نمیدانم چند استخوان روی هم ایستادهاند
تا فرو نریزم
من از استقامت استخوانها حرف نمیزنم
دکترم میگوید: شما از پوکی استخوان رنج میبری
اما نمیبرم
من از لجاجت آنها در رنجم
که اصرار دارند مرا روی پا نگه دارند
...
و موهایم
که خدا میداند
صداقتی سپیدتر از آنها نمیشناسم
با این حال هی با رنگ میپوشانمشان
و فریادشان را
پشت گوشم میاندازم
...
و خطوط صورتم
که هی عمیقتر میشوند
و هرچه میکشمشان به تو میرسند
به تو میرسند تا به یادم بیاورند
دردهای پیش از تو چه حقیر بودهاند
...
مرگ،خیلی وقت است
لم داده درونم
گاه گاهی دست دراز میکند
و بخشی از مرا با خودش میبرد
سیاهی موهایم را
سپیدی پوستم
و خیلی چیزها را از حافظهام . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
تا فرو نریزم
من از استقامت استخوانها حرف نمیزنم
دکترم میگوید: شما از پوکی استخوان رنج میبری
اما نمیبرم
من از لجاجت آنها در رنجم
که اصرار دارند مرا روی پا نگه دارند
...
و موهایم
که خدا میداند
صداقتی سپیدتر از آنها نمیشناسم
با این حال هی با رنگ میپوشانمشان
و فریادشان را
پشت گوشم میاندازم
...
و خطوط صورتم
که هی عمیقتر میشوند
و هرچه میکشمشان به تو میرسند
به تو میرسند تا به یادم بیاورند
دردهای پیش از تو چه حقیر بودهاند
...
مرگ،خیلی وقت است
لم داده درونم
گاه گاهی دست دراز میکند
و بخشی از مرا با خودش میبرد
سیاهی موهایم را
سپیدی پوستم
و خیلی چیزها را از حافظهام . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤8👌4🔥3
یه خانمی همسایه ماست خیلی خانم خیرخواه و مهربونیه، برای نیازمندان پول و لباس و مایحتاج زندگی جمع میکنه.
چند وقت پیش پیام داد یه پیرمرد و پیرزنی ناخوش احوال هستن احتیاج به غذا و دارو دارن اگه امکانش هست کمکشون کنی،
منم یکم غذای گرم درست کردم بردم منزل همسایه که برسونه بهشون.
یه ساعت بعدش خانم همسایه زنگ خونه ما رو زد از همون پشت آیفون گفت: همسایه حلال کن من اومدم خونه دیدم بچهها گرسنه بودن غذایی که شما دادی و خوردن.
_گفتم: نوش جانشون روزیِ بچهها بوده.
***
یه بار هم چند تا تیکه لباس دادم بهش که بده به یکی که نیاز داره بپوشه، زنگ زد گفت: لباسها خیلی نوئه حیفه اگه راضی باشی ما خودمون برداریم.
_البته که برای من فرقی نمیکرد کی بپوشه.
***
همسایه جان سه تا بچه داره که چون سادات هستن من یه مقدار پول نذر پسر کوچولوش کرده بودم، چند روز پیش تو کوچه دیدمش پسرشم همراهش بود
گفتم راستی همسایه این پول نذر این بچهست اجازه بده بهش بدم هرچی خودش دوست داشت بخره، پسر کوچولو چشماش برق زد و لبخندش همینجور داشت کش میومد که همسایه جان سریع گفت: پول و بده شهریه پیش دبستانش و تسویه کنم از مدرسه منو خواستن و گفتن فقط شما شهریه ندادین. و دلیل آورد که بچهست عقلش نمیرسه پول و میده هله هوله میخره و فلان، شهریهش واجبتره خداروشکر که جور شد.
لبخند روی صورت بچه خشک شد...
مونده بودم چیکار کنم
_ جلوی چشمای پر التماس پسربچه، پول و دادم به مامانش
***
_ چقدر از خودم ناراضیام
چند وقت پیش پیام داد یه پیرمرد و پیرزنی ناخوش احوال هستن احتیاج به غذا و دارو دارن اگه امکانش هست کمکشون کنی،
منم یکم غذای گرم درست کردم بردم منزل همسایه که برسونه بهشون.
