گندمانه
113 subscribers
189 photos
11 videos
8 links
گندم بوربور

من آن شعر ممنوعه‌ام
که منتشر نمی‌شود
بِایست
مرا از بر بخوان . . .

@gandom_77
Download Telegram
تمام بت‌ها را شکسته‌ام
بت بزرگ را نیز
به وادی مقدس می‌روم
تا تبر را بر دوش خدا بگذارم . . .


#گندم_بوربور

@gandomane
🔥21
گندمانه
تمام بت‌ها را شکسته‌ام بت بزرگ را نیز به وادی مقدس می‌روم تا تبر را بر دوش خدا بگذارم . . . #گندم_بوربور @gandomane
و چون تبر را بر دوش خدا نهادم
خلق گفتند: همانا ما از پیروان تواییم

_ چگونه به آیین من درآیید که من پیامبری خلع شده‌ام . . .


#گندم
چی قشنگتر از اینکه اسمت روی یه درخت باشه

1400/12/14
👍3😍3
و شاعران بر دو دسته باشند

خدایگان شعر
و بندگان شعر

خدایگان شعر آنانند که شعر در پی ایشان راه بیفتد و خود را بر ایشان عرضه کند

و بندگان شعر گروهی که در پی شعر می‌دوند تا بدان برسند
جماعتی حقیر و تملق‌گو در پی شعری، شهرتی، تاییدی یا جایگاهی

#گندم_نوشت
👍8👏3
و نردبان
چه ارتفاع حقیری دارد...


#فروغ
4👍4
و اینک
هفتمین هفت سالگی ...
3👍3
*
پس از تحمل آن همه درد
کسی که به مقصد می‌رسد
دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود.


هاکان گوندای
5🔥1
شاید حسرت‌بارترین و غم‌انگیزترین داستانِ پایانِ بازِ دنیا این جمله سه کلمه‌ای باشه:

«کاش آدم بود» . . .
3👍3
5👍3
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت


گرمای چای از جدار لیوان عبور کرده بود و به شکل دلچسبی به پوست دستم نفوذ می‌کرد. نگاهم را فرستادم آن طرف پنجره، بدون اینکه بخواهم منظره‌اش را ببینم.
آرام گفتم: ببین، من جنگجوی خوبی‌ام، اما تو هیچ‌وقت امتحان نکن.
به تقلید از من رویش را سمت پنجره گرداند، محکم گفت: ببین، منم جنگجوی خوبی‌ام، سرِ تو با همه دنیا می‌جنگم.
آن طرف پنجره همه‌چیز رنگ گرفت.
هر دو خندیدیم.
چای سرد شده بود اما گرمایی ناشناس و خواستنی در رگهای من جریان گرفت.

و من با خودم فکر کردم «جنگ» هم می‌تواند واژه‌ی زیبایی باشد...


#گندم_بوربور
@gandomane
5
مثل خطوطی که زندانیان به دیوار می‌کشند
تمام روزهایی که نمی‌آیی
برای من گل بخر
بگذار حجم گلها به یادت بیاورد
تنهایی مرا . . .


#گندم_بوربور
یه شعر قدیمی که یهو یادم اومد
5👍3👏2
Channel photo updated
خسته ام از تو ای جنون ادواری
هم خودآزاری هم دیگرآزاری
تو چرا از سرم دست بر نمی‌داری؟

#گندم_بوربور
6
گفته بودی که دوستت دارمـ
مطمئنی هنوز هم داری؟
باز هم یک دروغ تکراری

#گندم_بوربور
8👍1
فقط فروغ که میگه:

قربان بودنت بروم . . .
8
پای پنجره فولاد ایستاده بودم کمی با آن فاصله داشتم چون ازدحام جمعیت بود و اصراری نداشتم جلوتر بروم.
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف می‌زد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس می‌روم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بوده‌ام.
بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم شعر که می‌گوید همینجوری کلماتی را کنار هم می‌چیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمه‌ای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شده‌اند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت‌ را برسانی...
4👏4🔥1
چند روز پیش داشتم مصاحبه ابراهیم گلستان را می‌خواندم یک جایی گلستان می‌گوید: من وقتی قرآن را می‌خوانم وقتی می‌رسم به این آیات "انک بالواد مقدس طوی" احساس می‌کنم وادی مقدس در قلب من است با اینکه در قلب انگلستان هستم احساس می‌کنم خداوند همین الان دارد با من سخن می‌گوید با اینکه 1400سال گذشته است.
...
قلبم می‌خواست بایستد.
به تاریخ مصاحبه نگاه کردم برای زمانی بود که من هنوز به دنیا نیامده بودم.
قلبم می‌خواست بایستد.
بلند شدم
فریاد کشیدم از فرط هیجان
اشکم بند نمی‌آمد
خدای من
ابراهیم گلستان پنجاه سال پیش هزاران کیلومتر دورتر از اینجا دقیقا کلماتی را گفته و احساسی را بیان کرده که من همین تازگی در مشهد تجربه کردم و خدا می‌داند که برای هیچ‌کس نگفته‌ام.
7👏2
یک تجربه و یک ادراک مشترک با کسی که هیچ سنخیتی با او ندارم هیچ آشنایی با او نداشته‌ام با آدمی که زمان و مکان و موقعیت فرهنگی و اجتماعی ما اینهمه باهم فاصله داشته است.
و آدم چه می‌داند شاید هزاران نفر تا کنون از اعصار گذشته تا به حال با کیفیت‌های متفاوت این حس مشترک را تجربه کرده باشند.
شاید بی‌شمار آدم که اصلا هم را ندیده‌اند و نمی‌شناسند به وادی مقدس دعوت شده‌اند.
کسی چه می‌داند شاید یک نفر پنجاه سال دیگر در یک جای دیگر و با موقعیت دیگر این خطوط را بخواند و مثل من از حیرت فریاد بزند
گریه کند
بگوید
من هم در وادی مقدس بوده‌ام ...
3👏3
.
حالا عمیقا درک می‌کنم چرا فروغ، ابراهیم گلستان را دوست داشت
فروغ که پرنده بود
زیرا
فقط یک پرنده می، تواند بگوید:
"و نردبان چه ارتفاع حقیری دارد"

حالا می‌دانم چرا این پرنده، یک آدم را دوست داشت
ابراهیم گلستان را ...


پایان
5👏1