❤12
#نقاب
*دهانش دروغ زیبایی بود
هر بار
که میگفت دوستت دارم
دهانش فریب بزرگی بود
هر بار
که میگشود
دسته دسته کلاغ
از آن بیرون میپرید
شب نام دیگرش بود
هر بار
که از راه میرسید
شمعی در من میمُرد
و شمعدانیها
با اینکه هنوز
نسبتشان را با شمع نمیدانم
یکی یکی روی دامنم خشک میشدند
شب نام دیگرش بود
هر بار
که نقابش میافتاد
انسانیتی نحیف را میدیدی
که در حال تجزیه بود
با آنکه هنوز نمرده بود
شب نام دیگرش بود
که به انکار خورشید ایستاده بود . . .
#گندم_بوربور
*« دهانم دروغی بود »
از مهران امیرمحمدی نسب
*دهانش دروغ زیبایی بود
هر بار
که میگفت دوستت دارم
دهانش فریب بزرگی بود
هر بار
که میگشود
دسته دسته کلاغ
از آن بیرون میپرید
شب نام دیگرش بود
هر بار
که از راه میرسید
شمعی در من میمُرد
و شمعدانیها
با اینکه هنوز
نسبتشان را با شمع نمیدانم
یکی یکی روی دامنم خشک میشدند
شب نام دیگرش بود
هر بار
که نقابش میافتاد
انسانیتی نحیف را میدیدی
که در حال تجزیه بود
با آنکه هنوز نمرده بود
شب نام دیگرش بود
که به انکار خورشید ایستاده بود . . .
#گندم_بوربور
*« دهانم دروغی بود »
از مهران امیرمحمدی نسب
👏8❤2
نقدی بر رمان «مرزهای مسموم»
نوشته : بهروز فاطمی
داستان با رویکردی نقادانه به فرهنگ، سنتها، باورها و مرزبندیهای غلط جامعه میتازد و آن را مسبب بدبختیهای افراد جامعه میداند
نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه و فلسفی روابط بین آدمها را تحلیل میکند
و از همان ابتدا ما را متوجه دغدغههای اجتماعی، فرهنگی خود میکند
تابلوی «خر تو خر» مثل یک سرنوشت محتوم به پیشانی داستان چسبیده و انگار هیچ راه گریزی از ان نیست
راوی بارها خواننده را به آن ارجاع میدهد و ان را فلسفهی گریزناپذیر زندگی میداند
انتخاب یک پادگان نظامی و قرارگاه ارتشی که محل خدمت سربازهای وظیفه است، به عنوان لوکیشن به فضای سرد و خاکستری داستان دامن زده است
ما با فضایی خشک و نامنعطف متاثر از دیسیپلین نظامی روبرو هستیم که عملا پیوندهای عاطفی در آن محیط را تضعیف کرده و تحتالشعاع قرار میدهد
هرچند شاهد روابط درون خانوادگی گرمی در بیرون از این فضا هم نیستیم
***
داستان از زبان راوی نقل میشود و انسجام بسیار خوبی دارد، روابط بین آدمها باورپذیر است، فضا به خوبی ترسیم شده و مخاطب کاملا خود را در محیطی که معرفی شده مییابد.
شما حدود یک سال را با فرید در یک پادگان مرزی خواهید گذراند
گذر فصلها را مینگرید و هوای خوزستان را در ریههای خود استنشاق میکنید،
خودتان را همواره در سنگر، در برجک نگهبانی، پشت فرمان ماشین غذا، یا کنار هم خدمتیهای او خواهید یافت، هر روز با او به هویزه می روید و بر می گردید، با این فضا کاملا خو گرفته و ابدا دلتان هوای خانواده یا شهرتان را نخواهد کرد
راوی کاملا با خودش صادق است و شما را با بلاتکلیفی یا درگیریهای بیهودهی ذهنی آزار نمیدهد
داستان از اطناب و روده دازی که در حوصله هیچ خوانندهای نیست میپرهیزد و با روالی روان و دلنشین اجازه نمیدهد لحظه ای از ان جدا شوید
#گندم_بوربور
نوشته : بهروز فاطمی
داستان با رویکردی نقادانه به فرهنگ، سنتها، باورها و مرزبندیهای غلط جامعه میتازد و آن را مسبب بدبختیهای افراد جامعه میداند
نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه و فلسفی روابط بین آدمها را تحلیل میکند
و از همان ابتدا ما را متوجه دغدغههای اجتماعی، فرهنگی خود میکند
تابلوی «خر تو خر» مثل یک سرنوشت محتوم به پیشانی داستان چسبیده و انگار هیچ راه گریزی از ان نیست
راوی بارها خواننده را به آن ارجاع میدهد و ان را فلسفهی گریزناپذیر زندگی میداند
انتخاب یک پادگان نظامی و قرارگاه ارتشی که محل خدمت سربازهای وظیفه است، به عنوان لوکیشن به فضای سرد و خاکستری داستان دامن زده است
ما با فضایی خشک و نامنعطف متاثر از دیسیپلین نظامی روبرو هستیم که عملا پیوندهای عاطفی در آن محیط را تضعیف کرده و تحتالشعاع قرار میدهد
هرچند شاهد روابط درون خانوادگی گرمی در بیرون از این فضا هم نیستیم
***
داستان از زبان راوی نقل میشود و انسجام بسیار خوبی دارد، روابط بین آدمها باورپذیر است، فضا به خوبی ترسیم شده و مخاطب کاملا خود را در محیطی که معرفی شده مییابد.
