گندمانه
113 subscribers
189 photos
11 videos
8 links
گندم بوربور

من آن شعر ممنوعه‌ام
که منتشر نمی‌شود
بِایست
مرا از بر بخوان . . .

@gandom_77
Download Telegram
Channel photo updated
خسته ام از تو ای جنون ادواری
هم خودآزاری هم دیگرآزاری
تو چرا از سرم دست بر نمی‌داری؟

#گندم_بوربور
6
گفته بودی که دوستت دارمـ
مطمئنی هنوز هم داری؟
باز هم یک دروغ تکراری

#گندم_بوربور
8👍1
فقط فروغ که میگه:

قربان بودنت بروم . . .
8
پای پنجره فولاد ایستاده بودم کمی با آن فاصله داشتم چون ازدحام جمعیت بود و اصراری نداشتم جلوتر بروم.
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف می‌زد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس می‌روم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بوده‌ام.
بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم شعر که می‌گوید همینجوری کلماتی را کنار هم می‌چیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمه‌ای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شده‌اند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت‌ را برسانی...
4👏4🔥1
چند روز پیش داشتم مصاحبه ابراهیم گلستان را می‌خواندم یک جایی گلستان می‌گوید: من وقتی قرآن را می‌خوانم وقتی می‌رسم به این آیات "انک بالواد مقدس طوی" احساس می‌کنم وادی مقدس در قلب من است با اینکه در قلب انگلستان هستم احساس می‌کنم خداوند همین الان دارد با من سخن می‌گوید با اینکه 1400سال گذشته است.
...
قلبم می‌خواست بایستد.
به تاریخ مصاحبه نگاه کردم برای زمانی بود که من هنوز به دنیا نیامده بودم.
قلبم می‌خواست بایستد.
بلند شدم
فریاد کشیدم از فرط هیجان
اشکم بند نمی‌آمد
خدای من
ابراهیم گلستان پنجاه سال پیش هزاران کیلومتر دورتر از اینجا دقیقا کلماتی را گفته و احساسی را بیان کرده که من همین تازگی در مشهد تجربه کردم و خدا می‌داند که برای هیچ‌کس نگفته‌ام.
7👏2
یک تجربه و یک ادراک مشترک با کسی که هیچ سنخیتی با او ندارم هیچ آشنایی با او نداشته‌ام با آدمی که زمان و مکان و موقعیت فرهنگی و اجتماعی ما اینهمه باهم فاصله داشته است.
و آدم چه می‌داند شاید هزاران نفر تا کنون از اعصار گذشته تا به حال با کیفیت‌های متفاوت این حس مشترک را تجربه کرده باشند.
شاید بی‌شمار آدم که اصلا هم را ندیده‌اند و نمی‌شناسند به وادی مقدس دعوت شده‌اند.
کسی چه می‌داند شاید یک نفر پنجاه سال دیگر در یک جای دیگر و با موقعیت دیگر این خطوط را بخواند و مثل من از حیرت فریاد بزند
گریه کند
بگوید
من هم در وادی مقدس بوده‌ام ...
3👏3
.
حالا عمیقا درک می‌کنم چرا فروغ، ابراهیم گلستان را دوست داشت
فروغ که پرنده بود
زیرا
فقط یک پرنده می، تواند بگوید:
"و نردبان چه ارتفاع حقیری دارد"

حالا می‌دانم چرا این پرنده، یک آدم را دوست داشت
ابراهیم گلستان را ...


