« فقط یک شیاد در مواجهه با کشتار ایران، جای جلاد و قربانی را عوض میکند»
گیو سلیمانی
حسین دهباشی اخیراً در شبکهٔ X نوشت که «فراخوانِ فکرنشدهٔ شازده ـ به لحاظ نحوهٔ اجرا و تعداد جوانی که پرپر شد ـ تنها یک مشابه در تاریخ معاصر دارد: عملیاتِ احمقانهٔ فروغ جاویدانِ سازمان مجاهدین خلق» و حتی تلویحاً القا کرد که هر دو «آنقدر مشکوکاند که انگار اتاق فکرشان در واحد تله و فریب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بوده است».
این قیاس نه فقط غلط، بلکه کثیف و مسموم است؛ یک جابهجاییِ حسابشدهٔ تقصیر، برای اینکه مسئولیت جنایت از دوش رژیم سرکوبگر برداشته شود و روی شانهٔ کسانی بیفتد که مردم را به مطالبهٔ حق دعوت میکنند.
مقایسهٔ یک فراخوان مدنی با عملیات مسلحانهٔ فروغ جاویدان، یا از بیسوادی تاریخی میآید یا از تحریف عامدانه.
اما دربارهٔ حسین دهباشی ـ با این سابقه، با این ادعاها، با این سالها ژستِ پژوهشگری ـ حرفِ «ناآگاهی» اصلاً خندهدار است.
این، انتخاب است؛ انتخابی آگاهانه برای وارونهکردن مسئولیت.
این فراخوان در کشوری مطرح شد که حاکمیتش دهههاست عمداً هر راه قانونیِ تخلیهٔ نارضایتی عمومی را بسته است. رفراندوم ممنوع است، تغییر مسالمتآمیز سرکوب میشود و حتی سخن گفتن از آن با زندان پاسخ میگیرد. در چنین فضایی، اعتراض خیابانی «انتخاب» نیست؛ آخرین راهِ باقیمانده است.
و اینجاست که ماجرا کثیفتر میشود: حکومت همهٔ راهها را میبندد، جامعه را به خیابان میراند، شلیک میکند، و بعد تقصیر کشتار را میاندازد گردن همان کسی که مردم را به حقخواهی دعوت کرده است. این یعنی یک چرخهٔ کامل جنایت:
بستن راهها؛
راندن جامعه به خیابان؛
شلیک؛
و در نهایت، تطهیر قاتل با متهمکردن قربانی.
مسئول جانهای پرپرشده، کسی است که ماشه را میکشد؛ نه کسی که مردم را به مطالبهٔ حق دعوت میکند.
اما خطرناکترین قسمت، همانجاست که تلویحاً میگویند «اتاق فکر این حرکت در وزارت اطلاعات بوده». این دقیقاً زبان خودِ وزارت اطلاعات است: همهچیز نفوذ است، پروژه است، تله است.
پذیرفتن این منطق یعنی هر اعتراض «تله» است، هر فراخوان «نفوذ» است، و هر کشته، تقصیرِ دعوتکننده.
نتیجهٔ چنین منطقی روشن است: سکوتِ مطلق، بیعملیِ جمعی، و فلجکردن جامعه، درست همان چیزی که رژیم میخواهد.
پس این ادعا «دلسوزی برای جان جوانان» نیست؛ تبرئهٔ قاتل و مجرمسازیِ قربانی است و بازی مستقیم در زمین همان رژیمی است که میخواهد مردم را از هر کنش جمعی بترساند.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
حسین دهباشی اخیراً در شبکهٔ X نوشت که «فراخوانِ فکرنشدهٔ شازده ـ به لحاظ نحوهٔ اجرا و تعداد جوانی که پرپر شد ـ تنها یک مشابه در تاریخ معاصر دارد: عملیاتِ احمقانهٔ فروغ جاویدانِ سازمان مجاهدین خلق» و حتی تلویحاً القا کرد که هر دو «آنقدر مشکوکاند که انگار اتاق فکرشان در واحد تله و فریب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بوده است».
این قیاس نه فقط غلط، بلکه کثیف و مسموم است؛ یک جابهجاییِ حسابشدهٔ تقصیر، برای اینکه مسئولیت جنایت از دوش رژیم سرکوبگر برداشته شود و روی شانهٔ کسانی بیفتد که مردم را به مطالبهٔ حق دعوت میکنند.
مقایسهٔ یک فراخوان مدنی با عملیات مسلحانهٔ فروغ جاویدان، یا از بیسوادی تاریخی میآید یا از تحریف عامدانه.
اما دربارهٔ حسین دهباشی ـ با این سابقه، با این ادعاها، با این سالها ژستِ پژوهشگری ـ حرفِ «ناآگاهی» اصلاً خندهدار است.
این، انتخاب است؛ انتخابی آگاهانه برای وارونهکردن مسئولیت.
این فراخوان در کشوری مطرح شد که حاکمیتش دهههاست عمداً هر راه قانونیِ تخلیهٔ نارضایتی عمومی را بسته است. رفراندوم ممنوع است، تغییر مسالمتآمیز سرکوب میشود و حتی سخن گفتن از آن با زندان پاسخ میگیرد. در چنین فضایی، اعتراض خیابانی «انتخاب» نیست؛ آخرین راهِ باقیمانده است.
و اینجاست که ماجرا کثیفتر میشود: حکومت همهٔ راهها را میبندد، جامعه را به خیابان میراند، شلیک میکند، و بعد تقصیر کشتار را میاندازد گردن همان کسی که مردم را به حقخواهی دعوت کرده است. این یعنی یک چرخهٔ کامل جنایت:
بستن راهها؛
راندن جامعه به خیابان؛
شلیک؛
و در نهایت، تطهیر قاتل با متهمکردن قربانی.
مسئول جانهای پرپرشده، کسی است که ماشه را میکشد؛ نه کسی که مردم را به مطالبهٔ حق دعوت میکند.
اما خطرناکترین قسمت، همانجاست که تلویحاً میگویند «اتاق فکر این حرکت در وزارت اطلاعات بوده». این دقیقاً زبان خودِ وزارت اطلاعات است: همهچیز نفوذ است، پروژه است، تله است.
پذیرفتن این منطق یعنی هر اعتراض «تله» است، هر فراخوان «نفوذ» است، و هر کشته، تقصیرِ دعوتکننده.
نتیجهٔ چنین منطقی روشن است: سکوتِ مطلق، بیعملیِ جمعی، و فلجکردن جامعه، درست همان چیزی که رژیم میخواهد.
پس این ادعا «دلسوزی برای جان جوانان» نیست؛ تبرئهٔ قاتل و مجرمسازیِ قربانی است و بازی مستقیم در زمین همان رژیمی است که میخواهد مردم را از هر کنش جمعی بترساند.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍13❤4👌1
«داستانِ حسین در برابر علی؛ فرخ در برابر فرج»
گیو سلیمانی
آنچه جهان در دیماه ۱۴۰۴ در ایران دید، سرکوب نبود، کشتارِ محض بود. خون در سراسر کشور جاری شد.
روشنایی خون پاکترین فرزندان ایران، سایهها را زدود و پشتصحنهها را عریان کرد.
در چنین لحظهای خون فقط ریخته نمیشود؛ خط میکشد.
خطی آنقدر روشن که «پیچیدگی» دیگر اسمِ دیگری برای فرار نباشد.
خطی آنقدر تیز که هر کس با هر سابقه و هر عنوان، ناچار شود یکبار و برای همیشه جواب بدهد:
امروز کجا ایستادهای؟
زیر نورِ حقیقت، یا در سایهی انکار؟
مهم نیست سابقهی زندان داشتهای یا سالها خود را مخالف معرفی کردهای. خون ریخته در خیابان از تو یک پاسخ قاطع میخواهد در برابر این سؤال: قاتل کیست؟ و با او چه باید کرد؟
برای روشنتر شدن حرف متن، دو مثال میزنم.
۱- موضع مشترک در گذشته، متفاوت در حال: مواضع علی شریفیزارچی و حسین دهباشی
هر دو از چهرههای شناختهشدهی جریان اصلاحطلب بودند. اما دیماه ۱۴۰۴ آمد و نشان داد یک گذشتهی مشترک میتواند در آینده دو پایان داشته باشد.
علی شریفیزارچی آمد به سمت نور.
زبانِ ملاحظه را کنار گذاشت. گفتوگو با قاتلِ مسلح را خط زد. با همان پرسشِ ساده و بیامان که مثل میخ فرو میرود:
اگر قاتلِ مسلح در خانه باشد، کمک میخواهی یا گفتوگو؟
او راهِ انکار را بست. راهِ منحرفکردن بحث را بست و ایستاد، جایی که باید میایستاد؛ در کنار مردم.
حسین دهباشی اما وزنِ فاجعهی عینی را برداشت و برد روی میز قیاسها.
در لحظهای که خیابان خون میداد، او خیابان را با عملیاتهای گذشته (فروغ جاویدان!) همسنگ کرد؛ همان ترفند قدیمیِ «مسئله را جابهجا کن تا قاتل نفس بکشد».
بهجای ایستادن کنار مردم و روبهروی کشتار، رفت سمت تاریکی سایهها؛ جایی که همهچیز خاکستریتر است و مسئولیتگریزی هزینه ندارد.
۲- چپ تاریخی در آزمون دی
فرخ نگهدار و فرج سرکوهی
این خط، در اردوگاه چپ هم کشیده شد؛ بیتعارف.
فرخ نگهدار تلاش کرد فاجعه را کوچک کند؛ با تردید در آمار، با روایتهای حداقلی، با بازیِ «فرمان تیر بوده یا نبوده»، با فروکاستن مرگها به «زیر دستوپا».
اما در لحظهی کشتار، توقف روی عدد و تفسیر، اسمِ دیگری دارد: فاصله گرفتن از خون.
و فاصله گرفتن از خون، بیطرفی نیست.
فرج سرکوهی خشونت را همانگونه که بود نامگذاری کرد.
نه اینکه با گذشته معامله کند یا پناه ببرد به تئوریهای کهنه. پذیرفت که در لحظهی کشتار، معیار خیابان است و ارادهی مردم؛ نه آسایشِ تحلیلگر و بازی با واژهها.
در این دیماه خونین، آنچه پیشِ روی ماست دیگر جای بحث ندارد.
وقتی خط جداکنندهی معناها با خون کشیده میشود، کلمات دیگر حق ندارند همان معنای قبلی را داشته باشند:
ابهام، دیگر «تحلیل پیچیده» نیست؛ کنار ایستادن است.
سکوت، دیگر «احتیاط محترمانه» نیست؛ موضع است.
و جابهجا کردن مسئله، دیگر «زیرکی سیاسی» نیست؛ تلاش برای ندیدنِ جنایت است.
نور این خون، مسیر را مانند روز روشن کرده است.
در چنین نوری، گمشدن خطا نیست؛ انتخاب است.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
آنچه جهان در دیماه ۱۴۰۴ در ایران دید، سرکوب نبود، کشتارِ محض بود. خون در سراسر کشور جاری شد.
روشنایی خون پاکترین فرزندان ایران، سایهها را زدود و پشتصحنهها را عریان کرد.
در چنین لحظهای خون فقط ریخته نمیشود؛ خط میکشد.
خطی آنقدر روشن که «پیچیدگی» دیگر اسمِ دیگری برای فرار نباشد.
خطی آنقدر تیز که هر کس با هر سابقه و هر عنوان، ناچار شود یکبار و برای همیشه جواب بدهد:
امروز کجا ایستادهای؟
زیر نورِ حقیقت، یا در سایهی انکار؟
مهم نیست سابقهی زندان داشتهای یا سالها خود را مخالف معرفی کردهای. خون ریخته در خیابان از تو یک پاسخ قاطع میخواهد در برابر این سؤال: قاتل کیست؟ و با او چه باید کرد؟
برای روشنتر شدن حرف متن، دو مثال میزنم.
۱- موضع مشترک در گذشته، متفاوت در حال: مواضع علی شریفیزارچی و حسین دهباشی
هر دو از چهرههای شناختهشدهی جریان اصلاحطلب بودند. اما دیماه ۱۴۰۴ آمد و نشان داد یک گذشتهی مشترک میتواند در آینده دو پایان داشته باشد.
علی شریفیزارچی آمد به سمت نور.
زبانِ ملاحظه را کنار گذاشت. گفتوگو با قاتلِ مسلح را خط زد. با همان پرسشِ ساده و بیامان که مثل میخ فرو میرود:
اگر قاتلِ مسلح در خانه باشد، کمک میخواهی یا گفتوگو؟
او راهِ انکار را بست. راهِ منحرفکردن بحث را بست و ایستاد، جایی که باید میایستاد؛ در کنار مردم.
حسین دهباشی اما وزنِ فاجعهی عینی را برداشت و برد روی میز قیاسها.
در لحظهای که خیابان خون میداد، او خیابان را با عملیاتهای گذشته (فروغ جاویدان!) همسنگ کرد؛ همان ترفند قدیمیِ «مسئله را جابهجا کن تا قاتل نفس بکشد».
بهجای ایستادن کنار مردم و روبهروی کشتار، رفت سمت تاریکی سایهها؛ جایی که همهچیز خاکستریتر است و مسئولیتگریزی هزینه ندارد.
۲- چپ تاریخی در آزمون دی
فرخ نگهدار و فرج سرکوهی
این خط، در اردوگاه چپ هم کشیده شد؛ بیتعارف.
فرخ نگهدار تلاش کرد فاجعه را کوچک کند؛ با تردید در آمار، با روایتهای حداقلی، با بازیِ «فرمان تیر بوده یا نبوده»، با فروکاستن مرگها به «زیر دستوپا».
اما در لحظهی کشتار، توقف روی عدد و تفسیر، اسمِ دیگری دارد: فاصله گرفتن از خون.
و فاصله گرفتن از خون، بیطرفی نیست.
فرج سرکوهی خشونت را همانگونه که بود نامگذاری کرد.
نه اینکه با گذشته معامله کند یا پناه ببرد به تئوریهای کهنه. پذیرفت که در لحظهی کشتار، معیار خیابان است و ارادهی مردم؛ نه آسایشِ تحلیلگر و بازی با واژهها.
در این دیماه خونین، آنچه پیشِ روی ماست دیگر جای بحث ندارد.
وقتی خط جداکنندهی معناها با خون کشیده میشود، کلمات دیگر حق ندارند همان معنای قبلی را داشته باشند:
ابهام، دیگر «تحلیل پیچیده» نیست؛ کنار ایستادن است.
سکوت، دیگر «احتیاط محترمانه» نیست؛ موضع است.
و جابهجا کردن مسئله، دیگر «زیرکی سیاسی» نیست؛ تلاش برای ندیدنِ جنایت است.
نور این خون، مسیر را مانند روز روشن کرده است.
در چنین نوری، گمشدن خطا نیست؛ انتخاب است.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
❤10👏3👍1🙏1👌1
حامد اسماعیلیون: باختِ با کرامت یا محاسبهٔ سیاسی؟
گیو سلیمانی
اول فوریه، تورنتو صحنهٔ یکی از بزرگترین گردهماییهای ایرانیان خارج از کشور خواهد بود؛ آمیزهای از سوگواری، خشم و اعتراض؛ و تداوم ایستادگی در برابر حکومتی که تنها در دو روز از اعتراضات اخیر، نزدیک به چهل هزار خانه و خانواده را داغدار کرده است.
