از صبح که برخاستهام
ابریام امروز
ششم مرداد
سالگشت رفتن پدرم
روانش به مینو شاد و یادش به گیتی سبز
ابریام امروز
ششم مرداد
سالگشت رفتن پدرم
روانش به مینو شاد و یادش به گیتی سبز
💔8❤1
گندمانه
درخت بود گمانم سپیدار این را از سایهی بلندش فهمیده بودم چند سالیست سایهاش سنگین شده اتراق کرده در کتابخانه در برگ برگ کتابهای تاریخ "خواجهی تاجدار" "تیمور لنگ" بچهها بیایید امروز "بینوایان" خریدم دو جلد ترجمه حسینقلی مستعان ... سایهاش کم شده اما حضور…
اولین کسی که دیوان حافظ رو دست من داد
و همراهش کلمه و شعر و شهود
این میراث پربها رو از پدرم به یادگار دارم
دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
و همراهش کلمه و شعر و شهود
این میراث پربها رو از پدرم به یادگار دارم
دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
❤11
مهربانی آقای فریدی
از اعضای خوب انجمن گنـدم
به لطف ایشون خونه ما پر از گل شده
از اعضای خوب انجمن گنـدم
به لطف ایشون خونه ما پر از گل شده
❤6😍2
#جوانه
سه روز است که بابت یک کار بانکی ساده، سرگردانم توی شهر...
از هشت صبح میزنم بیرون و سر ظهر خسته و کوفته و جواب ناگرفته برمیگردم به خانه
این درست که کارم به سرانجام نرسیده ولی حال و هوا یک جور دلچسبی آرام است عین هوای شهریور
به تن آدم میچسبد
نمیدانم چه خبر شده
انگار مهربانی پاشیدهاند توی شهر
روز اول:
سر کوچه درخت تنومند قدیمی که چند سالیست با او سلام علیک دارم را دیدم که جوانه زده اینقدر ذوق کردم برای جوانههایش
انگار که خودم دوباره متولد شده باشم.
با خودم گفتم وقتی برگشتم عکس میگیرم از درخت
چیز کمی نیست در این سن جوانه زدن
توی بانک منتظر بودم نوبتم برسد خانمی که صورت آشنایی داشتند به طرفم آمدند با مهربانی سلام و احترام کردند عذرخواهی کردم: ببخشید اگر به خاطر نمیارم شما رو
گفتند یک بار به همراه همسرشان برنامه حافظ خوانی شرکت کردند و اینکه تا به حال به اشعار خواجه شیراز اینطور نگاه نکرده بودند و از آن روز مشتاقتر شدهاند که دنبال کنند و کلی انرژی مثبت و...
خانم میم را به یاد آوردم
خدا را شکر کردم و این برخورد را نشانهای یافتم که رسالتم را دارم درست انجام میدهم.
روز دوم:
به خانمی که کارمند دادگستری بود لبخند زدم، گفتم چقدر رفتار مجموعه شما با ارباب رجوع تغییر کرده، خیلی خوب شده، گفت: خدا رو شکر بالاخره یه نفر پیدا شد که راضی باشه، حالا کارت انجام شد؟
گفتم: نه انجام نشد ولی برخوردتون قشنگ بود
روز سوم:
باید از این سر شهر میرفتم آن سر شهر شعبه دیگر بانک، بلکه آن جا کار به سرانجام برسد
اواسط مسیر ( نزدیک به کوکبالدین) یک گروه دختر نوجوان، حدود سی یا چهل نفر از روبرو میآمدند. با موهای قشنگ با لباسهای رنگی قشنگ با صورتهایی مثل ماه
شاد بودند، دست میزدند و با موزیکی که پخش میشد همخوانی میکردند
شبیه یک دسته پرنده
پر از انرژی و صلح و خنده بودند
گفتند مسابقه داریم
برایشان دست تکان دادم و آرزوی موفقیت کردم
برایم بوسه فرستادند
یاد جوانهها افتادم
احساس کردم دارم تکثیر میشوم . . .
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
#گنـدم_بوربور
#گنـدمنوشت
سه روز است که بابت یک کار بانکی ساده، سرگردانم توی شهر...
از هشت صبح میزنم بیرون و سر ظهر خسته و کوفته و جواب ناگرفته برمیگردم به خانه
این درست که کارم به سرانجام نرسیده ولی حال و هوا یک جور دلچسبی آرام است عین هوای شهریور
به تن آدم میچسبد
نمیدانم چه خبر شده
انگار مهربانی پاشیدهاند توی شهر
روز اول:
سر کوچه درخت تنومند قدیمی که چند سالیست با او سلام علیک دارم را دیدم که جوانه زده اینقدر ذوق کردم برای جوانههایش
انگار که خودم دوباره متولد شده باشم.
با خودم گفتم وقتی برگشتم عکس میگیرم از درخت
چیز کمی نیست در این سن جوانه زدن
توی بانک منتظر بودم نوبتم برسد خانمی که صورت آشنایی داشتند به طرفم آمدند با مهربانی سلام و احترام کردند عذرخواهی کردم: ببخشید اگر به خاطر نمیارم شما رو
گفتند یک بار به همراه همسرشان برنامه حافظ خوانی شرکت کردند و اینکه تا به حال به اشعار خواجه شیراز اینطور نگاه نکرده بودند و از آن روز مشتاقتر شدهاند که دنبال کنند و کلی انرژی مثبت و...
خانم میم را به یاد آوردم
خدا را شکر کردم و این برخورد را نشانهای یافتم که رسالتم را دارم درست انجام میدهم.
روز دوم:
به خانمی که کارمند دادگستری بود لبخند زدم، گفتم چقدر رفتار مجموعه شما با ارباب رجوع تغییر کرده، خیلی خوب شده، گفت: خدا رو شکر بالاخره یه نفر پیدا شد که راضی باشه، حالا کارت انجام شد؟
گفتم: نه انجام نشد ولی برخوردتون قشنگ بود
روز سوم:
باید از این سر شهر میرفتم آن سر شهر شعبه دیگر بانک، بلکه آن جا کار به سرانجام برسد
اواسط مسیر ( نزدیک به کوکبالدین) یک گروه دختر نوجوان، حدود سی یا چهل نفر از روبرو میآمدند. با موهای قشنگ با لباسهای رنگی قشنگ با صورتهایی مثل ماه
شاد بودند، دست میزدند و با موزیکی که پخش میشد همخوانی میکردند
شبیه یک دسته پرنده
پر از انرژی و صلح و خنده بودند
گفتند مسابقه داریم
برایشان دست تکان دادم و آرزوی موفقیت کردم
برایم بوسه فرستادند
یاد جوانهها افتادم
احساس کردم دارم تکثیر میشوم . . .
ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم
ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم
#گنـدم_بوربور
#گنـدمنوشت
👏2❤1👍1🔥1🥰1👌1😍1