از نگاه آزاردهنده ی راننده ها به ایستگاه مترو پناه بردم
تصور کن
فقط ده دقیقه دیر کرده باشد
و تمام فکرهای دنیا بریزند سرت . . .
تلفن همراهم زنگ خورد: کجایی؟
بیا سمت میدون منم الان میرسم
با عجله از ساختمان مترو خارج شدم
خیابان پر بود از آدمهایی که با سرعت در حال رفت و آمد بودند
دوباره فکرها ریختند توی سرم
اگر مرا بین این همه آدم نشناسد چه؟
اگر در این شلوغی و ازدحام مرا پیدا نکند؟
به میدان رسیدم با نگاهم همه جا دنبالش گشتم
اما هرچه گشتم او را ندیدم اضطرابم بیشتر شد
آخر من چگونه بین این همه آدم پیدایش کنم؟
این آدمهایی که همه شکل هم بودند با نگاههایی غریبه فرو رفته در لباسهای گرمشان و هر کدام غرق در افکار خودشان
ناگهان نگاهم در نگاه آشنایی گره خورد
در نگاه مردی که از میان این همه جمعیت که هر کدام به سویی میرفتند، به سمت من میآمد
از راه رسید
پیراهن سفید تنش بود
پالتوی خاکستریاش را روی دستش انداخته بود
با آن قامت بلند و جذبهای که در چشمهای روشنش بود
انگار شهریار بود که از تبریز آمده بود تهران
با همان شکوه شاعرانه
راستی چرا فکر کردم شبیه شهریار است؟!
من که بیست و نه سالگی شهریار را ندیده بودم
با این حال تردید نداشتم خودش است
نمی توانست نباشد
پر زدم
زنها گاهی پرواز میکنند . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
تصور کن
فقط ده دقیقه دیر کرده باشد
و تمام فکرهای دنیا بریزند سرت . . .
تلفن همراهم زنگ خورد: کجایی؟
بیا سمت میدون منم الان میرسم
با عجله از ساختمان مترو خارج شدم
خیابان پر بود از آدمهایی که با سرعت در حال رفت و آمد بودند
دوباره فکرها ریختند توی سرم
اگر مرا بین این همه آدم نشناسد چه؟
اگر در این شلوغی و ازدحام مرا پیدا نکند؟
به میدان رسیدم با نگاهم همه جا دنبالش گشتم
اما هرچه گشتم او را ندیدم اضطرابم بیشتر شد
آخر من چگونه بین این همه آدم پیدایش کنم؟
این آدمهایی که همه شکل هم بودند با نگاههایی غریبه فرو رفته در لباسهای گرمشان و هر کدام غرق در افکار خودشان
ناگهان نگاهم در نگاه آشنایی گره خورد
در نگاه مردی که از میان این همه جمعیت که هر کدام به سویی میرفتند، به سمت من میآمد
از راه رسید
پیراهن سفید تنش بود
پالتوی خاکستریاش را روی دستش انداخته بود
با آن قامت بلند و جذبهای که در چشمهای روشنش بود
انگار شهریار بود که از تبریز آمده بود تهران
با همان شکوه شاعرانه
راستی چرا فکر کردم شبیه شهریار است؟!
من که بیست و نه سالگی شهریار را ندیده بودم
با این حال تردید نداشتم خودش است
نمی توانست نباشد
پر زدم
زنها گاهی پرواز میکنند . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
تو سالن انتظار دانشکده تعدادی میز و صندلی چیده شده بود
با کمی وسایل پذیرایی
دو تا لیوان نسکافه برداشت
و روبروی من نشست
یکی از لیوانها را تعارف کرد
بعد خیلی بی هوا گفت: خیلی عجیبه ها
- چی عجیبه؟
: هرچی میگذره داری زیباتر میشی
خندیدم
دو انگشت وسط و سبابهام را به سمت سینهاش نشانه گرفتم
*- تو دیگر خوب نخواهی شد
من می دانم به کجای قلبت شلیک کردهام . . .*
نسکافه ام را سر کشیدم
با نسکافه هم میشود مست شد . . .
