is changing ...
از وقتی یادم میاد تو هر جمعی که بودم همیشه باصطلاح میرفتم بالا منبر و صحبت میکردم و برامم هیچ فرقی نمیکرد راجع به چه موضوعی داره صحبت میشه.
چون بلد بودم چجوری بحث کنم و از همون یه خورده معلومات ناقصی هم که دارم چجوری بهره ببرم.
این داستان، اعتماد به نفس خیلی بالایی در من به وجود آورده بود و به قول معروف فکر میکردم همه رو حریفم ۔۔۔
تا اینکه حدود چهارسال پیش به شکل بی دلیلی دچار ضعف حافظه شدم.
دیگه خیلی چیزا رو نمیتونستم به یاد بیارم.
اشعاری که از بر بودم، نام کتابهایی که خونده بودم، نام نویسندگان، فیلمها، بازیگران، هنرمندان، ترانههایی که سالها شنیده بودم ۔۔۔
خیلی از واژهها و کلمات
حتی کلمات روزمره و دمدستی.
و این قصه دقیقا همزمان شد با راهیابی و حضورم در جلسات شعر.
اولین بار و به خوبی به یاد دارم۔
اومدم راجع به صنایع ادبی حرف بزنم که هیچی یادم نیومد.
هرچی به ذهنم فشار آوردم، حرفم و نتونستم بگم.
#ناگهان چیزی شبیه یه دیوار، در من فرو ریخت.
فکر میکردم موقت و گذراست ولی
به شکل بسیار ناراحتکنندهای متوجه شدم که دیگه هیچیک از چیزایی که در ذهنم دارم رو نمیتونم بیان کنم.
این موضوع خیلی برام آزاردهنده بود.
و مولد هزاران سوال که جوابی براش پیدا نمیکردم.
دیگه کمکم شدم یه آدم ساکت و منزوی.
کم حرف شدم.
کمرنگ شدم.
کم نوشتم.
و سعی کردم با این نقص کنار بیام، به امید اینکه شاید بعدها درمانش کنم.
تا اینکه
چند وقت پیش برای کاری به بیمارستان مراجعه کردم، چشمم افتاد به تابلوی کودکی که با انگشت اشاره روی بینی، مراجعین و دعوت به سکوت میکرد.
سالها پیش تو یکی از مراکز درمانی شهر، مدتی مشغول بودم و این تصویر و بیشتر از هزار بار دیده بودم.
ولی این بار فرق داشت.
منو برد به اون قسمت مهجوری از خودم که همیشه آزارم میداد.
به اون #ویرانه ...
اون چه که اینبار میدیدم شگفتانگیز بود.
در پشت اون ویرانه، منظرهی بکر و بینهایتی رو میدیدم که هرگز قبلا مشاهده نکرده بودم.
انگار کسی به من گفت: یک لحظه ساکت باش.
در این سکوت ببین.
در سکوت بشنو.
و فهمیدم قبل از این، من پشت اون دیوار اسیر بودم۔
احاطه شده در هیاهو، در ناآگاهی، در منیّت، در خودخواهی ۔۔۔
و حالا که اون دیوار فرو ریخته بود، در احاطهی آرامش و روشنایی و در سکوتی که کودکِ تصویر به درستی به اون اشاره میکرد، میتونستم جواب تمام سوالهام و دریافت کنم۔
#گندم_بوربور
@gandomane
از وقتی یادم میاد تو هر جمعی که بودم همیشه باصطلاح میرفتم بالا منبر و صحبت میکردم و برامم هیچ فرقی نمیکرد راجع به چه موضوعی داره صحبت میشه.
چون بلد بودم چجوری بحث کنم و از همون یه خورده معلومات ناقصی هم که دارم چجوری بهره ببرم.
این داستان، اعتماد به نفس خیلی بالایی در من به وجود آورده بود و به قول معروف فکر میکردم همه رو حریفم ۔۔۔
تا اینکه حدود چهارسال پیش به شکل بی دلیلی دچار ضعف حافظه شدم.
دیگه خیلی چیزا رو نمیتونستم به یاد بیارم.
اشعاری که از بر بودم، نام کتابهایی که خونده بودم، نام نویسندگان، فیلمها، بازیگران، هنرمندان، ترانههایی که سالها شنیده بودم ۔۔۔
خیلی از واژهها و کلمات
حتی کلمات روزمره و دمدستی.
و این قصه دقیقا همزمان شد با راهیابی و حضورم در جلسات شعر.
