گاهی به پشت سر نگاه کن... :)
222 subscribers
135 photos
20 videos
1 file
20 links
زندگی یک طبیبِ رَوان با کودک دَران!...
لا به لای تعارض‌ها و تلاش‌ها و رنج‌ها...
روایت نگاری با قلم و دوربین را دوست دارم...
.
.
.
@Mobinah98

🇵🇸🇮🇷
Download Telegram
توفیق شد یکی از عکس هایی که توی بروجرد از منزل آیت الله بروجردی گرفته بودم توی این نمایشگاه عکس پذیرفته بشه...
وقتی نمایشگاه شروع شد قم نبودم و هنوزم حضوری نرفتم عکسم رو ببینم، ولی وقتی دوستام برام فرستادن، خیلی عجیب بود واسم که عکسی قبول شده که اون موقع تو اون جمعیت همینجور یه دستی و مشقی گرفته بودمش تا نور دستم بیاد و تنظیماتو تغییر بدم.
خود عکس به خواب هم نمیدید برگزیده نمایشگاه روضه های خانگی بشه... بچه‌ی عاقبت به خیرم
هرکی دوست داشت پنجشنبه بیاد باهم بریم عکس ببینیم و گریه کنیم
هنوز یکسری کودک رشدنایافته‌ای که مغزشون اون فازهای سمی رقابتی زمان دبیرستان رو حفظ کرده وجود دارن که فکر میکنن مثلا من اگر اینجا صدام در نمیاد چون دارم مخفیانه برای دکترا میخونم و نمیخوام اونا بفهمن که من چقدر دارم درس میخونم تا اونام بیشتر از من بخونن.
دیگه دو کلمه درس خوندن قابل اینو نداره که شما بخوای حرف مخفیانه خوندنشو بزنی دخترخانوم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
البته من فعلا درس ندارم... خودممو خودم
رشته و دانشگاهی‌ام الان نشون کرده ندارم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینهمه عجله کردن تو تحصیل برای منی که جزو اون دسته آدما بودم که دو سال‌هم جهشی خوندن، جز اینکه همه بهم بگن وای چقدر باهوشی و توهم برم داره که پس حتما نیاز به تلاش زیادی ندارم و هنوزم بعد مجاهدت‌ها، بخشی از ترکش‌های کمالگرایی و عدم تحمل شکست و زحمت زیاد نکشیدن برا خواسته‌ها تو تنم بمونه، چیزی برام نداشته. تاییدهای دیگران فقط بادکننده‌ی بیخود بود و عدم تاییدشون احساس حقارت. این بی‌وقفه دویدن‌ها و ندیدن خودم و دیدن زرق و برق دستاوردها مال خودتون ما نخواستیم....
اصلا من فرصت میدم
شماها برید تحصیل کنید برگردید
زلفامم کوتاه نمیکنم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اللّٰهُمَّ إِنَّهُ لَيْسَ لِى عِلْمٌ بِمَوْضِعِ رِزْقِى، وَإِنَّما أَطْلُبُهُ بِخَطَراتٍ تَخْطُرُ عَلَىٰ قَلْبِى، فَأَجُولُ فِى طَلَبِهِ الْبُلْدانَ، فَأَنَا فِيَما أَنَا طالِبٌ كَالْحَيْرانِ، لَاأَدْرِى أَفِى سَهْلٍ هُوَ أَمْ فِى جَبَلٍ، أَمْ فِى أَرْضٍ أَمْ فِى سَماءٍ، أَمْ فِى بَرٍّ أَمْ فِى بَحْرٍ، وَعَلَىٰ يَدَيْ مَنْ، وَمِنْ قِبَلِ مَنْ، وَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ عِلْمَهُ عِنْدَكَ، وَأَسْبابَهُ بِيَدِكَ، وَ أَنْتَ الَّذِى تَقْسِمُهُ بِلُطْفِكَ، وَتُسَبِّبُهُ بِرَحْمَتِكَ، اللّٰهُمَّ فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَاجْعَلْ يا رَبِّ رِزْقَكَ لِى وَاسِعاً، وَمَطْلَبَهُ سَهْلاً، وَمَأْخَذَهُ قَرِيباً، وَلَا تُعَنِّنِى بِطَلبِ مَا لَمْ تُقَدِّرْ لِى فِيهِ رِزْقاً، فَإِنَّكَ غَنِيٌّ عَنْ عَذَابِي وَ أَنَا فَقِيرٌ إِلَىٰ رَحْمَتِكَ، فَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَجُدْ عَلَىٰ عَبْدِكَ بِفَضْلِكَ، إِنَّكَ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ.
خدایا من نمی‌دانم روزی‌ام در کجاست و آن را تنها بر پایه گمان‌هایی که بر خاطرم می‌گذرد می‌جویم و ازاین‌رو در جستجوی آن شهرها را زیر پا می‌گذارم، پس در آنچه که خواهان آنم همچون حیرت زدگانم، نمی‌دانم آیا در دشت است یا در کوه؟ در زمین است یا در آسمان؟ در خشکی است یا در دریا؟ نمی‌دانم به دست کیست و از سوی چه کسی است، ولی به‌یقین می‌دانم که دانش آن نزد تو و اسباب آن به دست توست و تویی که آن را با لطف خویش تقسیم می‌کنی و با رحمت خود برای آن سبب فراهم می‌سازی؛ خدایا، پس بر محمد و خاندان او درود فرست و پروردگارا، روزی خود را بر من گسترده‌ساز و به دست آوردنش را برایم آسان‌ کن و جای دریافتش را نزدیک قرار ده و با جستجوی آنچه برایم در آن روزی مقدر نکرده‌ای به زحمتم میفکن، چه تو از آزردن من بی‌نیازی و من به رحمتت نیازمندم، پس بر محمد و خاندان او درود فرست و با احسان و فضل خویش بر بنده‌ات کرم کن، تو صاحب بخشش بزرگ هستی.

