پینوشت مطلب قبلی + یکم روانشناسی
این مسئله درکش و هضمش اوایل خیلی برای من گنگ بود، چند قطعه پازل پراکنده توی ذهنم بود که هیچ جور نمیتوانستم ربطش را بهم بفهمم
پر از سوال بودم بدون هیچ جوابی
این پریشانی و سردرگمی گاهی مرا تا مرز فروپاشی روانی پیش میبرد
ولی کم کم همه چیز روشن شد، پازل تکمیل شد و جواب سوالاتم را دریافت کردم.
*
وقتی نقاب یک نفر که مورد اعتماد شما بوده، میافتد شما احساسات گوناگونی را تجربه میکنید: احساس خشم، احساس فریب خوردگی، احساس تنفر، احساس یآس،احساس انتقامجویی و...
احساس سقوط میکنید
ولی واقعیت این است شخصی که مجبور شده نقاب بزند موجود بیچارهایست آدم زخم خورده و آسیب دیدهایست
از بالا که نگاه کنید میبینید چقدر قابل ترحم است
هنگامی که به این درک برسید و احساس ترحم در شما پررنگ شود، آن وقت است که دوست دارید ناجی باشید عمیقا احساس همدلی و کمکرسانی دارید ولی همین حس باعث میشود شما بارها و بارها از همان نقطه آسیب ببینید.
همین احساسات ضد و نقیض شما را از پا در میآورد
دیگر نمیدانید چه کاری درست است.
*
ممکن است همین شخص که موجب آسیبهای روحی روانی بعضا عمیقی در شما شده ولی در عین حال در نظر بقیه شخصیت موجه و محترمی به نظر بیاید، مقبول بقیه باشد
به این دلیل که انسان یک موجود چند وجهیست، ممکن است شما با بخش تاریک یک نفر روبرو شوید در حالی که آن سمت تاریک برای دیگران پنهان باشد، شاید دیگران هرگز آن بخش تاریک را نبینند.
گاهی بعضی افراد جذب نور شما میشوند ولی نور شما قسمتهای تاریک آنها را اذیت میکند، در این موقعیت شما در معرض آزارهای روحی روانی ناشی از بخش تاریک آنها قرار میگیرید و دائم از خود میپرسید چرا؟
جواب این سوال شاید در نوشته جناب داستایوفسکی خطاب به معشوقش باشد:
« تو مقدر شدهی من بودی اما شاید برای مجازات»
#گندم_بوربور
این مسئله درکش و هضمش اوایل خیلی برای من گنگ بود، چند قطعه پازل پراکنده توی ذهنم بود که هیچ جور نمیتوانستم ربطش را بهم بفهمم
پر از سوال بودم بدون هیچ جوابی
این پریشانی و سردرگمی گاهی مرا تا مرز فروپاشی روانی پیش میبرد
ولی کم کم همه چیز روشن شد، پازل تکمیل شد و جواب سوالاتم را دریافت کردم.
*
وقتی نقاب یک نفر که مورد اعتماد شما بوده، میافتد شما احساسات گوناگونی را تجربه میکنید: احساس خشم، احساس فریب خوردگی، احساس تنفر، احساس یآس،احساس انتقامجویی و...
احساس سقوط میکنید
ولی واقعیت این است شخصی که مجبور شده نقاب بزند موجود بیچارهایست آدم زخم خورده و آسیب دیدهایست
از بالا که نگاه کنید میبینید چقدر قابل ترحم است
هنگامی که به این درک برسید و احساس ترحم در شما پررنگ شود، آن وقت است که دوست دارید ناجی باشید عمیقا احساس همدلی و کمکرسانی دارید ولی همین حس باعث میشود شما بارها و بارها از همان نقطه آسیب ببینید.
همین احساسات ضد و نقیض شما را از پا در میآورد
دیگر نمیدانید چه کاری درست است.
*
ممکن است همین شخص که موجب آسیبهای روحی روانی بعضا عمیقی در شما شده ولی در عین حال در نظر بقیه شخصیت موجه و محترمی به نظر بیاید، مقبول بقیه باشد
به این دلیل که انسان یک موجود چند وجهیست، ممکن است شما با بخش تاریک یک نفر روبرو شوید در حالی که آن سمت تاریک برای دیگران پنهان باشد، شاید دیگران هرگز آن بخش تاریک را نبینند.
گاهی بعضی افراد جذب نور شما میشوند ولی نور شما قسمتهای تاریک آنها را اذیت میکند، در این موقعیت شما در معرض آزارهای روحی روانی ناشی از بخش تاریک آنها قرار میگیرید و دائم از خود میپرسید چرا؟
جواب این سوال شاید در نوشته جناب داستایوفسکی خطاب به معشوقش باشد:
« تو مقدر شدهی من بودی اما شاید برای مجازات»
#گندم_بوربور
👏6👍5❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
فریدون مشیری
سالی سرشار از عشق و برکت و شادمانی براتون آرزومندم
خوش به حال روزگار
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
فریدون مشیری
سالی سرشار از عشق و برکت و شادمانی براتون آرزومندم
❤11😍2
* این بهار از اون بهارا شد
اولین اتفاق خوب بهار 404 امروز برای من رقم خورد
امیدوارم سال خوبی باشه واسه همه
اولین اتفاق خوب بهار 404 امروز برای من رقم خورد
امیدوارم سال خوبی باشه واسه همه
❤9👍1
شراب بود
ولی به زهر آلوده
پیش از آن که مستی ببخشد
شرنگ بود که میدوید به رگها
و وحشیانه به سرخی خون تن میشست
مستی اوج میگرفت
چلچلهای در سرم داشت لانه میساخت . . .