اولین بار و به خوبی به یاد دارم۔
اومدم راجع به صنایع ادبی حرف بزنم که هیچی یادم نیومد.
هرچی به ذهنم فشار آوردم، حرفم و نتونستم بگم.
#ناگهان چیزی شبیه یه دیوار، در من فرو ریخت.
فکر میکردم موقت و گذراست ولی
به شکل بسیار ناراحتکنندهای متوجه شدم که دیگه هیچیک از چیزایی که در ذهنم دارم رو نمیتونم بیان کنم.
این موضوع خیلی برام آزاردهنده بود.
و مولد هزاران سوال که جوابی براش پیدا نمیکردم.
دیگه کمکم شدم یه آدم ساکت و منزوی.
کم حرف شدم.
کمرنگ شدم.
کم نوشتم.
و سعی کردم با این نقص کنار بیام، به امید اینکه شاید بعدها درمانش کنم.
تا اینکه
چند وقت پیش برای کاری به بیمارستان مراجعه کردم، چشمم افتاد به تابلوی کودکی که با انگشت اشاره روی بینی، مراجعین و دعوت به سکوت میکرد.
سالها پیش تو یکی از مراکز درمانی شهر، مدتی مشغول بودم و این تصویر و بیشتر از هزار بار دیده بودم.
ولی این بار فرق داشت.
منو برد به اون قسمت مهجوری از خودم که همیشه آزارم میداد.
به اون #ویرانه ...
اون چه که اینبار میدیدم شگفتانگیز بود.
در پشت اون ویرانه، منظرهی بکر و بینهایتی رو میدیدم که هرگز قبلا مشاهده نکرده بودم.
انگار کسی به من گفت: یک لحظه ساکت باش.
در این سکوت ببین.
در سکوت بشنو.
و فهمیدم قبل از این، من پشت اون دیوار اسیر بودم۔
احاطه شده در هیاهو، در ناآگاهی، در منیّت، در خودخواهی ۔۔۔
و حالا که اون دیوار فرو ریخته بود، در احاطهی آرامش و روشنایی و در سکوتی که کودکِ تصویر به درستی به اون اشاره میکرد، میتونستم جواب تمام سوالهام و دریافت کنم۔
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1
اگر به راستی پرسشگر باشیم
کائنات جوابمون و میده.
چندوقتی بود درگیر یه سوال بودم و هرچیام جستجو میکردم جواب نمیگرفتم.
امروز صبح توی روزنامهی مرطوب و بریدهای که دور سبزیها پیچیده شده بود، پاسخ سوالم و دریافت کردم ...
#گندم_بوربور
@gandomane
کائنات جوابمون و میده.
چندوقتی بود درگیر یه سوال بودم و هرچیام جستجو میکردم جواب نمیگرفتم.
امروز صبح توی روزنامهی مرطوب و بریدهای که دور سبزیها پیچیده شده بود، پاسخ سوالم و دریافت کردم ...
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1
هرشب
تکههای خود را به رختخواب میبرم
و با قرص خوابآور به هم میچسبانم
تا زنی که صبحدم از جا برمیخیزد
کامل باشد
گفتهام
روی ستون فقراتم
به موازات مهرهها
این کلمات را حک کنند
"احتیاط
۔
این
زن
را
در
آغوش
نکشید
۔
این
زن
۔
شکست
تنی
ست . . ."
#گندم_بوربور
@gandomane
تکههای خود را به رختخواب میبرم
و با قرص خوابآور به هم میچسبانم
تا زنی که صبحدم از جا برمیخیزد
کامل باشد
گفتهام
روی ستون فقراتم
به موازات مهرهها
این کلمات را حک کنند
"احتیاط
۔
این
زن
را
در
آغوش
نکشید
۔
این
زن
۔
شکست
تنی
ست . . ."