*برشی از شعر افشین یداللهی
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
با کمی وسایل پذیرایی
دو تا لیوان نسکافه برداشت
و روبروی من نشست
یکی از لیوانها را تعارف کرد
بعد خیلی بی هوا گفت: خیلی عجیبه ها
- چی عجیبه؟
: هرچی میگذره داری زیباتر میشی
خندیدم
دو انگشت وسط و سبابهام را به سمت سینهاش نشانه گرفتم
*- تو دیگر خوب نخواهی شد
من می دانم به کجای قلبت شلیک کردهام . . .*
نسکافه ام را سر کشیدم
با نسکافه هم میشود مست شد . . .
*برشی از شعر افشین یداللهی
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
هفته ی دوم اسفندماه بود
شکوفهها لباسهای صورتی و سفیدشان را پوشیده بودند
و هوا بهاری ترین پیراهنش را
روی یکی از نیمکت ها نشستیم
تمام مدت دست مرا میان دستهایش گرفته بود و شعر میخواند
« وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن، پرواز میکنم»
به جرأت میتوانم بگویم یک کتابخانهی شعر سیار بود
هیجان اولین دیدار در چهره و حرکاتش به خوبی پیدا بود
: قلبم داره تند تند میزنه
تو داری به چی فکر میکنی؟
_ به سرنوشت دو تا برگ توی رودخونه
که حالا اتفاقی مسیرشون یکی شده
به اینکه اصلا نمیدونم چجوری اومدم اینجا
انگار یکی منو آورد
راستی چرا اینقدر آشنایی تو؟
انگار هزار ساله که میشناسمت
ببین حتی قلبم نمیزنه
دستم را محکمتر گرفت
***
گاهی فکر میکنم
دانشمندان اصلا هم مغزشان کار نمیکند
سالها راجع به علت یا چگونگی مسئلهای تحقیق و مطالعه میکنند
در حالیکه آن مسئله میتواند جواب سادهای داشته باشد
مثلا خود من
خیلی وقت است تمام کارهایم را با دست راست انجام میدهم
و این موضوع آن طور که آنها ادعا میکنند
اصلا ربطی به علم ژنتیک ندارد
من دست چپم را
در دستهای مردی در میدان آزادی جا گذاشتهام . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
شکوفهها لباسهای صورتی و سفیدشان را پوشیده بودند
و هوا بهاری ترین پیراهنش را
روی یکی از نیمکت ها نشستیم
تمام مدت دست مرا میان دستهایش گرفته بود و شعر میخواند
« وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن، پرواز میکنم»
به جرأت میتوانم بگویم یک کتابخانهی شعر سیار بود
هیجان اولین دیدار در چهره و حرکاتش به خوبی پیدا بود
: قلبم داره تند تند میزنه
تو داری به چی فکر میکنی؟
_ به سرنوشت دو تا برگ توی رودخونه
که حالا اتفاقی مسیرشون یکی شده
به اینکه اصلا نمیدونم چجوری اومدم اینجا
انگار یکی منو آورد
راستی چرا اینقدر آشنایی تو؟
انگار هزار ساله که میشناسمت
ببین حتی قلبم نمیزنه
دستم را محکمتر گرفت
***
گاهی فکر میکنم
دانشمندان اصلا هم مغزشان کار نمیکند
سالها راجع به علت یا چگونگی مسئلهای تحقیق و مطالعه میکنند
در حالیکه آن مسئله میتواند جواب سادهای داشته باشد
مثلا خود من
خیلی وقت است تمام کارهایم را با دست راست انجام میدهم
و این موضوع آن طور که آنها ادعا میکنند
اصلا ربطی به علم ژنتیک ندارد
من دست چپم را
در دستهای مردی در میدان آزادی جا گذاشتهام . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
مثل قاصدکی
که باد، او را بوسیده باشد
تکثیر شده ام
به معشوقه های بسیار
و چگونه تکههای خود را جمع کند
قاصدکی
که باد
او را بوسیده است . . .
