و من بر بستر سخت یک کوه
چنان آسوده میخوابیدم
انگار پّرِ قو
که دستهایش بالشم بود
نگاهش
درک شب در آسمان کویر
سقف آرامشم بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
چنان آسوده میخوابیدم
انگار پّرِ قو
که دستهایش بالشم بود
نگاهش
درک شب در آسمان کویر
سقف آرامشم بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
تمام بتها را شکستهام
بت بزرگ را نیز
به وادی مقدس میروم
تا تبر را بر دوش خدا بگذارم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
بت بزرگ را نیز
به وادی مقدس میروم
تا تبر را بر دوش خدا بگذارم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
🔥2❤1
گندمانه
تمام بتها را شکستهام بت بزرگ را نیز به وادی مقدس میروم تا تبر را بر دوش خدا بگذارم . . . #گندم_بوربور @gandomane
و چون تبر را بر دوش خدا نهادم
خلق گفتند: همانا ما از پیروان تواییم
_ چگونه به آیین من درآیید که من پیامبری خلع شدهام . . .
#گندم
خلق گفتند: همانا ما از پیروان تواییم
_ چگونه به آیین من درآیید که من پیامبری خلع شدهام . . .
#گندم
و شاعران بر دو دسته باشند
خدایگان شعر
و بندگان شعر
خدایگان شعر آنانند که شعر در پی ایشان راه بیفتد و خود را بر ایشان عرضه کند
و بندگان شعر گروهی که در پی شعر میدوند تا بدان برسند
جماعتی حقیر و تملقگو در پی شعری، شهرتی، تاییدی یا جایگاهی
#گندم_نوشت
خدایگان شعر
و بندگان شعر
خدایگان شعر آنانند که شعر در پی ایشان راه بیفتد و خود را بر ایشان عرضه کند
و بندگان شعر گروهی که در پی شعر میدوند تا بدان برسند
جماعتی حقیر و تملقگو در پی شعری، شهرتی، تاییدی یا جایگاهی
#گندم_نوشت
👍8👏3
*
پس از تحمل آن همه درد
کسی که به مقصد میرسد
دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود.
هاکان گوندای
پس از تحمل آن همه درد
کسی که به مقصد میرسد
دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود.
هاکان گوندای
❤5🔥1
شاید حسرتبارترین و غمانگیزترین داستانِ پایانِ بازِ دنیا این جمله سه کلمهای باشه:
«کاش آدم بود» . . .
«کاش آدم بود» . . .
❤3👍3
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
گرمای چای از جدار لیوان عبور کرده بود و به شکل دلچسبی به پوست دستم نفوذ میکرد. نگاهم را فرستادم آن طرف پنجره، بدون اینکه بخواهم منظرهاش را ببینم.
آرام گفتم: ببین، من جنگجوی خوبیام، اما تو هیچوقت امتحان نکن.
به تقلید از من رویش را سمت پنجره گرداند، محکم گفت: ببین، منم جنگجوی خوبیام، سرِ تو با همه دنیا میجنگم.
آن طرف پنجره همهچیز رنگ گرفت.
هر دو خندیدیم.
چای سرد شده بود اما گرمایی ناشناس و خواستنی در رگهای من جریان گرفت.
و من با خودم فکر کردم «جنگ» هم میتواند واژهی زیبایی باشد...
#گندم_بوربور
@gandomane
گرمای چای از جدار لیوان عبور کرده بود و به شکل دلچسبی به پوست دستم نفوذ میکرد. نگاهم را فرستادم آن طرف پنجره، بدون اینکه بخواهم منظرهاش را ببینم.
آرام گفتم: ببین، من جنگجوی خوبیام، اما تو هیچوقت امتحان نکن.
به تقلید از من رویش را سمت پنجره گرداند، محکم گفت: ببین، منم جنگجوی خوبیام، سرِ تو با همه دنیا میجنگم.
آن طرف پنجره همهچیز رنگ گرفت.
هر دو خندیدیم.
چای سرد شده بود اما گرمایی ناشناس و خواستنی در رگهای من جریان گرفت.
و من با خودم فکر کردم «جنگ» هم میتواند واژهی زیبایی باشد...
#گندم_بوربور
@gandomane
❤5
مثل خطوطی که زندانیان به دیوار میکشند
تمام روزهایی که نمیآیی
برای من گل بخر
بگذار حجم گلها به یادت بیاورد
تنهایی مرا . . .
#گندم_بوربور
یه شعر قدیمی که یهو یادم اومد
تمام روزهایی که نمیآیی
برای من گل بخر
بگذار حجم گلها به یادت بیاورد
تنهایی مرا . . .
#گندم_بوربور
یه شعر قدیمی که یهو یادم اومد
❤5👍3👏2
❤6
❤8👍1
پای پنجره فولاد ایستاده بودم کمی با آن فاصله داشتم چون ازدحام جمعیت بود و اصراری نداشتم جلوتر بروم.
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف میزد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس میروم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بودهام.
بعضیها فکر میکنند آدم شعر که میگوید همینجوری کلماتی را کنار هم میچیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمهای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شدهاند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت را برسانی...
ناگهان چشمم افتاد به بالای پنجره فولاد که این آیات بر آن بود:
"فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی"
عقب عقب امدم و کفشهایم را در آوردم.
حس عجیبی در من به وجود امد انگار خدا خودش با من حرف میزد.
من چند بار قبلا به مشهد سفر کرده بودم ولی تا به حال متوجه این آیات نشده بودم، حقیقتا ندیده بودم.
بعدتر در شعرم یادآوری کردم که "به وادی مقدس میروم"
زیرا آن جا را بلد بودم.من قبلا آنجا بودهام.
بعضیها فکر میکنند آدم شعر که میگوید همینجوری کلماتی را کنار هم میچیند.
باید بگویم که خیر اصلا چنین چیزی نیست، اجازه نداری هیچ کلمهای را همینجوری به زبان بیاوری.
کلمات از قبل انتخاب شدهاند و تو فقط رسالتت این است که آنها را انتقال بدهی، وظیفه داری این امانت را برسانی...
❤4👏4🔥1