شما حدود یک سال را با فرید در یک پادگان مرزی خواهید گذراند
گذر فصلها را مینگرید و هوای خوزستان را در ریههای خود استنشاق میکنید،
خودتان را همواره در سنگر، در برجک نگهبانی، پشت فرمان ماشین غذا، یا کنار هم خدمتیهای او خواهید یافت، هر روز با او به هویزه می روید و بر می گردید، با این فضا کاملا خو گرفته و ابدا دلتان هوای خانواده یا شهرتان را نخواهد کرد
راوی کاملا با خودش صادق است و شما را با بلاتکلیفی یا درگیریهای بیهودهی ذهنی آزار نمیدهد
داستان از اطناب و روده دازی که در حوصله هیچ خوانندهای نیست میپرهیزد و با روالی روان و دلنشین اجازه نمیدهد لحظه ای از ان جدا شوید
#گندم_بوربور
❤5
در بخشی از داستان احمد راجع به مرگ و زندگی پس از ان صحبت میکند او که به تناسخ و بازگشت دوباره آدمی به جهان هستی معتقد است وضعیت بهتری نسبت به فرید که مرگ را عدم و پایان زندگی میداند، دارد
گویا او به شیوه رفت و بازگشت خود به این جهان واقف است
تفکر احمد و نقاشیهای فلسفیاش روی جهانبینی فرید بسیار اثرگذار است
***
ملیحه، دختری رویایی آسیب دیده و محروم از طبقه پایین جامعه که قربانی فرهنگ غلط خانواده و جامعه است یکی دیگر از کارکترهای داستان است
او با اینکه از موقعیت خود ناراضی است ولی در حد معشوقگی و دلبری منفعل باقی میماند و عملا شاهد هیچ برنامه یا اکتی برای تابوشکنی یا مبارزه برای تغییر این وضعیت از سوی وی نیستیم
ملیحه که ظاهرا به سرنوشت تلخ و ناعادلانه خود تن داده با پیدا شدن سر و کله فرید درگیر رابطه عاطفی شده و امید و هیجانی در زندگیاش پیدا میشود که از همان ابتدا محکوم به نابودیست و هیچ چشماندازی برایش قابل تصور نیست
او در پایان داستان میگوید اجازه نمیدهد دخترش مانند او قربانی شود و داستان به پایان میرسد
***
مرتضی، ناامید از درک نشدن و طرد شدن ابتدا از سوی خانواده و سپس از طرف دوستان خود و نیز به دلیل قضاوت ها و برخوردهای ناشی از رابطه نامتعارف خود، دیگر قربانی این مرزبندیهاست
پایان دلخراش زندگی او اثری همیشگی بر فرید باقی میگذارد
***
نویسنده در طول داستان به روانکاوی افراد جامعه و ارتباط آنها با یکدیگر میپردازد
وی به جبری بودن زندگی و مرزهای مسمومی که افراد به نام شرع و عرف، مانند سیمهای خاردار، دور خودشان و بقیه کشیده،اند و نهایتا جهان را به زندانی در ابعاد متفاوت تبدیل کردهاند، معترض است
او بر روابط انسانی تاکید دارد، اخلاق و انسانیت را شریف میشمارد ولی آن را در جهان کنونی، نادر میانگارد.