بیدار شدم
چلچله گرسنه بود
برایش آب و دانه بردم
مستی و زهر هر دو به شراب باز گشته بودند
و رگهایم سرخوشانه خون را از خود عبور میدادند
جنون در من تولد یافته بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
ولی به زهر آلوده
پیش از آن که مستی ببخشد
شرنگ بود که میدوید به رگها
و وحشیانه به سرخی خون تن میشست
مستی اوج میگرفت
چلچلهای در سرم داشت لانه میساخت . . .
بیدار شدم
چلچله گرسنه بود
برایش آب و دانه بردم
مستی و زهر هر دو به شراب باز گشته بودند
و رگهایم سرخوشانه خون را از خود عبور میدادند
جنون در من تولد یافته بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤10👏4
#امروز
سر کوچه یه پژو پارک بود
یکم زخمی و رنگ و رو رفته
پشتش نوشته بود:
«نمیفروشمش
رفیقـمــــه»
@gandomane
سر کوچه یه پژو پارک بود
یکم زخمی و رنگ و رو رفته
پشتش نوشته بود:
«نمیفروشمش
رفیقـمــــه»
@gandomane
❤6👌4😍2🔥1
اولین اجرای برنامه من
#خیام_خوانی
ویژه بزرگداشت خیام نیشابوری
سالن کتابخانه ولیعصر ورامین
یه نشست پر انرژی با تعامل بالا
حقیقتش فراتر از انتظارم بود
یه استارت قوی و انگیزهای قویتر برای ادامه
تو این راه خیلیها دلگرمی بودن
ممنون ازتون
بمونه به یادگار
#خیام_خوانی
ویژه بزرگداشت خیام نیشابوری
سالن کتابخانه ولیعصر ورامین
یه نشست پر انرژی با تعامل بالا
حقیقتش فراتر از انتظارم بود
یه استارت قوی و انگیزهای قویتر برای ادامه
تو این راه خیلیها دلگرمی بودن
ممنون ازتون
بمونه به یادگار
❤12👏5😍2
.
نشانی ورودی را از پیرمردی که داشت از درخت توت میچید، پرسیدم و راهی شدم
به یاد اوردم که دیشب چه درخت توت بزرگی در خواب دیده بودم، تمام حیاط را با شاخه و برگهایش پوشانده بود . . .
از ورودی کنار زورخانه داخل شدم
(چون به محیط آشنا نبودم درب اصلی را نیافتم)
ساختمان کتابخانه تقریبا با فاصله دویست_سیصد متری در انتهای بوستان واقع شده بود
به محض ورود به محوطه با انرژی بسیار شگفتی روبرو شدم، احساس کردم تمام درختان در دو طرف مسیر به من سلام میکنند
انگار هزار سال است مرا میشناسند
و با تمام حواس خود دریافتم که با احترام ویژهای مرا به سمت کتابخانه هدایت میکنند
سرخوش از این استقبال سبز وارد کتابخانه شدم و پس از پایان پروسه کاری، ساختمان را ترک کردم
در مسیر برگشت نیز متوجه پذیرش گرم درختان بودم
سرم را کمی پایین آوردم دستم را به نشانه احترام روی سینه گذاشتم و از میان صف مهربانشان گذشتم
دانستم نیرویی بسیار قویتر از اراده و خواهش من پشت این ماجراست . . .
#گنـدم_نوشته
نشانی ورودی را از پیرمردی که داشت از درخت توت میچید، پرسیدم و راهی شدم
به یاد اوردم که دیشب چه درخت توت بزرگی در خواب دیده بودم، تمام حیاط را با شاخه و برگهایش پوشانده بود . . .
از ورودی کنار زورخانه داخل شدم
(چون به محیط آشنا نبودم درب اصلی را نیافتم)
ساختمان کتابخانه تقریبا با فاصله دویست_سیصد متری در انتهای بوستان واقع شده بود
به محض ورود به محوطه با انرژی بسیار شگفتی روبرو شدم، احساس کردم تمام درختان در دو طرف مسیر به من سلام میکنند
انگار هزار سال است مرا میشناسند
و با تمام حواس خود دریافتم که با احترام ویژهای مرا به سمت کتابخانه هدایت میکنند
سرخوش از این استقبال سبز وارد کتابخانه شدم و پس از پایان پروسه کاری، ساختمان را ترک کردم
در مسیر برگشت نیز متوجه پذیرش گرم درختان بودم
سرم را کمی پایین آوردم دستم را به نشانه احترام روی سینه گذاشتم و از میان صف مهربانشان گذشتم
دانستم نیرویی بسیار قویتر از اراده و خواهش من پشت این ماجراست . . .
