قعر ابرهای پلید سیه نفس
یک حاصل از خیانت آهن و هرچه هست
برجی نماد سلطنت وحشیان جنگ
برجی نماد برتری خون زمان جنگ
فریاد خشم بر سر انسان بسان جنگ
برجی نماد برده کشی های شاه مست
انگشت تهمتی است به سوی کجا بلند
انگار نیزه ای است به سوی خدا بلند
شصت دوباره ای است برای شما بلند
شاید نشان ایست درین پستزار پست
انگار اشاره ایست که برپا نشسته ام
من حاضرم همیشه همینجا نشسته ام
خونم از آتش است که بالا نشسته ام
جایی نشسته ام که خدایان برآن نشست
فصلی که باز گشته خداحافظ ای زمین
شعری به راز گشته خداحافظ ای زمین
دستی دراز گشته خداحافظ ای زمین
فصل شکستن است که بغض مرا شکست
در تنگنای وسعت یک مسخ گاه پست
چون رنج های مسلخ بدبخت های مست
از سنگسار پر شده از سنگلاخ دست
برجی به سان مار پدیدار گشته است
میلاد ثروتی به بلندای نسل سرد
میلاد ، قدرتی به درازای ظلم و درد
میلاد مرگبار سیاهی به رنگ زرد
میلاد رنج و خواری انسان بت پرست
یک مسخ مردمان در افتاده در قفس
یک آلت بلند ستم های پیش و پس
در قعر ابرهای پلید سیه نفس
یک حاصل از خیانت آهن و هرچه هست
برجی نماد سلطنت وحشیان جنگ
برجی نماد برتری خون زمان جنگ
فریاد خشم بر سر انسان بسان جنگ
برجی نماد برده کشی های شاه مست
انگشت تهمتی است به سوی کجا بلند
انگار نیزه ای است به سوی خدا بلند
شصت دوباره ای است برای شما بلند
شاید نشان ایست درین پستزار پست
انگار اشاره ایست که برپا نشسته ام
من حاضرم همیشه همینجا نشسته ام
خونم از آتش است که بالا نشسته ام
جایی نشسته ام که خدایان برآن نشست
فصلی که باز گشته خداحافظ ای زمین
شعری به راز گشته خداحافظ ای زمین
دستی دراز گشته خداحافظ ای زمین
فصل شکستن است که بغض مرا شکست
مادر پرنده ایست که می خواند
بر صخره های سنگی طوفانی
مادر ستاره ایست که می رقصد
در آسمان ابری ظلمانی
مادر طراوتیست که می ماند
بر گرمگاه بیشه ی پر مهری
مادر ترانه ایست سرور انگیز
سازی شبیه بیدل و کاشانی
از قصه های سختی تان گفتی
از روزگار قحطی و بی نانی
ما رنج های دائم و هر گاهیم
ما رنج های دائم انسانی
همواره سوز تعزیه در شعری
حالا برای حال من تنها
خورشید سال هاست نمی تابد
با تسلیت بیا به چراغانی
مادر فقط برای تو یک واژه ست
اما برای شاعر غمگینت
دنیا تمام گشته پس از مادر
دنیای واژه ای که نمیدانی
مادر برات قصه ی شیرین است
مادر برات خاطره های دور
اما توان گفتن در من نیست
تکرار شرح حال پریشانی
بر صخره های سنگی طوفانی
مادر ستاره ایست که می رقصد
در آسمان ابری ظلمانی
مادر طراوتیست که می ماند
بر گرمگاه بیشه ی پر مهری
مادر ترانه ایست سرور انگیز
سازی شبیه بیدل و کاشانی
از قصه های سختی تان گفتی
از روزگار قحطی و بی نانی
ما رنج های دائم و هر گاهیم
ما رنج های دائم انسانی
همواره سوز تعزیه در شعری
حالا برای حال من تنها
خورشید سال هاست نمی تابد
با تسلیت بیا به چراغانی
مادر فقط برای تو یک واژه ست
اما برای شاعر غمگینت
دنیا تمام گشته پس از مادر
دنیای واژه ای که نمیدانی
مادر برات قصه ی شیرین است
مادر برات خاطره های دور
اما توان گفتن در من نیست
تکرار شرح حال پریشانی
با پول هايت مي تواني------------درگير بازي هات باشي
هم مي تواني غم بسازي -----------هم مي تواني شاد باشي
.
با پولهايت مي تواني -----------در بند مشتي رنگ باشي
عاشق شوي معشوق گردي ------------شاعر شوي فرهاد باشي
.
هر دشمني را مي تواني --------------با پولهايت دوست سازي
هر بنده اي را مي تواني ---------------با خنده اي آزاد باشي
.
تو مي تواني قلب ها را ---------------تو مي تواني واژه ها را
قاضي و شاکي را خدا را -------------آقا شوي استاد باشي
.
روح مرا امّا امّا -----------------------با پولهاي بي شمارت
هر گز نخواهي يافت هرگز-------------بندم کشي صياد باشي
.
.
شعر از : محمدحسین داودی
هم مي تواني غم بسازي -----------هم مي تواني شاد باشي
.
با پولهايت مي تواني -----------در بند مشتي رنگ باشي
عاشق شوي معشوق گردي ------------شاعر شوي فرهاد باشي
.
هر دشمني را مي تواني --------------با پولهايت دوست سازي
هر بنده اي را مي تواني ---------------با خنده اي آزاد باشي
.