برای حامد اسماعیلیون، شرکت یا عدمِ شرکت در این راهپیمایی، انتخابِ «برد و باخت» نیست؛ انتخابِ «چگونه باختن» است. او میتواند بیاید؛ فقط برای ایستادن کنار مردم و نه برای حلکردن اختلافها و نمایش اتحاد یا دادن حق به دسته و گروهی. همان مردمی که بارها و بارها در کنار سوگِ او، بیچشمداشت همدلانه ایستادند.
حضورش اختلافها را پاک نمیکند، اما یک حقیقت را روشن میکند: اندوهِ ملی ملکِ شخصی هیچکس نیست و همدلی همیشه همسوییِ سیاسی نمیخواهد.
و میتواند نیاید. اما در سیاست، بهخصوص در لحظههای سوگِ جمعی، غیبت «بیمعنا» نیست. صندلی خالی هم پیام تولید میکند. و پیامِ صندلیِ خالی، ساده است: وقتی هزینهی همدلی بالا میرود، محاسبه جلو میافتد. وقتی وحدت دشوار میشود، میشود از کنار هم ایستادن گذشت. این یعنی گزینشیکردنِ اندوه؛ و این، باختی مسلم است.
حرفِ این متن مجادله بر سر عنوانها یا اختلافهای تاکتیکی نیست؛ بحث بر سر تقارنهای اخلاقی است: آن روز که او سوگوار بود، مردم آمدند. امروز که مردم سوگوارند، تاریخ ثبت میکند چه کسی در روز سخت کنارشان ماند و چه کسی به «محاسبهٔ سیاسی» پناه برد.
اول فوریه برای او نه همهپرسیِ راهبردهاست و نه آزمونِ محبوبیت؛ بلکه فقط و فقط محکِ وجدان است. بعضی باختها ناگزیرند؛ اما «کرامت» نباید یکی از آنها باشد.
امیدوارم این بار، او حضور را انتخاب کند.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
اول فوریه، تورنتو صحنهٔ یکی از بزرگترین گردهماییهای ایرانیان خارج از کشور خواهد بود؛ آمیزهای از سوگواری، خشم و اعتراض؛ و تداوم ایستادگی در برابر حکومتی که تنها در دو روز از اعتراضات اخیر، نزدیک به چهل هزار خانه و خانواده را داغدار کرده است.
برای حامد اسماعیلیون، شرکت یا عدمِ شرکت در این راهپیمایی، انتخابِ «برد و باخت» نیست؛ انتخابِ «چگونه باختن» است. او میتواند بیاید؛ فقط برای ایستادن کنار مردم و نه برای حلکردن اختلافها و نمایش اتحاد یا دادن حق به دسته و گروهی. همان مردمی که بارها و بارها در کنار سوگِ او، بیچشمداشت همدلانه ایستادند.
حضورش اختلافها را پاک نمیکند، اما یک حقیقت را روشن میکند: اندوهِ ملی ملکِ شخصی هیچکس نیست و همدلی همیشه همسوییِ سیاسی نمیخواهد.
و میتواند نیاید. اما در سیاست، بهخصوص در لحظههای سوگِ جمعی، غیبت «بیمعنا» نیست. صندلی خالی هم پیام تولید میکند. و پیامِ صندلیِ خالی، ساده است: وقتی هزینهی همدلی بالا میرود، محاسبه جلو میافتد. وقتی وحدت دشوار میشود، میشود از کنار هم ایستادن گذشت. این یعنی گزینشیکردنِ اندوه؛ و این، باختی مسلم است.
حرفِ این متن مجادله بر سر عنوانها یا اختلافهای تاکتیکی نیست؛ بحث بر سر تقارنهای اخلاقی است: آن روز که او سوگوار بود، مردم آمدند. امروز که مردم سوگوارند، تاریخ ثبت میکند چه کسی در روز سخت کنارشان ماند و چه کسی به «محاسبهٔ سیاسی» پناه برد.
اول فوریه برای او نه همهپرسیِ راهبردهاست و نه آزمونِ محبوبیت؛ بلکه فقط و فقط محکِ وجدان است. بعضی باختها ناگزیرند؛ اما «کرامت» نباید یکی از آنها باشد.
امیدوارم این بار، او حضور را انتخاب کند.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍11❤3👏2🙏1
«دعوا بر سر لحن نیست، بر سر ریشه است»
بهاره هدایت و حسین رزاق، دو روایت
گیو سلیمانی
بیانیهٔ اخیر میرحسین موسوی بیش از آنکه صرفاً یک متن سیاسی باشد، شبیه یک آزمون تاریخی بود، آزمونی که شکاف قدیمی را دوباره عیان کرد. یک روایت هنوز در رؤیای «اصلاح از درون» مانده، روایت دیگر میگوید مسئله از ریشه تا شاخه خودِ ساختار است.
پرسش اصلی همینجاست، اصلاح در همان چارچوب، یا نفیِ بیچونوچرای ساختاری که بند نافش هنوز با خمینیسم و ولایت فقیه قطع نشده، ساختاری که هر «فریاد» درونش، در نهایت چیزی نیست جز وصلهزدن به همان ماشینِ خشونت.
حسین رزاق این بیانیه را «فریاد» مینامد، دعوتی به ادامهٔ مسیر اصلاحات با خشونتپرهیزی و کاهش هزینهٔ گذار. در روایت او، هنوز میشود در همان چارچوب ایستاد، اعتراض کرد و امیدوار بود، بیآنکه جایگاه تاریخیِ گوینده یا وفاداریهایش به خمینی و «نظام اسلامی» بهطور جدی زیر سؤال برود. گویی آنهمه خون ریختهشده، نه نتیجهٔ یک منطقِ ساختاری، بلکه حاصل چند خطای اجرایی بوده است.
اما بهاره هدایت دقیقاً همین نقطه را نشانه میگیرد. مسئله برای او لحن بیانیه یا شدت کلمات نیست، مسئله «خودِ گوینده» است. کسی که هنوز تصویر خمینی پشت سرش ایستاده و هرگز پیوند بنیادینش را با بنیانگذار جمهوری اسلامی و آنچه به نام او در این دههها رخ داده، صریح، علنی و بیابهام نفی نکرده است.
از نگاه هدایت، تا وقتی این نسبت روشن نشده، هر گفتار اصلاحطلبانهای، هر قدر هم پرطنین، در نهایت به بازتولید همان منظومهٔ معیوب کمک میکند.
این دیگر اختلاف تاکتیکی یا سلیقهای نیست، یک گسستِ بنیادین است.
پس از دهها هزار جانِ ایرانی که در خیابانها گرفته شد، از ۸۸ تا ۹۸، از ۱۴۰۱ تا همین امروز، دیگر نمیشود از «اصلاح» سخن گفت وقتی ریشهٔ مشروعیت نظام دستنخورده باقی مانده است، خمینیسم، ولایت فقیه و ایدئولوژیای که مرگ را ابزار حکومت کرده.
خطا این است که تصور کنیم میتوان ساختمانی را ترمیم کرد که از روز نخست بر جنایت بنا شده و هرگز نقد و نفی نشده است. قدم درست این است که بیرون از آن بایستی و بپذیری چنین ساختاری اصلاحپذیر نیست، پایانپذیر است.
در نهایت، اختلاف رزاق و هدایت بر سر لحن یا سرعت نیست، بر سر نقطهٔ عزیمت است. یک روایت هنوز به گفتار امید میبندد. روایت دیگر میپرسد، این گفتار از کدام ایستگاه میآید و با کدام بار تاریخی؟
پاسخ روشن است، تا نفیِ کامل و بیچونوچرا صورت نگیرد، هیچ بیانیهای توانِ عبور از چارچوب همان ساختار را نخواهد داشت.
https://t.me/GivSelection
بهاره هدایت و حسین رزاق، دو روایت
گیو سلیمانی
بیانیهٔ اخیر میرحسین موسوی بیش از آنکه صرفاً یک متن سیاسی باشد، شبیه یک آزمون تاریخی بود، آزمونی که شکاف قدیمی را دوباره عیان کرد. یک روایت هنوز در رؤیای «اصلاح از درون» مانده، روایت دیگر میگوید مسئله از ریشه تا شاخه خودِ ساختار است.
پرسش اصلی همینجاست، اصلاح در همان چارچوب، یا نفیِ بیچونوچرای ساختاری که بند نافش هنوز با خمینیسم و ولایت فقیه قطع نشده، ساختاری که هر «فریاد» درونش، در نهایت چیزی نیست جز وصلهزدن به همان ماشینِ خشونت.
حسین رزاق این بیانیه را «فریاد» مینامد، دعوتی به ادامهٔ مسیر اصلاحات با خشونتپرهیزی و کاهش هزینهٔ گذار. در روایت او، هنوز میشود در همان چارچوب ایستاد، اعتراض کرد و امیدوار بود، بیآنکه جایگاه تاریخیِ گوینده یا وفاداریهایش به خمینی و «نظام اسلامی» بهطور جدی زیر سؤال برود. گویی آنهمه خون ریختهشده، نه نتیجهٔ یک منطقِ ساختاری، بلکه حاصل چند خطای اجرایی بوده است.
اما بهاره هدایت دقیقاً همین نقطه را نشانه میگیرد. مسئله برای او لحن بیانیه یا شدت کلمات نیست، مسئله «خودِ گوینده» است. کسی که هنوز تصویر خمینی پشت سرش ایستاده و هرگز پیوند بنیادینش را با بنیانگذار جمهوری اسلامی و آنچه به نام او در این دههها رخ داده، صریح، علنی و بیابهام نفی نکرده است.
از نگاه هدایت، تا وقتی این نسبت روشن نشده، هر گفتار اصلاحطلبانهای، هر قدر هم پرطنین، در نهایت به بازتولید همان منظومهٔ معیوب کمک میکند.
این دیگر اختلاف تاکتیکی یا سلیقهای نیست، یک گسستِ بنیادین است.
پس از دهها هزار جانِ ایرانی که در خیابانها گرفته شد، از ۸۸ تا ۹۸، از ۱۴۰۱ تا همین امروز، دیگر نمیشود از «اصلاح» سخن گفت وقتی ریشهٔ مشروعیت نظام دستنخورده باقی مانده است، خمینیسم، ولایت فقیه و ایدئولوژیای که مرگ را ابزار حکومت کرده.
خطا این است که تصور کنیم میتوان ساختمانی را ترمیم کرد که از روز نخست بر جنایت بنا شده و هرگز نقد و نفی نشده است. قدم درست این است که بیرون از آن بایستی و بپذیری چنین ساختاری اصلاحپذیر نیست، پایانپذیر است.
در نهایت، اختلاف رزاق و هدایت بر سر لحن یا سرعت نیست، بر سر نقطهٔ عزیمت است. یک روایت هنوز به گفتار امید میبندد. روایت دیگر میپرسد، این گفتار از کدام ایستگاه میآید و با کدام بار تاریخی؟
پاسخ روشن است، تا نفیِ کامل و بیچونوچرا صورت نگیرد، هیچ بیانیهای توانِ عبور از چارچوب همان ساختار را نخواهد داشت.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍14💯2❤1
«از دموکراسی میگویم»
گیو سلیمانی
دوستی برایم نوشت: «تعریفهای فلسفی دموکراسی را میفهمم، اما در عمل برایم روشن نیست دموکراسی دقیقاً یعنی چه».
دموکراسی، اگر قرار است عملی و اجرایی باشد، یک وضعیت ثابت یا یک رأیگیریِ مقطعی نیست.
دموکراسی یک «چرخه» است؛ چرخهای اصلاحگر، درست در نقطهی مقابلِ «چرخهی خشونت»، زیرا این چرخه بر تصحیح خطا استوار است، نه بر بازتولید آن.
چرخهی دموکراسی چهار مؤلفهی بههمپیوسته دارد. حذف هر کدام، کل مفهوم را از معنا تهی میکند:
۱. حق انتخاب
مردم باید در بازههای زمانی مشخص، حق انتخاب واقعی داشته باشند؛ نه نمادین و نه یکبار برای همیشه.
۲. حق انتخاب اشتباه
دموکراسی یعنی به رسمیت شناختنِ حق اشتباه. اگر انتخاب فقط زمانی پذیرفته شود که «درست» تشخیص داده شود، دیگر انتخاب نیست.
۳. حق نقد آزاد
پس از انتخاب نادرست، باید آزادی کامل برای نقد، بحث و نشاندادن گزینهی بهتر وجود داشته باشد؛ بدون ترس و بدون لکنت سیاسی یا ایدئولوژیک.
۴. حق انتخاب مجدد
نقد باید به «کنش» برسد. مردم باید بتوانند با آگاهی جدید، دوباره انتخاب کنند تا چرخه کامل شود.
دموکراسی دقیقاً در همین بستهشدن چرخه معنا پیدا میکند:
انتخاب، اشتباه، نقد و انتخاب مجدد.
این معیاری است که اگر صادق باشیم، همهی ما باید خودمان را با آن بسنجیم.
معیار باور به دموکراسی، ادعا نیست؛ کارنامهی عملی است.
در دورهی گذار به دموکراسی، مسئله جایگزینکردن مردم نیست؛ مسئله سپردن هدایت موقت به کسانی است که در عمل نشان دادهاند به همین چرخه پایبندند، نه کسانی که فقط نام دموکراسی را تکرار میکنند.
در دید من، شاهزاده رضا پهلوی بارها نشان داده که به این چرخه پایبند است. همراهی او با «جنبش سبز» نمونهای روشن از این پایبندی بود؛ جنبشی که نه پادشاهیخواه بود و نه همسو با ایدئولوژی او، اما چون بیانگر ارادهی مردم برای تغییر مسالمتآمیز بود، او در کنار مردم ایستاد، نه بالای سرشان.
این یعنی پذیرش عملیِ حق انتخاب اشتباه.
نکته اینجاست: بسیاری صادقانه تصور میکنند طرفدار دموکراسیاند، تا زمانی که دموکراسی نتیجهای را پیش رویشان میگذارد که با باور سیاسیشان همراستا نیست.
در این نقطه است که باور واقعی آشکار میشود.
امروز میبینیم کسانی که هشتگ «از_دموکراسی_بگو» را ترند میکنند، وقتی انتخاب مردم مطابق میلشان نیست، کنار میکشند؛ نه مشارکت میکنند، نه همراهی، و نه حتی به انتخابی احترام میگذارند که مردم برایش هزینه دادهاند؛ هزینهای که با جانهای بیشمار پرداخت شده است.
اینجا مسئله اسمگذاری نیست، مسئله تشخیص است. این رفتار نشان میدهد چه کسی دموکراسی را زندگی میکند و چه کسی از آن استفادهی ابزاری میکند.
فرهنگِ دموکراسی از جایی آغاز میشود که بپذیریم مردم حق دارند اشتباه کنند و ما وظیفه داریم آن انتخاب را نقد کنیم، نه آنکه صورتمسئله را حذف کنیم.
هر کس چهار حق این چرخه را نپذیرد، هر اسمی هم روی کار خود بگذارد، در عمل به دموکراسی باور ندارد.
اگر دموکراسی را فقط تا جایی میخواهیم که نتیجهاش امن باشد، هنوز به آن باور نداریم؛ باور درست همانجا آغاز میشود که نتیجه ناامن است.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
دوستی برایم نوشت: «تعریفهای فلسفی دموکراسی را میفهمم، اما در عمل برایم روشن نیست دموکراسی دقیقاً یعنی چه».