#گندم_بوربور
@gandomane
👏1
گندمانه
ظلمتی لاینقطع بر آسمان افتاده بود تکههای شب چنان خنجر به جان افتاده بود #گندم_بوربور @gandomane
۔
ظلمتی بی انتها بر آسمان افتاده بود
تکههای شب چنان خنجر به جان افتاده بود
هیچکس با هیچکس پیمان بیداری نبست
سایهی شب بر کران تا بیکران افتاده بود
#گندم_بوربور
@gandomane
ظلمتی بی انتها بر آسمان افتاده بود
تکههای شب چنان خنجر به جان افتاده بود
هیچکس با هیچکس پیمان بیداری نبست
سایهی شب بر کران تا بیکران افتاده بود
#گندم_بوربور
@gandomane
👍2
این شعر را
از تن من در بیاور
من راهی دریا هستم
و تو خوب میدانی
کلمات
وقتی که خیس بشوند
ماهیت خود را از دست میدهند . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
از تن من در بیاور
من راهی دریا هستم
و تو خوب میدانی
کلمات
وقتی که خیس بشوند
ماهیت خود را از دست میدهند . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1👌1
گلسرم را از کنار بالش برداشتم
برخاستم و مقابل آینه ایستادم
نور ملایمی از سالن پذیرایی به داخل اتاق میتابید
و این فضای تاریک_روشن به صورت زنی که در آینه بود زیبایی رازآلودی میبخشید
دست بردم لابلای سیاهی پریشانی که صورتش را احاطه کرده بود
موهایش را پشت سرش جمع کردم و با گلسرم بستم
نگاهش کردم
درخشش غمی گنگ در چشمان شرقی زن ، گیراییاش را دوچندان کرده بود
زنی که ویران میکرد و میساخت
نجات دهنده بود و نابودگر بود
پرهیز مریم را داشت و بیپروایی یک همخوابه
میتوانست دوست بدارد و متنفر باشد
جذب میکرد و میراند
روح باکرهای بود که تنش را سنگسار کرده بودند
پیدا بود آفریده شده تا معشوقه باشد . . .
#شبی_که_خودم_را_ملاقات_کردم
#گندم_بوربور
@gandomane
برخاستم و مقابل آینه ایستادم
نور ملایمی از سالن پذیرایی به داخل اتاق میتابید
و این فضای تاریک_روشن به صورت زنی که در آینه بود زیبایی رازآلودی میبخشید
دست بردم لابلای سیاهی پریشانی که صورتش را احاطه کرده بود
موهایش را پشت سرش جمع کردم و با گلسرم بستم
نگاهش کردم
درخشش غمی گنگ در چشمان شرقی زن ، گیراییاش را دوچندان کرده بود
زنی که ویران میکرد و میساخت
نجات دهنده بود و نابودگر بود
پرهیز مریم را داشت و بیپروایی یک همخوابه
میتوانست دوست بدارد و متنفر باشد
جذب میکرد و میراند
روح باکرهای بود که تنش را سنگسار کرده بودند
پیدا بود آفریده شده تا معشوقه باشد . . .
#شبی_که_خودم_را_ملاقات_کردم
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1
به من بگو
شیشهی شکسته را
چگونه در بر میگیرند
و زخمی نمیشوند
تا من روح تو را در آغوش بگیرم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
شیشهی شکسته را
چگونه در بر میگیرند
و زخمی نمیشوند
تا من روح تو را در آغوش بگیرم . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
#پارت_اول
حوصلهم سر رفته بود
رفتم پارک محله
تا روی نیمکت نشستم چشمم خورد به خاله بازی سه تا دختر کوچولو با موها و لباسای خوشگل با اون صورتهای معصوم
از تصور اینکه چقدر دنیاشون قشنگه، یهو یه شادی کوچولو دویید تو دلم ۔۔۔
کمی اونطرفتر چند تا پسر جوون نشسته بودن و قلیون و بساطی داشتن
اونا هم به نظر خوش میومدن
اولش آروم باهم صحبت میکردن و گاهی صدای خندهی یکیشون بیشتر بود
ولی بعد از چند دقیقه صداشون بلندتر شد
شروع کردن با ادبیات زشت و رکیک حرف زدن و متلک و اون خندههای تهوعآور ...