#گنـدم_نوشته
❤13🔥2👏1
از هر آدمِ رذلی بپرسید که آیا
ترجیح می دهد با رذلی مثلِ خودش
سروکار داشته باشد یا با آدمی بزرگوار و خوش قلب؟
بدونِ تردید پاسخ خواهد داد:
با آدمی بزرگوار و خوش قلب!
پیروزیِ فضیلت، در همین است...
#داستایوفسکی
ترجیح می دهد با رذلی مثلِ خودش
سروکار داشته باشد یا با آدمی بزرگوار و خوش قلب؟
بدونِ تردید پاسخ خواهد داد:
با آدمی بزرگوار و خوش قلب!
پیروزیِ فضیلت، در همین است...
#داستایوفسکی
❤6👏6👌5
کوچه بنبست بود.
ظهر بود و به سختی سایه باریکی کنار دیوار خانهها پیدا میشد که همان هم هی خودش را عقب میکشید. تکیه داده بود به دیوار، لاغرتر از قبل به نظر میرسید و کاملا رنگ پریده
تیشرت سورمهای پوشیده بود با شلوار جین آبی و کفشهای کتانی. چشمش که به من خورد هول شد سیگارش را انداخت کف کوچه و با نوک کتانیاش آن را له و خاموش کرد.
به طرفم آمد و دست دراز کرد که دست بدهد
اشتیاق مرا که ندید خودش را کنار کشید
به آسمان نگاهی کرد خواست چیزی بگوید ولی حرفش را خورد
روبرویم ایستاده بود
به شانهاش هم نمیرسیدم اما
سایههامان اندازه هم بود و با فاصله از هم روی زمین پخش شده بود، به سایهها خیره شدم سایه هر کدام از ما جوری به صاحبش چسبیده بود انگار بچهای که به مادرش التماس میکند که زودتر از آنجا بروند
گفت: زیباییات ویرانم کرده، خودخواهیات بیشتر
دستش را به طرف جیبش برد دستش داشت میلرزید و لبه جیب گیر میکرد بالاخره پاکت سیگار را بیرون آورد و یک نخ از آن بیرون کشید
خیلی وقت بود که میشناختمش
نه آدم خوبی بود نه آدم بدی
یک خاکستری لرزان بود که مدام بین سیاه و سفید بودن دست و پا میزد
خواسته بود دوباره همدیگر را ببینیم گفته بود حرف مهمی دارد که نمیتواند تلفنی بگوید . . .
#گندم_بوربور
بخشی از یک داستان جدید
ظهر بود و به سختی سایه باریکی کنار دیوار خانهها پیدا میشد که همان هم هی خودش را عقب میکشید. تکیه داده بود به دیوار، لاغرتر از قبل به نظر میرسید و کاملا رنگ پریده
تیشرت سورمهای پوشیده بود با شلوار جین آبی و کفشهای کتانی. چشمش که به من خورد هول شد سیگارش را انداخت کف کوچه و با نوک کتانیاش آن را له و خاموش کرد.
به طرفم آمد و دست دراز کرد که دست بدهد
اشتیاق مرا که ندید خودش را کنار کشید
به آسمان نگاهی کرد خواست چیزی بگوید ولی حرفش را خورد
روبرویم ایستاده بود
به شانهاش هم نمیرسیدم اما
سایههامان اندازه هم بود و با فاصله از هم روی زمین پخش شده بود، به سایهها خیره شدم سایه هر کدام از ما جوری به صاحبش چسبیده بود انگار بچهای که به مادرش التماس میکند که زودتر از آنجا بروند
گفت: زیباییات ویرانم کرده، خودخواهیات بیشتر
دستش را به طرف جیبش برد دستش داشت میلرزید و لبه جیب گیر میکرد بالاخره پاکت سیگار را بیرون آورد و یک نخ از آن بیرون کشید
خیلی وقت بود که میشناختمش
نه آدم خوبی بود نه آدم بدی
یک خاکستری لرزان بود که مدام بین سیاه و سفید بودن دست و پا میزد
خواسته بود دوباره همدیگر را ببینیم گفته بود حرف مهمی دارد که نمیتواند تلفنی بگوید . . .
#گندم_بوربور
بخشی از یک داستان جدید
❤13👍4👌1
Forwarded from گندم
دکتر گفته قطاری که توی سرم می رود حقیقی نیست!
دکتر گفته باید بخندم و به آهنگ های شاد گوش کنم
گفته اصلاً فکر نکنم
اصلاً روی خطوط موازی راه نروم
دکتر گفته به آوندهایم فکر نکنم
و به اینکه یک درخت هستم
دکتررررررررر
که مخفّف دیکتاتور خودمان است
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آرامبخش دارد از آوندهایم بالا می آید!