دموکراسی، اگر قرار است عملی و اجرایی باشد، یک وضعیت ثابت یا یک رأیگیریِ مقطعی نیست.
دموکراسی یک «چرخه» است؛ چرخهای اصلاحگر، درست در نقطهی مقابلِ «چرخهی خشونت»، زیرا این چرخه بر تصحیح خطا استوار است، نه بر بازتولید آن.
چرخهی دموکراسی چهار مؤلفهی بههمپیوسته دارد. حذف هر کدام، کل مفهوم را از معنا تهی میکند:
۱. حق انتخاب
مردم باید در بازههای زمانی مشخص، حق انتخاب واقعی داشته باشند؛ نه نمادین و نه یکبار برای همیشه.
۲. حق انتخاب اشتباه
دموکراسی یعنی به رسمیت شناختنِ حق اشتباه. اگر انتخاب فقط زمانی پذیرفته شود که «درست» تشخیص داده شود، دیگر انتخاب نیست.
۳. حق نقد آزاد
پس از انتخاب نادرست، باید آزادی کامل برای نقد، بحث و نشاندادن گزینهی بهتر وجود داشته باشد؛ بدون ترس و بدون لکنت سیاسی یا ایدئولوژیک.
۴. حق انتخاب مجدد
نقد باید به «کنش» برسد. مردم باید بتوانند با آگاهی جدید، دوباره انتخاب کنند تا چرخه کامل شود.
دموکراسی دقیقاً در همین بستهشدن چرخه معنا پیدا میکند:
انتخاب، اشتباه، نقد و انتخاب مجدد.
این معیاری است که اگر صادق باشیم، همهی ما باید خودمان را با آن بسنجیم.
معیار باور به دموکراسی، ادعا نیست؛ کارنامهی عملی است.
در دورهی گذار به دموکراسی، مسئله جایگزینکردن مردم نیست؛ مسئله سپردن هدایت موقت به کسانی است که در عمل نشان دادهاند به همین چرخه پایبندند، نه کسانی که فقط نام دموکراسی را تکرار میکنند.
در دید من، شاهزاده رضا پهلوی بارها نشان داده که به این چرخه پایبند است. همراهی او با «جنبش سبز» نمونهای روشن از این پایبندی بود؛ جنبشی که نه پادشاهیخواه بود و نه همسو با ایدئولوژی او، اما چون بیانگر ارادهی مردم برای تغییر مسالمتآمیز بود، او در کنار مردم ایستاد، نه بالای سرشان.
این یعنی پذیرش عملیِ حق انتخاب اشتباه.
نکته اینجاست: بسیاری صادقانه تصور میکنند طرفدار دموکراسیاند، تا زمانی که دموکراسی نتیجهای را پیش رویشان میگذارد که با باور سیاسیشان همراستا نیست.
در این نقطه است که باور واقعی آشکار میشود.
امروز میبینیم کسانی که هشتگ «از_دموکراسی_بگو» را ترند میکنند، وقتی انتخاب مردم مطابق میلشان نیست، کنار میکشند؛ نه مشارکت میکنند، نه همراهی، و نه حتی به انتخابی احترام میگذارند که مردم برایش هزینه دادهاند؛ هزینهای که با جانهای بیشمار پرداخت شده است.
اینجا مسئله اسمگذاری نیست، مسئله تشخیص است. این رفتار نشان میدهد چه کسی دموکراسی را زندگی میکند و چه کسی از آن استفادهی ابزاری میکند.
فرهنگِ دموکراسی از جایی آغاز میشود که بپذیریم مردم حق دارند اشتباه کنند و ما وظیفه داریم آن انتخاب را نقد کنیم، نه آنکه صورتمسئله را حذف کنیم.
هر کس چهار حق این چرخه را نپذیرد، هر اسمی هم روی کار خود بگذارد، در عمل به دموکراسی باور ندارد.
اگر دموکراسی را فقط تا جایی میخواهیم که نتیجهاش امن باشد، هنوز به آن باور نداریم؛ باور درست همانجا آغاز میشود که نتیجه ناامن است.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👏4❤3👌3👍2
دو خطری که دموکراسی را تهدید میکند
گیو سلیمانی
دموکراسی فقط رأی دادن و شمردن آرا نیست. اینکه بگوییم «هرچه ۵۱ درصد گفتند همان درست است»، تصویر کاملی از دموکراسی نیست. دموکراسی هم به رأی مردم نیاز دارد و هم به قانون و محدودیت. اگر یکی از این دو نباشد، کار به مشکل میکشد.
خطر اول: زورگویی اکثریت
در هر جامعهای ممکن است اکثریت اشتباه کند، هیجانی تصمیم بگیرد یا تحت تأثیر ترس و تبلیغات قرار گیرد. اگر هیچ مرزی برای قدرت اکثریت وجود نداشته باشد، چه چیزی از حقوق اقلیتها و آزادی بیان و برابری در برابر قانون دفاع میکند؟
اگر فقط عدد مهم باشد، ممکن است اکثریت تصمیمی بگیرد که به ضرر بخشی از مردم باشد. در این صورت دیگر با «حکومت قانون» روبهرو نیستیم، بلکه با «حکومت عدد» طرفیم.
به همین دلیل، در دموکراسیهای پایدار برخی حقوق اساسی را نمیتوان با یک رأی ساده از بین برد. قانون اساسی و دادگاههای مستقل دقیقاً برای همین وجود دارند: تا جلوی تصمیمهای عجولانه و هیجانی را بگیرند. اگر قرار باشد تغییری در حقوق مهم مردم ایجاد شود، باید دشوار، زمانبر و مبتنی بر توافق گسترده باشد، نه حاصل یک رأی لحظهای.
خطر دوم: استفاده از دموکراسی برای نابود کردن دموکراسی
دموکراسی اجازه میدهد همه در رقابت سیاسی شرکت کنند. اما اگر گروهی وارد این رقابت شود که اساساً به رأی مردم اعتقاد ندارد چه؟ اگر هدفش این باشد که با رأی گرفتن به قدرت برسد و بعد همان رأی و آزادی را از بین ببرد چه؟
این همان چیزی است که به آن «پارادوکس تساهل» میگویند: اگر بیحد و مرز با کسانی که با آزادی مخالفاند مدارا کنیم، ممکن است در نهایت خودِ آزادی از بین برود.
در عین حال، دفاع از دموکراسی نباید بهانهای برای حذف مخالفان شود. مخالفت با دولت، نقد قانونها یا حتی پیشنهاد تغییر قانون اساسی بخشی از بازی دموکراتیک است. آنچه خطرناک است، انکار اصل رأی مردم و رد گردش مسالمتآمیز قدرت است؛ یعنی اینکه کسی بگوید «اگر من انتخاب شدم میمانم، حتی اگر مردم دیگر نخواهند.»
هیچ حزب، مذهب یا ایدئولوژیای نباید خود را بالاتر از رأی مردم بداند.
نتیجه
دموکراسی میان دو خطر حرکت میکند:
اگر جلوی قدرت بیمرز اکثریت گرفته نشود، به ظلم اکثریت میرسیم.
اگر جلوی کسانی که میخواهند از دموکراسی برای نابودی آن استفاده کنند گرفته نشود، به دیکتاتوری ایدئولوژیک یا مذهبی میرسیم.
دموکراسی یعنی رأی مردم در کنار قانون و حقوقی که از همه محافظت کند.
اگر این تعادل بر هم بخورد، دموکراسی آرامآرام از درون فرو میریزد.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
دموکراسی فقط رأی دادن و شمردن آرا نیست. اینکه بگوییم «هرچه ۵۱ درصد گفتند همان درست است»، تصویر کاملی از دموکراسی نیست. دموکراسی هم به رأی مردم نیاز دارد و هم به قانون و محدودیت. اگر یکی از این دو نباشد، کار به مشکل میکشد.
خطر اول: زورگویی اکثریت
در هر جامعهای ممکن است اکثریت اشتباه کند، هیجانی تصمیم بگیرد یا تحت تأثیر ترس و تبلیغات قرار گیرد. اگر هیچ مرزی برای قدرت اکثریت وجود نداشته باشد، چه چیزی از حقوق اقلیتها و آزادی بیان و برابری در برابر قانون دفاع میکند؟
اگر فقط عدد مهم باشد، ممکن است اکثریت تصمیمی بگیرد که به ضرر بخشی از مردم باشد. در این صورت دیگر با «حکومت قانون» روبهرو نیستیم، بلکه با «حکومت عدد» طرفیم.
به همین دلیل، در دموکراسیهای پایدار برخی حقوق اساسی را نمیتوان با یک رأی ساده از بین برد. قانون اساسی و دادگاههای مستقل دقیقاً برای همین وجود دارند: تا جلوی تصمیمهای عجولانه و هیجانی را بگیرند. اگر قرار باشد تغییری در حقوق مهم مردم ایجاد شود، باید دشوار، زمانبر و مبتنی بر توافق گسترده باشد، نه حاصل یک رأی لحظهای.
خطر دوم: استفاده از دموکراسی برای نابود کردن دموکراسی
دموکراسی اجازه میدهد همه در رقابت سیاسی شرکت کنند. اما اگر گروهی وارد این رقابت شود که اساساً به رأی مردم اعتقاد ندارد چه؟ اگر هدفش این باشد که با رأی گرفتن به قدرت برسد و بعد همان رأی و آزادی را از بین ببرد چه؟
این همان چیزی است که به آن «پارادوکس تساهل» میگویند: اگر بیحد و مرز با کسانی که با آزادی مخالفاند مدارا کنیم، ممکن است در نهایت خودِ آزادی از بین برود.
در عین حال، دفاع از دموکراسی نباید بهانهای برای حذف مخالفان شود. مخالفت با دولت، نقد قانونها یا حتی پیشنهاد تغییر قانون اساسی بخشی از بازی دموکراتیک است. آنچه خطرناک است، انکار اصل رأی مردم و رد گردش مسالمتآمیز قدرت است؛ یعنی اینکه کسی بگوید «اگر من انتخاب شدم میمانم، حتی اگر مردم دیگر نخواهند.»
هیچ حزب، مذهب یا ایدئولوژیای نباید خود را بالاتر از رأی مردم بداند.
نتیجه
دموکراسی میان دو خطر حرکت میکند:
اگر جلوی قدرت بیمرز اکثریت گرفته نشود، به ظلم اکثریت میرسیم.
اگر جلوی کسانی که میخواهند از دموکراسی برای نابودی آن استفاده کنند گرفته نشود، به دیکتاتوری ایدئولوژیک یا مذهبی میرسیم.
دموکراسی یعنی رأی مردم در کنار قانون و حقوقی که از همه محافظت کند.
اگر این تعادل بر هم بخورد، دموکراسی آرامآرام از درون فرو میریزد.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
❤8👌2👍1👎1👏1
با درود
من معمولاً در این کانال پستهای تحلیلی منتشر میکنم، اما حیفم آمد این عکس را که یادگاری از حضورم در یکی از حماسهآفرینترین روزهای تاریخ ایران است با شما به اشتراک نگذارم؛ روزی که افتخار داشتم همراه با بیش از ۳۵۰ هزار ایرانی در تورنتو، همبستگی خود را با هممیهنانمان در داخل ایران به گوش جهان برسانیم.
پاینده ایران
من معمولاً در این کانال پستهای تحلیلی منتشر میکنم، اما حیفم آمد این عکس را که یادگاری از حضورم در یکی از حماسهآفرینترین روزهای تاریخ ایران است با شما به اشتراک نگذارم؛ روزی که افتخار داشتم همراه با بیش از ۳۵۰ هزار ایرانی در تورنتو، همبستگی خود را با هممیهنانمان در داخل ایران به گوش جهان برسانیم.
پاینده ایران
❤17👏11👍6👌2
از همه تا شاهزاده
بازتعریف مسیر ائتلاف ملی
گیو سلیمانی
در ماههای اخیر، سخنان و پیشنهادهایی از سوی چهرههای دلسوز کشور مطرح شده است.
آقای مهدی نصیری از ضرورت پیوند نیروهایی چون تاجزاده و شاهزاده سخن میگوید.
آقای امیرحسین گنجبخش در بازخوانیهایی که حتی در نشریهای چون The Economist بازتاب یافته، به همگرایی طیفی از موسوی تا شاهزاده اشاره میکند.
و آقای حسین رزاق بر این باور است که برای پرهیز از انسداد و تقابل، باید از جبهه پایداری تا شاهزاده را در یک مسیر ملی دید.
همگی دغدغه ایران دارند. همگی به دنبال راهی برای عبور از بنبست کنونیاند.
اما پرسش اساسی اینجاست: آیا نقطه آغاز را درست انتخاب کردهاند؟
در همه این روایتها، منطق چنین است:
نخست ائتلافی از چهرهها و طیفها ساخته شود، سپس آن ائتلاف هدفی را دنبال کند.
یعنی «ائتلافِ اشخاص» مقدم بر «هدف مشترک» است.
اما تجربه سیاست در لحظات تاریخی نشان میدهد که ائتلافهای مبتنی بر اشخاص، شکنندهاند؛ زیرا هر شخصیت، هر جریان و هر پایگاه اجتماعی، پیشفرضها و خطوط قرمز خود را دارد. در چنین چارچوبی، ائتلاف به معاملهای دائمی بدل میشود و هدف، تابع ترکیب نیروها میگردد.
راهی دیگر نیز وجود دارد.
به جای آنکه بپرسیم چه کسانی باید کنار هم قرار بگیرند، باید بپرسیم بر سر چه چیزی میتوان کنار هم ایستاد.
اگر «هدف مشترک» روشن و عادلانه باشد، ائتلاف به صورت طبیعی پیرامون آن شکل میگیرد.
در این صورت، نه نامها تعیینکنندهاند، نه پیشینهها، نه برچسبها.
ما نیازمند پلتفرمی هستیم که این منطق را عملیاتی کند.
پروژهٔ HOMA، همهپرسی ملی ایران*، دقیقاً با همین دغدغه شکل گرفته است.
این طرح با پیشبینی سازوکارهای حقوقی و اجراییِ مشخص برای حفظ ثبات، امنیت و تداوم قانونی، طراحی شده است.
در این رویکرد، نقطه عزیمت، نه سرنگونی به عنوان شعار، نه مصالحه به عنوان تاکتیک، بلکه تثبیت یک سازوکار مشروع برای تعیین اراده ملی است.
وقتی اصل بر این باشد که مردم ایران در یک همهپرسی آزاد، شفاف و تضمینشده درباره نظام آینده تصمیم بگیرند،
آنگاه اصلاحطلبِ منتقد، اصولگرایِ جداشده، جمهوریخواه سکولار، پادشاهیخواه، بدنه مذهبی ناراضی و فعال مدنی، همگی میتوانند ذیل یک قاعده مشترک قرار گیرند.
در این چارچوب، شاهزاده نیز نه به عنوان پیشفرض نتیجه، بلکه به عنوان نماد همگرایی در مرحله گذار تعریف میشود؛ چهرهای که خود بارها تأکید کرده است تصمیم نهایی با مردم است.
تفاوت در ترتیب است:
دیگران میگویند ائتلاف بسازیم تا به هدف برسیم.
ما میگوییم هدف را تعریف کنیم تا ائتلاف شکل بگیرد.
اگر هدف، تحقق اراده ملی از طریق همهپرسی باشد،
آنگاه «از تاجزاده تا شاهزاده»،
«از موسوی تا شاهزاده»،
و «از جبهه پایداری تا شاهزاده»
همگی در یک عبارت سادهتر و فراگیرتر جمع میشوند:
از همه تا شاهزاده، برای ایران.
*لینک برای مطالعه هما در بالا پین شده و همچنین در لینک زیر:
https://bit.ly/46hG8k0
https://t.me/GivSelection
بازتعریف مسیر ائتلاف ملی
گیو سلیمانی
در ماههای اخیر، سخنان و پیشنهادهایی از سوی چهرههای دلسوز کشور مطرح شده است.
آقای مهدی نصیری از ضرورت پیوند نیروهایی چون تاجزاده و شاهزاده سخن میگوید.
آقای امیرحسین گنجبخش در بازخوانیهایی که حتی در نشریهای چون The Economist بازتاب یافته، به همگرایی طیفی از موسوی تا شاهزاده اشاره میکند.
و آقای حسین رزاق بر این باور است که برای پرهیز از انسداد و تقابل، باید از جبهه پایداری تا شاهزاده را در یک مسیر ملی دید.
همگی دغدغه ایران دارند. همگی به دنبال راهی برای عبور از بنبست کنونیاند.
اما پرسش اساسی اینجاست: آیا نقطه آغاز را درست انتخاب کردهاند؟
در همه این روایتها، منطق چنین است:
نخست ائتلافی از چهرهها و طیفها ساخته شود، سپس آن ائتلاف هدفی را دنبال کند.
یعنی «ائتلافِ اشخاص» مقدم بر «هدف مشترک» است.
اما تجربه سیاست در لحظات تاریخی نشان میدهد که ائتلافهای مبتنی بر اشخاص، شکنندهاند؛ زیرا هر شخصیت، هر جریان و هر پایگاه اجتماعی، پیشفرضها و خطوط قرمز خود را دارد. در چنین چارچوبی، ائتلاف به معاملهای دائمی بدل میشود و هدف، تابع ترکیب نیروها میگردد.
راهی دیگر نیز وجود دارد.
به جای آنکه بپرسیم چه کسانی باید کنار هم قرار بگیرند، باید بپرسیم بر سر چه چیزی میتوان کنار هم ایستاد.
اگر «هدف مشترک» روشن و عادلانه باشد، ائتلاف به صورت طبیعی پیرامون آن شکل میگیرد.
در این صورت، نه نامها تعیینکنندهاند، نه پیشینهها، نه برچسبها.
ما نیازمند پلتفرمی هستیم که این منطق را عملیاتی کند.
پروژهٔ HOMA، همهپرسی ملی ایران*، دقیقاً با همین دغدغه شکل گرفته است.
این طرح با پیشبینی سازوکارهای حقوقی و اجراییِ مشخص برای حفظ ثبات، امنیت و تداوم قانونی، طراحی شده است.
در این رویکرد، نقطه عزیمت، نه سرنگونی به عنوان شعار، نه مصالحه به عنوان تاکتیک، بلکه تثبیت یک سازوکار مشروع برای تعیین اراده ملی است.
وقتی اصل بر این باشد که مردم ایران در یک همهپرسی آزاد، شفاف و تضمینشده درباره نظام آینده تصمیم بگیرند،
آنگاه اصلاحطلبِ منتقد، اصولگرایِ جداشده، جمهوریخواه سکولار، پادشاهیخواه، بدنه مذهبی ناراضی و فعال مدنی، همگی میتوانند ذیل یک قاعده مشترک قرار گیرند.
در این چارچوب، شاهزاده نیز نه به عنوان پیشفرض نتیجه، بلکه به عنوان نماد همگرایی در مرحله گذار تعریف میشود؛ چهرهای که خود بارها تأکید کرده است تصمیم نهایی با مردم است.
تفاوت در ترتیب است:
دیگران میگویند ائتلاف بسازیم تا به هدف برسیم.
ما میگوییم هدف را تعریف کنیم تا ائتلاف شکل بگیرد.
اگر هدف، تحقق اراده ملی از طریق همهپرسی باشد،
آنگاه «از تاجزاده تا شاهزاده»،
«از موسوی تا شاهزاده»،
و «از جبهه پایداری تا شاهزاده»
همگی در یک عبارت سادهتر و فراگیرتر جمع میشوند:
از همه تا شاهزاده، برای ایران.
*لینک برای مطالعه هما در بالا پین شده و همچنین در لینک زیر:
https://bit.ly/46hG8k0
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
❤8👍6👏4
قیمت نفت رشدی شبیه به میزانی که در طول جنگ ١٢ روزه داشته را تجربه میکند. در آن زمان قیمت در نزدیک به این سطح متوقف شد. یعنی ریسک جنگ از دید بازار جهانی بالا ولی غیر قابل تحمل نبود. باید دید در چند روز آینده روند به چه صورتی پیش میرود.
https://t.me/GivSelection
https://t.me/GivSelection
👍4❤2
تنگه هرمز: کارتی که رژیم ایران خودش سوزاند
برای دههها، سپاه پاسداران تهدید به بستن این آبراه را سپر اقتصادی اصلی خود میدانست.
روزانه حدود ۲۱ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی از تنگه هرمز عبور میکرد — معادل یکپنجم مصرف جهانی نفت مایع و یکچهارم کل نفت تجارتشده از راه دریا.
اما مقصد این جریانها نشاندهنده یک عدمتعادل استراتژیک بود که در نهایت این راهبرد را تضعیف کرد.
در نیمه اول ۲۰۲۵، حدود ۸۹ درصد نفت خام و میعانات به سمت شرق و بازارهای آسیایی میرفت:
چین ۳۷.۷ درصد، هند ۱۴.۷ درصد، کره جنوبی ۱۲ درصد، ژاپن ۱۰.۹ درصد و سایر خریداران آسیایی ۱۳.۹ درصد.
اروپا فقط ۳.۸ درصد و آمریکا تنها ۲.۵ درصد دریافت میکرد.
سپاه هرگز غرب را گروگان نگرفته بود؛ شرق را گروگان گرفته بود.
با محدود کردن تردد در جنگ ۲۰۲۶، رژیم تنها کارت اقتصادی خود را بازی کرد.
عبور کشتیها به کمتر از ۱۰ درصد سطح عادی سقوط کرد (حتی پس از آتشبس).
نرخ بیمه جهش یافت و قیمت نفت بالا رفت.
تصور این بود که این حرکت فضای تنفس کوتاهمدت ایجاد کند و مذاکره را تسریع کند، اما تصمیمشان یک بازدارنده قدرتمند را به دارایی در حال هدررفت تبدیل کرد.
قربانیان اصلی چین و هند بودند. این کشورها با هزینههای فوری و عدم اطمینان تأمین مواجه شدند.
چین با برداشت از ذخایر استراتژیک (بیش از چهار ماه واردات) و خرید سریع از روسیه، آفریقا و آمریکای لاتین پاسخ داد.
هند هم تنوعبخشی را سرعت بخشید.
تولیدکنندگان خلیج فارس نیز فوری اقدام کردند: عربستان سعودی ظرفیت خط لوله شرق-غرب را به نزدیک ۷ میلیون بشکه در روز رساند و نفت را به دریای سرخ هدایت کرد. امارات متحده عربی هم مسیر فجیره را گسترش داد.
حالا تنگه هرمز دیگر گلوگاه جهانی نیست؛ به یک اختلال منطقهای قابل مدیریت تبدیل شده.
همزمان صادرات نفت خام آمریکا به ۴.۹ میلیون بشکه در روز رسید (با پیشبینی ۵ میلیون). پالایشگاههای آسیایی برای جبران کمبود، به نفت آمریکا روی آوردند و آمریکا به تأمینکننده انعطافپذیر آسیا تبدیل شد.
افق زمانی پیامدها برای ایران تیره است:
• سال اول: سقوط درآمد نفتی، تورم غذایی شدید و کمبودها.
• پنج سال: مسیرهای جایگزین دائمی میشوند و درآمدهای پترودلاری بازنمیگردد.
• ده سال: ایران به تأمینکننده درجه دوم تبدیل میشود و فشارهای داخلی غیرقابل تحمل خواهد شد.
برندگان واقعی:
آمریکا: جهش درآمد صادراتی و نفوذ بیشتر بدون هزینه سنگین.
چین: درد کوتاهمدت اما امنیت انرژی بلندمدت (هرچند وابستگی به آمریکا افزایش یافت).
رژیم ایران: سوزاندن آخرین کارت و حاشیهنشینی برای دههها.
در نهایت، سپاه پاسداران اشتباه کلاسیک «استفاده کن یا از دست بده» را مرتکب شد. با تبدیل گروگان شرقی به سلاح، دقیقاً همان تغییراتی را تحمیل کرد که گروگان را بیاثر میکند. جریان انرژی جهانی به سمت شرق تغییر مسیر دائمی پیدا کرده و تولیدکنندگان انعطافپذیر را بر نگهدارندگان گلوگاه آسیبپذیر ترجیح میدهد.
بحران ۲۰۲۶ انزوای بلندمدت ایران را سرعت بخشید، سپر اقتصادی رژیم را برای همیشه ضعیف کرد و فروپاشی داخلی را شتاب داد. آنچه به عنوان بازی تاکتیکی برای بقا آغاز شد، دههها افول استراتژیک را تثبیت کرد.
جغرافیای تجارت نفت، ظرفیت صادراتی آمریکا و منافع آسیاییها ترکیب شدند تا سپاه آخرین کارت خود را در زمانی که بیشترین نیاز را به آن داشت، بسوزاند و پتانسیل اقتصادی و اهمیت خود را برای همیشه از دست بدهد.
📌 منبع اصلی: پست Avi Avidan در X (۱۱ آوریل ۲۰۲۶)
🔗 https://x.com
https://t.me/GivSelection
برای دههها، سپاه پاسداران تهدید به بستن این آبراه را سپر اقتصادی اصلی خود میدانست.
روزانه حدود ۲۱ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی از تنگه هرمز عبور میکرد — معادل یکپنجم مصرف جهانی نفت مایع و یکچهارم کل نفت تجارتشده از راه دریا.
اما مقصد این جریانها نشاندهنده یک عدمتعادل استراتژیک بود که در نهایت این راهبرد را تضعیف کرد.
در نیمه اول ۲۰۲۵، حدود ۸۹ درصد نفت خام و میعانات به سمت شرق و بازارهای آسیایی میرفت:
چین ۳۷.۷ درصد، هند ۱۴.۷ درصد، کره جنوبی ۱۲ درصد، ژاپن ۱۰.۹ درصد و سایر خریداران آسیایی ۱۳.۹ درصد.
اروپا فقط ۳.۸ درصد و آمریکا تنها ۲.۵ درصد دریافت میکرد.
سپاه هرگز غرب را گروگان نگرفته بود؛ شرق را گروگان گرفته بود.
با محدود کردن تردد در جنگ ۲۰۲۶، رژیم تنها کارت اقتصادی خود را بازی کرد.
عبور کشتیها به کمتر از ۱۰ درصد سطح عادی سقوط کرد (حتی پس از آتشبس).
نرخ بیمه جهش یافت و قیمت نفت بالا رفت.
تصور این بود که این حرکت فضای تنفس کوتاهمدت ایجاد کند و مذاکره را تسریع کند، اما تصمیمشان یک بازدارنده قدرتمند را به دارایی در حال هدررفت تبدیل کرد.
قربانیان اصلی چین و هند بودند. این کشورها با هزینههای فوری و عدم اطمینان تأمین مواجه شدند.
چین با برداشت از ذخایر استراتژیک (بیش از چهار ماه واردات) و خرید سریع از روسیه، آفریقا و آمریکای لاتین پاسخ داد.
هند هم تنوعبخشی را سرعت بخشید.
تولیدکنندگان خلیج فارس نیز فوری اقدام کردند: عربستان سعودی ظرفیت خط لوله شرق-غرب را به نزدیک ۷ میلیون بشکه در روز رساند و نفت را به دریای سرخ هدایت کرد. امارات متحده عربی هم مسیر فجیره را گسترش داد.
حالا تنگه هرمز دیگر گلوگاه جهانی نیست؛ به یک اختلال منطقهای قابل مدیریت تبدیل شده.
همزمان صادرات نفت خام آمریکا به ۴.۹ میلیون بشکه در روز رسید (با پیشبینی ۵ میلیون). پالایشگاههای آسیایی برای جبران کمبود، به نفت آمریکا روی آوردند و آمریکا به تأمینکننده انعطافپذیر آسیا تبدیل شد.
افق زمانی پیامدها برای ایران تیره است:
• سال اول: سقوط درآمد نفتی، تورم غذایی شدید و کمبودها.
• پنج سال: مسیرهای جایگزین دائمی میشوند و درآمدهای پترودلاری بازنمیگردد.
• ده سال: ایران به تأمینکننده درجه دوم تبدیل میشود و فشارهای داخلی غیرقابل تحمل خواهد شد.
برندگان واقعی:
آمریکا: جهش درآمد صادراتی و نفوذ بیشتر بدون هزینه سنگین.
چین: درد کوتاهمدت اما امنیت انرژی بلندمدت (هرچند وابستگی به آمریکا افزایش یافت).
رژیم ایران: سوزاندن آخرین کارت و حاشیهنشینی برای دههها.
در نهایت، سپاه پاسداران اشتباه کلاسیک «استفاده کن یا از دست بده» را مرتکب شد. با تبدیل گروگان شرقی به سلاح، دقیقاً همان تغییراتی را تحمیل کرد که گروگان را بیاثر میکند. جریان انرژی جهانی به سمت شرق تغییر مسیر دائمی پیدا کرده و تولیدکنندگان انعطافپذیر را بر نگهدارندگان گلوگاه آسیبپذیر ترجیح میدهد.
بحران ۲۰۲۶ انزوای بلندمدت ایران را سرعت بخشید، سپر اقتصادی رژیم را برای همیشه ضعیف کرد و فروپاشی داخلی را شتاب داد. آنچه به عنوان بازی تاکتیکی برای بقا آغاز شد، دههها افول استراتژیک را تثبیت کرد.
جغرافیای تجارت نفت، ظرفیت صادراتی آمریکا و منافع آسیاییها ترکیب شدند تا سپاه آخرین کارت خود را در زمانی که بیشترین نیاز را به آن داشت، بسوزاند و پتانسیل اقتصادی و اهمیت خود را برای همیشه از دست بدهد.
📌 منبع اصلی: پست Avi Avidan در X (۱۱ آوریل ۲۰۲۶)
🔗 https://x.com
https://t.me/GivSelection
X (formerly Twitter)
X. It’s what’s happening
From breaking news and entertainment to sports and politics, get the full story with all the live commentary.
👍8❤6
سپاه؛ از محافظ ایدئولوژی تا مرکز قدرت و منافع
گیو سلیمانی
جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی شکل گرفت. روحانیت محور بود و برای حفاظت از آن، سپاه پاسداران ساخته شد. سپاه قرار بود «نگهبان انقلاب» باشد، اما امروز فقط محافظ نیست.
سپاه به یکی از اصلیترین مراکز قدرت تبدیل شده است: نظامی، امنیتی، سیاسی و مهمتر از همه، اقتصادی. وقتی یک نهاد هم اسلحه دارد، هم سیاست و هم پول، طبیعی است که مرکز ثقل قدرت جابهجا شود.