یه ساعت بعدش خانم همسایه زنگ خونه ما رو زد از همون پشت آیفون گفت: همسایه حلال کن من اومدم خونه دیدم بچهها گرسنه بودن غذایی که شما دادی و خوردن.
_گفتم: نوش جانشون روزیِ بچهها بوده.
***
یه بار هم چند تا تیکه لباس دادم بهش که بده به یکی که نیاز داره بپوشه، زنگ زد گفت: لباسها خیلی نوئه حیفه اگه راضی باشی ما خودمون برداریم.
_البته که برای من فرقی نمیکرد کی بپوشه.
***
همسایه جان سه تا بچه داره که چون سادات هستن من یه مقدار پول نذر پسر کوچولوش کرده بودم، چند روز پیش تو کوچه دیدمش پسرشم همراهش بود
گفتم راستی همسایه این پول نذر این بچهست اجازه بده بهش بدم هرچی خودش دوست داشت بخره، پسر کوچولو چشماش برق زد و لبخندش همینجور داشت کش میومد که همسایه جان سریع گفت: پول و بده شهریه پیش دبستانش و تسویه کنم از مدرسه منو خواستن و گفتن فقط شما شهریه ندادین. و دلیل آورد که بچهست عقلش نمیرسه پول و میده هله هوله میخره و فلان، شهریهش واجبتره خداروشکر که جور شد.
لبخند روی صورت بچه خشک شد...
مونده بودم چیکار کنم
_ جلوی چشمای پر التماس پسربچه، پول و دادم به مامانش
***
_ چقدر از خودم ناراضیام
❤4👏4🔥2
عباس معروفی یه جایی میگه:
«خدا اگر بودم
تو را برمیداشتم برای خودم
و از کائنات میزدم بیرون»
_ آقای معروفی کاش یاد خدا نمیدادی
به نظرم خدا خیلی وقته از کائنات زده بیرون...
#گندم_درون
«خدا اگر بودم
تو را برمیداشتم برای خودم
و از کائنات میزدم بیرون»
_ آقای معروفی کاش یاد خدا نمیدادی
به نظرم خدا خیلی وقته از کائنات زده بیرون...
#گندم_درون
❤6👍4
مجموعههای مشترک شعر و کتابهایی که شعرهای مرا دارند
20+7 شاعر 20+7 نقد
تالیف دکتر #محمدتقی_قشقایی
نقد و چاپ سه شعر از من در کتاب مذکور
واژههای سرخ
گردآورنده: #امیرحسین_نوروزی
سپید . . . سر خط
گردآورنده: #ونوس_رستمی
بی نهایت باران
گردآورنده: #شهرهسادات_حقدوست
شبرو تنها
گردآورنده: دکتر #احمد_لاجوردی
زیباترین شعر خدا مادر
گردآورنده: #سید_ابراهیم_میری
صلابتی پر از مهر پدر
گرداورنده: #سید_ابراهیم_میری
مجموعه شاعران ارگ ری
به کوشش #مهدی_میرآقایی
مجموعه شعر روزنه
با همکاری چند تن از اهالی شعر
ممنون از دوستان برای دعوت به همکاری و مفتخرم بابت همراهی 🙏🌹🌾
20+7 شاعر 20+7 نقد
تالیف دکتر #محمدتقی_قشقایی
نقد و چاپ سه شعر از من در کتاب مذکور
واژههای سرخ
گردآورنده: #امیرحسین_نوروزی
سپید . . . سر خط
گردآورنده: #ونوس_رستمی
بی نهایت باران
گردآورنده: #شهرهسادات_حقدوست
شبرو تنها
گردآورنده: دکتر #احمد_لاجوردی
زیباترین شعر خدا مادر
گردآورنده: #سید_ابراهیم_میری
صلابتی پر از مهر پدر
گرداورنده: #سید_ابراهیم_میری
مجموعه شاعران ارگ ری
به کوشش #مهدی_میرآقایی
مجموعه شعر روزنه
با همکاری چند تن از اهالی شعر
ممنون از دوستان برای دعوت به همکاری و مفتخرم بابت همراهی 🙏🌹🌾
❤7👏5
برگهای صبورم
یکی یکی مرا ترک گفتند
و عریانی شاخههایم اکنون
مٱمن کلاغ هایی ست که راز مرا میدانند
اما نمیدانند
بیبرگی
آغاز تطهیر درخت است . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
یکی یکی مرا ترک گفتند
و عریانی شاخههایم اکنون
مٱمن کلاغ هایی ست که راز مرا میدانند
اما نمیدانند
بیبرگی
آغاز تطهیر درخت است . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤7👏4
لطف هنرمند گرامی جناب وحید اسدی
به قطعه شعری از بنده و خوشنویسی زیبای آن
سپاس بسیار 🙏🌹🌹🌹🌾
.
