گندمانه
113 subscribers
189 photos
11 videos
8 links
گندم بوربور

من آن شعر ممنوعه‌ام
که منتشر نمی‌شود
بِایست
مرا از بر بخوان . . .

@gandom_77
Download Telegram
#داستان_کوتاه

کرایه ی خانه اش چندماه عقب افتاده بود.
فرم تقاضای وام را تکمیل کرد.
شغل : خانه دار✔️
اسباب و اثاثیه اش سر کوچه بود . . .

#گندم_بوربور
لطف استاد رضوان ابو ترابی
روزنامه ستاره صبح
پنج شنبه 21 دی ماه 96
رد پای تو
روی کلمات
دفترم را پر می کند از پروانه های سپید
و مردم گمان می کنند من شاعرم
به کلمه ی ممنوعه می رسی
روی آن می ایستی
و من
سه نقطه آخر شعرم می گذارم . . .

#گندم_بوربور


*♫**• گندمانه •**♫*
پرسیدیم:چه شکلی ست؟
و مادر گفت: مثل خداست آزادی
ایمان آوردیم
اما
در هر لباسی که آمد
برادرانم را کشت . . .

#گندم_بوربور
.پرسیدیم:چه شکلی ست؟
و مادر گفت: مثل خداست آزادی
ایمان آوردیم
اما
در هر لباسی که آمد
برادرانم را کشت . . .

#گندم_بوربور

سألنا: ما شکلُها؟
و قالت الامی: الحریۀُ مثل الرب
آمنا ...
و لکن بکل ثوبٍ اتت قلتت اخوانی . . .

برگردان: #سعید_هلیچی
شب خداحافظی کرده
اما خورشید
دور از چشم پرخواب آفتابگردان
گرم تماشای اندام شب بوست
و صبح
اتفاقی ست باکره
رها روی دست دقایق . . .


#گندم_بوربور

@gandomane
شاید این شکوفه ها را باد ببرد
و این عابران آن قدر پیر شوند که دیگر به خاطر نیاورند
حتی شاید تمام این درخت ها روزی خشک شوند
اما من به تو قول می‌دهم همین آسمان
که در آبی مهربانش مرا بوسیده‌ای
گواهی می‌دهد
شعر بین ما پادر میانی کرده بود . . .

#گندم_بوربور

بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت

@gandomane
بهار
بر منبر گل نشست و با لبخند گفت
آی مردم دنیا
اوصیکم و نفسی
به عشق ورزیدن . . .

#گندم_بوربور

سال نو مبارک
براتون بهترینها رو آرزو دارم 🌾🌾🌾
چند تار قرمز
چند پود قرمز
باید از تنم در بیاورم ؟
تا دور ماشینهای بی احساس نساجی را
خط بکشم
وقتی هیچ پیراهنی
روح عریان مرا نخواهد پوشاند

ماه را به گردن
و ستاره ها را به گوشم آویخته ام
بگذار دست های تو را بپوشم
تا زیبایی ام کامل شود . . .

#گندم_بوربور

@gandomane
عشق
همان اتفاقی ست
که قرن هاست
زلزله ها تمرین می کنند . . .

#گندم_بوربور
@gandomane
از روی نیمکت بلند شد
درحالیکه سیگارش و روشن میکرد
پرسید: تو وقتی خیلی خوشحالی چکار میکنی؟
ــ من؟ آهنگ میزارم و با صدای بلند باهاش میخونم
تو چی؟
: من وقتی خیلی خوشحالم سیگار میکشم . . .