پایان
5👏1
متاسفانه رابطه غیر قابل انکاری وجود دارد بین این اینکه انسان هر اندازه شهودش قوی‌تر می‌شود، رنج عمیق‌تری را تجربه می‌کند.
👍9👏1
از نامه‌ی فروغ به ابراهیم گلستان
5👍3👏1
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت

آیا تا به حال با یک پنجره‌ی مست ملاقات کرده‌ای؟
پنجره دیشب مست بود. آمد دست مرا گرفت، برد لبه‌ی یک بلندی حدودا چند طبقه.
هوا تاریک بود و زمین از آن بالا هولناک به نظر می‌رسید. ترس برم داشت. راستش را بخواهی من همیشه فوبیای ارتفاع داشته‌ام. از همان کودکی که از پشت بام پرت شدم پایین.
پنجره اضطراب مرا که دید رفت سر جایش ایستاد، دستهایش را محکم چسباند به سقف. جوری ژست گرفت که انگار هیچ عین خیالش هم نیست زیر بار حجم آن همه سنگینی.
بعد همان‌طور که به نقطه‌ی نامعلومی در شب خیره بود، با صدایی آرام و گرفته طوری که بخواهد یک راز را در مستی به من بگوید، گفت: تو در هفتمین هفت سالگی از من خواهی پرید.
پرسیدم: به زمین یا به هوا؟
پنجره اما هیچ یادش نمی‌آمد، شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: چه فرقی می‌کند؟
.
حق با پنجره بود.
مهم پریدن است به زمین یا هوایش چندان فرقی نمی‌کند ...

#گندم_بوربور
@gandomane
6👏4
فرمان آتش صادر می‌شود
و پرنده‌ای که از پیراهنم می‌پرد
خوب می‌داند
گلوله
جای عشق را بهتر می‌شناسد ...

#گندم_بوربور
@gandomane
6👍3🔥3
عدالت
واژه‌ای که دو حرف اول آن پاک شده است . . .

#گندم_بوربور
#کاریکلماتور
👏11🔥4👍1🥰1
Channel photo updated
قسم به نور
و به سایه‌ای که با من قدم می‌زند
تا تنهایی‌ام را دو نفره کند . . .


#گندم_بوربور
12
#نقاب

*دهانش دروغ زیبایی بود
هر بار
که می‌گفت دوستت دارم

دهانش فریب بزرگی بود
هر بار
که می‌گشود
دسته دسته کلاغ
از آن بیرون می‌پرید

شب نام دیگرش بود
هر بار
که از راه می‌رسید
شمعی در من می‌مُرد
و شمعدانی‌ها
با اینکه هنوز
نسبتشان را با شمع‌ نمی‌دانم
یکی یکی روی دامنم خشک می‌شدند

شب نام دیگرش بود
هر بار
که نقابش می‌افتاد
انسانیتی نحیف را می‌دیدی
که در حال تجزیه بود
با آنکه هنوز نمرده بود

شب نام دیگرش بود
که به انکار خورشید ایستاده بود . . .


#گندم_بوربور

*« دهانم دروغی بود »
از مهران امیرمحمدی نسب
👏82
مرزهای مسموم
نوشته بهروز فاطمی
نقدی بر رمان «مرزهای مسموم»
نوشته : بهروز فاطمی


داستان با رویکردی نقادانه به فرهنگ، سنت‌ها، باورها و مرزبندی‌های غلط جامعه می‌تازد و آن را مسبب بدبختی‌های افراد جامعه می‌داند
نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه و فلسفی روابط بین آدمها را تحلیل می‌کند
و از همان ابتدا ما را متوجه دغدغه‌های اجتماعی، فرهنگی خود می‌کند

تابلوی «خر تو خر» مثل یک سرنوشت محتوم به پیشانی داستان چسبیده و انگار هیچ راه گریزی از ان نیست
راوی بارها خواننده را به آن ارجاع می‌دهد و ان را فلسفه‌ی گریزناپذیر زندگی می‌داند