.
برگ و بارم ریخته
زخمی به پهلو دارم
که صورت باغچه از آن سرخ است
همباغ ها در خوابند
و هیچ آفتابی
میل تابیدن به این ظلمت سرا را ندارد
با این همه
من در اندیشه ی روییدن ام . . .
#گندم_بوربور
به قطعه شعری از بنده و خوشنویسی زیبای آن
سپاس بسیار 🙏🌹🌹🌹🌾
.
.
برگ و بارم ریخته
زخمی به پهلو دارم
که صورت باغچه از آن سرخ است
همباغ ها در خوابند
و هیچ آفتابی
میل تابیدن به این ظلمت سرا را ندارد
با این همه
من در اندیشه ی روییدن ام . . .
#گندم_بوربور
❤12👏2
♻️*فاحشه های واقعی*
یکی از عجیبترین و البته مهمترین داستانهای کوتاه جهان، داستانی است به نام Boule de suif نوشته گیدو موپاسانِ فرانسوی که در فارسی به تُپُلی ترجمه شده است و در سال ۱۹۴۵ نیز فیلمی به همین نام بر روی پرده سینمای جهان رفت.
تُپُلی روایتِ اولویتِ غریزه بقا و پیشی گرفتنِ آن از تمام اخلاقیات ساخته بشر در مواقعی است که منافع و امنیتِ آدمیزاد به خطر میافتند و چقدر در جامعه ما روایتی آشناست.
داستان در خلال یکی از جنگهای پروس (آلمان) و فرانسه در قرن نوزدهم اتفاق میافتد. ده تن از اهالی یکی از شهرهای مرزی فرانسه برای فرار از نیروهای اشغالگر پروس تصمیم میگیرند سوار یک کالسکه شوند.
یک فاحشه که نام اصلی او الیزابت روزت (Elisabeth Rousset) است، یک کُنت، یک زوج مغازه دار از طبقه متوسط، یک کارخانه دار ثروتمند و همسرش، یک روشنفکرِ جمهوری خواه، دو زنِ راهبه و چند بورژوای دیگر که سبب میشوند کالسکه یک جهان کوچک از جامعه فرانسه را تشکیل بدهد...
الیزابت که برخلاف باقی مهمانها شخصیتی رُک و غیرنمایشی دارد نه به نظرات سیاسی باقی حاضران در کالسکه گوش میدهد و نه محافظه کار و محاسبه گر است. برخلاف بقیه که پس از پیمودن چند ساعت از راه گرسنگی را سرکوب میکنند و آذوقه هایشان را رو نمیکنند، تُپُلی (الیزابت) سبد غدایش را باز میکند و به بقیه هم تعارف میکند...
مهمانها که در بدو ورود و به دلیل دانستنِ شغلِ تُپلی با اکراه و انزجار به او نگاه میگردند و از همسفر بودن با او احساس حقارت میکردند دست رد به غذاهای خوشمزه تُپُلی نمیزنند...
در این میان کالسکه به دلیل هوای بد و مه گرفتگی وارد نواحی تحت اشغال آلمانیها میشود و اعضای کالسکه که برای شب مانی به یک مسافرخانه مراجعه میکنند متوجه حضور نظامیان پروس در آنجا میشوند...
افسر آلمانی تمام اعضای کالسکه را در مسافرخانه بازداشت میکند و پس از دو روز که فرانسویها جویای دلیل میشوند افسر آلمانی به آنها میگوید شرط آزادی شان این است که تُپُلی بپذیرد که یک شب پیش او بخوابد...
