شهر ۱۰۰۰ قصه
450 subscribers
108 photos
35 videos
16 files
154 links
Download Telegram
افلاطون و مرد جاهل

گویند روزی افلاطون نشسته بود. مردی جاهل نزد او آمد و نشست و شروع کرد به حرف زدن. در میانه ی سخن، گفت:

((. ای حکیم ! امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو میگفت و تو را دعا میکرد و می گفت: افلاطون، بزرگ مردی است که هرگز کس چون او نبوده است و نباشد، خواستم که شکر و سپاس او را به تو رسانم.))

افلاطون چون این سخن بشنید،
سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد.

این مرد گفت:
(( ای حکیم! از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگدل گشتی؟))

افلاطون گفت:
(( از تو رنجی به من نرسید ولیکن برای من از این بدتر چیست که جاهلی مرا بستاید)).

@Gesseh_ir
درسی که هیچ مدرسه‌ای یاد نمی‌دهد

هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را می‌دزدیدم تا با تح-قی-رش سرگرم شوم…
اما روزی که نامه‌ای را خواندم که مادرش در کیسه‌ی غذا پنهان کرده بود،
غذا در دهانم طعم خاکستر گرفت.
من تر-س-ناک‌-ترین قلدر مدرسه بودم.
اسمم سباستین بود.
پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیره‌ای از مراکز لوکس سلامت.
بهترین کفش‌ها را می‌پوشیدم، جدیدترین آیفون را داشتم و در قصری بزرگ زندگی می‌کردم…
اما درونم، تنهایی خفه‌کننده‌ای لانه کرده بود.
قر-با-نیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس.
دانش‌آموز بورسیه‌ای با لباس‌های کهنه،
سر همیشه پایین،
و غذایی در یک کیسه‌ی کاغذی قهوه‌ایِ چروک و لکه‌دار از روغن.
هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراری‌ام را انجام می‌دادم.
کیسه را از دستش می‌کشیدم، روی میز می‌رفتم و فریاد می‌زدم:
«بیایید ببینیم شاهزاده‌ی زاغه‌ها امروز چه آشغالی آورده!»
توماس هرگز مقاومت نمی‌کرد.
ساکت می‌ایستاد، با چشمانی سرخ،
و در دلش دعا می‌کرد هرچه زودتر تمام شود.
غذایش را بیرون می‌آوردم—
گاهی یک موز له‌شده، گاهی برنج سرد
و وسط خنده‌ی جمع، در سطل زباله می‌انداختم.
بعد با کارت اعتباریِ بی‌سقفم می‌رفتم پیتزا می‌خریدم.
یک سه‌شنبه‌ی خاکستری، تصمیم گرفتم ت'ح'ق'یر را شدیدتر کنم.
کیسه را کشیدم. از همیشه سبک‌تر بود.
با تمسخر گفتم:
«امروز خیلی سبکه! چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟»
توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد.
با صدایی شکسته گفت:
«خواهش می‌کنم سباستین… امروز نه…»
همین بیشتر تحریکم کرد.
کیسه را جلوی همه برگرداندم.
غذایی نیفتاد.
فقط…
یک تکه نانِ سفت، خالی،
و یک کاغذِ تاخورده.
بلند خندیدم:
«نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید!»
کاغذ را برداشتم تا بیشتر مسخره کنم.
بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم:
«پسر عزیزم:
ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره بخرم.
صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری.
این همه‌ی دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند.
آهسته بخور تا سیرکننده‌تر باشد.
درست را خوب بخوان.
تو افتخار و امید منی.
با تمام جان دوستت دارم…
مادرت.»
صدایم خط به خط می‌لرزید و فرو می‌ریخت.
وقتی به امضا رسیدم،
سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت.
به توماس نگاه کردم.
بی‌صدا گریه می‌کرد و صورتش را از شرم پوشانده بود.
به نان روی زمین نگاه کردم.
آن نان، آشغال نبود.
صبحانه‌ی مادرش بود.
فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق.
یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیایی‌ام روی نیمکت مانده؛
پر از ساندویچ‌های لوکس، نوشیدنی‌های وارداتی و شکلات‌های گران.
مادرم حتی نمی‌دانست داخلش چیست؛
خدمتکار آن را آماده کرده بود.
و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسه‌ام چطور گذشت.
از خودم بیزار شدم.
من سیر بودم… اما دلم گرسنه.
توماس گرسنه بود…
اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه می‌داشت.
به سمتش رفتم.
همه منتظر ادامه‌ی تمسخر بودند.
اما من زانو زدم.
نان را با احترام برداشتم،
تمیزش کردم،
و همراه نامه در دستش گذاشتم.
بعد به سراغ کیفم رفتم،
غذای فاخرم را بیرون آوردم
و در دامنش گذاشتم.
با صدایی گرفته گفتم:
«با من غذا عوض کن توماس… لطفاً.
این نان، از هرچیزی که دارم باارزش‌تر است.»
کنارش نشستم.
و برای اولین‌بار در زندگی‌ام… پیتزا نخوردم.
تواضع خوردم.
و به خودم قول دادم
تا وقتی پولی در جیبم هست،
هیچ‌وقت مادری مجبور نشود
برای سیر کردن فرزندش
از گرسنگیِ خودش بگذرد…
حکمت:
بعضی کیسه‌ها خالی‌اند، اما لبریز از کرامت.
و بعضی دل‌ها پرند… اما از انسانیت خالی.


@Gesseh_ir
👍2
خروس و شيرى باهم رفيق شده
و به صحرا رفته بودند .

شب که شد خروس برای خوابيدن روى يک درخت رفت و شير هم پاى درخت دراز کشيد .

هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد .

روباهى که در ان حوالى بود به طمع افتاد و نزدیک درخت امده و به خروس گفت:
بفرمائيد پائين تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانيم!

خروس گفت : همان طورى که مى بينى بنده فقط مؤذن هستم ، پيش نماز پاى درخت است او را بيدار کن ..

روباه که تازه متوجه حضور شير شده بود ، با غرش شير پا به فرار گذشت .

خروس پرسید : کجا تشريف مى بريد؟ مگر نمى خواستيد #نماز جماعت بخوانيد؟ روباه در حال فرار گفت : دارم مى روم تجدید وضو کنم !