#گندم_بوربور
که باد، او را بوسیده باشد
تکثیر شده ام
به معشوقه های بسیار
و چگونه تکههای خود را جمع کند
قاصدکی
که باد
او را بوسیده است . . .
#گندم_بوربور
❤1
در خودت فرو رفته باشی
و با فاصله از دریا قدم بزنی
هی موجهایش را بفرستد که نازت را بکشند
هی با جذر و مدش فیگور بیاید مقابلت
و تو انگار نه انگار
ناگهان چنان تورا به آغوش بکشد و ببوسد
که تا به خودت بیایی
ببینی دلت را
حواست را
با خودش برده
مرد مهیب و جذاب دریا . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
و با فاصله از دریا قدم بزنی
هی موجهایش را بفرستد که نازت را بکشند
هی با جذر و مدش فیگور بیاید مقابلت
و تو انگار نه انگار
ناگهان چنان تورا به آغوش بکشد و ببوسد
که تا به خودت بیایی
ببینی دلت را
حواست را
با خودش برده
مرد مهیب و جذاب دریا . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1
#باید_از_اسبها_بپرسم
نیمه شب است
اما هیچ نیرویی نمیتواند مرا از پشت پنجره به رختخواب بکشاند
اسب ها حالا باید خیلی دور شده باشند . . .
چندروز پیش بود که زن همسایه تا چشمش به من افتاد
بی مقدمه پرسید: حامله ای؟
و بدون اینکه منتظر جواب باشد
چشمهای پف کرده ام را وارسی کرد و ادامه داد: چند وقت است رنگ و رویت پریده
با بی حوصلگی گفتم: نه خبری نیست
فقط چند شب است خوابم نمیبرد
خداحافظی کردم
و او با مهربانی برایم گل گاوزبان آورده بود که شبها راحت بخوابم
گل گاوزبان ها تمام شده بود
و زن بیچاره نمیدانست چرا طبابتش روی زن رنگ پریده اثر نداشته
راستش نتوانستم به او بگویم که حیفم میآید نیمه شب خواب باشم
اصلا چرا باید آدم شب بخوابد فقط برای اینکه رنگ و رویش نپرد و چشمهایش پف نکند
آن هم نیمه شب که من تمام روز را منتظرش هستم
گل گاوزبانش را هم روز خورده بودم
آخر روز که روشن است
زیر نور خورشید و جلوی چشم این همه آدم بیدار
اسبها چگونه میتوانند از جای خود جنب بخورند . . .
همسرم خسته شده از بس هرشب یادآوری کرده: پنجره را ببند
گرد و خاک میآید توی خانه
بعد با عصبانیت پنجره را بسته و پرده را هم کشیده
و لابد تا الان هم خواب هفت پادشاه را دیده
با خودم فکر میکنم: خب گرد و خاک بیاید توی خانه
بهتر از این است که اسب ها تا صبح دق کنند . . .
چندبار خواستهام نیمه شب با اسب ها بروم
اما پنجره حصار محکمی دارد و نمیشود
باید از اسبها بپرسم چطور از نردههای پنجره رد میشوند . . .
فکرش را بکن
یک شب
از حصار پنجره رد بشوی
بروی تا بینهایت
خدا را ببوسی
و صبح
برگردی جا خوش کنی
توی قاب عکس روی دیوار . . .
#گندم_بوربور
نیمه شب است
اما هیچ نیرویی نمیتواند مرا از پشت پنجره به رختخواب بکشاند
اسب ها حالا باید خیلی دور شده باشند . . .