فرانسویها که ابتدا از شنیدن این درخواست بیشرمانه خشمگین شده بودند رفتهرفته از غرور و مقاومت الیزابت برای نخوابیدن با افسر آلمانی به ستوه میآیند.
روشنفکر و ثروتمند و راهبه و تاجر و فرهیخته همه دست به یکی میکنند تا تُپُلی را راضی به قحبگی کنند...
موپاسان در این داستان به طرزی شگفت انگیزی وابسته بودنِ اخلاق به شرایط را نشان میدهد. تمام کسانی که تا چند ساعت پیش ظاهرا فاحشگی را زشت و قبیح میدانستند به هر روشی که بلد بودند از توجیهات مذهبی تا شیوههای رایزنیِ تجاری استفاده میکنند تا دختر بینوا را راضی کنند با افسر آلمانی بخوابَد...
صحنههای پایانیِ داستان یک تراژدی محض است. تُپُلی برخلاف غرور و خواست قلبی برای خیر جمعی با افسر آلمانی خوابیده، کالسکه در حال حرکت است و افرادی که در روز روشن برای تُپُلی دیوثی کردهاند حالا آذوقههایشان را در آوردهاند و میخورند.
تُپُلی گرسنه و غمگین در گوشه کالسکه نشسته است و به جماعتی نگاه میکند که دوباره بر سر میهن و غرور و آزادی و خدا و پاکدامنی دارند حرف میزنند. هیچکس به الیزابت نگاه نمیکند ولی گی دو موپاسان او را در تاریخ ادبیات جهان جاودانه میکند. دختری مهربان و پاک که بین فاحشههای واقعی نشسته است...
#تاریخ ادبیات
یکی از عجیبترین و البته مهمترین داستانهای کوتاه جهان، داستانی است به نام Boule de suif نوشته گیدو موپاسانِ فرانسوی که در فارسی به تُپُلی ترجمه شده است و در سال ۱۹۴۵ نیز فیلمی به همین نام بر روی پرده سینمای جهان رفت.
تُپُلی روایتِ اولویتِ غریزه بقا و پیشی گرفتنِ آن از تمام اخلاقیات ساخته بشر در مواقعی است که منافع و امنیتِ آدمیزاد به خطر میافتند و چقدر در جامعه ما روایتی آشناست.
داستان در خلال یکی از جنگهای پروس (آلمان) و فرانسه در قرن نوزدهم اتفاق میافتد. ده تن از اهالی یکی از شهرهای مرزی فرانسه برای فرار از نیروهای اشغالگر پروس تصمیم میگیرند سوار یک کالسکه شوند.
یک فاحشه که نام اصلی او الیزابت روزت (Elisabeth Rousset) است، یک کُنت، یک زوج مغازه دار از طبقه متوسط، یک کارخانه دار ثروتمند و همسرش، یک روشنفکرِ جمهوری خواه، دو زنِ راهبه و چند بورژوای دیگر که سبب میشوند کالسکه یک جهان کوچک از جامعه فرانسه را تشکیل بدهد...
الیزابت که برخلاف باقی مهمانها شخصیتی رُک و غیرنمایشی دارد نه به نظرات سیاسی باقی حاضران در کالسکه گوش میدهد و نه محافظه کار و محاسبه گر است. برخلاف بقیه که پس از پیمودن چند ساعت از راه گرسنگی را سرکوب میکنند و آذوقه هایشان را رو نمیکنند، تُپُلی (الیزابت) سبد غدایش را باز میکند و به بقیه هم تعارف میکند...
مهمانها که در بدو ورود و به دلیل دانستنِ شغلِ تُپلی با اکراه و انزجار به او نگاه میگردند و از همسفر بودن با او احساس حقارت میکردند دست رد به غذاهای خوشمزه تُپُلی نمیزنند...
در این میان کالسکه به دلیل هوای بد و مه گرفتگی وارد نواحی تحت اشغال آلمانیها میشود و اعضای کالسکه که برای شب مانی به یک مسافرخانه مراجعه میکنند متوجه حضور نظامیان پروس در آنجا میشوند...