دختربچهها انگار که ناخودآگاه احساس خطر کرده باشن ، بساط بازیشون و جمع کردن و رفتن ۔۔۔
منم از روی نیمکت بلند شدم که برم
یکیشون با صدای خیلی بلند و لحن تمسخر پشت سرم گفت: هه خانوم دکتر و۔۔۔ کم آورد، گرخید
بقیه پسرا بلند زدن زیر خنده ۔۔۔
#پارت_دوم
برای یه کاری باید میرفتم خارج از شهر
صندلی جلو نشستم و به راننده گفتم میخوام برم به این نشونی، چون بلد نیستم لطفا هر موقع رسیدیم به من بگین
راننده با سر تایید کرد و راه افتاد
تو خیالات خودم بودم که آهنگ "مریض حالیام خوش نیست " پلی شد و صدای چاووشی پیچید توی ماشین ۔۔۔
اصلا نفهمیدم کی اشکم سرازیر شد
( * این اشکها برای آمدن از من اجازه نمیگیرند ۔۔۔)
مقاومت نکردم
فکر کردم راننده حواسش به جادهست و مسافرای پشتی هم که سرشون تو گوشیه
و اینکه وقتی نصف بیشتر صورت یه زن پشت ماسکه و توی شال روسری، کسی متوجه نمیشه که اون زن داره گریه میکنه ۔۔۔
ماشین و کنار خیابون پارک کرد و در حالیکه داشت پیاده میشد گفت: خانم رسیدیم ، همین جاست
هر وقت آروم شدی پیاده شو ، منم میرم تو این فضای سبز روبرو یه سیگار میکشم ۔۔۔
عقب ماشین هیچ مسافری نبود
چاووشی هنوز میخوند ۔۔۔
* یه خط از یه شعر قدیمی خودم
#گندم
@gandomane
حوصلهم سر رفته بود
رفتم پارک محله
تا روی نیمکت نشستم چشمم خورد به خاله بازی سه تا دختر کوچولو با موها و لباسای خوشگل با اون صورتهای معصوم
از تصور اینکه چقدر دنیاشون قشنگه، یهو یه شادی کوچولو دویید تو دلم ۔۔۔
کمی اونطرفتر چند تا پسر جوون نشسته بودن و قلیون و بساطی داشتن
اونا هم به نظر خوش میومدن
اولش آروم باهم صحبت میکردن و گاهی صدای خندهی یکیشون بیشتر بود
ولی بعد از چند دقیقه صداشون بلندتر شد
شروع کردن با ادبیات زشت و رکیک حرف زدن و متلک و اون خندههای تهوعآور ...
دختربچهها انگار که ناخودآگاه احساس خطر کرده باشن ، بساط بازیشون و جمع کردن و رفتن ۔۔۔
منم از روی نیمکت بلند شدم که برم
یکیشون با صدای خیلی بلند و لحن تمسخر پشت سرم گفت: هه خانوم دکتر و۔۔۔ کم آورد، گرخید
بقیه پسرا بلند زدن زیر خنده ۔۔۔
#پارت_دوم
برای یه کاری باید میرفتم خارج از شهر
صندلی جلو نشستم و به راننده گفتم میخوام برم به این نشونی، چون بلد نیستم لطفا هر موقع رسیدیم به من بگین
راننده با سر تایید کرد و راه افتاد
تو خیالات خودم بودم که آهنگ "مریض حالیام خوش نیست " پلی شد و صدای چاووشی پیچید توی ماشین ۔۔۔
اصلا نفهمیدم کی اشکم سرازیر شد
( * این اشکها برای آمدن از من اجازه نمیگیرند ۔۔۔)
مقاومت نکردم
فکر کردم راننده حواسش به جادهست و مسافرای پشتی هم که سرشون تو گوشیه
و اینکه وقتی نصف بیشتر صورت یه زن پشت ماسکه و توی شال روسری، کسی متوجه نمیشه که اون زن داره گریه میکنه ۔۔۔
ماشین و کنار خیابون پارک کرد و در حالیکه داشت پیاده میشد گفت: خانم رسیدیم ، همین جاست
هر وقت آروم شدی پیاده شو ، منم میرم تو این فضای سبز روبرو یه سیگار میکشم ۔۔۔
عقب ماشین هیچ مسافری نبود
چاووشی هنوز میخوند ۔۔۔
* یه خط از یه شعر قدیمی خودم
#گندم
@gandomane
گندمانه
Photo
" آنچنان سراپا خودم را بخشیدم
که تنها به مرگ میشد بخشید ۔۔۔"
آخ فروغ ۔۔۔
که تنها به مرگ میشد بخشید ۔۔۔"
آخ فروغ ۔۔۔
گندمانه
Video
دست و پنجهی خواهرزادهی عزیزم به مناسبت تولدم 😍
خودم خیلی دوسش داشتم
خودم خیلی دوسش داشتم
و من بر بستر سخت یک کوه
چنان آسوده میخوابیدم
انگار پّرِ قو
که دستهایش بالشم بود
نگاهش
درک شب در آسمان کویر
سقف آرامشم بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
چنان آسوده میخوابیدم
انگار پّرِ قو
که دستهایش بالشم بود
نگاهش
درک شب در آسمان کویر
سقف آرامشم بود . . .
#گندم_بوربور
@gandomane