در تحولات اخیر نیز این جابهجایی دیده میشود. در تصمیمهای کلان و فرآیندهای حساس، وزن سپاه بیشتر شده و میتواند بر نهادهای رسمی اثر بگذارد. این یعنی نهادی که برای حفاظت از ایدئولوژی ساخته شده بود، حالا خودش مسیر قدرت را تعیین میکند.
شکاف میان «آرمان» و «واقعیت»
اینجاست که یک شکاف عمیق شکل میگیرد:
• یک طرف بر ایدئولوژی تأکید دارد.
• طرف دیگر بر منافع و بقای واقعی.
برای فهم این شکاف، یک نشانه روشن وجود دارد: سیسمونیگیت.
در ظاهر، این فقط یک سفر خانوادگی به ترکیه بود؛ اما در عمل، به عنوان نشانهای از منافع مادی و سبک زندگی بخشی از این ساختار دیده شد که فرسنگها با سادگی ایدئولوژیک ابتدای انقلاب فاصله دارد. وقتی چنین منافع مادی شکل میگیرد، رفتار هم تغییر میکند.
تهدید خارجی و زبان ترامپ
به همین دلیل، تهدیدهای خارجی باید درست فهمیده شوند. زبان ترامپ از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» به شکلی بیان شده که عملاً بین این دو نیرو شکاف ایجاد میکند.
ایدئولوگهای تندرو چنین تهدیدی را خوشامد میگویند و حتی از «زمین سوخته» و نابودی بلندمدت استقبال میکنند، چون آن را فرصتی برای پاکسازی و تقویت ایدئولوژی خود میدانند. اما بخش عملگرای سپاه با وحشت به فکر از بین رفتن تمام ثروت، امپراتوری اقتصادی و داراییهایی میافتد که طی دههها ساختهاند.
این زبان در عمل به تعمیق شکاف و جدایی بین این دو گروه منجر میشود.
نقش قالیباف به عنوان کاتالیزور:
اینجاست که نقش قالیباف روشن میشود. او از دل سپاه آمده، اما صرفاً یک چهره ایدئولوژیک نیست. او نماینده بخشی از قدرت است که وظیفه دارد مذاکره کند، مدیریت کند و منافع را حفظ کند — حتی اگر بخشی از ایدئولوگهای تندرو با آن مخالف باشند. به همین دلیل، در شرایط فشار، چنین چهرههایی به میز مذاکره نزدیکتر میشوند.
جمعبندی راهبردی
جمهوری اسلامی یکدست نیست. دو نیروی متضاد در آن وجود دارد:
1 نیروی ایدئولوژیک
2 نیروی مبتنی بر قدرت و منافع
اگر هدف عبور از این نظام است، باید این شکاف را دید و از آن استفاده کرد. در مرحله اول، میتوان از نیروی دوم (ساختار قدرت و منافع درون سپاه) برای محدود کردن نیروی ایدئولوژیک استفاده کرد. وقتی ایدئولوژی تضعیف شد، خود این ساختار نیز به دلیل وابستگی به منافعش، قابل مهار و عقبنشینی خواهد بود.
در یک جمله:
برای عبور از جمهوری اسلامی، باید از شکاف درونی آن استفاده کرد و یک نیرو را در برابر نیروی دیگر قرار داد.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
جمهوری اسلامی با یک ایدئولوژی شکل گرفت. روحانیت محور بود و برای حفاظت از آن، سپاه پاسداران ساخته شد. سپاه قرار بود «نگهبان انقلاب» باشد، اما امروز فقط محافظ نیست.
سپاه به یکی از اصلیترین مراکز قدرت تبدیل شده است: نظامی، امنیتی، سیاسی و مهمتر از همه، اقتصادی. وقتی یک نهاد هم اسلحه دارد، هم سیاست و هم پول، طبیعی است که مرکز ثقل قدرت جابهجا شود.
در تحولات اخیر نیز این جابهجایی دیده میشود. در تصمیمهای کلان و فرآیندهای حساس، وزن سپاه بیشتر شده و میتواند بر نهادهای رسمی اثر بگذارد. این یعنی نهادی که برای حفاظت از ایدئولوژی ساخته شده بود، حالا خودش مسیر قدرت را تعیین میکند.
شکاف میان «آرمان» و «واقعیت»
اینجاست که یک شکاف عمیق شکل میگیرد:
• یک طرف بر ایدئولوژی تأکید دارد.
• طرف دیگر بر منافع و بقای واقعی.
برای فهم این شکاف، یک نشانه روشن وجود دارد: سیسمونیگیت.
در ظاهر، این فقط یک سفر خانوادگی به ترکیه بود؛ اما در عمل، به عنوان نشانهای از منافع مادی و سبک زندگی بخشی از این ساختار دیده شد که فرسنگها با سادگی ایدئولوژیک ابتدای انقلاب فاصله دارد. وقتی چنین منافع مادی شکل میگیرد، رفتار هم تغییر میکند.
تهدید خارجی و زبان ترامپ
به همین دلیل، تهدیدهای خارجی باید درست فهمیده شوند. زبان ترامپ از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» به شکلی بیان شده که عملاً بین این دو نیرو شکاف ایجاد میکند.
ایدئولوگهای تندرو چنین تهدیدی را خوشامد میگویند و حتی از «زمین سوخته» و نابودی بلندمدت استقبال میکنند، چون آن را فرصتی برای پاکسازی و تقویت ایدئولوژی خود میدانند. اما بخش عملگرای سپاه با وحشت به فکر از بین رفتن تمام ثروت، امپراتوری اقتصادی و داراییهایی میافتد که طی دههها ساختهاند.
این زبان در عمل به تعمیق شکاف و جدایی بین این دو گروه منجر میشود.
نقش قالیباف به عنوان کاتالیزور:
اینجاست که نقش قالیباف روشن میشود. او از دل سپاه آمده، اما صرفاً یک چهره ایدئولوژیک نیست. او نماینده بخشی از قدرت است که وظیفه دارد مذاکره کند، مدیریت کند و منافع را حفظ کند — حتی اگر بخشی از ایدئولوگهای تندرو با آن مخالف باشند. به همین دلیل، در شرایط فشار، چنین چهرههایی به میز مذاکره نزدیکتر میشوند.
جمعبندی راهبردی
جمهوری اسلامی یکدست نیست. دو نیروی متضاد در آن وجود دارد:
1 نیروی ایدئولوژیک
2 نیروی مبتنی بر قدرت و منافع
اگر هدف عبور از این نظام است، باید این شکاف را دید و از آن استفاده کرد. در مرحله اول، میتوان از نیروی دوم (ساختار قدرت و منافع درون سپاه) برای محدود کردن نیروی ایدئولوژیک استفاده کرد. وقتی ایدئولوژی تضعیف شد، خود این ساختار نیز به دلیل وابستگی به منافعش، قابل مهار و عقبنشینی خواهد بود.
در یک جمله:
برای عبور از جمهوری اسلامی، باید از شکاف درونی آن استفاده کرد و یک نیرو را در برابر نیروی دیگر قرار داد.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍7❤5👏1
https://x.com/brivael/status/2055411322628583488
ترجمه توییت اخیر
Brivael Le Pogam:
میخواهم به جای همه فرانسویها عذرخواهی کنم. ما چیزی به اسم «نظریه فرانسوی» را به دنیا دادیم که بدترین ایدههای اشتباه تاریخ را ساخت: ووکئیسم.
ما قبلاً به دنیا دکارت، پاسکال و توکویل را دادیم. اما بعد از سال ۱۹۶۸، به جای آنها فوکو، دریدا و دلوز را تحویل دادیم. این سه نفر باهوش با زبان قشنگ فرانسوی، یک سلاح فکری ساختند که امروز کل غرب را فلج کرده.
ببینید اینها چه کار کردند:
فوکو گفت: حقیقت واقعی وجود ندارد. فقط قدرت است که خودش را به شکل علم و دانش نشان میدهد. علم، عقل، عدالت، بیمارستان، مدرسه، زندان، حتی مسائل جنسی… همه ابزار سلطه هستند.
دریدا گفت: هیچ متنی معنی ثابت ندارد. هر کلمهای میتواند جور دیگری معنی بدهد. نویسنده مرده، خواننده هر جور دلش خواست تفسیر میکند.
دلوز گفت: باید چیزهای پراکنده و بدون ریشه را به درخت محکم ترجیح بدهیم. باید همیشه در حال تغییر بودن را به ثابت بودن ترجیح بدهیم. تفاوت را به هویت ترجیح بدهیم.
این ایدهها به تنهایی بحثبرانگیز هستند، اما وقتی با هم مخلوط شدند و ساده و عامیانه پخش شدند، یک سیستم سمی ساختند.
این ایدهها در فرانسه خیلی سخت و پیچیده بودند، اما به آمریکا رفتند. دانشگاههایی مثل ییل، برکلی و کلمبیا در دهه ۸۰ آنها را گرفتند. آنجا با احساس گناه آمریکاییها نسبت به نژاد، تعصب هویتی و سختگیری مذهبیشان ترکیب شدند و فرزندشان شد ووکئیسم.
جودیت باتلر ایده فوکو را گرفت و گفت جنسیت فقط یک بازی و نمایش است. ادوارد سعید ایده فوکو را گرفت و مطالعات پسااستعماری ساخت. کیمبرله کرنشاو هم intersectionality (تقاطع هویتها) را ساخت.
نتیجه این شد: دیگر هیچ حقیقتی وجود ندارد، فقط قدرت هست. پس هر قانون و سلسله مراتبی بد است، هر نهاد و سازمانی سرکوبگر است، هر هنجاری خشونت است، و هر اکثریتی مقصر است.
این سه فیلسوف فرانسوی احتمالاً فکرش را هم نمیکردند که ایدههایشان اینقدر آسیب بزند. اما حالا یک نسل کامل از فعالها، استادان دانشگاه، مدیران شرکتها، خبرنگاران و سیاستمداران با این نرمافزار کار میکنند.
تمدنی ساختیم که دیگر نمیتواند بگوید «زن چیست»، آیا تاریخ ما ارزش دفاع دارد، آیا شایستگی مهم است یا نه.
این ایدهها زباله هستند، چون یک تمدن روی سه پایه میایستد:
۱. باور به اینکه حقیقت وجود دارد و عقل ما میتواند آن را پیدا کند.
۲. باور به اینکه خوب و بد واقعاً وجود دارند.
۳. باور به اینکه میراث گذشتهمان ارزش حفظ و انتقال دارد.
نظریه فرانسوی این سه پایه را خراب کرد.
ما فرانسویها مقصر اصلی هستیم. زبان ما، دانشگاههای ما و شهرت ما باعث شد این ایدههای پوچ با ظاهر شیک پخش شوند.
عذرخواهم. حالا وقت آن است که دست به کار شویم.
تمدن را کسانی دوباره میسازند که میسازند، نه کسانی که فقط خراب میکنند و شک میکنند. کسانی که به حقیقت باور دارند و از انتقال میراث خوب خجالت نمیکشند.
ببخشید. و حالا برویم سر کار.
https://t.me/GivSelection
ترجمه توییت اخیر
Brivael Le Pogam:
میخواهم به جای همه فرانسویها عذرخواهی کنم. ما چیزی به اسم «نظریه فرانسوی» را به دنیا دادیم که بدترین ایدههای اشتباه تاریخ را ساخت: ووکئیسم.
ما قبلاً به دنیا دکارت، پاسکال و توکویل را دادیم. اما بعد از سال ۱۹۶۸، به جای آنها فوکو، دریدا و دلوز را تحویل دادیم. این سه نفر باهوش با زبان قشنگ فرانسوی، یک سلاح فکری ساختند که امروز کل غرب را فلج کرده.
ببینید اینها چه کار کردند:
فوکو گفت: حقیقت واقعی وجود ندارد. فقط قدرت است که خودش را به شکل علم و دانش نشان میدهد. علم، عقل، عدالت، بیمارستان، مدرسه، زندان، حتی مسائل جنسی… همه ابزار سلطه هستند.
دریدا گفت: هیچ متنی معنی ثابت ندارد. هر کلمهای میتواند جور دیگری معنی بدهد. نویسنده مرده، خواننده هر جور دلش خواست تفسیر میکند.
دلوز گفت: باید چیزهای پراکنده و بدون ریشه را به درخت محکم ترجیح بدهیم. باید همیشه در حال تغییر بودن را به ثابت بودن ترجیح بدهیم. تفاوت را به هویت ترجیح بدهیم.
این ایدهها به تنهایی بحثبرانگیز هستند، اما وقتی با هم مخلوط شدند و ساده و عامیانه پخش شدند، یک سیستم سمی ساختند.
این ایدهها در فرانسه خیلی سخت و پیچیده بودند، اما به آمریکا رفتند. دانشگاههایی مثل ییل، برکلی و کلمبیا در دهه ۸۰ آنها را گرفتند. آنجا با احساس گناه آمریکاییها نسبت به نژاد، تعصب هویتی و سختگیری مذهبیشان ترکیب شدند و فرزندشان شد ووکئیسم.
جودیت باتلر ایده فوکو را گرفت و گفت جنسیت فقط یک بازی و نمایش است. ادوارد سعید ایده فوکو را گرفت و مطالعات پسااستعماری ساخت. کیمبرله کرنشاو هم intersectionality (تقاطع هویتها) را ساخت.
نتیجه این شد: دیگر هیچ حقیقتی وجود ندارد، فقط قدرت هست. پس هر قانون و سلسله مراتبی بد است، هر نهاد و سازمانی سرکوبگر است، هر هنجاری خشونت است، و هر اکثریتی مقصر است.
این سه فیلسوف فرانسوی احتمالاً فکرش را هم نمیکردند که ایدههایشان اینقدر آسیب بزند. اما حالا یک نسل کامل از فعالها، استادان دانشگاه، مدیران شرکتها، خبرنگاران و سیاستمداران با این نرمافزار کار میکنند.
تمدنی ساختیم که دیگر نمیتواند بگوید «زن چیست»، آیا تاریخ ما ارزش دفاع دارد، آیا شایستگی مهم است یا نه.
این ایدهها زباله هستند، چون یک تمدن روی سه پایه میایستد:
۱. باور به اینکه حقیقت وجود دارد و عقل ما میتواند آن را پیدا کند.
۲. باور به اینکه خوب و بد واقعاً وجود دارند.
۳. باور به اینکه میراث گذشتهمان ارزش حفظ و انتقال دارد.
نظریه فرانسوی این سه پایه را خراب کرد.
ما فرانسویها مقصر اصلی هستیم. زبان ما، دانشگاههای ما و شهرت ما باعث شد این ایدههای پوچ با ظاهر شیک پخش شوند.
عذرخواهم. حالا وقت آن است که دست به کار شویم.
تمدن را کسانی دوباره میسازند که میسازند، نه کسانی که فقط خراب میکنند و شک میکنند. کسانی که به حقیقت باور دارند و از انتقال میراث خوب خجالت نمیکشند.
ببخشید. و حالا برویم سر کار.
https://t.me/GivSelection
X (formerly Twitter)
Brivael Le Pogam (@brivael) on X
Je veux présenter mes excuses, au nom des Français, pour avoir enfanté la French Theory (qui a enfanté la pire des merdes idéologiques : le wokisme).