@Gesseh_ir
👍3
"استر طلحک را بدزدیدند. یکی می‌گفت: گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی. دیگری گفت: گناه آن کس مهتر است که درِ طویله باز گذاشته است. طلحک گفت: در این صورت دزد را گناهی نباشد!" (عبید زاکانی)

@Gesseh_ir
👍2
وقتی یک زن قوی خسته می‌شود(و در ابتدا هیچکس متوجه نمی شود)

این را با دقت بخوان:
سکوتش از دردش بلندتر است.
فاصله‌اش از حرف‌هایش واضح‌تر است.

اگر این تغییر را در خودت حس کرده‌ای
تو دیوانه نیستی.
تو زخمی هستی.
و سزاوار آرامشی.

وقتی یک زن از جنگیدن خسته می‌شود
کمتر حرف می‌زند.
نه چون آدم ساکتی است.
بلکه چون می‌داند او دیگر
شنیده نمی‌شود.

بحث کردن را کنار می‌گذارد.
دیگر توضیحی نمی‌دهد.
فقط سر تکان می‌دهد... و
درونش آرام‌آرام جدا می‌شود.

سکوت را انتخاب می‌کند.
تنها بودن برایش امن‌تر است
تا اینکه برای فهمیده شدن التماس کند.

دیگر چشم‌هایش برق نمی‌زنند.
حتی چیزهای بزرگ هم
دیگر شادی در او ایجاد
نمی‌کنند.

استانداردهایش را پایین می‌آورد.
نه از سر میل...بلکه از سر خستگی.

سریع می‌بخشد.
نه از سر آرامش،
بلکه چون دیگر انرژی جنگیدن ندارد.

به‌جای احساساتش، نقل‌قول پست می‌کند.
به امید اینکه کسی
معنی لابه‌لای خطوط را بفهمد.

می‌گوید «من خوبم».
اما درونش؟!
آرام... و بی‌صدا در حال فروریختن است.

در نهایت او در سکوت رها می‌کند.
و واقعاً می‌رود...
اگرچه ماه‌ها قبل، از نظر احساسی رفته بوده.

@Gesseh_ir
👍2
فریدون یه انگشت نداشت

مادر زادی انگشت اشارهٔ دست چپ نداشت!

ننه بابای خوب داشت، خانواده‌ی درست حسابی.
مدرسهٔ خوب درس خوند، سفرای خوب خوب رفت، دانشگاه رفت، مهندس شد،
اما..
یه انگشت نداشت...
همین درد توی سینه‌‌اش بود!

درد بدتر اینکه دختری که عاشقش بود بخاطر همین یه دونه انگشت نداشته، بهش جواب رد داد‌.
اونجا بود که هرچی فریدون کلاس موفقیت و عزت‌نفس رفته بود، دود هوا شد!
چندسالی گذشت و فریدون با دختر خوبی ازدواج کرد،
میگفت خوب، چون فریدون رو با انگشت نداشته‌ش خواسته بود!
بعد چندسال زندگی، فریدون فهمید غم عشقش اونقدرا هم دردناک نبوده و بی جهت عمری غصه‌شو خورده‌...
درد بدتر اینه که هنوز بچه‌ای نداشت،
تو گیر و دار دوا درمون، مادر فریدون مُرد!
اونجا بود که فریدون فهمید درد بدتر، غم بی‌مادریه... بچه نداشتن چه اهمیت داشت، وقتی خودش گلی به سر مادرش نزده بود و الان حسرت روی حسرت تلمبار می‌کرد... .

بالاخره خدا به فریدون یه دختر سالم داد، همون لحظۀ اول به دستای بچه‌‌اش نگاه کرد که یه وقت انگشتی کم نباشه.

بچه بزرگ شد،
پدر فریدون مرد،
زنش مریض شد،
فریدون پیر شد..
دم مرگش...
به دخترش گفت: ما آدما همیشه فکر میکنیم یه چیزی نداریم...
فکر میکنیم خونمون کوچیکه، ماشینمون خوب نمیرونه، هوامون بده، اونی که خواستیمش رفته، عزیزمون مُرده..
انقد تو زندگیمون فکر نداشته‌هاییم که یادمون میره چیا رو داریم، کیا رو داریم.
اونقدر حساب کتاب دل و عقلمون اشتباهه که چشم باز می‌کنیم، می‌بینم ساعتای آخر عمرمونه و حیف که کیف زندگی رو نکردیم.

کاش ده انگشت نداشتم؛ اما کم غصه میخوردم،
اون موقع کمتر هرروز می‌مُردم..!
تو مث من نشو بابا جان... زندگی هرچی باشه...خوبه!


@Gesseh_ir
👍1
امروز مجبور شدم به سرباز دشمن شلیک کنم. هنگامی که روی زمین افتاد اسم همسـرش را صدا می‌کرد: «ماریا ...! ماریا ...!».
بعد جلوی چشمانِ من مُرد!
به گردنش
آویزی بود که عکس عروسی خودش و دختـرک کم‌سنـی در آن بود. حدس زدم ماریاست!
از خودم بدم آمد.

حالا ماریای کوچک‌اش چه‌قدر باید منتظـر او بماند! چه‌قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک
روز همسرش از جنگ برگردد! ماریا حتی نمی‌داند
که مردش زیر باران، برای آخریـن بار فقط اسم او
را صدا زد!

جنگ بدترین دستاورد بشر است.
از کودکی فکـر می‌کردم مگـر آدم‌ها مجبورند با
هم بجنگند...
و حالا می‌بینم بله! گاهی مجبورند... چون آن‌ها
که دستـور جنگ را می‌دهنـد، زیر باران نیستند،
میان گل‌ولای نیستند و با یاد چشمانِ سبزِ ماریا نمی‌میرند.
آن‌ها در خانـه‌های گـرم‌شـان نشسته‌اند، سیگـار می‌کشند و دستور می‌دهند.

کاش اسلحه‌ام را به سمـت سیاستمدارانی می‌گرفتم که در خانه‌های گـرم‌شان نشسته‌اند،
بچه‌های‌شان در استخر شنا می‌کنند، و آن‌ها با
یک خودنویس گران‌، حکم مرگ هزاران همسر
ماریاها را امضا می‌کنند، ساده‌تر از نوشتن یک
سلام!

