بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
گرمای چای از جدار لیوان عبور کرده بود و به شکل دلچسبی به پوست دستم نفوذ میکرد. نگاهم را فرستادم آن طرف پنجره، بدون اینکه بخواهم منظرهاش را ببینم.
آرام گفتم: ببین، من جنگجوی خوبیام، اما تو هیچوقت امتحان نکن.
به تقلید از من رویش را سمت پنجره گرداند، محکم گفت: ببین، منم جنگجوی خوبیام، سرِ تو با همه دنیا میجنگم.
آن طرف پنجره همهچیز رنگ گرفت.
هر دو خندیدیم.
چای سرد شده بود اما گرمایی ناشناس و خواستنی در رگهای من جریان گرفت.
و من با خودم فکر کردم «جنگ» هم میتواند واژهی زیبایی باشد...
#گندم_بوربور
@gandomane
گرمای چای از جدار لیوان عبور کرده بود و به شکل دلچسبی به پوست دستم نفوذ میکرد. نگاهم را فرستادم آن طرف پنجره، بدون اینکه بخواهم منظرهاش را ببینم.
آرام گفتم: ببین، من جنگجوی خوبیام، اما تو هیچوقت امتحان نکن.
به تقلید از من رویش را سمت پنجره گرداند، محکم گفت: ببین، منم جنگجوی خوبیام، سرِ تو با همه دنیا میجنگم.
آن طرف پنجره همهچیز رنگ گرفت.
هر دو خندیدیم.
چای سرد شده بود اما گرمایی ناشناس و خواستنی در رگهای من جریان گرفت.
و من با خودم فکر کردم «جنگ» هم میتواند واژهی زیبایی باشد...
#گندم_بوربور
@gandomane
❤5
مثل خطوطی که زندانیان به دیوار میکشند
تمام روزهایی که نمیآیی
برای من گل بخر
بگذار حجم گلها به یادت بیاورد
تنهایی مرا . . .
#گندم_بوربور
یه شعر قدیمی که یهو یادم اومد
تمام روزهایی که نمیآیی
برای من گل بخر
بگذار حجم گلها به یادت بیاورد
تنهایی مرا . . .
#گندم_بوربور
یه شعر قدیمی که یهو یادم اومد
❤5👍3👏2
❤6
❤8👍1
پای پنجره فولاد ایستاده بودم کمی با آن فاصله داشتم چون ازدحام جمعیت بود و اصراری نداشتم جلوتر بروم.
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف میزد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس میروم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بودهام.
بعضیها فکر میکنند آدم شعر که میگوید همینجوری کلماتی را کنار هم میچیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمهای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شدهاند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت را برسانی...
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف میزد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس میروم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بودهام.
بعضیها فکر میکنند آدم شعر که میگوید همینجوری کلماتی را کنار هم میچیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمهای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شدهاند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت را برسانی...
❤4👏4🔥1
چند روز پیش داشتم مصاحبه ابراهیم گلستان را میخواندم یک جایی گلستان میگوید: من وقتی قرآن را میخوانم وقتی میرسم به این آیات "انک بالواد مقدس طوی" احساس میکنم وادی مقدس در قلب من است با اینکه در قلب انگلستان هستم احساس میکنم خداوند همین الان دارد با من سخن میگوید با اینکه 1400سال گذشته است.
...
قلبم میخواست بایستد.
به تاریخ مصاحبه نگاه کردم برای زمانی بود که من هنوز به دنیا نیامده بودم.
قلبم میخواست بایستد.
بلند شدم
فریاد کشیدم از فرط هیجان
اشکم بند نمیآمد
خدای من
ابراهیم گلستان پنجاه سال پیش هزاران کیلومتر دورتر از اینجا دقیقا کلماتی را گفته و احساسی را بیان کرده که من همین تازگی در مشهد تجربه کردم و خدا میداند که برای هیچکس نگفتهام.
...
قلبم میخواست بایستد.
به تاریخ مصاحبه نگاه کردم برای زمانی بود که من هنوز به دنیا نیامده بودم.
قلبم میخواست بایستد.
