مـ🌙ـاهِ‌ایل | فاطمه لقایی‌صفت
1.06K subscribers
70 photos
37 videos
2 files
98 links
°•°•°﷽°•°•°

🦋ماه ایل «انلاین»
🦋درحصار واهمه «چاپ،نامه مهر»
🦋تلاقی عشق و خون «فایل»
🦋تدریس عشق «انلاین»
🦋مفقود «داستان کوتاه»
🦋 آواره‌ی کوچه پس کوچه‌های عشق «داستان کوتاه»
🦋 پیوند قلب‌ها «داستان کوتاه»
✍️نویسنده اختصاصی انجمن رمان‌های
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🪴🪴🪴🪴
🪴🪴🪴
🪴🪴
🪴
#ماه‌ایل
#۱۶۵

با حرکتی عصبی، دستش را محکم میان تارهای موهایش فرو می‌برد؛ انگار می‌خواهد افکار درهم‌ریخته‌اش را سر جایشان میخکوب کند. نه… هنوز چیزی کم است.
اول باید اعتراف می‌کرد.

نگاهش را بالا می‌آورد و با لحنی کوتاه اما قاطع می‌گوید:

- باشه؛ بذار شوهرش رو ببینه!

صفایی دستی دور گردنش می‌کشد و نفسی می‌گیرد.

- خوبه شاید این‌جوری این پرونده حل بشه و ماهم یک تعطیلات مشتی بریم!

کوروش حواسش جای دیگری‌ست و آروم زمزمه می‌کند:
- جواب پزشکی قانونی نیومد؟

رامین متفکر نگاهش را از موبایلش می‌گیرد و صفحه‌اش را خاموش کرده و داخل جیبش سُر می‌دهد؛ دست به سینه ابرو بالا می‌اندازد.

- یعنی تمیز دایورتم کردی کلاً! نخیر هنوز جوابش نیومده.

کوروش چشم غره‌ای می‌رود و رامین به حالت تسلیم دستانش را بالا می‌گیرد.

- باشه بابا نزن منو! من برم کار ریخته سرم.

قبل از آن که از در خارج شود، کوروش صدایش می‌زند.

- رامین؟ ترتیب بده از بقیه‌ی اعضای خانواده هم بازجویی کنن.

رامین لبخندی به رفیقش می‌زند و سری تکان می‌دهد.

- حله داداش! فعلاً.

کوروش هم سر تکان داده و با نگاهش بدرقه‌اش می‌کند.
5
سلام دوستان روزتون بخیر
من به سختی امروز وصل شدم امیدوارم حال همگی خوب باشه
نمیدونم تو این روزا چه شرایطی داشتید و آیا اصلا حالتون خوب هست؟
حال دلتون چی؟🥲
امیدوارم روزهامون بهتر و آسمون دلمون آبی بشه🦋
💔42
سلاممم عسلاااا
بالاخره وصل شدیم و دورهمیم🫠
امیدوارم حالتون خوب باشه .
5
https://online.romankade.com/novel.php?id=139&c=1091

رمان ﴿تدریس عشق﴾ برای دوست‌داران رمان‌های #استاددانشجویی😍
رمان دیگر نویسنده❤️
روزهای پارت‌گذاری آخر هفته‌ها در سایت♨️


#خلاصه رمان🥰
خزان دانشجوی شیطون و زبون درازی که دوست داره حرص استاد مغرورش رو که تازه از خارج اومده رو در بیاره، ولی یک شب استادش مست می کنه و بهش...
#بدون_سانسور
بزودی پارتهای جدید در کانال قرار میگیرن
بابت تاخیر عذرخواهم🫂🥺💋🌸
5
🪴🪴🪴🪴
🪴🪴🪴
🪴🪴
🪴
#ماه‌ایل
#۱۶۶

******
دود سیگار را از بین لبانش بیرون می‌دهد، سینه‌اش کمی می‌سوزد اما اهمیتی نمی‌دهد.
غیر سینه‌اش، همه‌جای تنش هم می‌سوزد!
در یک باتلاقی فرو رفته که هرچه دست و پا می‌زند، نمی‌تواند خارج شود.
از طرفی مرگ سیمین و فرزندش...
از طرفی...
آخ ایل‌ماه...
آخ...
یعنی در این حد از او و بچه‌اش متنفر بود که دست به چنین کاری زد؟!

- یاشارخان؟

صدای ضعیف و لرزان ثنابانو او را به خود می‌آورد، تکیه‌اش را از درخت می‌گیرد و سیگارش را که به آخر رسیده زیر پاهایش خاموش می‌کند، او هم این مدت مانند ته سیگار له شده است!
برمی‌گردد و در سکوت به ثنابانو نگاه می‌کند.
ثنا با دل‌سوزی به چهره‌ی بهم ریخته‌ی یاشار نگاه می‌کند.

- خاتون گفتن بیاید داخل، وکیل اومده می‌خواد وصیت‌نامه رو بخونه!