آندره مالرو

@Gesseh_ir
👍2
مولانا در مثنوی داستانی عجیب دارد :


برای زوج جوانی میهمانی می‌رسد. آن دو از میهمان پذیرایی می‌کنند.

شب هنگام زن صاحبخانه برای شرکت در یک جشن بیرون می‌رود. آنشب باران بسیار می‌بارد و کوچه‌ها را از گِل و لای انباشته می‌کند.

مرد صاحبخانه ناچار مهمان را به اقامت در شب دعوت می‌کند و رختخواب خود را برای او می‌گسترد.

دیر هنگام شب، زن صاحبخانه باز می‌گردد و اشتباهاً به‌جای شوهر، نزد مهمان می‌خوابد و درگوش مهمان می‌گوید : دیدی چه شد؟
با این گل و شل ،مهمان وبال گردن ما شد.

مهمان ، ناراحت و غیرتمند آنجا را ترک می‌کند.

صحنهٔ انتهایی، تصویری شگفت است:

میهمان خانه را ترک می‌کند و میزبانان او را از پشت پنجره مشاهده می‌کنند؛ در حالی که  دشت از نور چهرهٔ او درخشان شده است!

آن دو در دل خود می‌شنوند که او می گوید :
صد هزاران برکت و بخشش برایتان داشتم اما انگار روزی شما ( قسمت شما ) نبود.

در درون هردو از راه نهان
هر زمان گفتی خیال میهمان
که منم یار خضِر صد گنج و جود
میفشاندم لیک روزیتان نبود

این داستان مورد تفسیرهای گوناگون واقع شده است. این که گاهی موهبت‌هایی در شکل “ یک گرفتاری” به آدمی روی می‌کنند.

رنجی، فقدانی یا بیماری صعبی که در حقیقت میهمانی است با ارمغانی از بصیرت و دانشی نهفته که باید قدرش را دانست. و بجای مصیبت به شکل فرصتی معنوی بدان نگریست.

این مضمون در ادبیات اخلاقی مسیحی نیز به‌چشم می‌خورد. دسته‌ای از روایات مسیحی که می‌گوید خدا یا فرشته‌ای بطور ناشناس میهمان آدمی می‌شود و آنان که  به گرمی از او استقبال می‌کنند پاداشی آسمانی دریافت می‌کنند.
نمونهٔ آن انجیل “ نامه به عبرانیان” 13:2.

پیش‌تر در ادبیات یونان در داستان “ فیلمون و باوسیس” اثر اویید این مضمون آمده :
“ دو میهمان به خانهٔ پیرمردی فقیر بنام فیلون و همسرش باوسیس وارد می‌شوند. آن دو علیرغم تنگ‌دستی با گرمی میهمانان را می‌پذیرند و با نان ، زیتون ، میوه و شراب پذیرایی می‌کنند.

وقتی ظرف شراب تهی ، به اعجاز پر می‌شود آنان با وحشت در می‌یابند که میهمانان‌شان زئوس و هرمس‌اند .

خدایان به پاداش این محبت از آنان می‌خواهند که آرزویی کنند و هرچه باشد برآورده می‌شود. این دو تنها می‌خواهند که تا پایان عمر در کنار هم زندگی کنند و هیچ‌یک مرگ دیگری را نبیند .

سال‌ها بعد که لحظهٔ مرگشان فرا می‌رسد هر دو همزمان به درخت تبدیل می‌شوند .  دو درخت بلوط و زیزفون که شاخه هایشان درهم تنیده و تا ابد در آغوش هم‌اند!

نوید بازرگان

@Gesseh_ir
👍1
وقتی یک معلم، انسان واقعی باشد

من معلمی بودم که در مدرسه‌ای روستایی در کشور تونس تدریس می‌کردم. هر روز، بیرون از کلاس درس، کنار پنجره، دختری فقیر اما زیبا را می‌دیدم که معصومیت از چهره‌اش می‌بارید. او هر روز صبح زود، برای مادرش نان می‌فروخت.*
*آن سال به دلیل مشکلات مالی شدید خانواده، از تحصیل بازمانده بود.*
او چهار برادر و خواهر کوچکتر داشت و پدرشان نیز فوت کرده بود. امرار معاش خانواده به فروش نان او در کنار مدرسه و کمک مادرش وابسته بود.

*یک روز که مشغول تدریس ریاضی بودم، متوجه شدم آن دختر نان‌فروش از پشت پنجره، با دقت و علاقه به درس گوش می‌دهد و مباحث را دنبال می‌کند.*
سوال نسبتا سختی در کلاس مطرح کردم و برای کسی که پاسخ درست را می‌داد، جایزه‌ای تعیین کردم.
*هیچ‌کدام از دانش‌آموزان نتوانستند جواب دهند.*
با تعجب دیدم که دختر نان‌فروش از بیرون پنجره دست تکان می‌دهد و با هیجان می‌گوید:
*"آقا، آقا! اجازه بدهید من جواب دهم."*
*به او اجازه دادم. او پاسخ داد و پاسخش کاملاً درست بود!*

*از همان روز، او را به مدرسه آوردم و تمام هزینه‌های تحصیلی‌اش را شخصاً پرداخت کردم. با وجود حقوق کم، تمام تلاشم را می‌کردم تا با تهیه جزوات و وسایل کمک آموزشی، یادگیری را برایش آسان‌تر کنم.*
*مدیر مدرسه نیز با ثبت‌نام مجدد او موافقت کرد.*

*در پایان سال تحصیلی، وقتی نتایج امتحانات اعلام شد، همه از موفقیت او شگفت‌زده شدیم؛
او نفر اول مدرسه شده بود!*
*با حمایت و نظارت مستمر من، او این مسیر را ادامه داد و به لطف خدا، به مقطع دبیرستان رسید.*
در آن زمان، من به زادگاهم منتقل شدم و چون تلفن همراهی وجود نداشت، ارتباطم با او قطع شد و خبری از وضعیتش نداشتم.