افسر آلمانی تمام اعضای کالسکه را در مسافرخانه بازداشت میکند و پس از دو روز که فرانسویها جویای دلیل میشوند افسر آلمانی به آنها میگوید شرط آزادی شان این است که تُپُلی بپذیرد که یک شب پیش او بخوابد...
فرانسویها که ابتدا از شنیدن این درخواست بیشرمانه خشمگین شده بودند رفتهرفته از غرور و مقاومت الیزابت برای نخوابیدن با افسر آلمانی به ستوه میآیند.
روشنفکر و ثروتمند و راهبه و تاجر و فرهیخته همه دست به یکی میکنند تا تُپُلی را راضی به قحبگی کنند...
موپاسان در این داستان به طرزی شگفت انگیزی وابسته بودنِ اخلاق به شرایط را نشان میدهد. تمام کسانی که تا چند ساعت پیش ظاهرا فاحشگی را زشت و قبیح میدانستند به هر روشی که بلد بودند از توجیهات مذهبی تا شیوههای رایزنیِ تجاری استفاده میکنند تا دختر بینوا را راضی کنند با افسر آلمانی بخوابَد...
صحنههای پایانیِ داستان یک تراژدی محض است. تُپُلی برخلاف غرور و خواست قلبی برای خیر جمعی با افسر آلمانی خوابیده، کالسکه در حال حرکت است و افرادی که در روز روشن برای تُپُلی دیوثی کردهاند حالا آذوقههایشان را در آوردهاند و میخورند.
تُپُلی گرسنه و غمگین در گوشه کالسکه نشسته است و به جماعتی نگاه میکند که دوباره بر سر میهن و غرور و آزادی و خدا و پاکدامنی دارند حرف میزنند. هیچکس به الیزابت نگاه نمیکند ولی گی دو موپاسان او را در تاریخ ادبیات جهان جاودانه میکند. دختری مهربان و پاک که بین فاحشههای واقعی نشسته است...
#تاریخ ادبیات
👍6👌3🔥2
گندمانه
♻️*فاحشه های واقعی* یکی از عجیبترین و البته مهمترین داستانهای کوتاه جهان، داستانی است به نام Boule de suif نوشته گیدو موپاسانِ فرانسوی که در فارسی به تُپُلی ترجمه شده است و در سال ۱۹۴۵ نیز فیلمی به همین نام بر روی پرده سینمای جهان رفت. تُپُلی روایتِ…
.
از کانال #فانوس_بهادروند برداشتم
از کانال #فانوس_بهادروند برداشتم
👍4👏4
یک بار هم قبلا روحش را دیده بودم، وقتی که داشت درباره مذهب بحث میکرد.
بحث که نه، تماما توهین با یک ادبیات هتاکانه و زننده.
اما این بار خیلی واضح میدیدمش،
یکی از شبهای اواخر مرداد 1400 بود، سر موضوعی که خوب آن را به یاد دارم اختلاف نظر پیدا کردیم و...
سر میز شام بود که دیدم دیگر از آن نقاب انسانی خبری نیست...
وحشت کرده بودم.
وقتی به خانه برگشتم این چند خط را در اینستاگرامم استوری کردم.(به تاریخ بالای صفحه)
و طبق عادت آنچه را که بر من گذشته بود در دفترم یادداشت کردم.
تا مدتها درگیر آن شب تاریک و ماجرای آن بودم و کمکم سعی کردم آن را به فراموشی بسپارم.
دی ماه سال گذشته یادداشتم را پیدا کردم و از روی آن شعر #نقاب را نوشتم.
@gandomane
بحث که نه، تماما توهین با یک ادبیات هتاکانه و زننده.
اما این بار خیلی واضح میدیدمش،
یکی از شبهای اواخر مرداد 1400 بود، سر موضوعی که خوب آن را به یاد دارم اختلاف نظر پیدا کردیم و...
سر میز شام بود که دیدم دیگر از آن نقاب انسانی خبری نیست...
وحشت کرده بودم.
وقتی به خانه برگشتم این چند خط را در اینستاگرامم استوری کردم.(به تاریخ بالای صفحه)
و طبق عادت آنچه را که بر من گذشته بود در دفترم یادداشت کردم.
تا مدتها درگیر آن شب تاریک و ماجرای آن بودم و کمکم سعی کردم آن را به فراموشی بسپارم.