بلند شدم
فریاد کشیدم از فرط هیجان
اشکم بند نمیآمد
خدای من
ابراهیم گلستان پنجاه سال پیش هزاران کیلومتر دورتر از اینجا دقیقا کلماتی را گفته و احساسی را بیان کرده که من همین تازگی در مشهد تجربه کردم و خدا میداند که برای هیچکس نگفتهام.
❤7👏2
یک تجربه و یک ادراک مشترک با کسی که هیچ سنخیتی با او ندارم هیچ آشنایی با او نداشتهام با آدمی که زمان و مکان و موقعیت فرهنگی و اجتماعی ما اینهمه باهم فاصله داشته است.
و آدم چه میداند شاید هزاران نفر تا کنون از اعصار گذشته تا به حال با کیفیتهای متفاوت این حس مشترک را تجربه کرده باشند.
شاید بیشمار آدم که اصلا هم را ندیدهاند و نمیشناسند به وادی مقدس دعوت شدهاند.
کسی چه میداند شاید یک نفر پنجاه سال دیگر در یک جای دیگر و با موقعیت دیگر این خطوط را بخواند و مثل من از حیرت فریاد بزند
گریه کند
بگوید
من هم در وادی مقدس بودهام ...
و آدم چه میداند شاید هزاران نفر تا کنون از اعصار گذشته تا به حال با کیفیتهای متفاوت این حس مشترک را تجربه کرده باشند.
شاید بیشمار آدم که اصلا هم را ندیدهاند و نمیشناسند به وادی مقدس دعوت شدهاند.
کسی چه میداند شاید یک نفر پنجاه سال دیگر در یک جای دیگر و با موقعیت دیگر این خطوط را بخواند و مثل من از حیرت فریاد بزند
گریه کند
بگوید
من هم در وادی مقدس بودهام ...
❤3👏3
.
حالا عمیقا درک میکنم چرا فروغ، ابراهیم گلستان را دوست داشت
فروغ که پرنده بود
زیرا
فقط یک پرنده می، تواند بگوید:
"و نردبان چه ارتفاع حقیری دارد"
حالا میدانم چرا این پرنده، یک آدم را دوست داشت
ابراهیم گلستان را ...
پایان
حالا عمیقا درک میکنم چرا فروغ، ابراهیم گلستان را دوست داشت
فروغ که پرنده بود
زیرا
فقط یک پرنده می، تواند بگوید:
"و نردبان چه ارتفاع حقیری دارد"
حالا میدانم چرا این پرنده، یک آدم را دوست داشت
ابراهیم گلستان را ...
پایان
❤5👏1
متاسفانه رابطه غیر قابل انکاری وجود دارد بین این اینکه انسان هر اندازه شهودش قویتر میشود، رنج عمیقتری را تجربه میکند.
👍9👏1
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
آیا تا به حال با یک پنجرهی مست ملاقات کردهای؟
پنجره دیشب مست بود. آمد دست مرا گرفت، برد لبهی یک بلندی حدودا چند طبقه.
هوا تاریک بود و زمین از آن بالا هولناک به نظر میرسید. ترس برم داشت. راستش را بخواهی من همیشه فوبیای ارتفاع داشتهام. از همان کودکی که از پشت بام پرت شدم پایین.
پنجره اضطراب مرا که دید رفت سر جایش ایستاد، دستهایش را محکم چسباند به سقف. جوری ژست گرفت که انگار هیچ عین خیالش هم نیست زیر بار حجم آن همه سنگینی.
بعد همانطور که به نقطهی نامعلومی در شب خیره بود، با صدایی آرام و گرفته طوری که بخواهد یک راز را در مستی به من بگوید، گفت: تو در هفتمین هفت سالگی از من خواهی پرید.
پرسیدم: به زمین یا به هوا؟
پنجره اما هیچ یادش نمیآمد، شانههایش را بالا انداخت و گفت: چه فرقی میکند؟
.
حق با پنجره بود.
مهم پریدن است به زمین یا هوایش چندان فرقی نمیکند ...