سرش را تکان می‌دهد، دستی به خاک شلوارش می‌کشد و با شانه‌های خمیده به سمت خانه می‌رود.
3😢2
دو رمان درحال تایپ…
ویو رمانهارو🥰
منتظر نظرات زیباتون هستممممم😍💋

«تدریس عشق»
#استاددانشجویی

https://online.romankade.com/novel.php?id=139

«ماه‌ایل»
#ارباب‌رعیتی

https://online.romankade.com/novel.php?id=1178&c=43153
سلامممم😍

داستان کوتاه«سایه‌ کابوس»
با تم ترسناک و روانشناسی😎

خلاصه:
در دیوارهای سرد و وهم‌آلود آسایشگاهی دورافتاده، “سایه” زنی است که در میان خاطراتی گنگ و ترس‌های مبهم گرفتار شده. پس از حادثه‌ای هولناک، او در جهانی پر از زمزمه‌های شبانه و سایه‌های لرزان گم شده است.
حضور مرموز “سایه‌ای” سیاه در اتاقش و کشف تدریجی خیانتی عمیق از سوی نزدیک‌ترین فرد زندگی‌اش، او را به پرتگاه جنون می‌کشاند.
سایه اکنون در سفری پرمخاطره برای روبرو شدن با تاریکی‌های وجودش و یافتن حقیقتی تلخ در میان فراموشی و وهم است




در سایت به #اتمام رسیده😌

منتظر نگاه‌های زیبا و نظرات قشنگتون هستم❤️🫂

https://online.romankade.com/novel.php?id=1243
حلالت کردم چون نخواستم
بارِ دلتنگیِ تو را تا آخر عمر
به دوش بکشم؛ اما...
نبخشیدمت، چون حقِ دلم را
هیچ عذرخواهی‌ای برنمی‌گرداند

#ماه‌ایل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خاطراتی که یاد ایل‌ماه میاد🫠🥺🥲


#ماه‌ایل

امشب پارت جدید داریممممم❤️‍🔥🫂😘😌
🪴🪴🪴🪴
🪴🪴🪴
🪴🪴
🪴
#ماه‌ایل
#۱۶۷

دستی بی‌حوصله به پیراهن مشکی‌اش می‌کشد؛ چند روزی است که حتی حوصله‌ی عوض کردن لباس‌های تنش را هم ندارد.
انگار این سیاهی، تنها رنگی است که با روح رنجیده‌اش هم‌خوانی دارد.
او در این لباس‌های تیره، خود را در میان سایه‌های سنگین عمارت گم کرده است.

«پوفی» بلندی از بین لبان مردانش بیرون می‌دهد و با همان حال خسته و بی‌حوصله، کنار مادرش روبه‌روی وکیل پدرش می‌نشیند.
نگاهش را به مردی می‌دوزد که هم‌سن و سال پدرش است و قامتی استوار دارد. موهای جوگندمی و ریش‌های بلند و خاکستری‌اش، او را ناخودآگاه یاد پدرش می‌اندازد؛ توی ذهنش مرور می‌کند که کاش پدرش بود که اینجا می‌نشست و نه این وکیل غریبه.

وکیل از زیر عینکش نگاهی مهربان اما سنجیده به جمع می‌اندازد و با سرفه‌ای، صدای خش‌دارش را صاف می‌کند.
سکوتی که پس از این سرفه بر فضا سایه می‌اندازد، سنگین‌تر از گریه‌های شب گذشته است.

- من صمدی هستم، وکیل جناب ییلمازخان؛ باز هم تسلیت عرض می‌کنم و ایشون واقعاً مرد بزرگ و درستکاری بودن!

کمی مکث می‌کند و نگاهش را آرام روی صورت‌های حاضر در عمارت می‌گذراند؛ انگار می‌خواهد از لای همین نگاه‌های گرفته، رازهای پنهان خانواده را بخواند. سپس با لحنی که از روی ادب و وظیفه است، می‌پرسد:

- خب، همه‌ی اعضای خانواده هستن؟!

خاتون نگاهی به خواهران خان که هر کدام با شوهرانشان در کنار هم نشسته‌اند می‌اندازد و سپس نگاهش به پسرش می‌افتد؛ پسری که تمام دارایی و امیدش بود. خواهرِ خودش هم که در گوشه‌ای نشسته، از غمِ از دست دادن دخترش، کینه‌ای کور در دل گرفته است؛ کینه‌ای که سال‌هاست مثل خوره به جانش افتاده و آن‌ها را مقصر تمام این مصیبت‌ها می‌داند.

- بله، همه‌ی خانواده هستن؛ خواهران ییلمازخان و پسرم یاشار!

به محض شنیدن این جمله، اخمِ کوتاهی بین ابروان پرپشتِ وکیل می‌نشیند؛ اخمی که انگار پرسشی ناگفته را پشت خود پنهان کرده بود. او سرش را کمی خم می‌کند، عینکش را جابه‌جا می‌کند و با لحنی جدی که از دلِ وظیفه برمی‌آید، می‌پرسد:

- پس همسر یاشارخان کجا هستن؟

سکوت، یک‌بار دیگر تار و پود مجلس را می‌شکافد. همه‌ی نگاه‌ها مثل خنجر، به سمت هم دوخته می‌شود.
💔31