تو مي تواني قلب ها را ---------------تو مي تواني واژه ها را
قاضي و شاکي را خدا را -------------آقا شوي استاد باشي
.
روح مرا امّا امّا -----------------------با پولهاي بي شمارت
هر گز نخواهي يافت هرگز-------------بندم کشي صياد باشي
.
.
شعر از : محمدحسین داودی
برای گفتن تو عاشقانه لازم نیست
برای رنج و تباهی ترانه لازم نیست
از این عروض غزل گوش ما پر است برو
صدای عشق تو در این زمانه لازم نیست
که بازحادثه ای با ردیف وقافیه ای
ولی برای هنر این بهانه لازم نیست
تو درک واژه ی شب را نداری و پس هیچ
به چشم تو قلم جاودانه لازم نیست
تو کوچکی و بزرگی مرام ماست برو
به زعم ما قلم کودکانه لازم نیست
به هر کجا که روی باز خانه خانه ی ماست
برای شبزدگان آشیانه لازم نیست
به قدر بیشتر از کافی است دفتر من
حضور بیخودی ات درمیانه لازم نیست
شعر از : محمدحسین داودی
برای رنج و تباهی ترانه لازم نیست
از این عروض غزل گوش ما پر است برو
صدای عشق تو در این زمانه لازم نیست
که بازحادثه ای با ردیف وقافیه ای
ولی برای هنر این بهانه لازم نیست
تو درک واژه ی شب را نداری و پس هیچ
به چشم تو قلم جاودانه لازم نیست
تو کوچکی و بزرگی مرام ماست برو
به زعم ما قلم کودکانه لازم نیست
به هر کجا که روی باز خانه خانه ی ماست
برای شبزدگان آشیانه لازم نیست
به قدر بیشتر از کافی است دفتر من
حضور بیخودی ات درمیانه لازم نیست
شعر از : محمدحسین داودی
.
پروانه ها
امشاسپندان ها فراوان ها
ای شاعران را سبزه زاران ها
ای خاک ایران را هزاران ها
پروانه ها
مثل پری ها وقت باران ها
آذر کمان ها مهر و آبان ها
جوش و خروش ابرها را در زمستان ها
این ماه را مهمان ما باشید
امسال هم همچون زمان باستان
یاران ما باشید
امسال که
خاک اهورا خاک مردان شهیدی که
امسال که
بعد از نبردی سخت با خصم پلیدی که
این ماه را
ماه امید و عشق و باران را
این ماه را
ماه قدوم رادمهری از تبار شعر ایران را
این ماه را مهمان ما باشید
فراوان شو فراوان تا از انبوهت
به خاک ذلت و خواری کشانی خصم انسان را
تمام دشمنان خاک ایران را
فراوان شو فراوان شو
.
.
شعر از : محمدحسین داودی
پروانه ها
امشاسپندان ها فراوان ها
ای شاعران را سبزه زاران ها
ای خاک ایران را هزاران ها
پروانه ها
مثل پری ها وقت باران ها
آذر کمان ها مهر و آبان ها
جوش و خروش ابرها را در زمستان ها
این ماه را مهمان ما باشید
امسال هم همچون زمان باستان
یاران ما باشید
امسال که
خاک اهورا خاک مردان شهیدی که
امسال که
بعد از نبردی سخت با خصم پلیدی که
این ماه را
ماه امید و عشق و باران را
این ماه را
ماه قدوم رادمهری از تبار شعر ایران را
این ماه را مهمان ما باشید
فراوان شو فراوان تا از انبوهت
به خاک ذلت و خواری کشانی خصم انسان را
تمام دشمنان خاک ایران را
فراوان شو فراوان شو
.
.
شعر از : محمدحسین داودی
👍1
I’m Gaza in fire—————-you are Mecca in grief
I’m the end of the world——you are the end of the stories
.
I’m Gaza، bloody heart——you are Mecca, clipped wings
The steel headed devil–rest a moment
.
Then, the tongues sealed—Then, the eyes cloudy
Then, the ears are deaf—-Then, the Man is fallen
.
Silent as my secrets——This harmless city of me
Passes by the history—-Rostam maybe will appar
.
My lonely city—- faintly drinks the bowl of madness
A limitless sea in his ocean eyes is a droplet
.
My city tears off his collar——– arrogance has opened s bridge to my heart
I’ve become adventurer—– I’ve got remedy from hatred
My hand just like an angry mad——– draws the sward of the pen
My poem has become a bully——it s on fire from head to toe
.
.
.
By: Muhammad Hussein Davodi (poet laureate)
To the martyrs of Gaza
Translated by: Azim SARV Dalir
I’m the end of the world——you are the end of the stories
.
I’m Gaza، bloody heart——you are Mecca, clipped wings
The steel headed devil–rest a moment
.
Then, the tongues sealed—Then, the eyes cloudy
Then, the ears are deaf—-Then, the Man is fallen
.
Silent as my secrets——This harmless city of me
Passes by the history—-Rostam maybe will appar
.
My lonely city—- faintly drinks the bowl of madness
A limitless sea in his ocean eyes is a droplet
.
My city tears off his collar——– arrogance has opened s bridge to my heart
I’ve become adventurer—– I’ve got remedy from hatred
My hand just like an angry mad——– draws the sward of the pen
My poem has become a bully——it s on fire from head to toe
.
.
.
By: Muhammad Hussein Davodi (poet laureate)
To the martyrs of Gaza
Translated by: Azim SARV Dalir
👍1