گاهی
درد آنقدر عمیق است
که هیچ شعری
آن را مداوا نمی کند . . .
#گندم_بوربور
پ.ن : لبخندهایی که زیر آوار ماندند
درد آنقدر عمیق است
که هیچ شعری
آن را مداوا نمی کند . . .
#گندم_بوربور
پ.ن : لبخندهایی که زیر آوار ماندند
#پروازِ_ناجی
از تو چه پنهان برادر
دلخوشی گم شده
پریده
انگار همین دیروز بود
روی دیوار-مهربانی لانه کرد
نمیدانم
تیر کدامین شکارچی
از دامن ما پرش داد
پرش داد که بالهای سپیدش
روی ریلهای قطار ( تبریز-مشهد )
آتش گرفت
و در سرمای گورها
بالش پٙرِ هیچ بی خانمانی نشد
و امروز
همین امروز
تنش
تنِ ناجیاش
زیر آوار پانزده پنجهی سنگی و آهنین
سرد شد
وای سهراب
دلخوشی ها مردهاند . . .
#گندم_بوربور
#تسلیت
از تو چه پنهان برادر
دلخوشی گم شده
پریده
انگار همین دیروز بود
روی دیوار-مهربانی لانه کرد
نمیدانم
تیر کدامین شکارچی
از دامن ما پرش داد
پرش داد که بالهای سپیدش
روی ریلهای قطار ( تبریز-مشهد )
آتش گرفت
و در سرمای گورها
بالش پٙرِ هیچ بی خانمانی نشد
و امروز
همین امروز
تنش
تنِ ناجیاش
زیر آوار پانزده پنجهی سنگی و آهنین
سرد شد
وای سهراب
دلخوشی ها مردهاند . . .
#گندم_بوربور
#تسلیت
#باران
_خدایا خودت رحم کن . . .
این بار ترس و اضطراب علاوه بر چشمهای نگران و خیره به سقف زن ، در صدایش هم کاملا مشهود بود.
به ساعت نگاه کرد.
ناگهان برق قطع شد.
زن بلافاصله طشت خالی را کف اتاق تنظیم کرد ، به سمت بچه هایش رفت و آنها را که ترسیده بودند ، در آغوش گرفت.
ساعتی گذشت.
باران شدیدتر شده بود.
طوری می بارید که گویی قسمتی از آسمان سوراخ شده است.
دو شب پی در پی و بی وقفه.
حتی در نور بی رمق فانوس هم می شد رقص مواج قطرات آب را در ظرفی که حالا تقریبا نیمی از آن پر شده بود ، دید.
از صدای چکیدن آب با فواصل تقریبا منظم در ظروف مختلف موسیقی ای به وجود آمده بود که دلهره ی زن را دوچندان می کرد.
بچه ها اما به خواب عمیقی رفته بودند.
فانوس را برداشت و جلوی ساعت گرفت.
ابروهایش در هم کشیده شد.
کسی با کلید یا سنگ آرام به پنجره زد.
برخاست.
نگرانی هایش روی زمین ماندند.
_لامذهب خیال بند آمدن ندارد . . .
این را زن وقتی داشت ظرف آب را می برد تا خالی کند ، زیرلب گفت.
مرد همینطور که لباسهای خیس اش را عوض می کرد گفت : ناشکری نکن زن ، باران رحمت خداست.
زن لباسهای خیس مرد را جمع کرد و گفت : بله رحمت خداست ولی به شرط آن که از سقف خانه ی آدم نچکد.
و از اتاق خارج شد.
مرد خودش را کشاند نزدیک بچه ها ،آرام کودکش را بوسید و از شدت خستگی کنار آنها به خواب رفت.
زن با سفره و بشقابی در دست به اتاق برگشت.
همان لحظه برق آمد.
کمی چشمانش را تنگ کرد.
چشمش افتاد به شوهرش که به زور خودش را زیر پتوی بچه ها جا داده بود.
خنده اش گرفت.
کلید برق را زد.
دوباره خاموشی همه جا را فرا گرفت.