#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
از نگاه آزاردهنده ی راننده ها به ایستگاه مترو پناه بردم
تصور کن
فقط ده دقیقه دیر کرده باشد
و تمام فکرهای دنیا بریزند سرت . . .
تلفن همراهم زنگ خورد: کجایی؟
بیا سمت میدون منم الان می‌رسم

با عجله از ساختمان مترو خارج شدم
خیابان پر بود از آدمهایی که با سرعت در حال رفت و آمد بودند
دوباره فکرها ریختند توی سرم
اگر مرا بین این همه آدم نشناسد چه؟
اگر در این شلوغی و ازدحام مرا پیدا نکند؟
به میدان رسیدم با نگاهم همه جا دنبالش گشتم
اما هرچه گشتم او را ندیدم اضطرابم بیشتر شد
آخر من چگونه بین این همه آدم پیدایش کنم؟
این آدمهایی که همه شکل هم بودند با نگاههایی غریبه فرو رفته در لباسهای گرمشان و هر کدام غرق در افکار خودشان

ناگهان نگاهم در نگاه آشنایی گره خورد
در نگاه مردی که از میان این همه جمعیت که هر کدام به سویی می‌رفتند، به سمت من می‌آمد

از راه رسید
پیراهن سفید تنش بود
پالتوی خاکستری‌اش را روی دستش انداخته بود
با آن قامت بلند و جذبه‌ای که در چشم‌های روشنش بود
انگار شهریار بود که از تبریز آمده بود تهران
با همان شکوه شاعرانه
راستی چرا فکر کردم شبیه شهریار است؟!
من که بیست و نه سالگی شهریار را ندیده بودم
با این حال تردید نداشتم خودش است
نمی توانست نباشد
پر زدم
زنها گاهی پرواز میکنند . . .

#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
تو سالن انتظار دانشکده تعدادی میز و صندلی چیده شده بود
با کمی وسایل پذیرایی
دو تا لیوان نسکافه برداشت
و روبروی من نشست
یکی از لیوانها را تعارف کرد
بعد خیلی بی هوا گفت: خیلی عجیبه ها
- چی عجیبه؟
: هرچی میگذره داری زیباتر میشی
خندیدم
دو انگشت وسط و سبابه‌ام را به سمت سینه‌اش نشانه گرفتم

*- تو دیگر خوب نخواهی شد
من می دانم به کجای قلبت شلیک کرده‌ام . . .*

نسکافه ام را سر کشیدم
با نسکافه هم میشود مست شد . . .

*برشی از شعر افشین یداللهی
#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
هفته ی دوم اسفندماه بود
شکوفه‌ها لباسهای صورتی و سفیدشان را پوشیده بودند
و هوا بهاری ترین پیراهنش را
روی یکی از نیمکت ها نشستیم
تمام مدت دست مرا میان دستهایش گرفته بود و شعر می‌خواند
« وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن، پرواز می‌کنم»

به جرأت می‌توانم بگویم یک کتابخانه‌ی شعر سیار بود
هیجان اولین دیدار در چهره و حرکاتش به خوبی پیدا بود

: قلبم داره تند تند می‌زنه
تو داری به چی فکر می‌کنی؟

_ به سرنوشت دو تا برگ توی رودخونه
که حالا اتفاقی مسیرشون یکی شده
به اینکه اصلا نمی‌دونم چجوری اومدم اینجا
انگار یکی منو آورد
راستی چرا اینقدر آشنایی تو؟
انگار هزار ساله که می‌شناسمت
ببین حتی قلبم نمی‌زنه

دستم را محکم‌تر گرفت
***
گاهی فکر می‌کنم
دانشمندان اصلا هم مغزشان کار نمی‌کند
سالها راجع به علت یا چگونگی مسئله‌ای تحقیق و مطالعه می‌کنند
در حالی‌که آن مسئله می‌تواند جواب ساده‌ای داشته باشد
مثلا خود من
خیلی وقت است تمام کارهایم را با دست راست انجام می‌دهم
و این موضوع آن طور که آنها ادعا می‌کنند
اصلا ربطی به علم ژنتیک ندارد

من دست چپم را
در دستهای مردی در میدان آزادی جا گذاشته‌ام . . .

#گندم_بوربور
بخشی از #داستانی_که_نخواهم_نوشت
لطف همیشگی استاد عبدالملکیان عزیز
انسانی شریف و دوست داشتنی
از بهترین شانسهای من
آشنایی با ایشون هست
هرچند مجازی
افتخارِِ نگاه مهربانشون و
به نوشته های پر نقصم دارم
براشون آرزوی سلامتی و بهروزی دارم