دی ماه سال گذشته یادداشتم را پیدا کردم و از روی آن شعر #نقاب را نوشتم.
@gandomane
🔥3❤2👌2
گندمانه
#نقاب *دهانش دروغ زیبایی بود هر بار که میگفت دوستت دارم دهانش فریب بزرگی بود هر بار که میگشود دسته دسته کلاغ از آن بیرون میپرید شب نام دیگرش بود هر بار که از راه میرسید شمعی در من میمُرد و شمعدانیها با اینکه هنوز نسبتشان را با شمع نمیدانم یکی…
شعر و شهود
***
اخیرا سریال «from» را دنبال میکردم.
(درباره هیولاهایی به شکل انسان که شبها به سراغ آدمها میآیند و بلافاصله پس از فریب آنها به شکل ناانسانی خود در میآیند)
در اوج هیجان و ناباوری متوجه شباهت بسیار زیادی بین کارکترهای ناانسان (هیولا) در فیلم و تصویری که از مشاهداتم در آن شب به شعر کشیده بودم یافتم.
وجود المانهای مشترک (شب، فریب، کلاغ، نقاب، تجزیه و مسخ انسانی) و ترتیب اتفاقی آنها در سریال مذکور و شعر نقاب برایم بسیار جالب و حیرتانگیز بود.
***
قبلا هم سابقه داشته که بعضی شعرهایم مدتها بعد سرودنشان برایم تعبیر شدهاند و مرا به حیرت واداشتهاند.
اما این بار پایان آن تجربه تلخ با اتفاق جذابی در آمیخت.
از این بابت با تیم سازنده سریال from احساس نزدیکی عجیبی دارم انگار که فیلمنامهاش ایده خودم بوده.
#گندم_بوربور
***
اخیرا سریال «from» را دنبال میکردم.
(درباره هیولاهایی به شکل انسان که شبها به سراغ آدمها میآیند و بلافاصله پس از فریب آنها به شکل ناانسانی خود در میآیند)
در اوج هیجان و ناباوری متوجه شباهت بسیار زیادی بین کارکترهای ناانسان (هیولا) در فیلم و تصویری که از مشاهداتم در آن شب به شعر کشیده بودم یافتم.
وجود المانهای مشترک (شب، فریب، کلاغ، نقاب، تجزیه و مسخ انسانی) و ترتیب اتفاقی آنها در سریال مذکور و شعر نقاب برایم بسیار جالب و حیرتانگیز بود.
***
قبلا هم سابقه داشته که بعضی شعرهایم مدتها بعد سرودنشان برایم تعبیر شدهاند و مرا به حیرت واداشتهاند.
اما این بار پایان آن تجربه تلخ با اتفاق جذابی در آمیخت.
از این بابت با تیم سازنده سریال from احساس نزدیکی عجیبی دارم انگار که فیلمنامهاش ایده خودم بوده.
#گندم_بوربور
👏6❤4👍2
پینوشت مطلب قبلی + یکم روانشناسی
این مسئله درکش و هضمش اوایل خیلی برای من گنگ بود، چند قطعه پازل پراکنده توی ذهنم بود که هیچ جور نمیتوانستم ربطش را بهم بفهمم
پر از سوال بودم بدون هیچ جوابی
این پریشانی و سردرگمی گاهی مرا تا مرز فروپاشی روانی پیش میبرد
ولی کم کم همه چیز روشن شد، پازل تکمیل شد و جواب سوالاتم را دریافت کردم.
*
وقتی نقاب یک نفر که مورد اعتماد شما بوده، میافتد شما احساسات گوناگونی را تجربه میکنید: احساس خشم، احساس فریب خوردگی، احساس تنفر، احساس یآس،احساس انتقامجویی و...
احساس سقوط میکنید
ولی واقعیت این است شخصی که مجبور شده نقاب بزند موجود بیچارهایست آدم زخم خورده و آسیب دیدهایست
از بالا که نگاه کنید میبینید چقدر قابل ترحم است
هنگامی که به این درک برسید و احساس ترحم در شما پررنگ شود، آن وقت است که دوست دارید ناجی باشید عمیقا احساس همدلی و کمکرسانی دارید ولی همین حس باعث میشود شما بارها و بارها از همان نقطه آسیب ببینید.