آسمان کمی قرار گرفته بود.
صدای موسیقی باران این بار مثل لالایی دلنشینی در فضای اتاق پخش می شد.
از لای رختخواب ها پتویی بیرون کشید.
همین طور که روی مردش را می پوشاند گفت : باهم که باشیم باران رحمت خداست حتی اگر از سقف خانه ی آدم بچکد . . .
#گندم_بوربور
_خدایا خودت رحم کن . . .
این بار ترس و اضطراب علاوه بر چشمهای نگران و خیره به سقف زن ، در صدایش هم کاملا مشهود بود.
به ساعت نگاه کرد.
ناگهان برق قطع شد.
زن بلافاصله طشت خالی را کف اتاق تنظیم کرد ، به سمت بچه هایش رفت و آنها را که ترسیده بودند ، در آغوش گرفت.
ساعتی گذشت.
باران شدیدتر شده بود.
طوری می بارید که گویی قسمتی از آسمان سوراخ شده است.
دو شب پی در پی و بی وقفه.
حتی در نور بی رمق فانوس هم می شد رقص مواج قطرات آب را در ظرفی که حالا تقریبا نیمی از آن پر شده بود ، دید.
از صدای چکیدن آب با فواصل تقریبا منظم در ظروف مختلف موسیقی ای به وجود آمده بود که دلهره ی زن را دوچندان می کرد.
بچه ها اما به خواب عمیقی رفته بودند.
فانوس را برداشت و جلوی ساعت گرفت.
ابروهایش در هم کشیده شد.
کسی با کلید یا سنگ آرام به پنجره زد.
برخاست.
نگرانی هایش روی زمین ماندند.
_لامذهب خیال بند آمدن ندارد . . .
این را زن وقتی داشت ظرف آب را می برد تا خالی کند ، زیرلب گفت.
مرد همینطور که لباسهای خیس اش را عوض می کرد گفت : ناشکری نکن زن ، باران رحمت خداست.
زن لباسهای خیس مرد را جمع کرد و گفت : بله رحمت خداست ولی به شرط آن که از سقف خانه ی آدم نچکد.
و از اتاق خارج شد.
مرد خودش را کشاند نزدیک بچه ها ،آرام کودکش را بوسید و از شدت خستگی کنار آنها به خواب رفت.
زن با سفره و بشقابی در دست به اتاق برگشت.
همان لحظه برق آمد.
کمی چشمانش را تنگ کرد.
چشمش افتاد به شوهرش که به زور خودش را زیر پتوی بچه ها جا داده بود.
خنده اش گرفت.
کلید برق را زد.
دوباره خاموشی همه جا را فرا گرفت.
آسمان کمی قرار گرفته بود.
صدای موسیقی باران این بار مثل لالایی دلنشینی در فضای اتاق پخش می شد.
از لای رختخواب ها پتویی بیرون کشید.
همین طور که روی مردش را می پوشاند گفت : باهم که باشیم باران رحمت خداست حتی اگر از سقف خانه ی آدم بچکد . . .
#گندم_بوربور
و من
از هزاره های پیش از نگاهت
با خط میخی
روی دیوار غارها
بارها
روی اندام صخره
روی تن لخت درخت ها
نام تو را
کنده بودم . . .
#گندم_بوربور
telegram.me/gandomane
از هزاره های پیش از نگاهت
با خط میخی
روی دیوار غارها
بارها
روی اندام صخره
روی تن لخت درخت ها
نام تو را
کنده بودم . . .
#گندم_بوربور
telegram.me/gandomane
Telegram
گندمانه
گندم بوربور
من آن شعر ممنوعهام
که منتشر نمیشود
بِایست
مرا از بر بخوان . . .
@gandom_77
من آن شعر ممنوعهام
که منتشر نمیشود
بِایست
مرا از بر بخوان . . .