#گندم_بوربور
گویا او به شیوه رفت و بازگشت خود به این جهان واقف است
تفکر احمد و نقاشیهای فلسفیاش روی جهانبینی فرید بسیار اثرگذار است
***
ملیحه، دختری رویایی آسیب دیده و محروم از طبقه پایین جامعه که قربانی فرهنگ غلط خانواده و جامعه است یکی دیگر از کارکترهای داستان است
او با اینکه از موقعیت خود ناراضی است ولی در حد معشوقگی و دلبری منفعل باقی میماند و عملا شاهد هیچ برنامه یا اکتی برای تابوشکنی یا مبارزه برای تغییر این وضعیت از سوی وی نیستیم
ملیحه که ظاهرا به سرنوشت تلخ و ناعادلانه خود تن داده با پیدا شدن سر و کله فرید درگیر رابطه عاطفی شده و امید و هیجانی در زندگیاش پیدا میشود که از همان ابتدا محکوم به نابودیست و هیچ چشماندازی برایش قابل تصور نیست
او در پایان داستان میگوید اجازه نمیدهد دخترش مانند او قربانی شود و داستان به پایان میرسد
***
مرتضی، ناامید از درک نشدن و طرد شدن ابتدا از سوی خانواده و سپس از طرف دوستان خود و نیز به دلیل قضاوت ها و برخوردهای ناشی از رابطه نامتعارف خود، دیگر قربانی این مرزبندیهاست
پایان دلخراش زندگی او اثری همیشگی بر فرید باقی میگذارد
***
نویسنده در طول داستان به روانکاوی افراد جامعه و ارتباط آنها با یکدیگر میپردازد
وی به جبری بودن زندگی و مرزهای مسمومی که افراد به نام شرع و عرف، مانند سیمهای خاردار، دور خودشان و بقیه کشیده،اند و نهایتا جهان را به زندانی در ابعاد متفاوت تبدیل کردهاند، معترض است
او بر روابط انسانی تاکید دارد، اخلاق و انسانیت را شریف میشمارد ولی آن را در جهان کنونی، نادر میانگارد.
#گندم_بوربور
❤5
مسئلهای که این روزا ذهنم و درگیر کرده و دغدغهم شده این سواله
این که یه عاطفه عمیق انسانی و صادقانه، چطور و طی چه پروسهای تبدیل میشه به یه نفرت وحشی، به یه خشم درونی؟
اونم خشمی که دوسش نداری باهاش مخالفی میخوای جلوش وایسی
ولی یهو به خودت میای میبینی چقدر مهار نشدنیه
اون وقته که ترسناکه، دردناکه
اینکه اسیر تعارضی بشی که در اختیار و کنترل تو نباشه
واقعا چطور این استحاله در آدمی اتفاق میفته؟
شاید این موضوع شخصی و خصوصی به نظر بیاد ولی از دیدگاه من یه مسئله انسانیه
به هر روی این یادداشت اینجا بمونه تا بعد...
#چالش
#گندم_درون
این که یه عاطفه عمیق انسانی و صادقانه، چطور و طی چه پروسهای تبدیل میشه به یه نفرت وحشی، به یه خشم درونی؟
اونم خشمی که دوسش نداری باهاش مخالفی میخوای جلوش وایسی
ولی یهو به خودت میای میبینی چقدر مهار نشدنیه
اون وقته که ترسناکه، دردناکه
اینکه اسیر تعارضی بشی که در اختیار و کنترل تو نباشه
واقعا چطور این استحاله در آدمی اتفاق میفته؟
شاید این موضوع شخصی و خصوصی به نظر بیاد ولی از دیدگاه من یه مسئله انسانیه
به هر روی این یادداشت اینجا بمونه تا بعد...
#چالش
#گندم_درون
❤3👏3👍1
تبر جوانیام را به یاد دارد
و آتش
در انتظار کهنسالیام
زیر خاکستر است
با اینهمه
نمیدانی چقدر در من اندیشهی روییدن است
#گندم_بوربور
@gandomane
و آتش
در انتظار کهنسالیام
زیر خاکستر است
با اینهمه
نمیدانی چقدر در من اندیشهی روییدن است
#گندم_بوربور
@gandomane
❤9👍1
مگر از زندگیهای پیشین
چقدر اندوه در ما باقی مانده
که با هیچ اشکی
از جانمان خارج نمیشود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
چقدر اندوه در ما باقی مانده
که با هیچ اشکی
از جانمان خارج نمیشود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعرخوانی در منزل استاد اکبر شیرازی
❤6👏3
بهار
بر منبر گل نشست و با لبخند گفت
آی مردم دنیا
اوصیکم و نفسی
به عشق ورزیدن . . .
