غزل+مسعود صادقی بروجردی
122 subscribers
99 photos
1 video
6 files
19 links
Download Telegram
ضحاک روز واقعه از شهرت ات بترس
از آن حصار سنگی امنیت ات بترس

با چشم خون گرفته ات از عمر ترسناک
در آینه نگاه کن از صورت ات بترس

مرگ ایستاده است و، به چشم تو زل زده است
از گور و ماجرای پر از وحشت ات بترس

گرگ است قدرتی که خودش را فروخت به
اهریمنی به نام تو از قدرت ات بترس

سجاده پهن کرده ای از خون به روی خون
از سجده های خونی ات از طاعت ات بترس

این سوی جوی خون و ،در آن سوی خشم خون
سهم کدام می شوی از قسمت ات بترس

مسعودصادقی بروجردی
@ghazalmsbتلگرام
10💯1
سرزمینی داری از پس مانده و مردار
حکمرانی میکنی بر کرکس و کفتار

در صدایت گرگ ها با زوزه ای وحشی
می گریزند از میان کوچه و بازار

چشم ها را باز کن سردابه ای از خون
نفرت از اسم ترا هی می‌کند تکرار

چشم هایت را که افتاده است از وحشت
از میان این همه سرداب خون بردار

جنگ را آغاز کردی جنگ نامیراست
با هزاران سربه دار بر فراز دار

دادخواهان بوده اند اما پس از این جنگ
رسم خون خواهی فزون تر شد هزاران بار

مسعودصادقی بروجردی
@ghazalmsbتلگرام
👏81
بلاتکلیف، بین جنگ و عشق امروز حیرانم
من از نسل تفنگم یا گلسرخم نمی دانم

اگرچه مثل خسرو صاحب شیرین خود هستم
نمی دانم چرا گاهی چنان مجنون پریشانم

خودم را دوست دارم بیشتر از هرکسی اما
زمانی با خودم بیگانه ام ،از خود هراسانم

زمانی خشمگین تر از هجوم سیل در طوفان
زمانی مهربان ، چون چشمه ساری در بیابانم

کبوتر باز پیر عاشقی هستم ، ولی گاهی
کبوتر کش تر از پس لرزه های خشم طوفانم

خدا را دوست می دارم ولی پیغمبران را نه
ندارد جز غزل های خودم پیغمبر ،ایمانم

تناقض های من شاید دلیل ساده ای دارد
نزول آسمانم بر زمین ، همدرد بارانم

مسعودصادقی بروجردی
@ghazalmsbتلگرام
14
غزل+مسعود صادقی بروجردی pinned «از جنگ می آیم ، دلی پر کینه دارم با زخم هایم ، کینه ها را می شمارم از دوستانم ناامید اما برای دشمن بغیر از جنگ ، پیغامی ندارم من دار را با سربلندی ایستادم یک پرچم در اهتزاز سربدارم با یک تفنگ از خشونت پر بیائید با شیر و با خورشید بر روی مزارم توماج…»
موسیقی وحشت است آوای دروغ
خونین شده است ، طبل غوغای دروغ

پنهان شده جغرافی خون در پشت
دیوار بلند و پست حاشای دروغ

یک آدمک کور که چشمش بسته است
خوش کرده دلش را به تماشای دروغ

تصویر هزار تکه ای بی چهره است
در آینه ای شکسته سیمای دروغ

گرگ اند که زوزه می کشند از وحشت
با لهجه‌ی داود صداهای دروغ

از خون خدا که ریخت از سینه ی شهر
سجاده ی سرخ ساخت ،تقوای دروغ

مسعودصادقی بروجردی
t.me/@ghazalmsb
8👏1
پیشینه ی خسروانه دارم در سوگ
پیراهن خونی است ، پرچم در سوگ

چون شعله بجای سوختن میرقصم
من آتش خشم و انتقامم در سوگ

وحشت زده است دشمن وحشی از
پیچیدگی شادی و ماتم در سوگ

اینگونه برای دشمنان می سازم
دروازه ی بازی از جهنم در سوگ

سهراب کشان است که افسانه ی خون
جاری است میان کینه و غم در سوگ
........ا
رستم به سر مزار سهراب آمد
پیداست نشان و رسم رستم در سوگ

مسعودصادقی بروجردی
t.me/@ghazalmsb
7👏2👍1
با خون غزل نوشت که این شعر خواندنی است
در شهر کور،خون غزل چشم روشنی است

در سرزمین وحشی سگ های هار و گرگ
آواز یک پرنده زخمی شنیدنی است

خون غزل که قصه نویس سکوت ماست
در خاطرات دفتر این شهر ماندنی است

شاعر تفنگ دست تو جز واژه هیچ نیست
شلیک کن که لحظه ی آغاز دشمنی است

شلیک کن اگرچه که در روبروی تو
دشمن برادری است که بد اصل و ناتنی است

مسعودصادقی بروجردی
@ghazalmsb
7
ایل پروانه را خبر کردم
با گلسرخ ها سفر کردم

همسفر با جهان زیبایی
عمر را عاشقانه سر کردم

عشق را در شب زمستان ها
بالش گرم زیر سر کردم

قطره قطره ، شبیه قدرت آب
بر دل سنگ هم اثر کردم

کشف کردم ترا و ، همراهت
عمر را عاشقانه تر کردم

خسته بودی و با غزل هایم
خستگی از تن تو در کردم

و ترا پا به پای پروانه
با گلسرخ همسفر کردم
.......‌ا
بشناسان مرا به قلب خودت
من ترا از خودت خبر کردم

مسعود صادقی بروجردی
t.me@ghazalmsb
4
از پیرهنم ، جسم خودت را بردار
پروانه ی کمیاب بجایش بگذار

از دین خودت برای من حرف بزن
حلاج، و آن حکایت بر سر دار

من قبله ی بی اسم و جهت میخواهم
بی واهمه از نمازهای شک دار

انگار نماز من ،به من میگوید
زیبایی عاشقانه را دوست بدار

در موقع مرگ منتظر باش ، و سر
بر سینه ی معشوقه ی خود، جان بسپار

امشب شب معشوقه شناسی است بیا
بی ناز برهنه شو برایم ای یار

بین من و شب ، حرف زیاد است ، چه خوب
شب چون که دراز است و ، قلندر بیدار

مسعود صادقی بروجردی
@ghazalmsbتلگرام
4
بی گمان پیغمبری آزاده ام
در نماز عشق ، بی سجاده ام


عشق من آبستن پروانه هاست
عشق را من در رهایی زاده ام

جاده تاریک است عاشق نابلد
من چراغ انتهای جاده ام

هر چه پیچیده است در من عقل گیج
در زبان عشق صاف و ساده ام

هی بنوش از من خودت را لب به لب
هم خمم ، هم ، ساغرم ، هم باده ام

تو ! برای من قفس آورده ای
با پرنده پاسخ ات را داده ام

مسعود صادقی بروجردی
@ghazalmsbتلگرام
2
قدر اول
صورتش زیباست ، باطن عطر جان
عشق را وصف گلسرخی بدان

رازهای بال یک پروانه است
عشق این زیباترین حرف جهان

عطر جان ،،لذت پرستی هاست با
زندگی، در بی مکان، در بی زمان

طبق قانون گلسرخ است وعطر
ارتباط عشق و لذت، عاشقان

رنج، شرحی از مسیر لذت است
از زمین تا آسمان ، بی نردبان

مثل آن مردی است که گم کرده است
در خودش معشوقه ای را مهربان

یا که دلتنگی است چون مفهومی از
تندی تلخ عرق روی زبان

رنج یادش میرود معشوقه اش
ایستاده در تنش چون استخوان
3
عشق را با عقل اگر مهمان کنی
می‌شود گرگی برایت میزبان

سینه ات را می درد با پنجه اش
پس رهایت می‌کند او، نیمه جان

اسم او عشق است و ذاتش گرگ پیر
جمع عقل خسته ، ذهن بد گمان

هر چه خودخواهی است ، اسمش عاشقی است
چون سگی در پوست شیری نهان
.....ا
هر جه را باید بفهمی گفته ام
این غزل را مثل یک عاشق بخوان
4
سه مفهوم عاشقانه ها

برای سقوط از خودم بی‌قرارم
که فرزند کوهم ، بلند آبشارم

برای رسیدن به دریاچه ای امن
سقوطی که زیباست را دوست دارم
........ا
...و در بعد دیگر بدون تناقض
طبیعی ترین عاشق روزگارم

مرا از شراب و غزل خلق کردند
که در مستی محض ، قانون مدارم

من از زندگی عطر را برگزیدم
که بی وزن و، بی مرز و ،بی اختیارم

چه حس قشنگی است این که پس از مرگ
گلسرخ خوابیده ای در مزارم
........ا
اگر مثل من عاشقی خودکشی کن
که من جنس معشوقه ای سربدارم

شکستم خودم را ، رها شد پرنده
کسی نیست جز آسمان در کنارم

خودت را رها کن ، رهایی پرنده است
من آن آسمانم که چشم انتظارم

مسعود صادقی بروجردی

t.me/ghazalmsbتلگرام




......ا
3
تقدیر بود ، شاعر زیبایی ات شدم
آئینه دار صورت رویایی ات شدم

در تو هزار شاخه گلسرخ محو بود
مانند عطر ، راز شناسایی ات شدم

با این که قطره بودی و از جنس سادگی
الهام بخش جرات دریایی ات شدم

در تو هزار مرتبه لیلی شکست خورد
تا شاهد تکامل شیدایی ات شدم

از تو کسی نماند بغیر از وجود من
همزاد عاشقانه ی تنهایی ات شدم
.......
امروز در خودم که ترا کشف کرده است
قدقامت بلند و، تماشایی ات شدم
3
دو اقرار ، تنها ترا دوست دارم
و تنهایی با ترا دوست دارم

برای رسیدن به کشف پرستش
همین بس ، که تنها ترا دوست دارم

...و عطر گلسرخ ها در رگ من
شناور شده ، تا ترا دوست دارم

تو از سیب و گندم ، برهنه تری که
در عصیانگری ها ، ترا دوست دارم

من از ماه دزدیم ات ، نرم و آرام
که این گونه زیبا ، ترا دوست دارم

غروبی نشسته ، در خانه ی تو
در بسته بگشا ترا دوست دارم
5
بدون عشق تو ، چون عکس روی دیوارم
بدون روح عزیزم ، چه ارزشی دارم

به شکل روح دمیدی به قاب عکسی پیر
که دل به زندگی عاشقانه بسپارم

شبیه جام شرابی ، و پر شدم از تو
که تا همیشه ترا در خودم نگهدارم

شراب نیست تویی ، خلسه ای که باعث شد
تلوتلو بخورم ، مست گام بردارم
...........ا
کویر تشنه ام ای آسمان مهرآئین
بگیر تکه ابری بیا بدیدارم

تفاوت من و تو ، در سپیدی و نور است
تو آفتابی و من ، شاخه ی سپیدارم

تو شاهزاده ی عشقی ، و من فقیر غزل
مرا ببخش عزیزم که دوستت دارم
10
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
۱۴ تیر ماه  ۱۴۰۵

افسانه های عاشقان ، اسم ترا کم داشت
معشوق پیراهن سیاهی اهل ماتم داشت

قبل از تو دنیا شعله ور در آه و آتش بود
در چشم های آدمکهایش جهنم داشت

حوا که پیدا شد، گناه احساس لذت کرد
دنیا پس ذهنش ،خیالاتی از آدم داشت

قانون معشوقه پرستی راز پنهان شد
عاشق فقط یک خلوت عریان و محرم داشت

در خلوتی که جز خدا یک شاخه گل هم بود
دنیا ، خیال و واقعیت های توام داشت
.......ا
در این غزل حس میکنم آن راز پنهان را
می فهمم این دنیا چرا اسم ترا کن داشت
9