@gandom_77
❤1
خوش دارم امشب
پریشان کنم
این سیاهی مهر و موم شده را
دوست داشتنت را بپوشم
و بگریزم از شهر
حتی از دشت
با اینکه همیشه دایه ی مهربانی بوده است
کنار بزنم کوه ها را
و بی هیچ هراسی
از هم آغوشی مرزها بگذرم
من اطمینان دارم
سربازها
هرگز به زنی که عشق پوشیده
شلیک نمی کنند
و آنجا کنار نیل
موسی را وادارم
تا معجزه اش را تکرار کند
و آن سوی آبهای خروشان
از ماه
که تمام راه
ساقدوش من بوده
آهسته بپرسم که آیا خسته ست؟
و ماه
لبخندش را بپاشد روی صحرا
روی نقاب زنان بادیه
که حالا پشت سرم
در رقص و پاکوبی اند
و از مهر حنا
هزار خورشید
روی دستهايشان روییده است
اهرام مصر
اکنون گوشوار و گردن آویز من اند
و من در این ساعت راز آلوده ی پر طپش
جام جاودانه ی مردان خوابیده در هرم ها را
سر می کشم . . .
#گندم_بوربور
پریشان کنم
این سیاهی مهر و موم شده را
دوست داشتنت را بپوشم
و بگریزم از شهر
حتی از دشت
با اینکه همیشه دایه ی مهربانی بوده است
کنار بزنم کوه ها را
و بی هیچ هراسی
از هم آغوشی مرزها بگذرم
من اطمینان دارم
سربازها
هرگز به زنی که عشق پوشیده
شلیک نمی کنند
و آنجا کنار نیل
موسی را وادارم
تا معجزه اش را تکرار کند
و آن سوی آبهای خروشان
از ماه
که تمام راه
ساقدوش من بوده
آهسته بپرسم که آیا خسته ست؟
و ماه
لبخندش را بپاشد روی صحرا
روی نقاب زنان بادیه
که حالا پشت سرم
در رقص و پاکوبی اند
و از مهر حنا
هزار خورشید
روی دستهايشان روییده است
اهرام مصر
اکنون گوشوار و گردن آویز من اند
و من در این ساعت راز آلوده ی پر طپش
جام جاودانه ی مردان خوابیده در هرم ها را
سر می کشم . . .
#گندم_بوربور
بگذار
با خودم به گور ببرم
این کلمات آدم فروش را
بگذار
مردم شهر ندانند
دست های تو و این شعر
در یک کاسه است . . .
#گندم_بوربور
با خودم به گور ببرم
این کلمات آدم فروش را
بگذار
مردم شهر ندانند
دست های تو و این شعر
در یک کاسه است . . .
#گندم_بوربور
دنیا دور سرم میچرخد
پتو را کنار میزنم
پلنگی از آن بیرون میپرد
و با سرعت میدود
نگاهم راه میافتد دنبالش
به آن دورها
نفس کم میآورم
پلنگ دورتر می شود
دورتر و کوچکتر
انگار بچه گربهای در کودکیام
سرگرم کلاف کاموایی
که مثل خیالات من درهم است
آه
روبان قرمزم نیست
در باز میشود
و مردی دخترش را صدا میزند
سبک میشوم
مثل بادبادکی
روی دوش پدر
ماه را در آغوش میگیرم
و روبان قرمز از خاطرم میرود . . .
هر شب
ماه میآید کنار تختم
تا ساعت قرصهای فراموشیام را
به یادم بیاورد
پلنگ
لابلای پتو خمیازه میکشد
پدرم
اما
پشت ابرها جا مانده است . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
پتو را کنار میزنم
پلنگی از آن بیرون میپرد
و با سرعت میدود
نگاهم راه میافتد دنبالش
به آن دورها
نفس کم میآورم
پلنگ دورتر می شود
دورتر و کوچکتر
انگار بچه گربهای در کودکیام
سرگرم کلاف کاموایی
که مثل خیالات من درهم است
آه
روبان قرمزم نیست
در باز میشود
و مردی دخترش را صدا میزند
سبک میشوم
مثل بادبادکی
روی دوش پدر
ماه را در آغوش میگیرم
و روبان قرمز از خاطرم میرود . . .
