... ناپدید شدن، یعنی میل به دیگر آنجا نبودن که به هیچ وجه منفی نیست؛ کاملاً هم برعکس، ناپدید شدن شاید میلی باشد برای این که ببینیم دنیا در غیاب ما چه شکلی است. یا این که ببینیم ورای هر هدف و سوژه و معنایی، ورای افقهای ناپدیدشدگی، آیا هنوز هم دنیا موجودیتی دارد؟...
-ژان بودریار
-ژان بودریار
"بعدها پشت سرت خواهند گفت: دلقکِ بیچاره در قرن لبوبو و ترامپ و انافتی، سعی میکرد شاعر باشد."
هرچه مینویسم، مثل این است که روی یخ نازکی مینویسم. کلمات برای لحظهای میدرخشند، بعد ناپدید میشوند... و من ته چاهی میمانم که خودم کندهام.
آیا تو هم این حس را داشتهای؟ یا شاید فقط من هستم که بیشازحد به سایههای خود گوش میدهم؟
البته که سایهها همهجا هستند، البته که انسان همیشه در خسران است و البته که هنوز چشمانم را که میبندم همه شما را میبینم که خندان، دست بر دوش هم، در عکسی دستجمعی حافظهی تصویری مرا بازی میدهید. به خود میگویم: بترس پسر، از جنون بترس. و آن نگاهی را تحویلم میدهی که رازش را هیچکس نمیداند. مرا بغل میکنی و بوسهای بر شانهام میگذاری که دوستم داری. اشک چرخیده در چشمانت و تند تند پلک میزنی. تو یک نفر، عکس را خراب کردهای. همه هستند، مگر تو که بغض من تکهتکهات کرده. مینویسم: صبور باش سینهی دریده، صبور باش.
-
آنجا که به تو تخیل میکردم، مزار رویاهای دور من است. رقص نور در نور در نور...
حالا اما گذر زمان را نمیفهمم، ساعتها میگذرند بیآنکه چیزی هدیه دهند. اتفاقا خودِ زندگی گم شده است. آه روزهای بیجرقه...
صبح تاریکی آمده متیو، اتاق را نور بیجان خورشید آبان ماه پر کرده- به تو فکر میکنم با همهی آن چرخشها- اینجا نور تسلی میبخشد مرا و بیخوابی را و بیخوابی، گرم کرده انگشتانم را و مرا، مینویسم انگار که پسربچهای با کبریتهایش بازی میکند، مینویسم که نمیدانم چرا، نمیدانم چرا متیو- دست خیالم را گرفتهام به آغوش رقص و تغزلهای مست، مست از جادوی کلمات و رقص تخیل و بوی صبح... اسطورهای برای دوباره عاشق شدن و دوباره زیر خاک خفتن، صبح اینجا را پر کرده و جنون.... مینویسم برای تو.
-
برای تو، متیو! دوست من، که هیچوقت معمولی نبودی. در تلاطم تعلق یافتن، خودت را گم نکردی و هر بار، هر شعری میخواندی که دوستش داشتی برای من هم زمزمه کردی. مرد تنها را بگذار به حال جنونش باشد، اما تو
دوباره به شعری بغض میکنی
و انتظار پستچی را میکشی
که ابر را به خانهات بیاورد.
اما من
نور را میبینم،
با همه احتمالاتش،
پلکم یقینِ تاریکی میزند.
-
شاید پس از گمشدن، آدم باید گمتر و گمتر شود. به قول یکی از نویسندههای روسی محبوبم، وقتی خیلی دیر کردهای و سر قرارت نرسیدهای شاید بهترین کار این باشد که کمی آهستهتر راه بروی.
هديه هومبولت- سال بلو
-
پرهام پوراکرامی
۱۲ آبان ۱۴۰۴
آیا تو هم این حس را داشتهای؟ یا شاید فقط من هستم که بیشازحد به سایههای خود گوش میدهم؟
البته که سایهها همهجا هستند، البته که انسان همیشه در خسران است و البته که هنوز چشمانم را که میبندم همه شما را میبینم که خندان، دست بر دوش هم، در عکسی دستجمعی حافظهی تصویری مرا بازی میدهید. به خود میگویم: بترس پسر، از جنون بترس. و آن نگاهی را تحویلم میدهی که رازش را هیچکس نمیداند. مرا بغل میکنی و بوسهای بر شانهام میگذاری که دوستم داری. اشک چرخیده در چشمانت و تند تند پلک میزنی. تو یک نفر، عکس را خراب کردهای. همه هستند، مگر تو که بغض من تکهتکهات کرده. مینویسم: صبور باش سینهی دریده، صبور باش.
-
آنجا که به تو تخیل میکردم، مزار رویاهای دور من است. رقص نور در نور در نور...
حالا اما گذر زمان را نمیفهمم، ساعتها میگذرند بیآنکه چیزی هدیه دهند. اتفاقا خودِ زندگی گم شده است. آه روزهای بیجرقه...
صبح تاریکی آمده متیو، اتاق را نور بیجان خورشید آبان ماه پر کرده- به تو فکر میکنم با همهی آن چرخشها- اینجا نور تسلی میبخشد مرا و بیخوابی را و بیخوابی، گرم کرده انگشتانم را و مرا، مینویسم انگار که پسربچهای با کبریتهایش بازی میکند، مینویسم که نمیدانم چرا، نمیدانم چرا متیو- دست خیالم را گرفتهام به آغوش رقص و تغزلهای مست، مست از جادوی کلمات و رقص تخیل و بوی صبح... اسطورهای برای دوباره عاشق شدن و دوباره زیر خاک خفتن، صبح اینجا را پر کرده و جنون.... مینویسم برای تو.
-
برای تو، متیو! دوست من، که هیچوقت معمولی نبودی. در تلاطم تعلق یافتن، خودت را گم نکردی و هر بار، هر شعری میخواندی که دوستش داشتی برای من هم زمزمه کردی. مرد تنها را بگذار به حال جنونش باشد، اما تو
دوباره به شعری بغض میکنی
و انتظار پستچی را میکشی
که ابر را به خانهات بیاورد.
اما من
نور را میبینم،
با همه احتمالاتش،
پلکم یقینِ تاریکی میزند.
-
شاید پس از گمشدن، آدم باید گمتر و گمتر شود. به قول یکی از نویسندههای روسی محبوبم، وقتی خیلی دیر کردهای و سر قرارت نرسیدهای شاید بهترین کار این باشد که کمی آهستهتر راه بروی.
هديه هومبولت- سال بلو
-
پرهام پوراکرامی
۱۲ آبان ۱۴۰۴
دریغا اول حرفی که در لوح محفوظ پیدا آمد، لفظ محبت بود. پس نقطه ب با نقطه نون متصل شد، یعنی محنت شد. مگر آن بزرگ از اینجا گفت که در هر لطفی، هزار قهر تعبیه کردهاند و در هر راحتی هزار شربت به زهر آمیختهاند.
تمهیدات - عینالقضاة همدانی
تمهیدات - عینالقضاة همدانی
...
از بختیاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا به دست نمیآید،
یا از دست میگریزد.
...
شاملو
از بختیاری ماست شاید
که آنچه میخواهیم یا به دست نمیآید،
یا از دست میگریزد.
...
شاملو
در خانه تنهایم، برای کشیدن سیگار به بالکن میآیم. رعدوبرق، آسمان را یادم میآورد. بوی قهوهی ناپولیتن در خانه پیچیده. مینشینم و به دیوار تکیه میدهم، چیزی پشتم حس میکنم. پشت خالی به چه پر میشود آقای علی خدامی؟