Nous avons donné au monde Descartes, Pascal, Tocqueville. Et puis, dans les ruines intellectuelles de l'après…
Nous avons donné au monde Descartes, Pascal, Tocqueville. Et puis, dans les ruines intellectuelles de l'après…
👍6❤3🙏2🥰1
از آرزو تا واقعیت؛ مسئولیتی که امروز بر دوش ماست
بیش از شش ماه از انتشار یادداشتی میگذرد که در آن نوشتم نیروهای سیاسی ایران نباید استراتژی خود را بر این فرض بنا کنند که آمریکا برای تغییر رژیم وارد عمل خواهد شد. استدلالم این بود که بر اساس راهبرد رسمی ایالات متحده، هرچند تداوم فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی برای جلوگیری از دستیابی به سلاح هستهای ادامه دارد، اما تعهدی به سرنگونی آن وجود ندارد. بر این اساس، ناظران احتمال درگیری مستقیم آمریکا برای تغییر رژیم را کمتر از ۱۰ درصد برآورد کرده بودند.
در ماههای اخیر، با وقوع چند اتفاق بزرگ پشت سر هم، امیدوار شدم شاید این همان لحظهٔ فروپاشی جمهوری اسلامی باشد و مردم ایران زودتر از انتظار به آزادی برسند. حتی امیدوار بودم آن تحلیل من اشتباه از آب درآمده باشد.
اما هر بار، با فروکش کردن طبیعی موج آن اتفاقات، روشن شد که میان تضعیف یک حکومت و فروپاشی آن فاصلهای قابل توجه وجود دارد. متأسفانه، امید بدون پشتوانه نمیتواند واقعیت روی زمین را تغییر دهد.
با این حال، این به آن معنا نیست که اتفاقات اخیر کماهمیت بودهاند. برعکس، ضربات نظامی، امنیتی و اطلاعاتی واردشده به جمهوری اسلامی، بدون تردید, توان بازدارندگی و انسجام آن را به طور جدی تضعیف کردهاند. این تحولات میتوانند روند فرسایش نظام را شتاب دهند، اما با «تغییر رژیم توسط آمریکا» تفاوت دارند.
اخیراً در تحلیل دیگری نیز نوشتم که مسیرهای مؤثر و محتمل تغییر را باید در شکافهای درونی جمهوری اسلامی جستوجو کرد؛ شکاف میان جریان ایدئولوژیکِ موسوم به «ارزشی» و بخشی دیگر از ساختار قدرت که بیش از هر چیز به حفظ منافع، ثروت و بقای خود میاندیشد. فشارهای بیرونی، اگرچه جایگزین اراده مردم ایران نیستند، میتوانند این شکافها را عمیقتر کنند و هزینه ادامه وضع موجود را برای حاکمیت افزایش دهند.
امروز، این دو تحلیل بیش از گذشته یکدیگر را تکمیل میکنند.
اگر قرار نیست قدرتی خارجی گذار را برای ما رقم بزند، هر نشانهای از تضعیف جمهوری اسلامی، مسئولیت ما را سنگینتر میکند. ضعف حکومت به تنهایی آزادی نمیآورد. رهایی از قید رژیم ورشکسته جمهوری اسلامی زمانی به سرانجام خواهد رسید که نیروهای جایگزین، در ائتلافی وسیع، منسجم و سازمانیافته برای اداره دوران گذار و ساختن آینده آماده باشند.
این مسئولیت، مسئولیت همه ماست.
ایرانیان خارج از کشور باید اکنون بیش از گذشته اختلافهای غیرضروری را کنار بگذارند و بر آنچه ما را متحد میکند تمرکز کنند. در این مقطع، بیش از هر چیز به جبههای فراگیر و متشکل از دوستداران ایران نیاز داریم؛ جبههای که بتواند اعتماد مردم ایران را جلب کند و برای دوران گذار آماده باشد.
جریان شکلگرفته پیرامون شاهزاده رضا پهلوی، به دلیل سرمایه اجتماعی کمنظیری که به دست آورده، بهترین ظرفیت موجود برای شکل دادن به ائتلافی فراگیر از دوستداران ایران است. اما این جایگاه، مسئولیتی بزرگ نیز به همراه دارد: گشودن درهای این جریان به روی همه کسانی که آینده ایران را بر منافع جناحی ترجیح میدهند.
امروز بیش از هر زمان، باید از حضور همه نیروهایی که به آزادی مردم ایران برای تعیین نوع حکومت، حفظ تمامیت ارضی، حقوق بشر و آیندهای دموکراتیک پایبندند استقبال کرد؛ چه ایرانگرایانی با گرایشهای مختلف سیاسی، از جمله نیروهای چپِ ایرانگرا، و چه نیروهای مذهبیِ میهندوستی که وابستگی ایدئولوژیک به جمهوری اسلامی ندارند. شرط این همگرایی، توافق بر سر همه مسائل نیست؛ بلکه توافق بر سر اصول بنیادین، منافع ملی و آینده ایران است.
اکنون پنجرهای تاریخی برای همگرایی و همراستایی در مسیر ساختن آیندهای مشترک گشوده شده است. فرسایش حکومت، فرصت را فراهم میکند؛ اما این همبستگی و بلوغ دوستداران ایران است که آن فرصت را به آزادی پایدار تبدیل خواهد کرد. اگر از این فرصت استفاده نکنیم، ممکن است به این زودی تکرار نشود.
https://t.me/GivSelection
بیش از شش ماه از انتشار یادداشتی میگذرد که در آن نوشتم نیروهای سیاسی ایران نباید استراتژی خود را بر این فرض بنا کنند که آمریکا برای تغییر رژیم وارد عمل خواهد شد. استدلالم این بود که بر اساس راهبرد رسمی ایالات متحده، هرچند تداوم فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی برای جلوگیری از دستیابی به سلاح هستهای ادامه دارد، اما تعهدی به سرنگونی آن وجود ندارد. بر این اساس، ناظران احتمال درگیری مستقیم آمریکا برای تغییر رژیم را کمتر از ۱۰ درصد برآورد کرده بودند.
در ماههای اخیر، با وقوع چند اتفاق بزرگ پشت سر هم، امیدوار شدم شاید این همان لحظهٔ فروپاشی جمهوری اسلامی باشد و مردم ایران زودتر از انتظار به آزادی برسند. حتی امیدوار بودم آن تحلیل من اشتباه از آب درآمده باشد.
اما هر بار، با فروکش کردن طبیعی موج آن اتفاقات، روشن شد که میان تضعیف یک حکومت و فروپاشی آن فاصلهای قابل توجه وجود دارد. متأسفانه، امید بدون پشتوانه نمیتواند واقعیت روی زمین را تغییر دهد.
با این حال، این به آن معنا نیست که اتفاقات اخیر کماهمیت بودهاند. برعکس، ضربات نظامی، امنیتی و اطلاعاتی واردشده به جمهوری اسلامی، بدون تردید, توان بازدارندگی و انسجام آن را به طور جدی تضعیف کردهاند. این تحولات میتوانند روند فرسایش نظام را شتاب دهند، اما با «تغییر رژیم توسط آمریکا» تفاوت دارند.
اخیراً در تحلیل دیگری نیز نوشتم که مسیرهای مؤثر و محتمل تغییر را باید در شکافهای درونی جمهوری اسلامی جستوجو کرد؛ شکاف میان جریان ایدئولوژیکِ موسوم به «ارزشی» و بخشی دیگر از ساختار قدرت که بیش از هر چیز به حفظ منافع، ثروت و بقای خود میاندیشد. فشارهای بیرونی، اگرچه جایگزین اراده مردم ایران نیستند، میتوانند این شکافها را عمیقتر کنند و هزینه ادامه وضع موجود را برای حاکمیت افزایش دهند.
امروز، این دو تحلیل بیش از گذشته یکدیگر را تکمیل میکنند.
اگر قرار نیست قدرتی خارجی گذار را برای ما رقم بزند، هر نشانهای از تضعیف جمهوری اسلامی، مسئولیت ما را سنگینتر میکند. ضعف حکومت به تنهایی آزادی نمیآورد. رهایی از قید رژیم ورشکسته جمهوری اسلامی زمانی به سرانجام خواهد رسید که نیروهای جایگزین، در ائتلافی وسیع، منسجم و سازمانیافته برای اداره دوران گذار و ساختن آینده آماده باشند.
این مسئولیت، مسئولیت همه ماست.
ایرانیان خارج از کشور باید اکنون بیش از گذشته اختلافهای غیرضروری را کنار بگذارند و بر آنچه ما را متحد میکند تمرکز کنند. در این مقطع، بیش از هر چیز به جبههای فراگیر و متشکل از دوستداران ایران نیاز داریم؛ جبههای که بتواند اعتماد مردم ایران را جلب کند و برای دوران گذار آماده باشد.
جریان شکلگرفته پیرامون شاهزاده رضا پهلوی، به دلیل سرمایه اجتماعی کمنظیری که به دست آورده، بهترین ظرفیت موجود برای شکل دادن به ائتلافی فراگیر از دوستداران ایران است. اما این جایگاه، مسئولیتی بزرگ نیز به همراه دارد: گشودن درهای این جریان به روی همه کسانی که آینده ایران را بر منافع جناحی ترجیح میدهند.
امروز بیش از هر زمان، باید از حضور همه نیروهایی که به آزادی مردم ایران برای تعیین نوع حکومت، حفظ تمامیت ارضی، حقوق بشر و آیندهای دموکراتیک پایبندند استقبال کرد؛ چه ایرانگرایانی با گرایشهای مختلف سیاسی، از جمله نیروهای چپِ ایرانگرا، و چه نیروهای مذهبیِ میهندوستی که وابستگی ایدئولوژیک به جمهوری اسلامی ندارند. شرط این همگرایی، توافق بر سر همه مسائل نیست؛ بلکه توافق بر سر اصول بنیادین، منافع ملی و آینده ایران است.
اکنون پنجرهای تاریخی برای همگرایی و همراستایی در مسیر ساختن آیندهای مشترک گشوده شده است. فرسایش حکومت، فرصت را فراهم میکند؛ اما این همبستگی و بلوغ دوستداران ایران است که آن فرصت را به آزادی پایدار تبدیل خواهد کرد. اگر از این فرصت استفاده نکنیم، ممکن است به این زودی تکرار نشود.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍16👏4⚡2🙏1
ترجمه اعلامیهٔ استقلال ایالات متحدهٔ آمریکا (بخش آغازین)
هنگامی که در جریان رویدادهای بشری، برای مردمی ضرورت مییابد که پیوندهای سیاسیای را که آنان را به مردمی دیگر وابسته ساخته است، بگسلند و در میان قدرتهای جهان، جایگاه مستقل و برابری را که قوانین طبیعت و خدای طبیعت به آنان ارزانی داشته است، به دست آورند، احترام شایسته به افکار عمومی بشر اقتضا میکند که دلایلی را که آنان را به این جدایی وامیدارد، آشکارا بیان کنند.
ما این حقایق را بدیهی میشماریم: که همهٔ انسانها برابر آفریده شدهاند؛ که آفریدگار حقوقی سلبناشدنی به آنان عطا کرده است؛ که از جملهٔ این حقوق، حقِ زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی است.
برای پاسداری از این حقوق، حکومتها در میان مردم برپا میشوند و قدرت مشروع خود را از رضایت حکومتشوندگان به دست میآورند.
هرگاه هر شکلی از حکومت ویرانگر این اهداف گردد، حق مردم است که آن را دگرگون سازند یا براندازند و حکومتی تازه برپا کنند؛ حکومتی که بنیاد آن بر چنین اصولی استوار باشد و اختیاراتش به گونهای سامان یابد که، به تشخیص آنان، بیش از هر چیز امنیت و سعادتشان را تأمین کند.
البته خرد و دوراندیشی حکم میکند که حکومتهایی که دیرزمانی برقرار بودهاند، به سبب علل سبک و گذرا دگرگون نشوند؛ و بر همین اساس، تجربه نشان داده است که انسانها، تا زمانی که تحملِ بدیها ممکن باشد، بیشتر مایلاند رنج را تاب آورند تا آنکه با برانداختن نظامهای دیرپایی که بدان خو گرفتهاند، در پی اصلاح برآیند.
اما هنگامی که رشتهای طولانی از سوءاستفادهها و غصب قدرت، که همگی در یک مسیر پیش میروند، نشان دهد که هدف، کشاندن مردم به زیر سلطهٔ استبداد مطلق است، آنگاه حق آنان، بلکه وظیفهٔ آنان است که چنین حکومتی را براندازند و برای تأمین امنیت آیندهٔ خویش، پاسداران تازهای برگزینند.
https://t.me/GivSelection
هنگامی که در جریان رویدادهای بشری، برای مردمی ضرورت مییابد که پیوندهای سیاسیای را که آنان را به مردمی دیگر وابسته ساخته است، بگسلند و در میان قدرتهای جهان، جایگاه مستقل و برابری را که قوانین طبیعت و خدای طبیعت به آنان ارزانی داشته است، به دست آورند، احترام شایسته به افکار عمومی بشر اقتضا میکند که دلایلی را که آنان را به این جدایی وامیدارد، آشکارا بیان کنند.
ما این حقایق را بدیهی میشماریم: که همهٔ انسانها برابر آفریده شدهاند؛ که آفریدگار حقوقی سلبناشدنی به آنان عطا کرده است؛ که از جملهٔ این حقوق، حقِ زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی است.
برای پاسداری از این حقوق، حکومتها در میان مردم برپا میشوند و قدرت مشروع خود را از رضایت حکومتشوندگان به دست میآورند.
هرگاه هر شکلی از حکومت ویرانگر این اهداف گردد، حق مردم است که آن را دگرگون سازند یا براندازند و حکومتی تازه برپا کنند؛ حکومتی که بنیاد آن بر چنین اصولی استوار باشد و اختیاراتش به گونهای سامان یابد که، به تشخیص آنان، بیش از هر چیز امنیت و سعادتشان را تأمین کند.
البته خرد و دوراندیشی حکم میکند که حکومتهایی که دیرزمانی برقرار بودهاند، به سبب علل سبک و گذرا دگرگون نشوند؛ و بر همین اساس، تجربه نشان داده است که انسانها، تا زمانی که تحملِ بدیها ممکن باشد، بیشتر مایلاند رنج را تاب آورند تا آنکه با برانداختن نظامهای دیرپایی که بدان خو گرفتهاند، در پی اصلاح برآیند.
اما هنگامی که رشتهای طولانی از سوءاستفادهها و غصب قدرت، که همگی در یک مسیر پیش میروند، نشان دهد که هدف، کشاندن مردم به زیر سلطهٔ استبداد مطلق است، آنگاه حق آنان، بلکه وظیفهٔ آنان است که چنین حکومتی را براندازند و برای تأمین امنیت آیندهٔ خویش، پاسداران تازهای برگزینند.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
❤4🔥2🙏1
رویترز، شاهزاده رضا پهلوی و اشتباهی که هنوز تمام نشده است
گیو سلیمانی
رویترز در ۲۷–۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۶ گزارشی دربارهٔ شاهزاده رضا پهلوی منتشر کرد با عنوانی که از همان ابتدا جهت نگاهش را نشان میدهد: «نگاهی از درون به تلاش متزلزل رضا پهلوی برای رهبری ایران».
گزارش بر اختلافات اپوزیسیون، نارضایتی برخی حامیان مالی، رفتار افراطی تعدادی از هواداران و تردید دربارهٔ توانایی او برای رهبری گذار تمرکز دارد. رویترز پاسخهای او را نیز آورده است. مسئله این نیست که نباید نقد شود؛ هر مدعی نقشی در آیندهٔ ایران باید زیر ذرهبین باشد.