پس از سال‌ها دوری، به‌طور اتفاقی همراه یکی از دوستانم به پایتخت رفتم. او پسری داشت که در دانشکده پزشکی تونس تحصیل می‌کرد و از من خواست او را در رفتن به دانشگاه همراهی کنم.

هنگامی که با دوستم وارد دانشگاه شدیم، مدتی در کافه تریا نشستم. ناگهان زنی با زیبایی خاص و چشمانی مشتاق، به من خیره شد.
*وقتی مرا دید، چهره‌اش حالتی متفاوت به خود گرفت. گیج شده بودم که چرا اینقدر با تأثر به من نگاه می‌کند؟*

از پسر دوستم پرسیدم که آیا این زن را می‌شناسد و با اشاره مخفیانه او را نشان دادم. پسر پاسخ داد:
*"بله، البته. او پروفسوری است که به دانشجویان دانشکده پزشکی تدریس می‌کند."*
سپس پرسید:
*"عمو شما او را می‌شناسید؟"*

گفتم: *"نه، اما نگاهش به من خیلی عجیب است!"*

*ناگهان، بدون هیچ مقدمه‌ای، آن زن به سمت من دوید و مرا در آغوش گرفت. در حالی که به شدت گریه می‌کرد، مرا محکم در آغوش گرفته بود و صدایش توجه همه کسانی را که در کافه تریا بودند جلب کرد.*
او بی‌توجه به اطراف، مدتی مرا در آغوش گرفته بود و همه فکر می‌کردند من پدرش هستم!
با گریه می‌گفت:
*"استاد! مرا به یاد نمی‌آورید؟ من همان دختری هستم که شما یک انسان ناامید و نابود شده را به انسانی موفق تبدیل کردید! من همان دختری هستم که شما دلیل بازگشتش به تحصیل بودید و از جیب خودتان برای او هزینه کردید تا به جایگاهی که امروز دارد برسد! این لطف خدا بود و سپس مراقبت، توجه و رفتار انسانی بی‌نظیر شما، من همان دختر نان‌فروش!"*

از تعجب و شدت تأثر از یک سو، و خوشحالی از سوی دیگر، نزدیک بود از هوش بروم! به خدا قسم، وقتی به یاد آوردم او چگونه بود و امروز به چه جایگاهی رسیده است؟!! بی‌اختیار اشک ریختم و گریه کردم.

*سپس او من و همراهانم و گروهی از همکارانش را به خانه‌اش دعوت کرد. در حضور مادر، خواهر و برادرانش و سایر مهمانان، درباره من صحبت کرد و از "معلم انسان" گفت؛ معلمی که از آن‌ها حمایت کرد و مسیر زندگی‌شان را تغییر داد.*

در آن لحظه، در حالی که اشک می‌ریختم، گفتم:
*"برای اولین بار در زندگی‌ام، احساس می‌کنم که یک معلم و یک انسان واقعی هستم...

@Gesseh_ir
👍7
(چقدر تفاوت..!!!)

سه بیمار جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند، دکتر به هر سه گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده، به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد و در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد...
آنها داشتند در این باره صحبت می‌کردند که می‌خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند...

نفر اول می‌گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می‌‌کنم، حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام، اما حالا که متوجه شده‌ام بیش از چند روز از عمرم باقی نمانده است می‌خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذّت از دنیا کنم، می‌خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم، چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام، کارهایی را انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی را بخورم که تا به حال نخورده‌ام...

نفر دوم می‌گفت: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده و از اطرافیانم غافل شده بودم، اولین کاری که می‌کنم این است که می‌روم سراغ پدر و مادرم، و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز باقی مانده را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم، در این چند روز می‌خواهم به تمام دوستان و فامیلهایم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم، در این چند روز باقی مانده می‌خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعة کرده و نیمی دیگر از آن را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند...

نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول، لحظه‌ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت: من مثل شما هنوز نا امید نشده‌ام، و امیدم را از زندگی از دست نداده‌ام، من می‌خواهم سالهای سال، عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم، اولین کاری که من انجام خواهم داد این است که دکترم را عوض می‌کنم، می‌خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم...
من می‌خواهم زنده بمانم و زنده۰هم۰می‌مانم...

@Gesseh_ir
👍5
"فواره چون بلند شود سرنگون شود."

گفته‌اند که خاندان برمک، خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند
و تعدادی ازآنها وزرای خلفای عباسی بودند.
جعفر برمکی حتی با هارون‌الرشید دوستی فوق‌العاده نزدیک داشت…
روزی که به باغی رفته بودند، هارون هوس سیب کرد… و به جعفر گفت برایم سیب بچین.
جعفر دور و بر رو نگاه کرد و چیزی که بتواند زیر پایش بگذارد و بالا برود، پیدا نکرد…
هارون گفت بیا پا روی شونه‌ی من بگذار و بالا برو.
جعفر این کار را کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد…
هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه…
باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می‌خواهم که دست‌خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم…
همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دست‌خط را به باغبان داد…
بعدها که هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسیده بود
و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند و زمانی که برای کشتن باغبان رفتند، باغبان دست‌خط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم.
این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دست‌خط را از من گرفتی؟
باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته‌ام از جمله این که می‌بینم وقتی آبفشان را باز می‌کنم قطرات آب رو به بالا می‌روند
و وقتی به اوج خودشان می‌رسند سقوط می‌کنند و به زمین میفتند…
بنابراین وقتی دیدم جعفر پا روی شانه‌ی شما گذاشت
متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند
و وقتی هم چیزی سقوط می‌کند هر چه بزرگتر باشد خسارت بیشتری وارد می‌آورد
و فهمیدم که اگر جعفر سقوط کند ما را هم با خودش به نابودی می‌کشاند …
بنابراین دست‌خط گرفتم که برمکی نیستم.

@Gesseh_ir
👍4
داستان کوتاه، اما عمیق.........!!!!!!

