ما از شما ناراحت نمیشیم؛
ما از خودمون بابت اعتمادها، احترامها و دوست داشتنهای اشتباهمون ناراحت میشیم....
ما از خودمون بابت اعتمادها، احترامها و دوست داشتنهای اشتباهمون ناراحت میشیم....
امروز راه افتادم تو شهر و گشتم، روی دیوارا دنبال حرفی گشتم که ندیده باشم، همه جا پر بود از آگهی، هوالباقی، گمشده، مژدگانی، لوله بازکنی شبانه روزی، حراج پایان فصل و چی و چی و چی...
کسی دنبال دوست نبود، همه آشنا داشتن انگار، همه با هم آشنا بودن انگار، کسی تنها نبود اصلا، هیچ جائی کسی نگفته بود که فلان آدم زنده است، نفس میکشه و چشمش به در مونده، بریم و خوشحالش کنیم، نگفته بود یکی دلش گرفته، مثلا دل باز کنی فوری، شبانه روزی، کسی نگفته بود آرامشم رو گم کردم، خنده هامو گم کردم، راستی از دهنم افتاده، محبت از چشمم، نگفته بود هیچکس یا من ندیدم لااقل...
شهر غریب بود و من غریب و دلم غریب...
#محمد_یغمائی
کسی دنبال دوست نبود، همه آشنا داشتن انگار، همه با هم آشنا بودن انگار، کسی تنها نبود اصلا، هیچ جائی کسی نگفته بود که فلان آدم زنده است، نفس میکشه و چشمش به در مونده، بریم و خوشحالش کنیم، نگفته بود یکی دلش گرفته، مثلا دل باز کنی فوری، شبانه روزی، کسی نگفته بود آرامشم رو گم کردم، خنده هامو گم کردم، راستی از دهنم افتاده، محبت از چشمم، نگفته بود هیچکس یا من ندیدم لااقل...
شهر غریب بود و من غریب و دلم غریب...
#محمد_یغمائی
چجوری میگن بهش فکر نکن، آدم وقتی جاییش درد میکنه میتونه بهش فک نکنه؟
من بند بند وجودم براش درد میکنه...
من بند بند وجودم براش درد میکنه...
🔴🔴پيشنهاد ميكنم بخونيد🔴🔴🔴
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📙 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📙 ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
✍🏻 #لی_آن_ریوز
آبان را دوست میدارم
روزهایِ زیادی از پاییز را منتظر ماهِ رقصانش میگذراندم
خش خشِ برگ های رنگیِ اش؛
ک زیرپاهایم له میشوند
به بهانه یِ روزهایی که دیگر آدمهایَش در روزگارم پررنگ نیستند.
یادش بخیر آبانِ زیبا
سرِ راهِ هر سوز و سرمایش مینشستم
یاد خاطره هایی که شبیه اشک به بهانه ی بارانَش؛
از چشم هایم میچکیدند.
شاید من از دلتنگیِ دیوانه وارِش
از حال و احوالاتِ ابری و طوفانی اش؛
آمدنِ باران در روزهایِ آفتابی اش؛
میترسیدم.
من غم انگیز تر و خسته تر از دَم دمیِ پاییزم.
اما تو همان خاطره یِ خوشِ روزهایِ دلتنگی باش.
همان اشکِ اولین دیدار
خنده یِ کوچکِ بی مثالش؛
یادت نرود من آبان را
بخاطرِ قلبِ مهربانِ پاییز دوست میدارم.
👤 #فرگل_مشتاقی
روزهایِ زیادی از پاییز را منتظر ماهِ رقصانش میگذراندم
خش خشِ برگ های رنگیِ اش؛
ک زیرپاهایم له میشوند
به بهانه یِ روزهایی که دیگر آدمهایَش در روزگارم پررنگ نیستند.
یادش بخیر آبانِ زیبا
سرِ راهِ هر سوز و سرمایش مینشستم
یاد خاطره هایی که شبیه اشک به بهانه ی بارانَش؛
از چشم هایم میچکیدند.
شاید من از دلتنگیِ دیوانه وارِش
از حال و احوالاتِ ابری و طوفانی اش؛
آمدنِ باران در روزهایِ آفتابی اش؛
میترسیدم.
من غم انگیز تر و خسته تر از دَم دمیِ پاییزم.
اما تو همان خاطره یِ خوشِ روزهایِ دلتنگی باش.
همان اشکِ اولین دیدار
خنده یِ کوچکِ بی مثالش؛
یادت نرود من آبان را
بخاطرِ قلبِ مهربانِ پاییز دوست میدارم.
👤 #فرگل_مشتاقی
The account of the user that owns this channel has been inactive for the last 2 months. If it remains inactive in the next 30 days, that account will self-destruct and this channel may no longer have an owner.
The owner of this channel has been inactive for the last 2 months. If they remain inactive for the next 18 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.