مسئله، نوع ذرهبین است.
برای فهم آن کافی است ۴۸ سال به عقب برگردیم.
در سال ۱۹۷۸، پل تیلور، خبرنگار جوان رویترز، نخستین خبرنگار خارجی بود که پس از ورود خمینی به فرانسه با او مصاحبه کرد. تیلور سالها بعد نوشت که خبرنگاران جوان و عمدتاً چپگرای پیرامون خمینی بیش از حد تحت تأثیر اطرافیان غربآموختهٔ او قرار گرفته بودند؛ کسانی که خمینی را نه رهبر بالقوهٔ یک حکومت دینی تمامیتخواه، بلکه پیرمردی معنوی در رأس جنبشی مترقی معرفی میکردند.
مشکل کمبود اطلاعات نبود؛ مشکل لنزی بود که اطلاعات از درون آن دیده میشد. نشانههای اقتدارگرایی دینی وجود داشت، اما سخنان خمینی توسط اطرافیانش تلطیف میشد تا برای ذهن سیاسی غرب قابلقبول باشد. خبرنگارانی که شاه را بهسادگی «دیکتاتور مورد حمایت غرب» میدیدند، برای شناخت خطر اسلام سیاسی همان حساسیت را نداشتند.
نتیجه را امروز میشناسیم: نزدیک به نیم قرن سرکوب، اعدام، زندان، تبعیض و کشتار مخالفان. تنها در سرکوب اعتراضات ژانویهٔ ۲۰۲۶، نهادهای معتبر حقوق بشری از کشتهشدن هزاران نفر سخن گفتهاند.
حالا همان لنز دوباره در کار است.
شاهزاده رضا پهلوی میگوید خواهان حکومت شخصی نیست؛ از سکولاریسم، انتخابات آزاد و حق مردم برای تعیین شکل حکومت دفاع میکند و نقش خود را پلی برای گذار میداند.
اما در روایت رویترز، تقریباً هر خطای اطرافیان، رفتار ناشایست یک هوادار، اختلاف شخصی یا حامی ناراضی، به بخشی از پروندهای دربارهٔ صلاحیت خود او تبدیل میشود. حتی پروندهٔ قتلی که رویترز میگوید هیچ مدرکی از نقش او در آن وجود ندارد، جای برجستهای در روایت پیدا میکند.
من نمیگویم رویترز همیشه مغرض است. ادعای جدیتر این است: همان سوگیری فکری که بخشی از روشنفکری و روزنامهنگاری غرب را در ۱۹۷۸ در برابر ماهیت خمینی نابینا کرد، امروز نیز در نوع نگاه به مخالفان جمهوری اسلامی دیده میشود.
آن زمان، روحانیای که آشکارا وعدهٔ «جمهوری اسلامی» میداد، از حسنظن فراوان برخوردار شد. امروز، برجستهترین مخالف همان نظام — که از دموکراسی سکولار و انتخاب آزاد مردم دفاع میکند — با بدگمانیای بسیار شدیدتر روبهروست.
برای بخشی از ذهن سیاسی غرب، بدگمان شدن به «شاه»، «سلطنت» و «ملیگرایی» آسان است؛ اما اسلامگرایی تمامیتخواه، بهویژه وقتی با زبان «ضدامپریالیسم» سخن میگوید، همچنان میتواند از منطقهٔ کور همان جهانبینی عبور کند.
در سال ۱۹۷۸ این کوری به یکی از مخربترین اشتباهات سیاسی تاریخ معاصر ایران کمک کرد. امروز خطر این است که همان دستگاه فکری، این بار در تخریب اعتبار مؤثرترین نیروی سیاسی برای برچیدن جمهوری اسلامی نقش ایفا کند.
این به آن معنا نیست که شاهزاده رضا پهلوی بیخطاست یا نباید نقد شود. برعکس، کسی که امروز تنها گزینهٔ واقعاً قابلاتکا برای رهبری گذار است، باید بیش از دیگران پاسخگو باشد.
اما نقد یک چیز است و معیار نامتوازن چیز دیگر.
چرا وقتی خمینی میخواست این نظام را بسازد این همه حسنظن وجود داشت، اما امروز که شاهزاده رضا پهلوی برای برچیدن آن تلاش میکند، تقریباً هر نشانهای شایستهٔ بدترین تفسیر میشود؟
قطبنمای ایدئولوژیکی که در سال ۱۹۷۸ جهت را اشتباه نشان داد، هنوز تعمیر نشده است.
قطبنمای سیاسی رویترز هنوز خراب است.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
رویترز در ۲۷–۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۶ گزارشی دربارهٔ شاهزاده رضا پهلوی منتشر کرد با عنوانی که از همان ابتدا جهت نگاهش را نشان میدهد: «نگاهی از درون به تلاش متزلزل رضا پهلوی برای رهبری ایران».
گزارش بر اختلافات اپوزیسیون، نارضایتی برخی حامیان مالی، رفتار افراطی تعدادی از هواداران و تردید دربارهٔ توانایی او برای رهبری گذار تمرکز دارد. رویترز پاسخهای او را نیز آورده است. مسئله این نیست که نباید نقد شود؛ هر مدعی نقشی در آیندهٔ ایران باید زیر ذرهبین باشد.
مسئله، نوع ذرهبین است.
برای فهم آن کافی است ۴۸ سال به عقب برگردیم.
در سال ۱۹۷۸، پل تیلور، خبرنگار جوان رویترز، نخستین خبرنگار خارجی بود که پس از ورود خمینی به فرانسه با او مصاحبه کرد. تیلور سالها بعد نوشت که خبرنگاران جوان و عمدتاً چپگرای پیرامون خمینی بیش از حد تحت تأثیر اطرافیان غربآموختهٔ او قرار گرفته بودند؛ کسانی که خمینی را نه رهبر بالقوهٔ یک حکومت دینی تمامیتخواه، بلکه پیرمردی معنوی در رأس جنبشی مترقی معرفی میکردند.
مشکل کمبود اطلاعات نبود؛ مشکل لنزی بود که اطلاعات از درون آن دیده میشد. نشانههای اقتدارگرایی دینی وجود داشت، اما سخنان خمینی توسط اطرافیانش تلطیف میشد تا برای ذهن سیاسی غرب قابلقبول باشد. خبرنگارانی که شاه را بهسادگی «دیکتاتور مورد حمایت غرب» میدیدند، برای شناخت خطر اسلام سیاسی همان حساسیت را نداشتند.
نتیجه را امروز میشناسیم: نزدیک به نیم قرن سرکوب، اعدام، زندان، تبعیض و کشتار مخالفان. تنها در سرکوب اعتراضات ژانویهٔ ۲۰۲۶، نهادهای معتبر حقوق بشری از کشتهشدن هزاران نفر سخن گفتهاند.
حالا همان لنز دوباره در کار است.
شاهزاده رضا پهلوی میگوید خواهان حکومت شخصی نیست؛ از سکولاریسم، انتخابات آزاد و حق مردم برای تعیین شکل حکومت دفاع میکند و نقش خود را پلی برای گذار میداند.
اما در روایت رویترز، تقریباً هر خطای اطرافیان، رفتار ناشایست یک هوادار، اختلاف شخصی یا حامی ناراضی، به بخشی از پروندهای دربارهٔ صلاحیت خود او تبدیل میشود. حتی پروندهٔ قتلی که رویترز میگوید هیچ مدرکی از نقش او در آن وجود ندارد، جای برجستهای در روایت پیدا میکند.
من نمیگویم رویترز همیشه مغرض است. ادعای جدیتر این است: همان سوگیری فکری که بخشی از روشنفکری و روزنامهنگاری غرب را در ۱۹۷۸ در برابر ماهیت خمینی نابینا کرد، امروز نیز در نوع نگاه به مخالفان جمهوری اسلامی دیده میشود.
آن زمان، روحانیای که آشکارا وعدهٔ «جمهوری اسلامی» میداد، از حسنظن فراوان برخوردار شد. امروز، برجستهترین مخالف همان نظام — که از دموکراسی سکولار و انتخاب آزاد مردم دفاع میکند — با بدگمانیای بسیار شدیدتر روبهروست.
برای بخشی از ذهن سیاسی غرب، بدگمان شدن به «شاه»، «سلطنت» و «ملیگرایی» آسان است؛ اما اسلامگرایی تمامیتخواه، بهویژه وقتی با زبان «ضدامپریالیسم» سخن میگوید، همچنان میتواند از منطقهٔ کور همان جهانبینی عبور کند.
در سال ۱۹۷۸ این کوری به یکی از مخربترین اشتباهات سیاسی تاریخ معاصر ایران کمک کرد. امروز خطر این است که همان دستگاه فکری، این بار در تخریب اعتبار مؤثرترین نیروی سیاسی برای برچیدن جمهوری اسلامی نقش ایفا کند.
این به آن معنا نیست که شاهزاده رضا پهلوی بیخطاست یا نباید نقد شود. برعکس، کسی که امروز تنها گزینهٔ واقعاً قابلاتکا برای رهبری گذار است، باید بیش از دیگران پاسخگو باشد.
اما نقد یک چیز است و معیار نامتوازن چیز دیگر.
چرا وقتی خمینی میخواست این نظام را بسازد این همه حسنظن وجود داشت، اما امروز که شاهزاده رضا پهلوی برای برچیدن آن تلاش میکند، تقریباً هر نشانهای شایستهٔ بدترین تفسیر میشود؟
قطبنمای ایدئولوژیکی که در سال ۱۹۷۸ جهت را اشتباه نشان داد، هنوز تعمیر نشده است.
قطبنمای سیاسی رویترز هنوز خراب است.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍9❤5👌4
تحلیل نظرسنجی مؤسسهٔ گمان: جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی امروز بزرگترین بلوک سیاسی درون اپوزیسیون ایران است
گیو سلیمانی
من صحت و دقت کامل دادههای مؤسسهٔ گمان را مفروض نمیگیرم و از انتقادهایی که به روش نمونهگیری و نتایج آن وارد شده آگاهام. بااینحال، اگر همین ارقام منتشرشده را مبنای تحلیل قرار دهیم، تصویری به دست میآید که ارزش تأمل جدی دارد.
بر اساس نظرسنجی ژوئن ۲۰۲۶ گمان، حدود ۴۷ درصد پاسخدهندگان طرفدار «براندازی بهعنوان پیششرط تغییر» و حدود ۲۳ درصد طرفدار «تحول ساختاری و گذار از جمهوری اسلامی» بودهاند. اگر این دو گروه را در یک دستهٔ کلیِ «خواهان تغییر بنیادین» قرار دهیم، مجموع آنها به حدود ۷۰ درصد میرسد. در این نوشته، منظور از «اپوزیسیون» همین گروه است.
در همان نظرسنجی، حدود ۳۴ درصد کل جامعه پادشاهی را نظام مطلوب خود دانستهاند. اگر فرض کنیم ــ چنانکه فرضی معقول به نظر میرسد ــ اکثریت قاطع کسانی که پادشاهی را نظام مطلوب میدانند، در میان خواهان تغییر بنیادین قرار دارند، آنگاه این ۳۴ درصد نزدیک به ۴۹ درصد کل اپوزیسیون را تشکیل میدهد.
به بیان ساده، حدود نیمی از نیروهای خواهان تغییر، صریحاً پادشاهیخواهاند. بنابراین، از نظر ترجیح روشن شکل نظام، پادشاهیخواهان بزرگترین بلوک واحد درون اپوزیسیون ایران هستند.
این تنها نکتهٔ قابل توجه نیست. در سه سنجش اخیر گمان نیز گرایش به پادشاهی روندی صعودی داشته است: از حدود ۲۱ درصد در ژوئن ۲۰۲۴، به ۲۹ درصد در سال بعد و سپس ۳۴ درصد در ژوئن ۲۰۲۶. حتی بر پایهٔ دادههای خود گمان نیز وزن اجتماعی این گرایش در حال افزایش بوده است.
همزمان، حدود ۴۵ تا ۴۸ درصد کل جامعه در نظرسنجی ژوئن ۲۰۲۶ نسبت به شخص شاهزاده رضا پهلوی نظر مثبت داشتهاند؛ رقمی که حدود ۱۱ تا ۱۴ واحد درصد بیشتر از سهم کسانی است که پادشاهی را نظام مطلوب خود میدانند.
این فاصله نشان میدهد که پایگاه شخصی شاهزاده رضا پهلوی به پادشاهیخواهان محدود نیست و بخشی از جمهوریخواهان و افرادی را که هنوز دربارهٔ شکل نظام آینده تصمیم نگرفتهاند نیز دربر میگیرد.
البته «نظر مثبت» لزوماً به معنای پذیرش رهبری سیاسی نیست و گمان نیز مشخص نکرده است که در هر یک از گرایشهای سیاسی، چه نسبتی به شاهزاده رضا پهلوی نظر مثبت دارند. بنابراین، این بخش از تحلیل یک برآورد است، نه دادهای که مستقیماً در گزارش آمده باشد.
بااینحال، از همین دادهها دو نتیجه به دست میآید: نخست اینکه پادشاهیخواهان، با سهمی نزدیک به ۴۹ درصد، بزرگترین بلوک صریح درون اپوزیسیوناند؛ و دوم اینکه پایگاه مثبت شاهزاده رضا پهلوی از پایگاه صرفاً پادشاهیخواه گستردهتر است.
بر این اساس، وزن سیاسی جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی را میتوان دستکم در حدود نیمی از اپوزیسیون برآورد کرد؛ سهمی که با در نظر گرفتن حامیان غیرپادشاهیخواه او، میتواند از این میزان نیز بیشتر باشد.
این برآورد مستقیماً در گزارش گمان ذکر نشده، بلکه از مقایسه و تحلیل ارقام منتشرشده به دست آمده است. اما نتیجهٔ سیاسی آن روشن است: جریانی با چنین پایگاه اجتماعی را نمیتوان صرفاً یکی از چند گروه هموزن در اپوزیسیون دانست.
اگر هدف، بازتاب وزن واقعی نیروهای اجتماعی داخل ایران باشد، هر ائتلاف سیاسی ناگزیر است این تفاوت آشکار در وزن اجتماعی جریانها را در ترکیب نمایندگی خود به رسمیت بشناسد.
حتی اگر فقط ارقام منتشرشدهٔ گمان را مبنا قرار دهیم، قویترین استنباط این است که جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی امروز بزرگترین بلوک سیاسی درون اپوزیسیون ایران به شمار میآید.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
من صحت و دقت کامل دادههای مؤسسهٔ گمان را مفروض نمیگیرم و از انتقادهایی که به روش نمونهگیری و نتایج آن وارد شده آگاهام. بااینحال، اگر همین ارقام منتشرشده را مبنای تحلیل قرار دهیم، تصویری به دست میآید که ارزش تأمل جدی دارد.
بر اساس نظرسنجی ژوئن ۲۰۲۶ گمان، حدود ۴۷ درصد پاسخدهندگان طرفدار «براندازی بهعنوان پیششرط تغییر» و حدود ۲۳ درصد طرفدار «تحول ساختاری و گذار از جمهوری اسلامی» بودهاند. اگر این دو گروه را در یک دستهٔ کلیِ «خواهان تغییر بنیادین» قرار دهیم، مجموع آنها به حدود ۷۰ درصد میرسد. در این نوشته، منظور از «اپوزیسیون» همین گروه است.