چندروز پیش بود که زن همسایه تا چشمش به من افتاد
بی مقدمه پرسید: حامله ای؟
و بدون اینکه منتظر جواب باشد
چشمهای پف کرده ام را وارسی کرد و ادامه داد: چند وقت است رنگ و رویت پریده
با بی حوصلگی گفتم: نه خبری نیست
فقط چند شب است خوابم نمیبرد
خداحافظی کردم
و او با مهربانی برایم گل گاوزبان آورده بود که شبها راحت بخوابم
گل گاوزبان ها تمام شده بود
و زن بیچاره نمیدانست چرا طبابتش روی زن رنگ پریده اثر نداشته
راستش نتوانستم به او بگویم که حیفم میآید نیمه شب خواب باشم
اصلا چرا باید آدم شب بخوابد فقط برای اینکه رنگ و رویش نپرد و چشمهایش پف نکند
آن هم نیمه شب که من تمام روز را منتظرش هستم
گل گاوزبانش را هم روز خورده بودم
آخر روز که روشن است
زیر نور خورشید و جلوی چشم این همه آدم بیدار
اسبها چگونه میتوانند از جای خود جنب بخورند . . .
همسرم خسته شده از بس هرشب یادآوری کرده: پنجره را ببند
گرد و خاک میآید توی خانه
بعد با عصبانیت پنجره را بسته و پرده را هم کشیده
و لابد تا الان هم خواب هفت پادشاه را دیده
با خودم فکر میکنم: خب گرد و خاک بیاید توی خانه
بهتر از این است که اسب ها تا صبح دق کنند . . .
چندبار خواستهام نیمه شب با اسب ها بروم
اما پنجره حصار محکمی دارد و نمیشود
باید از اسبها بپرسم چطور از نردههای پنجره رد میشوند . . .
فکرش را بکن
یک شب
از حصار پنجره رد بشوی
بروی تا بینهایت
خدا را ببوسی
و صبح
برگردی جا خوش کنی
توی قاب عکس روی دیوار . . .
#گندم_بوربور
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دیوانه
این شعر را برای تو گفته ام
و تو مختاری
با آن احرام ببندی و بمانی
یا با کفشهای سپید این شعر بروی . . .
#گندم_بوربور
دوستت دارم
دوستت دارم
دیوانه
این شعر را برای تو گفته ام
و تو مختاری
با آن احرام ببندی و بمانی
یا با کفشهای سپید این شعر بروی . . .
#گندم_بوربور
❤1
گندمانه
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دیوانه این شعر را برای تو گفته ام و تو مختاری با آن احرام ببندی و بمانی یا با کفشهای سپید این شعر بروی . . . #گندم_بوربور
.
از دیکتاتور بودن انصراف دادم
میخوام دموکراسی و تجربه کنم 😊
.
از دیکتاتور بودن انصراف دادم
میخوام دموکراسی و تجربه کنم 😊
.
شهریور جان
رسیدنت بخیر ماه من
قدمت به چشم
از من نپرس
چرا هربار که می آیی
درخت اندوه من قویتر شده
اصلا از خوشه های سربریده ی گندم
چیزی نگو
چمدانت را باز کن
بگو از باران چه خبر؟
#گندم_بوربور
@gandomane
رسیدنت بخیر ماه من
قدمت به چشم
از من نپرس
چرا هربار که می آیی
درخت اندوه من قویتر شده
اصلا از خوشه های سربریده ی گندم
چیزی نگو
چمدانت را باز کن
بگو از باران چه خبر؟
#گندم_بوربور
@gandomane
Forwarded from ڪـهنـہ شـ🍷ـراب
🍁☔🎻
قبل اینکه
تو بیایی
روزهای هفته
سر جای خود بودند
الان مدتی طولانیست
که ندارمت
و این تقویم دیوانه
فقط چند روز را نشان میدهد . . .🍁
#گندم_بوربور
🍁 @EstatiraZ 🍁
قبل اینکه
تو بیایی
روزهای هفته
سر جای خود بودند
الان مدتی طولانیست
که ندارمت
و این تقویم دیوانه
فقط چند روز را نشان میدهد . . .🍁
#گندم_بوربور
🍁 @EstatiraZ 🍁
❤1
.
عشق
گاهی مثل یک بچه ی ناخواسته از راه میرسد
هم ذوق زده ات میکند هم نگران
هنوز مطمئن نشدی قبولش کنی یا نه
که بدون اجازه میآید مینشیند وسط قلبت
میشود جان دلت
بخش مهم زندگی ات
تمام وجودت
حتی دردسرهایش را هم دوست داری
آنقدر که با خودت میگویی : پس من قبل اینکه او بیاید چگونه زندگی میکردم؟
بی توجه به حیرانی و پریشانی ات
روز به روز بزرگتر و کاملتر میشود
و تا به خودت بیایی میبینی دیگر تمام دغدغه ات فقط یک مسئله است
اینکه به هر قیمتی نگهش داری . . .