دعای تعقیبات نماز عشا
حروم شدن تمام اون روزایی که واسه زودتر رسیدن به بی‌اهمیت‌ترین چیزای زندگی عجله‌ی بیشتری داشتم تا دو دقیقه آروم‌گرفتن بعد نمازو، خوندنِ این مناجات‌های زیبا.....
منتظر بیدار شدن مریض‌ها بودم. نزدیک یکساعت از تایم بیداری‌شان و حضور ما گذشته و همچنان ول معطلیم! احساس میکنم تمام زمانی را که در این بخش‌های اعصاب بیمارستان سپری میکنم، چند برابر بیشتر از حد معمول از عمر من می‌کاهد. فقط بحث دیدن بیمارها و مصاحبه گرفتن‌ها و چیزهای عجیب شنیدن نیست؛ من هربار که در این سالن‌ها قدم میزنم، چندین بار خودم را روحم را دنیای افکارم را همه‌ی زندگی‌ام را به معنای واقعی جمله سوهان می‌کِشم. دلم میخواست همه چیز در حرف زدن‌ها و تحلیل کردن‌های بی سر و ته خلاصه میشد اما نمیشود! باور میکنی که نمیشود؟! بگذار برایت مثال بزنم... شما نگاه بکن... مثلا به رنگ‌ها.... رنگ‌ها در اینجا معنا دارند. سفید، رنگ نجات است، و صورتی، رنگ ضعف و آسیب. که البته در بخش مردها همین ویژگی به رنگ زرد و بنفش نسبت داده میشود. شاید بگویی خب کجای این رنگ ها روح و جان تورا سوهان میکشد؟ باید بگویم آنجا که سفیدِ من، رنگ اقتدار می‌شود؛ و صورتیِ او، رنگ تسلیم. آنجا که هر بار به آنها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم باید از این برتری پنهان، از این جایگاه بلند و پایینی که خواه ناخواه رنگ‌ها و لباس‌ها برایم تعریف کرده‌اند توبه کنم.... لعنت به این قضاوت‌های نادیدنی که بین آدم‌ها سنگینی میکند. تنها دلخوشی‌ام این است که هر بار به این قدرت عاریه‌ای که بر تن دارم آگاه می‌شوم، هربار که قبل از دیدن و شنیدن تمام و کمال دیگران خودم را نگاه میکنم، هربار که قبل از گفتن جمله‌ی «نمیدانم چرا امروز انقدر حالم خراب است» به خودم فرصت داده‌ام که بیشتر فکر کنم؛ انگار یک بخشی از آن سنگینی‌ها فرو ریخته است، و شاید آغاز درمان من هم، در لابه‌لای همین توجه‌ها باشد....
#خرده_روایت‌ها
#خاطرات
«اِنّا قَد اَصبَحنا في دَهرٍ عَنُود»
ما در روزگاری صبح کرده‌ایم که ستمکار است