می‌گویند توماسِ قدیس در کودکی پسری بسیار چاق بود؛ آن‌قدر که برای نشستن راحت‌تر، دسته‌های نیمکت کلاسش را بریده بودند.
باهوش و خلاق بود، اما ساده‌دل و زودباور؛ و همین سادگی، دستاویزی شده بود برای خنده‌ی دیگران.
روزی کشیشِ معلم، در میان درس ناگهان گفت:
«همین حالا بیرونِ کلاس، خری در حال پرواز است !!!»
توماس بی‌درنگ از جا برخاست و شتابان بیرون رفت تا آن صحنه را ببیند.
وقتی بازگشت، کلاس از خنده منفجر شد.
یکی از شاگردان با تمسخر پرسید:
« واقعاً باور کردی خر می‌تواند پرواز کند؟؟؟ »
توماس آرام پاسخ داد؛ پاسخی که سکوتی سنگین بر کلاس نشاند:
« برای من، باورِ پروازِ یک خر آسان‌تر است از باور اینکه یک کشیش دروغ بگوید.»
و کلاس در سکوتی معنادار فرو رفت….....
دروغ، از هر دهانی زشت است؛
اما وقتی از زبانِ متولیان حقیقت جاری شود، نه‌ تنها یک انسان، که اعتمادِ یک ایمان را می‌شکند.

ژان‌ژاک روسو خطاب به روحانیون مسیحی گفته بود:
« از اثبات حقانیت مسیحیت دست بردارید؛ مسیحیت برحق است.
بیایید ثابت کنید که خودتان مسیحی هستید؛ این همان چیزی است که نیاز به اثبات دارد.»
و شاید این سخن را بتوان به همه دینداران جهان تعمیم داد:
دست از اثبات وجود خدا بردارید؛
خدا نیازی به دفاع ما ندارد.
این رفتار ماست که نیاز به گواهی دارد.
این صداقت ماست که باید شاهد ایمانمان باشد.
مردم را با حقیقت — حتی اگر تلخ باشد —روبه‌رو کنید؛
اما هرگز با دروغی شیرین، آرامشان نکنید.


@Gesseh_ir
👍2
چهار دانشجوی کالج آخر شب برای مهمانی بیرون رفتند و برای آزمونی که قرار بود روز بعد بدهند، مطالعه نکرده بودند. پس صبح به فکر تدبیری افتادند. آن‌ها خود را با گریس و خاک کثیف جلوه دادند، بعد نزد رییس کالج رفتند و گفتند:
شب قبل برای عروسی رفته بودیم بیرون، در راه برگشت لاستیک ماشین‌مان ترکید، مجبور شدیم ماشین را تا نزدیک خانه هل بدهیم،  بنابراین ما بسیار خسته هستیم و شرایط مناسب و لازم را برای امتحان نداریم. رییس کالج یک دقیقه فکر کرد و قبول کرد که آن‌ها بعد از سه روز امتحان بدهند، آن‌ها از او تشکر کردند و گفتند:
تا آن زمان آماده خواهند شد.
در روز سوم، آن‌ها در برابر رییس کالج حاضر شدند، رییس گفت:
از آن جایی که این یک آزمون با شرایط ویژه است، هر چهار نفر باید در کلاس‌های جداگانه برای آزمون بنشینند. همه‌ی آن‌ها موافق بودند زیرا در طی ۳ روز گذشته به خوبی مطالعه کرده بودند. اما این آزمون تنها شامل دو سوال با مجموع ۱۰۰ امتیاز بود:
سوال اول:
نام؟
(۱ امتیاز)
سوال دوم:
کدام لاستیک ترکید؟
(۹۹ امتیاز)

@Gesseh_ir
👍2
سال‌ها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گران‌قیمت یکی از دانش‌آموزان ثروتمند گم شد. دانش‌آموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!»
معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد.
معلم که نمی‌خواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیب‌های شما را یکی‌یکی می‌گردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانش‌آموزان اطاعت کردند. در میان آن‌ها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس می‌لرزید و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. او می‌دانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه می‌رود، از مدرسه اخراج می‌شود و دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد.
پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او تمام جیب‌های دانش‌آموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنی‌دار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.
سی سال گذشت...
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
«استاد، مرا می‌شناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی می‌کردید، آینده‌ام تباه می‌شد. می‌خواستم بپرسم چطور توانستید آن‌قدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جمله‌ای گفت که مرد را همان‌جا روی زمین میخکوب کرد:
«پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمی‌دانستم ساعت را تو برداشته‌ای! چون من هم موقع گشتن جیب‌هایتان، چشمانم را بسته بودم...»
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت
به او تغییر کند...
نتیجه اخلاقی:
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با "نصیحت" نیست، گاهی با "ندیدن" و "گذشتن" است. اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن.
یک تلنگر زیبا:
بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی. شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد….

@Gesseh_ir
👍7
گلستان سعدی :
یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خوابِ نیمروز تا در آن، یک‌نفس خلق را نیازاری
@Gesseh_ir
👍6
ابلیس و فرعون:

روزی ابلیس نزد فرعون رفت. فرعون خوشه‌ای انگور در دست داشت و تناول می‌کرد. ابلیس گفت: آیا می‌توانی این خوشه انگور تازه را به مروارید تبدیل کنی؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس به لطایف‌الحیل و سحر و جادو، آن خوشه انگور را به خوشه‌ای مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: احسنت! عجب استاد ماهری هستی.
ابلیس خود را به فرعون نزدیک کرد و یک پس گردنی به او زد و گفت: مرا با این استادی و مهارت حتی به بندگی قبول نکردند، آن وقت تو با این حماقت، ادعای خدایی می‌کنی؟

@Gesseh_ir
👍4
سه یار غیر هم دبستانی


همه صندلی‌ها پر شده بودند اصرار داشت که سوار شود راننده که عمامه‌ای به سبک خراسانیان اصیل بر سر داشت، وقتی اصرار جوان را دید، چارپایه چوبی کنارش را نشان داد و گفت: بیا بالا بنشین ور دست خودم. مقصد نهائی خواف است! هنوز به شریف‌آباد نرسیده بودند که راننده می‌پرسد خُب جوان برای چه می‌خواهی به خواف بروی؟کسی را آنجا می‌شناسی؟کار واجبی داری که اینهمه اصرار داشتی سوار شوی؟و جوانک می‌گوید نه!راننده بیشتر متعجب می‌شود و می‌پرسد: پس میخواهی بروی خواف چه کار کنی؟ آنجا که چیزی برای دیدن ندارد. وسط کویر است!و جوانک میگوید: هیچ! میخواهم بروم آنجا را ببینم! فقط همین!
راننده جلوی یک قهوه‌خانه متوقف می‌شود تا گلويی تازه کنند دست جوان را هم می‌گیرد چای اول را که سر می‌کشند، جوان شعری را زمزمه می‌کند!گوش‌های راننده تیز می‌شود. شعر زبان حال راننده و مسافران است و این جاده‌های خراب و خاکی! با این مضمون که چرا با این‌همه ثروت باید جاده‌های ما این‌چنین باشد و وضع مردمان‌مان این‌گونه؟
راننده تعجب میکند آن‌چه این جوان میخواند نه شعر است و نه محاوره معمولی در عین اینکه قافیه ندارد ولی فکر میکنی شعر است!سر و ته دارد و گوش‌نواز است! می‌پرسد این‌ها را کجا خواندی؟و جوان می‌گوید: از جایی نخواندم؛ خودم سروده‌ام! یعنی این‌ها شعر بود؟و جوان جواب می‌دهد بله به این‌ها می گویند شعرنو! قشنگ است!نشنیده بودم راننده خیلی از جوانک خوشش می‌آید.
وقتی به خواف رسیدند راننده پرسید خب ببینم!در خواف کجا می‌خواهی بمانی؟اینجا مسافرخانه‌ای چیزی ندارد جوانک می‌گوید نمیدانم بالاخره یک جائی پیدا می‌شود خدا بزرگ است راننده می‌گوید باید بیایی خانه خودمان. بد نمیگذرد.
به منزل راننده می‌روند همین‌طور که دارند حرف می‌زنند، از خستگی به خواب فرو می‌روند.زمانی بیدار می‌شوند که اهل خانه دارند سور و سات شام را آماده می‌کنند.بعد از شام راننده اشاره‌ای به پستوی خانه کرده و با سر اشاره‌ای به بچه‌ها می‌کنند به درون پستو می‌روند و اندکی بعد با یک بسته دراز، پیچیده در یک پارچه قلم‌کاری شده باز می‌گردند. بسته را جلوی راننده میگذارند راننده به آرامی و با احترام بسته را باز می‌کند حالا نوبت جوان است که متعجب شود داخل بسته یک دو تار است. راننده دست چپش را سوی کوک دو تار می‌برد و با ناخن‌های دست راست بر سیم‌ها زخمه‌ای چند می‌زند. پس از چند بار بالاخره مطمئن می‌شود که ساز کوک است؛ می‌نوازد و سپس می‌خواند:

نوائی، نوائی، نوائی، نوائی
همه با وفایند، تو گل بی‌وفایی
الهی برافتد نشان جدایی

تازه اینجاست که جوان از بهت بیرون می‌آید و بی‌اختیار دست می‌اندازد به گردن راننده و او را بوسه باران می‌کند! آن راننده عثمان محمدپرست- نوازنده بزرگ خراسان- است و آن جوان هم مجتبی کاشانی شاعر و مدرسه ساز بزرگ سال‌های بعد!
در همان خواف بود که پیوند میان عثمان و مجتبی شکل گرفت این دو یار و در کنار یار دیگرشان، پدر عکاسی نوین و سلطان عکاسی طبیعت ایران، زنده‌یاد نیکول فریدنی، بنیادی را بنا نهادند که بعدها به جامعه یاوری فرهنگی معروف گشت و کارش ابتدا دادن خدمات درمانی و بعدها مدرسه‌سازی برای مناطق بسیار محروم جنوب خراسان بود.
این تشکل در زمان حیات کاشانی بیش از ۲۰۰ مجتمع آموزشی ساخت، ولی با مرگ مجتبی به پایان نرسید و تاکنون ۹۰۰ مدرسه ساخته است. در قسمتی از وصیت‌نامه کاشانی آمده: «من کاری نتوانستم برای مردم انجام دهم، حاصل عمر من برای ملتم و کشورم ۲۰۰ مجتمع آموزشی است که با پول مردم و دوستانم در انجمن یاوری ساختم و شش کتاب شعر که برای مردم و به عشق آن‌ها سروده‌ام».

شعر و شعور مجتبی کاشانی و دو تار عثمان در کنار تصاویر نیکول در معرفی فقر و مسکنت در روستاهای جنوب خراسان و اثرات مثبت مدرسه‌سازی،
توانست جامعه یاوری فرهنگی را به کمال برساند.

مجتبی کاشانی شیعه
عثمان محمد پرست سنی
و نیکول فریدنی ارمنی بود

درس برای ما:
۱- عثمان هیچگاه برای نواختن موسیقی پول نگرفت و اگر پولی گرفت صرف کار خیر و مدرسه‌سازی کرد. ما کدام توانمندی‌مان را وقف بسط نیکویی و خلق زیبایی و نشر دانایی می‌کنیم؟

۲- در نگاه اول همه ما فکر می‌کنیم این دیدار (مجتبی و عثمان) یک اتفاق تصادفی بوده است. اما در این جهان هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست! اگر اندیشه خیری در وجود ما باشد دیر یا زود درها گشوده می شود.

۳- این سه یار غیر هم دبستانی، شاگرد سه مکتب مختلف بوده‌اند. اما هم جهان را مطلوب‌تر کرده‌اند و هم جان‌شان متعالی‌تر شد.

محمد_رفیع_جلالی

@Gesseh_ir
👍5
عابدی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود...
روزی به آبادی دیگری رفت...عابد به نانوایی رفت و چونکه لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد با حزن و اندوه رفت...
مردی که در آنجا بود عابد را شناخت و به نانوا گفت: که آن مرد را نشناختی؟
نانوا پاسخ داد نه...
مرد گفت:فلان عابد بود...
نانوا گفت: که من از مریدان اویم و با عجله به دنبال عابد روان شد و به ایشان گفت میخواهم از شاگردان شما باشم...عابد قبول نکرد...
نانوا گفت که اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام خواهم داد...
عابد پذیرفت ...وقتی همه شام خوردند نانوا رو به عابد گفت:سرورم دوزخ یعنی چه؟
عابد پاسخ داد:دوزخ یعنی اینکه تو برای خاطر رضای خدا یک تکه نان به بنده خدا ندادی ولی برای رضایت دل بنده خدا یک آبادی را نان دادی!