لانه ی پرنده ای که روی سرم بود افتاده است
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی شاعر گریه نکن...
همسایه ام به عیادت من می آید
او شکارچی خوشدستی ست...
و این قطار لعنتی دوباره روی خطوط موازی:
قدّش هر شب یک کلاغ کوتاه می شود
شاعری که هر روز پای مترسک آب و کود می دهد!
و کلماتی از این دست...
مینویسم و درد از ساقه ام بالا می آید!
انگار قیر به خودم می مکم از آسفالت خیابان انگار سرب به خودم...
نوار مغز که میگیرم
روی کاغذ، تصویری از ادامه ی بیداری ست
تصویری از مغز من روی این پنج خطّ موازی
خطوط حامل این هذیان لاینقطع...
خط های موازی سیاه
نُت های انقراض
این شعر معلّقه ای ست که بر پوست ببری نوشته اند
تف به شما شاعران مسموم آسمانخراش ها
پشت پنجره ها
رو به قبرستان خانه ها و خیابان ها
بر پیکر صنوبران شهید می نشینید و
تاب میخورید و
کلمه هایتان را تیز میکنید و
ج ن گ ل را تکّه تکّه مینویسید و
در سطر بعدی از تخت خواب چوبی دونفره تان...
آآآآآآآآآآآآآآآی انگار از کف کفشهایم از کف خیابان نفت مکیده ام به خودم
نفت دارد از آوندهایم تبر دارد از آوندهایم بالا می آید...
تف به این خطوط موازی
به این ریلها
به این همه قطار
قطار...
قطار...
قطار...
قطار...
قطار که توی مغز من
این همه قطار که روی هر فشنگش نام پرنده ای ست!
قطار بایست!
این نوار مغز من است! این خطوط حامل ملودی...
در نیم کره ی چپ مغزم آهنگی ست
ملودی بی وقفه ی فروریختن
آهنگ یخ های قطب شمال که روی نوار مغزی من آوار می شوند
در نیم کره ی چپ مغزم آهنگ فروریختن آسمانخراش، سیل
در نیم کره ی چپ مغزم دریاچه ی ارومیّه
نمک دارد از آوندهایم بالا می آید!
در نیم کره ی راست مغزم آهنگی ست
ملودی آرامی در تالار جمجمه ام با غریو شادی میهمانان
آقای پرزیدنت دارد از پله های فقراتم بالا می آید
که روی نوار مغز من بایستد
سخنرانی قرّائی که هی از دهانش کبوتر سپید بریزد
که هی کبو تر سپید بریزد توی جمجمه ام
که جایزه ی صلح مخترع دینامیت! بگیرد!
که هی کبوتر سپید بدهد که هی دینامیت بگیرد...
آآآآآآآآآآآآآآآآآی انگار از ستون فقراتم
دینامیت مکیده ام به جمجمه ام!
هیروشیما دارد بالا می آید از آوندهایم...
تف به این قطار که روی نوار مغز من راه می رود…
تف به این قطار که از وسط آشیانه ی پرندگان
که از روی در گلستانه چه بوی علفی می آمد
که از روی دست و پای کودکان احساس جای بازی این جاست
رد می شود!
قطار نفرینی که از شعر شاعران سلف می آید
من قطاری دیدم که سیاست می بُرد
من قطاری دیده ام که سیاست می بَرَد
به دریاچه ی ارومیّه می برد
به اتاق آقای دکتر
به سقوط یخهای قطب
به خطوط حامل موازی
به باتلاق گاوخونی…
دکتر قطار را از مغزم پاره کن…
نوار این همه حرف!
این همه حرف
این همه...
باید در آرامش و سکوت استراحت کنی!
به ویلایی در شمال برو
بخند خنده برای تو خوب است!
می خندم
به ویلایی در شمال میروم
خطوط موازی را پاک می کنم
رودخانه های ماهی مرده، ویلا، تالاب احتمالی خزر دارد از آوندهایم بالا می آید…
هی روی این خطوط حامل از شش و هشت شروع میکنم
از "سر کلاس هندسه"…
و میرسم به معماری این ویلا
می رسم "توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاست!"
می رسم به "من به فکر خستگی های پر پرنده هاااام
تو بزن تبر بزن"…
همسایه ی شکارچی ام به عیادت من آمد
"وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت
داشت هنوزم بچّه هاشو می لیسید
وقتی رسید قلبی هنوز تپش داشت
امّا اونم چشمه ای بود که خشکید"...
به شدّت میخندم
همسایه ی شکارچی ام شماره ی دکترم را می خواهد
می گوید پسرکش را برای مشاوره خواهد برد!
می گوید پسرک هزار تا نقّاشی از آسمان کشیده
دریغ از یک پرنده!
#علیرضا_راهب
دکتر گفته باید بخندم و به آهنگ های شاد گوش کنم
گفته اصلاً فکر نکنم
اصلاً روی خطوط موازی راه نروم
دکتر گفته به آوندهایم فکر نکنم
و به اینکه یک درخت هستم
دکتررررررررر
که مخفّف دیکتاتور خودمان است
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آرامبخش دارد از آوندهایم بالا می آید!