«مشکلات روزگار ستمگر، مارا در کدام یک از دسته‌بندی‌هایی که حضرت معرفی میکند قرار می‌دهد؟ این سوخته‌دلان اگر بخواهند دور هم جمع بشوند و در دل‌شان عشقی از ولیّ و سوزی از علی باشد، علی را بخواهند و آن عطش و تشنگی را به حضرت داشته باشند، کلمات این خطبه رهایشان نمی‌کند

روزگار ستمگر، سخنرانی استاد در شب های قدر، کنار بارگاه علی بن موسی الرضا در شرح و تفسیر خطبه ۳۲ نهج البلاغه است. خطبه ای سنگین برای ما در این روزگار ناسپاس... امروز این کتاب را تمام کردم و به هر مُحِب امیرالمومنین توصیه‌اش میکنم. عیدتون خیلی مبارک🤍
به معنای واقعی اینجارو چندین ماهه فراموش کردم ... ما را چه به خط سفید...! تنها چند روز به نت یک خط سفیدی وصل شدم و یادم افتاد اینجایی وجود داشته است...
این مدت با قلم و کاغذ بیشتر مانوس شدم تا کیبورد و تلفن همراه... نویسنده که نبوده‌ام، تنها سعی کرده ام هر روزم را بدون هیچ فیلتر ذهنی و ادبی ای بنویسم تا روزها بعد، اسیر خطاهای حافظه و برداشت های خیالی ام از وقایع نشوند... آخر ذهن موجود عجیبی‌ست! دوست دارد خاطراتش را به هر رنگ و لعابی که بیشتر مطلوب میداند بیاراید و آن چنان تعهد و دلبستگی ای نسبت به واقعیت و حقایق ندارد! فلذا جز اینکه در لحظه آنهارا در کلمات اسیر کنی تا تحریف نشوند راهی نمی‌ماند.
«روزهای عجیبی را میگذرانیم»

این جمله و مضامین مشابه آن، وجه مشترک غالب روایتگری های کوتاه و بلندیست که این روزها از همگان، حتی کسانی که دوران جنگ دفاع مقدس را هم تجربه کرده‌اند میخوانم و میشونم. حقیقتاً هم همینطور است. روزهای عجیبی‌ست... از یکی از دوستانم شنیده بودم که انگار زمان اعلام خبر شهادت حضرت آقا، در بخش اعصاب و روان هم بلوایی شده بود. حتی کسانی که از شدت مصائب روحی روانی دچار کرختی هیجانی بودند نیز به سر و صورت خود میزدند. جنگ که شدت گرفت، علائم آنها هم تغییر میکرد! واکنش های قهرمانانه، توهم منجی ایران شدن و هذیان هایی مثل اینکه: الان دارید با یکی از بزرگ ترین هکرهای گروه حنظله صحبت میکنید که تو همین لحظه داره چندصد ترابایت اطلاعات جابجا میکنه و شماها نمیبینیدش...! با اینکه هنوز شخصا این صحبت هارا صحت‌سنجی نکردم و تنها شنیده ام، اما برایم جالب بود که غالب بیماران چتر حمایت های آغشته به توهم خود را بر سر وطن خواهی و نجات مردم گسترانیده‌اند نه خلاف آن. شنیدم یکی از آنها گفته قرار است به زودی خدا از او راضی شود؛ چون از بالا به او ماموریت داده اند تا بعد از مرخص شدن از بیمارستان به سرزمین های اشغالی برود و چند آدم مهم که کسی جای آنهارا نمیداند را به درک واصل کند و وقتی برگشت برای کادر درمان شیرینی‌اش بیاورد! حتی توهم کاری برای رضایت حق انجام دادن هم زیباست! اینکه به زودی خدا از تو راضی بشود حتی اگر در وادی وهم و خیال باشد هم احساس خوشی دارد! البته تنها از نظر حسی این را میگویم و الا جز خسر و زیان، بار نبسته‌ایم اگر مشمول این آیه باشیم که میفرماید : «الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»
علی ایّ حال خدا را چه دیدیم...! چه بسا به ظاهر نقصی در جهت حق و رضایت خدا خرج شود و به سعادت برسد، ولی کمال و علم و سلامت و ثروت آدمی در مسیر غیر حق استعمال شود و جز وبال آخرت، دامن صاحبانش را نگیرد...
شب های پرستاره ی انقلاب

از روزهایی که حالا حالاها در تاریخ
قلم ها از آن می‌نویسند و
تصویرها از آن میگویند...