#گندم_بوربور
@gandomane
آیا تا به حال با یک پنجرهی مست ملاقات کردهای؟
پنجره دیشب مست بود. آمد دست مرا گرفت، برد لبهی یک بلندی حدودا چند طبقه.
هوا تاریک بود و زمین از آن بالا هولناک به نظر میرسید. ترس برم داشت. راستش را بخواهی من همیشه فوبیای ارتفاع داشتهام. از همان کودکی که از پشت بام پرت شدم پایین.
پنجره اضطراب مرا که دید رفت سر جایش ایستاد، دستهایش را محکم چسباند به سقف. جوری ژست گرفت که انگار هیچ عین خیالش هم نیست زیر بار حجم آن همه سنگینی.
بعد همانطور که به نقطهی نامعلومی در شب خیره بود، با صدایی آرام و گرفته طوری که بخواهد یک راز را در مستی به من بگوید، گفت: تو در هفتمین هفت سالگی از من خواهی پرید.
پرسیدم: به زمین یا به هوا؟
پنجره اما هیچ یادش نمیآمد، شانههایش را بالا انداخت و گفت: چه فرقی میکند؟
.
حق با پنجره بود.
مهم پریدن است به زمین یا هوایش چندان فرقی نمیکند ...
#گندم_بوربور
@gandomane
❤6👏4
فرمان آتش صادر میشود
و پرندهای که از پیراهنم میپرد
خوب میداند
گلوله
جای عشق را بهتر میشناسد ...
#گندم_بوربور
@gandomane
و پرندهای که از پیراهنم میپرد
خوب میداند
گلوله
جای عشق را بهتر میشناسد ...
#گندم_بوربور
@gandomane
❤6👍3🔥3
👏11🔥4👍1🥰1
❤12
#نقاب
*دهانش دروغ زیبایی بود
هر بار
که میگفت دوستت دارم
دهانش فریب بزرگی بود
هر بار
که میگشود
دسته دسته کلاغ
از آن بیرون میپرید
شب نام دیگرش بود
هر بار
که از راه میرسید
شمعی در من میمُرد
و شمعدانیها
با اینکه هنوز
نسبتشان را با شمع نمیدانم
یکی یکی روی دامنم خشک میشدند
شب نام دیگرش بود
هر بار
که نقابش میافتاد
انسانیتی نحیف را میدیدی
که در حال تجزیه بود
با آنکه هنوز نمرده بود
شب نام دیگرش بود
که به انکار خورشید ایستاده بود . . .
#گندم_بوربور
*« دهانم دروغی بود »
از مهران امیرمحمدی نسب
*دهانش دروغ زیبایی بود
هر بار
که میگفت دوستت دارم
دهانش فریب بزرگی بود
هر بار
که میگشود
دسته دسته کلاغ
از آن بیرون میپرید
شب نام دیگرش بود
هر بار
که از راه میرسید
شمعی در من میمُرد
و شمعدانیها
با اینکه هنوز
نسبتشان را با شمع نمیدانم
یکی یکی روی دامنم خشک میشدند
شب نام دیگرش بود
هر بار
که نقابش میافتاد
انسانیتی نحیف را میدیدی
که در حال تجزیه بود
با آنکه هنوز نمرده بود
شب نام دیگرش بود
که به انکار خورشید ایستاده بود . . .
#گندم_بوربور
*« دهانم دروغی بود »
از مهران امیرمحمدی نسب
👏8❤2
نقدی بر رمان «مرزهای مسموم»
نوشته : بهروز فاطمی
داستان با رویکردی نقادانه به فرهنگ، سنتها، باورها و مرزبندیهای غلط جامعه میتازد و آن را مسبب بدبختیهای افراد جامعه میداند
نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه و فلسفی روابط بین آدمها را تحلیل میکند
و از همان ابتدا ما را متوجه دغدغههای اجتماعی، فرهنگی خود میکند
تابلوی «خر تو خر» مثل یک سرنوشت محتوم به پیشانی داستان چسبیده و انگار هیچ راه گریزی از ان نیست
راوی بارها خواننده را به آن ارجاع میدهد و ان را فلسفهی گریزناپذیر زندگی میداند
انتخاب یک پادگان نظامی و قرارگاه ارتشی که محل خدمت سربازهای وظیفه است، به عنوان لوکیشن به فضای سرد و خاکستری داستان دامن زده است
ما با فضایی خشک و نامنعطف متاثر از دیسیپلین نظامی روبرو هستیم که عملا پیوندهای عاطفی در آن محیط را تضعیف کرده و تحتالشعاع قرار میدهد
هرچند شاهد روابط درون خانوادگی گرمی در بیرون از این فضا هم نیستیم
***
داستان از زبان راوی نقل میشود و انسجام بسیار خوبی دارد، روابط بین آدمها باورپذیر است، فضا به خوبی ترسیم شده و مخاطب کاملا خود را در محیطی که معرفی شده مییابد.