لانه ی پرنده ای که روی سرم بود افتاده است
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی شاعر گریه نکن...
همسایه ام به عیادت من می آید
او شکارچی خوشدستی ست...
و این قطار لعنتی دوباره روی خطوط موازی:
قدّش هر شب یک کلاغ کوتاه می شود
شاعری که هر روز پای مترسک آب و کود می دهد!
و کلماتی از این دست...
مینویسم و درد از ساقه ام بالا می آید!
انگار قیر به خودم می مکم از آسفالت خیابان انگار سرب به خودم...
نوار مغز که میگیرم
روی کاغذ، تصویری از ادامه ی بیداری ست
تصویری از مغز من روی این پنج خطّ موازی
خطوط حامل این هذیان لاینقطع...
خط های موازی سیاه
نُت های انقراض
این شعر معلّقه ای ست که بر پوست ببری نوشته اند
تف به شما شاعران مسموم آسمانخراش ها
پشت پنجره ها
رو به قبرستان خانه ها و خیابان ها
بر پیکر صنوبران شهید می نشینید و
تاب میخورید و
کلمه هایتان را تیز میکنید و
ج ن گ ل را تکّه تکّه مینویسید و
در سطر بعدی از تخت خواب چوبی دونفره تان...
آآآآآآآآآآآآآآآی انگار از کف کفشهایم از کف خیابان نفت مکیده ام به خودم
نفت دارد از آوندهایم تبر دارد از آوندهایم بالا می آید...
تف به این خطوط موازی
به این ریلها
به این همه قطار
قطار...
قطار...
قطار...
قطار...
قطار که توی مغز من
این همه قطار که روی هر فشنگش نام پرنده ای ست!
قطار بایست!
این نوار مغز من است! این خطوط حامل ملودی...
در نیم کره ی چپ مغزم آهنگی ست
ملودی بی وقفه ی فروریختن
آهنگ یخ های قطب شمال که روی نوار مغزی من آوار می شوند
در نیم کره ی چپ مغزم آهنگ فروریختن آسمانخراش، سیل
در نیم کره ی چپ مغزم دریاچه ی ارومیّه
نمک دارد از آوندهایم بالا می آید!
در نیم کره ی راست مغزم آهنگی ست
ملودی آرامی در تالار جمجمه ام با غریو شادی میهمانان
آقای پرزیدنت دارد از پله های فقراتم بالا می آید
که روی نوار مغز من بایستد
سخنرانی قرّائی که هی از دهانش کبوتر سپید بریزد
که هی کبو تر سپید بریزد توی جمجمه ام
که جایزه ی صلح مخترع دینامیت! بگیرد!
که هی کبوتر سپید بدهد که هی دینامیت بگیرد...
آآآآآآآآآآآآآآآآآی انگار از ستون فقراتم
دینامیت مکیده ام به جمجمه ام!
هیروشیما دارد بالا می آید از آوندهایم...
تف به این قطار که روی نوار مغز من راه می رود…
تف به این قطار که از وسط آشیانه ی پرندگان
که از روی در گلستانه چه بوی علفی می آمد
که از روی دست و پای کودکان احساس جای بازی این جاست
رد می شود!
قطار نفرینی که از شعر شاعران سلف می آید
من قطاری دیدم که سیاست می بُرد
من قطاری دیده ام که سیاست می بَرَد
به دریاچه ی ارومیّه می برد
به اتاق آقای دکتر
به سقوط یخهای قطب
به خطوط حامل موازی
به باتلاق گاوخونی…
دکتر قطار را از مغزم پاره کن…
نوار این همه حرف!
این همه حرف
این همه...
باید در آرامش و سکوت استراحت کنی!
به ویلایی در شمال برو
بخند خنده برای تو خوب است!
می خندم
به ویلایی در شمال میروم
خطوط موازی را پاک می کنم
رودخانه های ماهی مرده، ویلا، تالاب احتمالی خزر دارد از آوندهایم بالا می آید…
هی روی این خطوط حامل از شش و هشت شروع میکنم
از "سر کلاس هندسه"…
و میرسم به معماری این ویلا
می رسم "توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاست!"
می رسم به "من به فکر خستگی های پر پرنده هاااام
تو بزن تبر بزن"…
همسایه ی شکارچی ام به عیادت من آمد
"وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت
داشت هنوزم بچّه هاشو می لیسید
وقتی رسید قلبی هنوز تپش داشت
امّا اونم چشمه ای بود که خشکید"...
به شدّت میخندم
همسایه ی شکارچی ام شماره ی دکترم را می خواهد
می گوید پسرکش را برای مشاوره خواهد برد!
می گوید پسرک هزار تا نقّاشی از آسمان کشیده
دریغ از یک پرنده!