...
_ تو یه دفعه از کجا پیدات شد؟
: نمیدونم ، حتما قسمتی از تقدیرت بودم
_ آره ما بخشی از سرنوشت هم هستیم
با خنده میگویم : البته بخش خوبش
یادته واسم نوشتی " امیدوارم تقدیر اونقدر بخواد که به لمس دستات برسم"؟
_ آه لعنتی
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
عشق
گاهی مثل یک بچه ی ناخواسته از راه میرسد
هم ذوق زده ات میکند هم نگران
هنوز مطمئن نشدی قبولش کنی یا نه
که بدون اجازه میآید مینشیند وسط قلبت
میشود جان دلت
بخش مهم زندگی ات
تمام وجودت
حتی دردسرهایش را هم دوست داری
آنقدر که با خودت میگویی : پس من قبل اینکه او بیاید چگونه زندگی میکردم؟
بی توجه به حیرانی و پریشانی ات
روز به روز بزرگتر و کاملتر میشود
و تا به خودت بیایی میبینی دیگر تمام دغدغه ات فقط یک مسئله است
اینکه به هر قیمتی نگهش داری . . .
...
_ تو یه دفعه از کجا پیدات شد؟
: نمیدونم ، حتما قسمتی از تقدیرت بودم
_ آره ما بخشی از سرنوشت هم هستیم
با خنده میگویم : البته بخش خوبش
یادته واسم نوشتی " امیدوارم تقدیر اونقدر بخواد که به لمس دستات برسم"؟
_ آه لعنتی
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
.
مرور خاطرات و نوشته ها هم دردی از دلتنگی دوا نمیکند
دلخوری ام را سر گوشی خالی میکنم
خاک بر سر این تکنولوژی
که اینقدر قابلیت ندارد، بفهمد وقتهایی که دلت تنگ میشود فقط خودِ خودش را میخواهی
هی عکس و فیلم و صدای ضبط شده اش را نشانت میدهد
که بیشتر جای خالی اش را بیادت بیاورد
تازه میفهمی چه قدر دستهایش را نداری
اصلا به چکار میآید این فناوری
جز اینکه نمک بر زخم آدم بپاشد . . .
به پنجره پناه میبرم
به این چهارچوب خسته که در بند دیوارها اسیر است
اما چیزی جز سازه های دلگیر و نمای بی روح شهر
نصیب نگاه نگرانم نمیشود
من از این پنجره ها دلگیرم
پنجره اگر پنجره باشد
خودش میداند
باید رو به چه کسی باز شود . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
مرور خاطرات و نوشته ها هم دردی از دلتنگی دوا نمیکند
دلخوری ام را سر گوشی خالی میکنم
خاک بر سر این تکنولوژی
که اینقدر قابلیت ندارد، بفهمد وقتهایی که دلت تنگ میشود فقط خودِ خودش را میخواهی
هی عکس و فیلم و صدای ضبط شده اش را نشانت میدهد
که بیشتر جای خالی اش را بیادت بیاورد
تازه میفهمی چه قدر دستهایش را نداری
اصلا به چکار میآید این فناوری
جز اینکه نمک بر زخم آدم بپاشد . . .
به پنجره پناه میبرم
به این چهارچوب خسته که در بند دیوارها اسیر است
اما چیزی جز سازه های دلگیر و نمای بی روح شهر
نصیب نگاه نگرانم نمیشود
من از این پنجره ها دلگیرم
پنجره اگر پنجره باشد
خودش میداند
باید رو به چه کسی باز شود . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
.