#گندم_بوربور
سال نو مبارک
براتون بهترینها رو آرزو دارم 🌾🌾🌾
بر منبر گل نشست و با لبخند گفت
آی مردم دنیا
اوصیکم و نفسی
به عشق ورزیدن . . .
#گندم_بوربور
سال نو مبارک
براتون بهترینها رو آرزو دارم 🌾🌾🌾
❤8👏1
از من آیات مبین میخواهی
کفر ورزیده یقین میخواهی
من تو را حب عــلی بخشیدم
آیه محکمتر از این میخواهی؟
#گندم_بوربور
کفر ورزیده یقین میخواهی
من تو را حب عــلی بخشیدم
آیه محکمتر از این میخواهی؟
#گندم_بوربور
❤14👍2👏2
ظلمتی بیانتها بر آسمان افتاده بود
تکههای شب چنان خنجر به جان افتاده بود
هیچکس با هیچکس پیمان بیداری نبست
سایهی شب بر کران تا بیکران افتاده بود
آن که گفتا با شعور شب ندارد نسبتی
قرعهی شب اتفاقا بر همان افتاده بود
پله پله تا ملاقات خدایش رفته بود
پلهی آخر ولی از نردبان افتاده بود
#گندم_بوربور
@gandomane
تکههای شب چنان خنجر به جان افتاده بود
هیچکس با هیچکس پیمان بیداری نبست
سایهی شب بر کران تا بیکران افتاده بود
آن که گفتا با شعور شب ندارد نسبتی
قرعهی شب اتفاقا بر همان افتاده بود
پله پله تا ملاقات خدایش رفته بود
پلهی آخر ولی از نردبان افتاده بود
#گندم_بوربور
@gandomane
👍8👏3👌3😍2
#من_در_زنان_بسیاری_زیستهام
یه دوستی دارم به خاطر مسائل کاری مدتیه که به کرمانشاه رفته و در اون شهر ساکن هست
برای من نوشته: گندم اینجا همهی زنها شبیه تواند، مثل تو میخندن مثل تو حرف میزنن مثل تو راه میرن مثل تو موهاشون و میبندن، اینجا همه چیز شبیه توئه ...
نوشته بود اونجا منو در تمام سنینام دیده و اینکه حس میکنه وسط گندمزاره.
_بعد از خوندن فرستهش احساس جاودانگی کردم، فکر کردم دیگه مرگ قادر نخواهد بود هیچ چیزی رو از من بگیره.
پن: اصالت من کرمانشاهیست اما هرگز آنجا نبودهام
#گندم_نوشت
@gandomane
یه دوستی دارم به خاطر مسائل کاری مدتیه که به کرمانشاه رفته و در اون شهر ساکن هست
برای من نوشته: گندم اینجا همهی زنها شبیه تواند، مثل تو میخندن مثل تو حرف میزنن مثل تو راه میرن مثل تو موهاشون و میبندن، اینجا همه چیز شبیه توئه ...
نوشته بود اونجا منو در تمام سنینام دیده و اینکه حس میکنه وسط گندمزاره.
_بعد از خوندن فرستهش احساس جاودانگی کردم، فکر کردم دیگه مرگ قادر نخواهد بود هیچ چیزی رو از من بگیره.
پن: اصالت من کرمانشاهیست اما هرگز آنجا نبودهام
#گندم_نوشت
@gandomane
❤11👍3🥰2👏1
گندمانه
#من_در_زنان_بسیاری_زیستهام یه دوستی دارم به خاطر مسائل کاری مدتیه که به کرمانشاه رفته و در اون شهر ساکن هست برای من نوشته: گندم اینجا همهی زنها شبیه تواند، مثل تو میخندن مثل تو حرف میزنن مثل تو راه میرن مثل تو موهاشون و میبندن، اینجا همه چیز شبیه…
به سرزمین مادریام برگرد
برگرد و در نامه ای برای من بنویس
بگو اینجا تمام زنها شبیه تواند
و من کودکی ات را
در لی لی دخترکی سیر تماشا کردم . . .
#گنـدم
برگرد و در نامه ای برای من بنویس
بگو اینجا تمام زنها شبیه تواند
و من کودکی ات را
در لی لی دخترکی سیر تماشا کردم . . .
#گنـدم
❤11🔥2