#علیرضا_راهب
❤7👏3
گندم
دکتر گفته قطاری که توی سرم می رود حقیقی نیست! دکتر گفته باید بخندم و به آهنگ های شاد گوش کنم گفته اصلاً فکر نکنم اصلاً روی خطوط موازی راه نروم دکتر گفته به آوندهایم فکر نکنم و به اینکه یک درخت هستم دکتررررررررر که مخفّف دیکتاتور خودمان است آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی…
.
حال و روزم
آااااااای
تبر دارد از آوندهایم بالا میآید . . .
.
حال و روزم
آااااااای
تبر دارد از آوندهایم بالا میآید . . .
.
💔8
اشیاء اگر بود
خنجر میشد
نه از آن دسته که مردانه در قلب مینشینند
تیزی حقیری بود
که با تاریکیها نسبت داشت
پهلویت را میدرید
و در سیاهی شب گم میشد . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
خنجر میشد
نه از آن دسته که مردانه در قلب مینشینند
تیزی حقیری بود
که با تاریکیها نسبت داشت
پهلویت را میدرید
و در سیاهی شب گم میشد . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤9💔3👍1
یادداشتی بر
«هزار خورشید تابان» نوشته خالد حسینی
خالد حسینی پزشک و متولد افغانستان است وی در پانزده سالگی به دلیل تنشهای سیاسی و اشتغال پدرش در سفارت به همراه خانواده به آمریکا مهاجرت کرد و به تابعیت آن کشور در آمد
او پس از گذشت حدود سی سال به سرزمین مادری خود بازگشت و در طول این سفر با رنج مردمان خود به ویژه ظلمی که بر زنان افغانستانی میرفت، آشنا شد و بسیار تحت تاثیر قرار گرفت
او بعدها در افغانستان بنیاد خالد حسینی را تاسیس کرد که هدف آن کمک به مردم نیازمند به ویژه زنان افغان است.
#هزار_خورشید_تابان
مریم دختر نامشروع تاجر ثروتمندی از اهالی هرات است که با مادرش
خارج از روستایی دور افتاده زندگی میکند
داستان از زمانی شروع میشود که مریم پانزده ساله شده و تصمیم میگیرد با پدرش زندگی کند.
ولی پدرش او را نمیپذیرد و پس از خودکشی مادرش به صلاحدید پدر و به ناچار تن به ازدواج با راشد میدهد و به کابل میرود
داستان به سبک رئال نوشته شده و همچنین با تعلیق بسیار و کشش فراوان مخاطب را به دنبال خود میکشاند.
ماجرا حول محور زندگی دو زن به نامهای مریم و لیلا از دو قشر مختلف شکل میگیرد که تقدیر داستان آنها را به یکدیگر گره زده است
همان موقع که مریم بر اثر سقط جنین کودک خود را از دست میدهد در آن سوی شهر لیلا متولد میشود
لیلا دختر رویاپرداز با افکار آزاد و امروزی به دلیل جنگ و بی پناهی و شرایط خاص خود پیشنهاد ازدواج راشد را میپذیرد و هووی مریم میشود
فضای سنتی و مردسالار حاکم بر جامعه و به تبع آن بر خانه.راشد این دو زن را با وجود اختلاف سنی و تفاوت فکری به یکدیگر نزدیک و به لحاظ عاطفی وابسته میکند تا جایی که مریم که صاحب فرزندی نیست حاضر میشود برای رهایی و خوشبختی لیلا و فرزندانش جان خود را فدا کند.
این داستان که یک دوره سی ساله از زندگی پر از رنج، بیعدالتی و ناکامی مریم را روایت میکند در نهایت با فداکاری وی راه روشن و پر امیدی را برای لیلا و نسل بعدی او میگشاید
لیلا که نماد نسل جوان زن افغانستان است در مییابد که علیرغم تنوع و جابجایی حکومتهای سیاسی و نظامهای حاکم بر جامعه ( حکومت طالبان. حمله نظامی آمریکا به افغانستان) هیچ روزنه امیدی برای تغییر وضعیت حاکم وجود ندارد
ناجی خود اوست، اوست که تصمیم میگیرد تا دنیای اطراف خود را بهبود ببخشد
مریم زندگی خود را فدای لیلا میکند و
لیلا آرمانگرایی و استقلال خود را فدای فرزندان خود ، و محدودیتهایی را که قبلا برنمیتابید اکنون به خاطر کودکانش تحمل میکند
او به هرات و خانه کودکی مریم میرود و از پسر ملای محله جعبهای دریافت میکند که مخصوص مریم واز طرف پدرش جلیل است. لیلا از ارث مریم برای نوسازی پرورشگاه در کابل استفاده میکند
#هزار_خورشید_تابان در تکریم عشق، ایمان و امید به زندگی نوشته شده است و خورشید در آن نماد زایش و زندگی است.
در انتهای داستان لیلا باردار است....
#گندم_بوربور
@gandomane
«هزار خورشید تابان» نوشته خالد حسینی
خالد حسینی پزشک و متولد افغانستان است وی در پانزده سالگی به دلیل تنشهای سیاسی و اشتغال پدرش در سفارت به همراه خانواده به آمریکا مهاجرت کرد و به تابعیت آن کشور در آمد
او پس از گذشت حدود سی سال به سرزمین مادری خود بازگشت و در طول این سفر با رنج مردمان خود به ویژه ظلمی که بر زنان افغانستانی میرفت، آشنا شد و بسیار تحت تاثیر قرار گرفت
او بعدها در افغانستان بنیاد خالد حسینی را تاسیس کرد که هدف آن کمک به مردم نیازمند به ویژه زنان افغان است.
#هزار_خورشید_تابان
مریم دختر نامشروع تاجر ثروتمندی از اهالی هرات است که با مادرش
خارج از روستایی دور افتاده زندگی میکند
داستان از زمانی شروع میشود که مریم پانزده ساله شده و تصمیم میگیرد با پدرش زندگی کند.
ولی پدرش او را نمیپذیرد و پس از خودکشی مادرش به صلاحدید پدر و به ناچار تن به ازدواج با راشد میدهد و به کابل میرود
داستان به سبک رئال نوشته شده و همچنین با تعلیق بسیار و کشش فراوان مخاطب را به دنبال خود میکشاند.
ماجرا حول محور زندگی دو زن به نامهای مریم و لیلا از دو قشر مختلف شکل میگیرد که تقدیر داستان آنها را به یکدیگر گره زده است
همان موقع که مریم بر اثر سقط جنین کودک خود را از دست میدهد در آن سوی شهر لیلا متولد میشود
لیلا دختر رویاپرداز با افکار آزاد و امروزی به دلیل جنگ و بی پناهی و شرایط خاص خود پیشنهاد ازدواج راشد را میپذیرد و هووی مریم میشود
فضای سنتی و مردسالار حاکم بر جامعه و به تبع آن بر خانه.راشد این دو زن را با وجود اختلاف سنی و تفاوت فکری به یکدیگر نزدیک و به لحاظ عاطفی وابسته میکند تا جایی که مریم که صاحب فرزندی نیست حاضر میشود برای رهایی و خوشبختی لیلا و فرزندانش جان خود را فدا کند.
این داستان که یک دوره سی ساله از زندگی پر از رنج، بیعدالتی و ناکامی مریم را روایت میکند در نهایت با فداکاری وی راه روشن و پر امیدی را برای لیلا و نسل بعدی او میگشاید
لیلا که نماد نسل جوان زن افغانستان است در مییابد که علیرغم تنوع و جابجایی حکومتهای سیاسی و نظامهای حاکم بر جامعه ( حکومت طالبان. حمله نظامی آمریکا به افغانستان) هیچ روزنه امیدی برای تغییر وضعیت حاکم وجود ندارد
ناجی خود اوست، اوست که تصمیم میگیرد تا دنیای اطراف خود را بهبود ببخشد
مریم زندگی خود را فدای لیلا میکند و
لیلا آرمانگرایی و استقلال خود را فدای فرزندان خود ، و محدودیتهایی را که قبلا برنمیتابید اکنون به خاطر کودکانش تحمل میکند
او به هرات و خانه کودکی مریم میرود و از پسر ملای محله جعبهای دریافت میکند که مخصوص مریم واز طرف پدرش جلیل است. لیلا از ارث مریم برای نوسازی پرورشگاه در کابل استفاده میکند
#هزار_خورشید_تابان در تکریم عشق، ایمان و امید به زندگی نوشته شده است و خورشید در آن نماد زایش و زندگی است.
در انتهای داستان لیلا باردار است....