گاهی از خودم میپرسم وقتی آدم نخستین از چیدن سیب منع شد
حوا چند روز طاقت آورد
که سرکشی نکند
که مطیع باشد
چند شب تا صبح نخوابید و با خودش کلنجار رفت
با خودش جنگید
تا بالاخره توانست به جسارت زیبایش بگوید : بله
حتم دارم حتی مجازات مرگ هم نمیتوانسته او را که با هوش ذاتی خود دریافته بود در بهشت زندانی شده ، از تمرد منصرف کند
این را من که زنم میفهمم
من که زنم خوب میدانم چقدر این عصیان میتوانسته پرنده ی روحش را پرواز بدهد
ببرد به اوج
به لمس آزادی . . .
***
سیب ها فصل چیدنشان گذشته بود
و خدا که خیالش راحت بود
اجازه داد ما دوباره یکدیگر را ملاقات کنیم
شب قبل پرسیده بود : در چه حالی؟
و من ناخودآگاه فقط یک جمله به ذهنم آمده بود : به بوسیدنت نزدیکم . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
گاهی از خودم میپرسم وقتی آدم نخستین از چیدن سیب منع شد
حوا چند روز طاقت آورد
که سرکشی نکند
که مطیع باشد
چند شب تا صبح نخوابید و با خودش کلنجار رفت
با خودش جنگید
تا بالاخره توانست به جسارت زیبایش بگوید : بله
حتم دارم حتی مجازات مرگ هم نمیتوانسته او را که با هوش ذاتی خود دریافته بود در بهشت زندانی شده ، از تمرد منصرف کند
این را من که زنم میفهمم
من که زنم خوب میدانم چقدر این عصیان میتوانسته پرنده ی روحش را پرواز بدهد
ببرد به اوج
به لمس آزادی . . .
***
سیب ها فصل چیدنشان گذشته بود
و خدا که خیالش راحت بود
اجازه داد ما دوباره یکدیگر را ملاقات کنیم
شب قبل پرسیده بود : در چه حالی؟
و من ناخودآگاه فقط یک جمله به ذهنم آمده بود : به بوسیدنت نزدیکم . . .
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
@gandomane
🍁🍁🍁🍁
قبل اینکه
تو بیایی
روزهای هفته
سر جای خود بودند
الان مدتی طولانیست
که ندارمت
و این تقویم دیوانه
فقط چند روز را نشان میدهد . . .🍁
#گندم_بوربور
🍁 🍁🍁🍁 🍁
پێش لەوەی
تۆ بێی
ڕۆژانی حەوتە
لەشوێنی خۆیانا بوون،
ئێستا ماوەیەکی دوور و درێژە
کە تۆ نییەی و
ڕۆژژمێری شێتی ژووری من،
تەنیا چەن ڕۆژ پیشان دەدات...🍁
وەرگێڕ: #هەورازـجوانڕۆ
قبل اینکه
تو بیایی
روزهای هفته
سر جای خود بودند
الان مدتی طولانیست
که ندارمت
و این تقویم دیوانه
فقط چند روز را نشان میدهد . . .🍁
#گندم_بوربور
🍁 🍁🍁🍁 🍁
پێش لەوەی
تۆ بێی
ڕۆژانی حەوتە
لەشوێنی خۆیانا بوون،
ئێستا ماوەیەکی دوور و درێژە
کە تۆ نییەی و
ڕۆژژمێری شێتی ژووری من،
تەنیا چەن ڕۆژ پیشان دەدات...🍁
وەرگێڕ: #هەورازـجوانڕۆ
بگو چند تار قرمز
چند پود قرمز
از تنم در بیاورم
تا دور ماشینهای بی احساس نساجی را
خط بکشم
وقتی هیچ پیراهنی
روح عریان مرا نخواهد پوشاند . . .
#بگذار_دستهای_تورا_بپوشم_تا_زیبای_ام_کامل_شود
#گندم_بوربور
چند پود قرمز
از تنم در بیاورم
تا دور ماشینهای بی احساس نساجی را
خط بکشم
وقتی هیچ پیراهنی
روح عریان مرا نخواهد پوشاند . . .
#بگذار_دستهای_تورا_بپوشم_تا_زیبای_ام_کامل_شود
#گندم_بوربور