شما حدود یک سال را با فرید در یک پادگان مرزی خواهید گذراند
گذر فصلها را مینگرید و هوای خوزستان را در ریههای خود استنشاق میکنید،
خودتان را همواره در سنگر، در برجک نگهبانی، پشت فرمان ماشین غذا، یا کنار هم خدمتیهای او خواهید یافت، هر روز با او به هویزه می روید و بر می گردید، با این فضا کاملا خو گرفته و ابدا دلتان هوای خانواده یا شهرتان را نخواهد کرد
راوی کاملا با خودش صادق است و شما را با بلاتکلیفی یا درگیریهای بیهودهی ذهنی آزار نمیدهد
داستان از اطناب و روده دازی که در حوصله هیچ خوانندهای نیست میپرهیزد و با روالی روان و دلنشین اجازه نمیدهد لحظه ای از ان جدا شوید
#گندم_بوربور
نوشته : بهروز فاطمی
داستان با رویکردی نقادانه به فرهنگ، سنتها، باورها و مرزبندیهای غلط جامعه میتازد و آن را مسبب بدبختیهای افراد جامعه میداند
نویسنده با نگاهی جامعه شناسانه و فلسفی روابط بین آدمها را تحلیل میکند
و از همان ابتدا ما را متوجه دغدغههای اجتماعی، فرهنگی خود میکند
تابلوی «خر تو خر» مثل یک سرنوشت محتوم به پیشانی داستان چسبیده و انگار هیچ راه گریزی از ان نیست
راوی بارها خواننده را به آن ارجاع میدهد و ان را فلسفهی گریزناپذیر زندگی میداند
انتخاب یک پادگان نظامی و قرارگاه ارتشی که محل خدمت سربازهای وظیفه است، به عنوان لوکیشن به فضای سرد و خاکستری داستان دامن زده است
ما با فضایی خشک و نامنعطف متاثر از دیسیپلین نظامی روبرو هستیم که عملا پیوندهای عاطفی در آن محیط را تضعیف کرده و تحتالشعاع قرار میدهد
هرچند شاهد روابط درون خانوادگی گرمی در بیرون از این فضا هم نیستیم
***
داستان از زبان راوی نقل میشود و انسجام بسیار خوبی دارد، روابط بین آدمها باورپذیر است، فضا به خوبی ترسیم شده و مخاطب کاملا خود را در محیطی که معرفی شده مییابد.
شما حدود یک سال را با فرید در یک پادگان مرزی خواهید گذراند
گذر فصلها را مینگرید و هوای خوزستان را در ریههای خود استنشاق میکنید،
خودتان را همواره در سنگر، در برجک نگهبانی، پشت فرمان ماشین غذا، یا کنار هم خدمتیهای او خواهید یافت، هر روز با او به هویزه می روید و بر می گردید، با این فضا کاملا خو گرفته و ابدا دلتان هوای خانواده یا شهرتان را نخواهد کرد
راوی کاملا با خودش صادق است و شما را با بلاتکلیفی یا درگیریهای بیهودهی ذهنی آزار نمیدهد
داستان از اطناب و روده دازی که در حوصله هیچ خوانندهای نیست میپرهیزد و با روالی روان و دلنشین اجازه نمیدهد لحظه ای از ان جدا شوید
#گندم_بوربور
❤5