#گندم_بوربور
@gandomane
❤8
خواب دیدم کفشهای نو خریدهام
باید به جادههای نو فکر کنم
به راههای تازه
باید به جادههای دور فکر کنم
دورررر
چه کلمهی تاریکی
در تاریکی آیا پناه هست؟
من، اما
نمیروم که برسم
میروم تا دور شوم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
باید به جادههای نو فکر کنم
به راههای تازه
باید به جادههای دور فکر کنم
دورررر
چه کلمهی تاریکی
در تاریکی آیا پناه هست؟
من، اما
نمیروم که برسم
میروم تا دور شوم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤7🔥3
Forwarded from 🦌 ساج | Saj 🦌
نمیدانم چند استخوان روی هم ایستادهاند
تا فرو نریزم
من از استقامت استخوانها حرف نمیزنم
دکترم میگوید: شما از پوکی استخوان رنج میبری
اما نمیبرم
من از لجاجت آنها در رنجم
که اصرار دارند مرا روی پا نگه دارند
و موهایم
که خدا میداند
صداقتی سپیدتر از آنها ندیدهام
با این حال هی با رنگ میپوشانمشان
و فریادشان را
پشت گوشم میاندازم
و خطوط صورتم
که هی عمیقتر میشوند
و هرچه میکشمشان به تو میرسند
به تو میرسند تا به یادم بیاورند
دردهای پیش از تو چه حقیر بودهاند
مرگ، خیلی وقت است
لم داده درونم
گاه گاهی دست دراز میکند
و بخشی از مرا با خودش میبرد
سیاهی موهایم را
سپیدی پوستم
و خیلی چیزها را از حافظهام
#گندم_بوربور
🦌 @Sajpoem
تا فرو نریزم
من از استقامت استخوانها حرف نمیزنم
دکترم میگوید: شما از پوکی استخوان رنج میبری
اما نمیبرم
من از لجاجت آنها در رنجم
که اصرار دارند مرا روی پا نگه دارند
و موهایم
که خدا میداند
صداقتی سپیدتر از آنها ندیدهام
با این حال هی با رنگ میپوشانمشان
و فریادشان را
پشت گوشم میاندازم
و خطوط صورتم
که هی عمیقتر میشوند
و هرچه میکشمشان به تو میرسند
به تو میرسند تا به یادم بیاورند
دردهای پیش از تو چه حقیر بودهاند
مرگ، خیلی وقت است
لم داده درونم
گاه گاهی دست دراز میکند
و بخشی از مرا با خودش میبرد
سیاهی موهایم را
سپیدی پوستم
و خیلی چیزها را از حافظهام
#گندم_بوربور
🦌 @Sajpoem
❤6👌1💔1
شهریور جان
رسیدنت بخیر ماه من
از من نپرس
چرا هربار که میآیی
درخت اندوه من قویتر شده
اصلا از خوشههای سربریده گندم چیزی نپرس
چمدانت را باز کن
بگو از باران چه خبر؟
#گندم_بوربور
@gandomane
رسیدنت بخیر ماه من
از من نپرس
چرا هربار که میآیی
درخت اندوه من قویتر شده
اصلا از خوشههای سربریده گندم چیزی نپرس
چمدانت را باز کن
بگو از باران چه خبر؟
#گندم_بوربور
@gandomane
❤12🥰1
*
قبل ترها نگاه خداگونهای به این مسئله داشتم
یعنی مثل یک خالق به این موضوع نگاه میکردم، از آن نگاهها که «صد بار اگر توبه شکستی باز آ»
به او این شانس را داده بودم که به صورت نامحدود اجازه دارد توبهاش را بشکند، هر چیز را که دلش خواست بشکند و دوباره و ده باره و صد باره باز گردد.
و به خودم القا کرده بودم هر بار باز گشت سخاتمندانه پذیرایش باشم، بزرگوارانه ببخشمش، بی قید و شرط، بی مجازات، بی آن که بودن یا نبودناش برای من مفید باشد یا حتی اندکی به نیازهای من مرتبط باشد.
اما حالا خدای خستهای بودم که دلش میخواست همه چیز را رها کند و برود. سر به کوه و بیابان بگذارد، برود خانه یک قوم و خویش قدیمی، یک فامیل دور، که بی دریغ میهمان آزردهی خویش را تیمار کند که همه زخمهایش خوب شود، که همه رنجهایش از یادش برود.
اما میدانی بدی خدا بودن این است که هیچ جایگزینی نمیتواند برای خودش متصور شود،
که گاهی او را جای خودش بگذارد و برود،
برود و شانه خالی کند.
برود و راحت شود.
#گندم_بوربور
از داستان بلند
#خانم_روز_آقای_شب
@gandomane
قبل ترها نگاه خداگونهای به این مسئله داشتم
یعنی مثل یک خالق به این موضوع نگاه میکردم، از آن نگاهها که «صد بار اگر توبه شکستی باز آ»
به او این شانس را داده بودم که به صورت نامحدود اجازه دارد توبهاش را بشکند، هر چیز را که دلش خواست بشکند و دوباره و ده باره و صد باره باز گردد.
و به خودم القا کرده بودم هر بار باز گشت سخاتمندانه پذیرایش باشم، بزرگوارانه ببخشمش، بی قید و شرط، بی مجازات، بی آن که بودن یا نبودناش برای من مفید باشد یا حتی اندکی به نیازهای من مرتبط باشد.
اما حالا خدای خستهای بودم که دلش میخواست همه چیز را رها کند و برود. سر به کوه و بیابان بگذارد، برود خانه یک قوم و خویش قدیمی، یک فامیل دور، که بی دریغ میهمان آزردهی خویش را تیمار کند که همه زخمهایش خوب شود، که همه رنجهایش از یادش برود.
اما میدانی بدی خدا بودن این است که هیچ جایگزینی نمیتواند برای خودش متصور شود،
که گاهی او را جای خودش بگذارد و برود،
برود و شانه خالی کند.
برود و راحت شود.
#گندم_بوربور
از داستان بلند
#خانم_روز_آقای_شب
@gandomane
❤7👏2
پرندهای که روی شانهام لانه دارد
خوب میداند
این حلقهها
سن حقیقیِ رنجِ من نیست . . .
#گندم_بوربور
#تولد
@gandomane
خوب میداند
این حلقهها
سن حقیقیِ رنجِ من نیست . . .
#گندم_بوربور
#تولد
@gandomane
❤16🥰4👌1