در همان نظرسنجی، حدود ۳۴ درصد کل جامعه پادشاهی را نظام مطلوب خود دانستهاند. اگر فرض کنیم ــ چنانکه فرضی معقول به نظر میرسد ــ اکثریت قاطع کسانی که پادشاهی را نظام مطلوب میدانند، در میان خواهان تغییر بنیادین قرار دارند، آنگاه این ۳۴ درصد نزدیک به ۴۹ درصد کل اپوزیسیون را تشکیل میدهد.
به بیان ساده، حدود نیمی از نیروهای خواهان تغییر، صریحاً پادشاهیخواهاند. بنابراین، از نظر ترجیح روشن شکل نظام، پادشاهیخواهان بزرگترین بلوک واحد درون اپوزیسیون ایران هستند.
این تنها نکتهٔ قابل توجه نیست. در سه سنجش اخیر گمان نیز گرایش به پادشاهی روندی صعودی داشته است: از حدود ۲۱ درصد در ژوئن ۲۰۲۴، به ۲۹ درصد در سال بعد و سپس ۳۴ درصد در ژوئن ۲۰۲۶. حتی بر پایهٔ دادههای خود گمان نیز وزن اجتماعی این گرایش در حال افزایش بوده است.
همزمان، حدود ۴۵ تا ۴۸ درصد کل جامعه در نظرسنجی ژوئن ۲۰۲۶ نسبت به شخص شاهزاده رضا پهلوی نظر مثبت داشتهاند؛ رقمی که حدود ۱۱ تا ۱۴ واحد درصد بیشتر از سهم کسانی است که پادشاهی را نظام مطلوب خود میدانند.
این فاصله نشان میدهد که پایگاه شخصی شاهزاده رضا پهلوی به پادشاهیخواهان محدود نیست و بخشی از جمهوریخواهان و افرادی را که هنوز دربارهٔ شکل نظام آینده تصمیم نگرفتهاند نیز دربر میگیرد.
البته «نظر مثبت» لزوماً به معنای پذیرش رهبری سیاسی نیست و گمان نیز مشخص نکرده است که در هر یک از گرایشهای سیاسی، چه نسبتی به شاهزاده رضا پهلوی نظر مثبت دارند. بنابراین، این بخش از تحلیل یک برآورد است، نه دادهای که مستقیماً در گزارش آمده باشد.
بااینحال، از همین دادهها دو نتیجه به دست میآید: نخست اینکه پادشاهیخواهان، با سهمی نزدیک به ۴۹ درصد، بزرگترین بلوک صریح درون اپوزیسیوناند؛ و دوم اینکه پایگاه مثبت شاهزاده رضا پهلوی از پایگاه صرفاً پادشاهیخواه گستردهتر است.
بر این اساس، وزن سیاسی جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی را میتوان دستکم در حدود نیمی از اپوزیسیون برآورد کرد؛ سهمی که با در نظر گرفتن حامیان غیرپادشاهیخواه او، میتواند از این میزان نیز بیشتر باشد.
این برآورد مستقیماً در گزارش گمان ذکر نشده، بلکه از مقایسه و تحلیل ارقام منتشرشده به دست آمده است. اما نتیجهٔ سیاسی آن روشن است: جریانی با چنین پایگاه اجتماعی را نمیتوان صرفاً یکی از چند گروه هموزن در اپوزیسیون دانست.
اگر هدف، بازتاب وزن واقعی نیروهای اجتماعی داخل ایران باشد، هر ائتلاف سیاسی ناگزیر است این تفاوت آشکار در وزن اجتماعی جریانها را در ترکیب نمایندگی خود به رسمیت بشناسد.
حتی اگر فقط ارقام منتشرشدهٔ گمان را مبنا قرار دهیم، قویترین استنباط این است که جریان حامی شاهزاده رضا پهلوی امروز بزرگترین بلوک سیاسی درون اپوزیسیون ایران به شمار میآید.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
👍15❤2🙏1
توهمِ فهم
گیو سلیمانی
داریوش اقبالی بهتازگی ترانهای منتشر کرده با نام «توهم توطئه». طنز تلخ ماجرا اما این است که خودِ این ترانه، بیش از آنکه نقدی بر توهم باشد، نشانی از بیماریِ قدیمیتری دارد: توهمِ فهم.
این «توهم فهم» را از سالهای جوانی به یاد دارم. در دوران دانشگاه تقریباً تمام بحثها به اینجا میرسید که طرف مقابل میپرسید: «فلان کتاب را خواندهای؟» اگر میگفتم نه، جواب حاضر بود: «پس اول برو بخون و بعد بیا حرف بزن. تا وقتی نخوندیش، بحث رو نمیفهمی.»
میرفتم و میخواندم.
و اغلب وقتی کتاب را میبستم، یک پرسش برایم پررنگتر شده بود: این همه بافته آخر چه نسبتی با جامعهای دارد که من در آن زندگی میکنم؟
اما هیچکدام از آنها که خود را علامهٔ دهر میدانستند هیچوقت نپرسیدند: «ایران را خواندهای؟»
تجربهٔ زیسته و خواندن انبوهی کتاب به من آموخت: توهمِ فهم یعنی آدم خیال کند چون چند کتاب خوانده، چند نظریه را آموخته و با واژههایی چون مارکسیسم، استعمار، امپریالیسم و فاشیسم مأنوس است، پس جامعهای را هم که در آن زندگی میکند فهمیده است.
شاید بتوان یکی از ریشهدارترین گرفتاریهای بخش بزرگی از چپ ایران را در همین دو کلمه خلاصه کرد؛ گرفتاریای که بیش از خودِ آنان، دامن «ایران» را گرفت و نقش مهمی در شکلگیری فاجعهٔ ۵۷ داشت.
توهم فهم باعث شد آنها برای ایران نسخههایی بپیچند که مواد اولیهشان از کتابها و ایدئولوژیهایی میآمد که در خاکی دیگر روییده بودند، بیآنکه پرسیده شود خطر اصلی این جامعه از کجا میآید.
اشکال فقط این نبود که نسخه از بیرون آمده بود. اشکال بزرگتر این بود که بیماریِ ایران در آن نسخه جایی نداشت. چپ ایران در جستوجوی استعمار و امپریالیسم و فاشیسم بود، در همان حال که هیولایی در برابر چشمانش قد میکشید که نه میدیدش و نه نامش را میشناخت: اسلاموفاشیسم.
بسیاری از آن نظریهها در جوامعی ساخته شده بودند که اسلام سیاسی مسئلهٔ اصلیشان نبود. ابزاری برای شناخت جهانی دیگر ساخته شده بود و همان ابزار را بر ایران گذاشتند؛ گویی هر جامعهای را میشود با یک خطکش اندازه گرفت.
اما ایران دردِ خودش را داشت.
خوشبختانه اکنون نسل جوان میداند: برای فهم ایران، باید ایران را خواند. تاریخش را، مردمش را، ترسها و امیدهایش را، شکستها و تجربههایش را خواند. کتابی که در پاریس یا مسکو نوشته شده میتواند دریچهای باز کند، اما نمیتواند جای پنجرهای را بگیرد که رو به خیابان خودمان باز میشود.
قدرتهای غربی در رابطه با ایران منافع اقتصادی و سیاسی خود را دنبال کردهاند. اما جمهوری اسلامی به چیزی فراتر دست برد. نزدیک به نیم قرن، مسئله فقط فساد و غارت و ویرانی اقتصاد نبوده است. این حکومت به حافظهٔ تاریخی ما، به فرهنگ ما، به شیوهٔ زندگی ما و به خودِ معنای ایرانیبودن نیز دست انداخته است.
نمونهاش را هر سال میتوان دید. برای اربعین و زیارت کربلا، دستگاه حکومت راه باز میکند، بودجه میدهد و امکانات فراهم میآورد؛ اما گرد آمدن مردم در پاسارگاد با مانع و فشار روبهرو میشود. پشت آن، تصوری از هویت خوابیده است: کربلا باید بزرگ شود تا پاسارگاد کوچک بماند.
پاسخ بسیاری از آن مجادلهها را این نیم قرن سرانجام داد؛ نه در کتابخانه، که در خیابان و زندان و دانشگاه، در مهاجرت و زندگی روزمرهٔ مردم.
امروز میلیونها ایرانی دربارهٔ جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی چیزی میدانند که از هیچ کتاب نظری نمیشود آموخت. این دانش حاصل زندگیکردن زیر سایهٔ یک ایدئولوژی است؛ دانشی که بهایش را با عمر، آزادی، فقر، تبعید و گاه با جان پرداختهاند.
بله، مشکل کتابخواندن نیست.
برای کتاب و کتابخانه احترام قائلم. اما کتاب قرار نیست جای واقعیت بنشیند. کار نظریه توضیح جهان است. اگر جهان با نظریه سازگار نبود، این نظریه است که باید دوباره سنجیده شود، نه جهان.
با این همه، آن عادت فکری هنوز نمرده است. هنوز وقتی نقدی مطرح میشود، پاسخ آشنایی میشنویم: «برو فلان کتاب را بخوان.»
میگویم: میخوانم. شما هم ایران را بخوانید.
مشکل از جایی آغاز میشود که نقشه را از سرزمین واقعیتر بدانی و وقتی سرزمین با نقشهات جور درنیامد، بهجای کنارگذاشتن نقشه، بخواهی سرزمین را عوض کنی.
نسلی که به ۵۷ رسید، گمان میکرد ایران را فهمیده است.
شاید بزرگترین درس این نیم قرن همین باشد:
خطرناکترین نادانی، ندانستن نیست. خطرناکترین نادانی، توهمِ فهمیدن است.
https://t.me/GivSelection
گیو سلیمانی
داریوش اقبالی بهتازگی ترانهای منتشر کرده با نام «توهم توطئه». طنز تلخ ماجرا اما این است که خودِ این ترانه، بیش از آنکه نقدی بر توهم باشد، نشانی از بیماریِ قدیمیتری دارد: توهمِ فهم.
این «توهم فهم» را از سالهای جوانی به یاد دارم. در دوران دانشگاه تقریباً تمام بحثها به اینجا میرسید که طرف مقابل میپرسید: «فلان کتاب را خواندهای؟» اگر میگفتم نه، جواب حاضر بود: «پس اول برو بخون و بعد بیا حرف بزن. تا وقتی نخوندیش، بحث رو نمیفهمی.»
میرفتم و میخواندم.
و اغلب وقتی کتاب را میبستم، یک پرسش برایم پررنگتر شده بود: این همه بافته آخر چه نسبتی با جامعهای دارد که من در آن زندگی میکنم؟
اما هیچکدام از آنها که خود را علامهٔ دهر میدانستند هیچوقت نپرسیدند: «ایران را خواندهای؟»
تجربهٔ زیسته و خواندن انبوهی کتاب به من آموخت: توهمِ فهم یعنی آدم خیال کند چون چند کتاب خوانده، چند نظریه را آموخته و با واژههایی چون مارکسیسم، استعمار، امپریالیسم و فاشیسم مأنوس است، پس جامعهای را هم که در آن زندگی میکند فهمیده است.
شاید بتوان یکی از ریشهدارترین گرفتاریهای بخش بزرگی از چپ ایران را در همین دو کلمه خلاصه کرد؛ گرفتاریای که بیش از خودِ آنان، دامن «ایران» را گرفت و نقش مهمی در شکلگیری فاجعهٔ ۵۷ داشت.
توهم فهم باعث شد آنها برای ایران نسخههایی بپیچند که مواد اولیهشان از کتابها و ایدئولوژیهایی میآمد که در خاکی دیگر روییده بودند، بیآنکه پرسیده شود خطر اصلی این جامعه از کجا میآید.
اشکال فقط این نبود که نسخه از بیرون آمده بود. اشکال بزرگتر این بود که بیماریِ ایران در آن نسخه جایی نداشت. چپ ایران در جستوجوی استعمار و امپریالیسم و فاشیسم بود، در همان حال که هیولایی در برابر چشمانش قد میکشید که نه میدیدش و نه نامش را میشناخت: اسلاموفاشیسم.
بسیاری از آن نظریهها در جوامعی ساخته شده بودند که اسلام سیاسی مسئلهٔ اصلیشان نبود. ابزاری برای شناخت جهانی دیگر ساخته شده بود و همان ابزار را بر ایران گذاشتند؛ گویی هر جامعهای را میشود با یک خطکش اندازه گرفت.
اما ایران دردِ خودش را داشت.
خوشبختانه اکنون نسل جوان میداند: برای فهم ایران، باید ایران را خواند. تاریخش را، مردمش را، ترسها و امیدهایش را، شکستها و تجربههایش را خواند. کتابی که در پاریس یا مسکو نوشته شده میتواند دریچهای باز کند، اما نمیتواند جای پنجرهای را بگیرد که رو به خیابان خودمان باز میشود.
قدرتهای غربی در رابطه با ایران منافع اقتصادی و سیاسی خود را دنبال کردهاند. اما جمهوری اسلامی به چیزی فراتر دست برد. نزدیک به نیم قرن، مسئله فقط فساد و غارت و ویرانی اقتصاد نبوده است. این حکومت به حافظهٔ تاریخی ما، به فرهنگ ما، به شیوهٔ زندگی ما و به خودِ معنای ایرانیبودن نیز دست انداخته است.
نمونهاش را هر سال میتوان دید. برای اربعین و زیارت کربلا، دستگاه حکومت راه باز میکند، بودجه میدهد و امکانات فراهم میآورد؛ اما گرد آمدن مردم در پاسارگاد با مانع و فشار روبهرو میشود. پشت آن، تصوری از هویت خوابیده است: کربلا باید بزرگ شود تا پاسارگاد کوچک بماند.
پاسخ بسیاری از آن مجادلهها را این نیم قرن سرانجام داد؛ نه در کتابخانه، که در خیابان و زندان و دانشگاه، در مهاجرت و زندگی روزمرهٔ مردم.
امروز میلیونها ایرانی دربارهٔ جمهوری اسلامی و اسلام سیاسی چیزی میدانند که از هیچ کتاب نظری نمیشود آموخت. این دانش حاصل زندگیکردن زیر سایهٔ یک ایدئولوژی است؛ دانشی که بهایش را با عمر، آزادی، فقر، تبعید و گاه با جان پرداختهاند.
بله، مشکل کتابخواندن نیست.
برای کتاب و کتابخانه احترام قائلم. اما کتاب قرار نیست جای واقعیت بنشیند. کار نظریه توضیح جهان است. اگر جهان با نظریه سازگار نبود، این نظریه است که باید دوباره سنجیده شود، نه جهان.
با این همه، آن عادت فکری هنوز نمرده است. هنوز وقتی نقدی مطرح میشود، پاسخ آشنایی میشنویم: «برو فلان کتاب را بخوان.»
میگویم: میخوانم. شما هم ایران را بخوانید.
مشکل از جایی آغاز میشود که نقشه را از سرزمین واقعیتر بدانی و وقتی سرزمین با نقشهات جور درنیامد، بهجای کنارگذاشتن نقشه، بخواهی سرزمین را عوض کنی.
نسلی که به ۵۷ رسید، گمان میکرد ایران را فهمیده است.
شاید بزرگترین درس این نیم قرن همین باشد:
خطرناکترین نادانی، ندانستن نیست. خطرناکترین نادانی، توهمِ فهمیدن است.
https://t.me/GivSelection
Telegram
گزینهی گیو
همه عالم تن است و ایران دل
❤13👏5👍3