هر شب
ماه میآید کنار تختم
تا ساعت قرصهای فراموشیام را
به یادم بیاورد
پلنگ
لابلای پتو خمیازه میکشد
پدرم
اما
پشت ابرها جا مانده است . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
و عشق هم
مانند خداوند
هر کسی را
روزی خواهد آفرید
پیش تر اما
شعر
مرا آفرید
و به عشق گفت برود پی کارش . . .
#گندم_بوربور
مانند خداوند
هر کسی را
روزی خواهد آفرید
پیش تر اما
شعر
مرا آفرید
و به عشق گفت برود پی کارش . . .
#گندم_بوربور
مرزها
بی توجه به قوانین وضع شده
یکدیگر را سخت در آغوش گرفته اند
و در ایستگاه ها
هزاران سرباز_وظیفه دارند
نگذارند مهربانی متولد شود . . .
#گندم_بوربور
بی توجه به قوانین وضع شده
یکدیگر را سخت در آغوش گرفته اند
و در ایستگاه ها
هزاران سرباز_وظیفه دارند
نگذارند مهربانی متولد شود . . .
#گندم_بوربور
❤1
روسری ام را بر می دارم
تا صبح آغاز شود
آیینه با لبخندی مصنوعی
سپیده را می بافد
و گمان می کند
نمی دانم زیبایی ام را دزدیده است
غرورم در موزه های جهانی
بازدید کنندگان را به حیرت می برد
و قلبم
با اینکه بارها مرمت شده
همچنان
در معرض فرسایش است . . .
#گندم_بوربور
تا صبح آغاز شود
آیینه با لبخندی مصنوعی
سپیده را می بافد
و گمان می کند
نمی دانم زیبایی ام را دزدیده است
غرورم در موزه های جهانی
بازدید کنندگان را به حیرت می برد
و قلبم
با اینکه بارها مرمت شده
همچنان
در معرض فرسایش است . . .
#گندم_بوربور
❤1
تبر تردید
درخت ایمان را نشانه گرفته است
پسرک ناخلف
از همان ساعت شوم
که عاق والدین شد
کینه ی طایفه اش را در دل گرفت
در حیرتم
چرا هیچ بلوط پیری
وساطت نکرد
تا این شاخه ی مطرود ممنوعه
دلش نشکند
کاش خدا با شیطان توافق کرده بود
کاش اغوای یک سیب
این همه ماجرا در پی نداشت . . .
#گندم_بوربور
درخت ایمان را نشانه گرفته است
پسرک ناخلف
از همان ساعت شوم
که عاق والدین شد
کینه ی طایفه اش را در دل گرفت
در حیرتم
چرا هیچ بلوط پیری
وساطت نکرد
تا این شاخه ی مطرود ممنوعه
دلش نشکند
کاش خدا با شیطان توافق کرده بود
کاش اغوای یک سیب
این همه ماجرا در پی نداشت . . .
#گندم_بوربور
👍2
❤1
دیروز
آفتابگردانی را دیدم
که پشت به خورشید گریه می کرد
و کاکتوس مادر
ناتوان بود
از بستن زخم پای دخترش
و گلایه ی من از عشق این است
چرا چهره ی آبی اش را نهان کرده است؟
#گندم_بوربور
آفتابگردانی را دیدم
که پشت به خورشید گریه می کرد
و کاکتوس مادر
ناتوان بود
از بستن زخم پای دخترش
و گلایه ی من از عشق این است
چرا چهره ی آبی اش را نهان کرده است؟
#گندم_بوربور
اصلا آدم
گاهی باید سر خودش داد بکشد
که زود بخوابد
که نگذارد کلمات غریبه دوره اش کنند
آن وقت بی خوابی های شبانه اش بشود شعر
بیفتد سر زبان این و آن . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
گاهی باید سر خودش داد بکشد
که زود بخوابد
که نگذارد کلمات غریبه دوره اش کنند
آن وقت بی خوابی های شبانه اش بشود شعر
بیفتد سر زبان این و آن . . .
#گندم_بوربور
@gandomane
❤1