همین احساسات ضد و نقیض شما را از پا در میآورد
دیگر نمیدانید چه کاری درست است.
*
ممکن است همین شخص که موجب آسیبهای روحی روانی بعضا عمیقی در شما شده ولی در عین حال در نظر بقیه شخصیت موجه و محترمی به نظر بیاید، مقبول بقیه باشد
به این دلیل که انسان یک موجود چند وجهیست، ممکن است شما با بخش تاریک یک نفر روبرو شوید در حالی که آن سمت تاریک برای دیگران پنهان باشد، شاید دیگران هرگز آن بخش تاریک را نبینند.
گاهی بعضی افراد جذب نور شما میشوند ولی نور شما قسمتهای تاریک آنها را اذیت میکند، در این موقعیت شما در معرض آزارهای روحی روانی ناشی از بخش تاریک آنها قرار میگیرید و دائم از خود میپرسید چرا؟
جواب این سوال شاید در نوشته جناب داستایوفسکی خطاب به معشوقش باشد:
« تو مقدر شدهی من بودی اما شاید برای مجازات»
#گندم_بوربور
این مسئله درکش و هضمش اوایل خیلی برای من گنگ بود، چند قطعه پازل پراکنده توی ذهنم بود که هیچ جور نمیتوانستم ربطش را بهم بفهمم
پر از سوال بودم بدون هیچ جوابی
این پریشانی و سردرگمی گاهی مرا تا مرز فروپاشی روانی پیش میبرد
ولی کم کم همه چیز روشن شد، پازل تکمیل شد و جواب سوالاتم را دریافت کردم.
*
وقتی نقاب یک نفر که مورد اعتماد شما بوده، میافتد شما احساسات گوناگونی را تجربه میکنید: احساس خشم، احساس فریب خوردگی، احساس تنفر، احساس یآس،احساس انتقامجویی و...
احساس سقوط میکنید
ولی واقعیت این است شخصی که مجبور شده نقاب بزند موجود بیچارهایست آدم زخم خورده و آسیب دیدهایست
از بالا که نگاه کنید میبینید چقدر قابل ترحم است
هنگامی که به این درک برسید و احساس ترحم در شما پررنگ شود، آن وقت است که دوست دارید ناجی باشید عمیقا احساس همدلی و کمکرسانی دارید ولی همین حس باعث میشود شما بارها و بارها از همان نقطه آسیب ببینید.
همین احساسات ضد و نقیض شما را از پا در میآورد
دیگر نمیدانید چه کاری درست است.
*
ممکن است همین شخص که موجب آسیبهای روحی روانی بعضا عمیقی در شما شده ولی در عین حال در نظر بقیه شخصیت موجه و محترمی به نظر بیاید، مقبول بقیه باشد
به این دلیل که انسان یک موجود چند وجهیست، ممکن است شما با بخش تاریک یک نفر روبرو شوید در حالی که آن سمت تاریک برای دیگران پنهان باشد، شاید دیگران هرگز آن بخش تاریک را نبینند.
گاهی بعضی افراد جذب نور شما میشوند ولی نور شما قسمتهای تاریک آنها را اذیت میکند، در این موقعیت شما در معرض آزارهای روحی روانی ناشی از بخش تاریک آنها قرار میگیرید و دائم از خود میپرسید چرا؟
جواب این سوال شاید در نوشته جناب داستایوفسکی خطاب به معشوقش باشد:
« تو مقدر شدهی من بودی اما شاید برای مجازات»
#گندم_بوربور
👏6👍5❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
فریدون مشیری
سالی سرشار از عشق و برکت و شادمانی براتون آرزومندم
خوش به حال روزگار
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
فریدون مشیری
سالی سرشار از عشق و برکت و شادمانی براتون آرزومندم
❤11😍2
* این بهار از اون بهارا شد
اولین اتفاق خوب بهار 404 امروز برای من رقم خورد
امیدوارم سال خوبی باشه واسه همه
اولین اتفاق خوب بهار 404 امروز برای من رقم خورد
امیدوارم سال خوبی باشه واسه همه
❤9👍1