@Gesseh_ir
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
👍6
ﻗـﺼـﺎﺑـﯽ ﺑـﻮﺩﻡ ﮐـﻪ ﯾـﻪ ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ﺍﻭﻣـﺪ ﺗـﻮ ﻭ ﯾـﻪ ﮔـﻮﺷـﻪ
ﻭﺍﯾـﺴـﺘـﺎﺩ ...
ﯾـﻪ ﺁﻗـﺎﯼ ﺧـﻮﺵ ﺗـﯿـﭙـﯽ ﻫـﻢ ﺍﻭﻣـﺪ ﺗـﻮ ﮔـﻔـﺖ : ﺍِﺑـﺮﺍﻡ ﺁﻗـﺎ ﻗـﺮﺑـﻮﻥ
ﺩﺳـﺘـﺖ ﭘـﻨـﺞ ﮐـﯿـﻠـﻮ ﻓـﯿـﻠـﻪ ﮔـﻮﺳـﺎﻟـﻪ ﺑـﮑـﺶ ﻋـﺠـﻠـﻪ ﺩﺍﺭﻡ ...

ﺁﻗـﺎﯼ ﻗـﺼـﺎﺏ ﺷـﺮﻭﻉ ﮐـﺮﺩ ﺑـﻪ ﺑـﺮﯾـﺪﻥ ﻓـﯿـﻠـﻪ ﻭ ﺟـﺪﺍ ﮐـﺮﺩﻥ
ﺍﺿـﺎﻓـﻪﻫـﺎﺵ ...
ﻫـﻤـﯿـﻨـﺠـﻮﺭ ﮐـﻪ ﺩﺍﺷـﺖ ﮐـﺎﺭﺷـﻮ ﻣـﯽﮐـﺮﺩ ﺭﻭ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ﮐـﺮﺩ
ﮔـﻔـﺖ :

ﭼـﯽ ﻣـﯿـﺨـﻮﺍﯼ ﻧـﻨـﻪ؟؟ !
ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ﺍﻭﻣـﺪ ﺟـﻠـﻮ ﯾـﮏ ﭘـﻮﻧـﺼـﺪ ﺗـﻮﻣـﻨـﯽ ﻣـﭽـﺎﻟـﻪ ﮔـﺬﺍﺷـﺖ ﺗـﻮ
ﺗـﺮﺍﺯﻭ ﻭ ﮔـﻔـﺖ :
ﻫَـﻤـﯿـﻨـﻮ ﮔـﻮﺷـﺖ ﺑـﺪﻩ ﻧـﻨـﻪ ...
ﻗـﺼـﺎﺏ ﯾـﻪ ﻧـﮕـﺎﻫـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﻮﻧـﺼـﺪ ﺗـﻮﻣـﻨـﯽ ﮐـﺮﺩ ﻭ ﮔـﻔـﺖ :

ﭘـﻮﻧـﺼـﺪ ﺗـﻮﻣـﻦ ﻓـﻘـﻂ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﮔـﻮﺷـﺖ ﻣـﯿـﺸـﻪ ﻧـﻨـﻪ، ﺑـﺪﻡ؟؟ !
ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ﯾـﻪ ﻓـﮑـﺮﯼ ﮐـﺮﺩ ﻭ ﮔـﻔـﺖ : ﺑـﺪﻩ ﻧـﻨـﻪ !!!
ﻗـﺼـﺎﺏ ﺁﺷـﻐـﺎﻝ ﮔـﻮﺷـﺖ ﻫـﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺟـﻮﻭﻥ ﺭﻭ ﻣـﯽﮐـﻨـﺪ ﻣـﯿـﺬﺍﺷـﺖ
ﺑـﺮﺍﯼ ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ...

ﺍﻭﻥ ﺟــﻮﻭﻧـﯽ ﮐـﻪ ﻓـﯿـﻠـﻪ ﺳـﻔـﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺑـﻮﺩ ﻫـﻤـﯿـﻦ ﺟـﻮﺭ ﮐـﻪ ﺑـﺎ
ﻣـﻮﺑـﺎﯾـﻠـﺶ ﺑـﺎﺯﯼ ﻣـﯽﮐـﺮﺩ ﮔـﻔـﺖ : ﺍﯾـﻨـﺎﺭﻭ ﻭﺍﺳـﻪ ﺳـﮕـﺖ
ﻣـﯽﺧـﻮﺍﯼ ﻣـﺎﺩﺭ؟؟؟

ﭘـﯿـﺮﺯﻥ ﻧـﮕـﺎﻫـﯽ ﺑـﻪ ﺟـﻮﻭﻥ ﮐـﺮﺩ . ﮔـﻔـﺖ : ﺳَـﮓ؟؟
ﺟـﻮﻭﻥ ﮔـﻔـﺖ ﺁﺭﻩ ..... ﺳـﮓِ ﻣـﻦ ﺍﯾـﻦ ﻓـﯿـﻠـﻪﻫـﺎ ﺭﻭ ﻫـﻢ ﺑـﺎ ﻧـﺎﺯ
ﻣـﯽﺧـﻮﺭﻩ .....

ﺳﮓ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ؟ !
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻨﻪ ... ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺳﻨﮕﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ... ﺟﻮﻭﻥ
ﮔﻔﺖ : ﻧﮋﺍﺩﺵ ﭼﯿﻪ ﻣﺎﺩﺭ؟؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮﻟﻪ ﺳﮓ ﺩﻭﭘﺎ
ﻧﻨﻪ ...

ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﺑﺬﺍﺭﻡ.
ﺟﻮﻭﻧﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ... ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎﯼ ﻓﯿﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺭﻭ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺖ ﭘﯿﺮﺯﻥ ... ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﻣﮕﻪ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﺳﮕﺖ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ؟؟
ﺟﻮﻭﻥ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ...

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎ ﻏﺬﺍﯼ ﺳﮓ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯾﻢ ﻧﻨﻪ !!
ﺑﻌﺪ ﮔﻮﺷﺖ ﻓﯿﻠﻪ ﺭﻭ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺘﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ...


ﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺁﺩﻣﺎ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻧﺎﺑﺠﺎ ﻗﻠﺐ ﮐﻮﭼﮏ
ﺁﺩﻣﯽ بشکند...
چه زیبا گفت فروغ فرخزاد

اگر مستضعفی ديدی،
ولي از نان امروزت

به او چيزی نبخشيدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر چادر به سر داری،
ولي از زير آن چادر

به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن

اگر قاری قرآنی،
ولي در درکِ آياتش

دچارِ شک و ترديدی.
به انسان بودنت شک کن

اگر گفتی خدا ترسي،
ولي از ترس اموالت

تمام شب نخوابيدي.
به انسان بودنت شک کن

اگر هر ساله در حجّي،
ولي از حال همنوعت


سوالي هم نپرسيدي.
به انسان بودنت شک کن

اگر مرگِ کسی ديدي،
ولي قدرِ سَري سوزن

ز جاي خود نجنبيدي
به انسان بودنت شک کن...

@Gesseh_ir
👍1
Forwarded from شهر ۱۰۰۰ قصه
داستان شلوار من و ویلای اسپانیا

دیروز برای کاری رفته بودم یه محله تو پایین شهر.
ماشین صاحب کارم رو کنار کوچه ای پارک کردم و پشت فرمون نشستم تا قالی ای رو که از یک خانم به قیمت ارزون پیش خرید کرده بود بیارن .بعد بازی بچه ها رو با چوب و سنگ و دوچرخه شکسته ای که اونجا بود نگاه می کردم.
محله ی فقیر نشینی بود.
چند دقیقه ای گذشت که دیدم بچه ها سرعتشون کم شد. بعد همه وایسادن و به اینو اونور کوچه نگاه می کردن. چیز عجیبی نمی دیدم . کنجکاو شدم. دیدم بچه ها راجع به چیز عجیبی با هم حرف میزنن.  شیشه رو دادم پایین.  صحبت بچه ها راجع به بویی که می اومد بود . دیدم توی کوچه بوی کباب میاد . آخه برای من چیز عجیبی نبود ولی اون بچه ها ....
یکیشون با شوق گفت من پارسال که با مامانم رفته بودیم قم ، کباب خوردم. یکی دیگشون دستاش رو باز کرد و نفس عمیقی کشید ، بعد با لحن سوالی گفت : خیلی خوشمزس؟؟؟
اون یکی که از همه کوچک تر بود گفت من تا حالا کباب نخوردم ولی بابام قول داده ایندفعه که حال مامان بهتر بشه با هم میریم گردش.  اونجا می تونیم کباب درست کنیم . بعد با هیجان به دوستش گفت :  علی ؟ کباب خوشمزه تره یا آش ؟
این سوال رو یه نفر بین ده تا بچه تونست جواب بده و گفت ((خوب معلومه ، کباب خوشمزه ترین غدا دنیاس)).
برام عجیب بود. مگه میشه خانواده هایی باشن که گوشه ی شهر اینقدر محروم باشن ؟ آخه ایران کشور ثروتمندیه.  دلم می خواست کاره ای بودم تا واسه بچه ها، نه فقط اینها که واسه همه ی بچه های کشورم کاری می کردم.
بعد به فکر یه کاری افتادم. حدود صد تومن از حقوق ماه پیش هنوز تو کارتم بود و تا هفته ی دیگه هم میتونستم بدون اون سر کنم. تازه ، من که می خواستم بعد از ظهر برم و باهاش اون شلوار مورد علاقم رو بگیرم . برنامم این بود که این هفته دیگه شلوار قشنگی که دیده بودم رو بگیرم.
هنوز نیم ساعت وقت داشتم و می تونستم برم از یه رستوران ده پرس کباب واسه بچه ها بگیرم.
بعد یاد شلوار افتادم و بچه رو نگاه کردم.
اونا که کباب نخوردن ، از این به بعد هم نخورن. اصلا شاید تقدیرشونه. اصلا بوی کباب که بره اونام یادشون میره. این فکرها از سرم گذشت. بعد خندیدم و گفتم از کی به تقدیر اعتقاد داری بابک ؟ مگه الان  به فکر کودکان سرزمینت نبودی ؟ اونا بوی کباب یادشون میره اما اگه براشون کباب بخری حالا حالا یادشون نمیره.
اومدم ماشین رو روشن کنم که باز شلوار و فکرش منصرفم کرد.
با صدای کلفت تری توی ذهنم به خودم تشر زدم و گفتم گیرم که اینا خوردن ، برای دوستاشون یا خواهر برادرشون تعریف کنن چی ؟ مدیون میشم. بیخیال....
آره خوب شلوار واجب تره...
تو این فکرها بودم که قالی رو آوردن و بار زدیم و داستان کباب تموم شد.
شلوارم رو هم خریدم و ماجرا رو به کل فراموش کردم.
تا امروز که گذرم به بالا شهر خورد. یه فرش برای یکی از تجار داروی تهران آوردیم که برای حفاظت فرش دو تا ماشین هم باهام فرستادن.
تاجره داشت با تلفن راجع به تحریم ها صحبت می کرد و به طرفش با خشنود و هیجان خاصی می گفت (( دیدی تحریما رو بر نمی دارن ؟ حالا اون حواله ها سه برابر می ارزه )) . می گفت بدون وارد کردن دارو می تونه حواله ها رو دوبرابر بفروشه به واسطه. 
پیش خودم گفتم این وجدان نداره ؟ شعور نداره ؟ این مردم کشورش براش مهم نیستن؟  مگه این سوگند پزشکی نخورده؟
یهو جوابمو گرفتم.
شاید اونم یه چیزی تو مایه های شلواری که من دلم می خواست ، دلش خواسته.
آره دوستان. تلفنش رو قطع کرد و با ذوق به پسرش زنگ زد. شنیدم که گفت می خواد اون ویلای سواحل اسپانیا رو بخره.
براش مشخص بود که خیلیا نبود این دارو یادشون میره.
آره دوستان.حالا فهمیدم چرا هم ثروت تو کشورمون داریم هم فقر . فکر کنم الان اینجا جنگ سرد بقاست، ما هممون شبیه همیم فقط جایگاهمون فرق داره.

بابک توجه

@Gesseh_ir
👍1