انتخاب یک پادگان نظامی و قرارگاه ارتشی که محل خدمت سربازهای وظیفه است، به عنوان لوکیشن به فضای سرد و خاکستری داستان دامن زده است
ما با فضایی خشک و نامنعطف متاثر از دیسیپلین نظامی روبرو هستیم که عملا پیوندهای عاطفی در آن محیط را تضعیف کرده و تحت‌الشعاع قرار می‌دهد
هرچند شاهد روابط درون خانوادگی گرمی در بیرون از این فضا هم نیستیم
***
داستان از زبان راوی نقل می‌شود و انسجام بسیار خوبی دارد، روابط بین آدمها باورپذیر است، فضا به خوبی ترسیم شده و مخاطب کاملا خود را در محیطی که معرفی شده می‌یابد.
شما حدود یک سال را با فرید در یک پادگان مرزی خواهید گذراند
گذر فصلها را می‌نگرید و هوای خوزستان را در ریه‌های خود استنشاق می‌کنید،
خودتان را همواره در سنگر، در برجک نگهبانی، پشت فرمان ماشین غذا، یا کنار هم خدمتی‌های او خواهید یافت، هر روز با او به هویزه می روید و بر می گردید، با این فضا کاملا خو گرفته و ابدا دلتان هوای خانواده یا شهرتان را نخواهد کرد
راوی کاملا با خودش صادق است و شما را با بلاتکلیفی یا درگیریهای بیهوده‌ی ذهنی آزار نمی‌دهد
داستان از اطناب و روده دازی که در حوصله هیچ خواننده‌ای نیست می‌پرهیزد و با روالی روان و دلنشین اجازه نمی‌دهد لحظه ای از ان جدا شوید


#گندم_بوربور
5
در بخشی از داستان احمد راجع به مرگ و زندگی پس از ان صحبت می‌کند او که به تناسخ و بازگشت دوباره آدمی به جهان هستی معتقد است وضعیت بهتری نسبت به فرید که مرگ را عدم و پایان زندگی می‌داند، دارد
گویا او به شیوه رفت و بازگشت خود به این جهان واقف است
تفکر احمد و نقاشی‌های فلسفی‌اش روی جهان‌بینی فرید بسیار اثرگذار است
***
ملیحه، دختری رویایی آسیب دیده و محروم از طبقه پایین جامعه که قربانی فرهنگ غلط خانواده و جامعه است یکی دیگر از کارکترهای داستان است
او با اینکه از موقعیت خود ناراضی است ولی در حد معشوقگی و دلبری منفعل باقی می‌ماند و عملا شاهد هیچ برنامه یا اکتی برای تابوشکنی یا مبارزه برای تغییر این وضعیت از سوی وی نیستیم
ملیحه که ظاهرا به سرنوشت تلخ و ناعادلانه خود تن داده با پیدا شدن سر و کله فرید درگیر رابطه عاطفی شده و امید و هیجانی در زندگی‌اش پیدا می‌شود که از همان ابتدا محکوم به نابودیست و هیچ چشم‌اندازی برایش قابل تصور نیست
او در پایان داستان می‌گوید اجازه نمی‌دهد دخترش مانند او قربانی شود و داستان به پایان می‌رسد
***
مرتضی، ناامید از درک نشدن و طرد شدن ابتدا از سوی خانواده و سپس از طرف دوستان خود و نیز به دلیل قضاوت ها و برخوردهای ناشی از رابطه نامتعارف خود، دیگر قربانی این مرزبندی‌هاست
پایان دلخراش زندگی او اثری همیشگی بر فرید باقی می‌گذارد
***
نویسنده در طول داستان به روانکاوی افراد جامعه و ارتباط آنها با یکدیگر می‌پردازد
وی به جبری بودن زندگی و مرزهای مسمومی که افراد به نام شرع و عرف، مانند سیم‌های خاردار، دور خودشان و بقیه کشیده،اند و نهایتا جهان را به زندانی در ابعاد متفاوت تبدیل کرده‌اند، معترض است
او بر روابط انسانی تاکید دارد، اخلاق و انسانیت را شریف می‌شمارد ولی آن را در جهان کنونی، نادر می‌انگارد.

#گندم_بوربور
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM