از اون حس متنفرم که چیزی رو میبینی و قلبت میشکنه ولی باید همونجا بشینی و وانمود کنی که اصلا واست مهم نیست.
به گمانم دیوانه بودم،
قلبم را شکسته بود اما باز هم از عشق میگفتم :)
قلبم را شکسته بود اما باز هم از عشق میگفتم :)
نمیدونم چطوری اینطوری میشه ولی یهو همه چی سرد میشه سنگی میشه همه آدما زشت میشن ، مزخرف میشن و تو میمونی و کلی حرف نگفته ، کلی چیز که مغزتو میخوره کلی نگاه که وجودتو آتیش میزنه کلی اشک که سیلش دنیارو برمیداره کلی درد که باعث میشه بخوای بمیری و کلی عربده که باعث میشه حنجرهات پاره بشه .
بعد چی میشه؟!
اینا رو هم جمع میشن و تبدیل میشن به یه چیز گنده یه چیز که میوفته به جونت و خوره وجودت میشه ذره ذره نابودت میکنه و باعث میشه از همه آدما متنفر بشی و دلت بخواد همه رو بکشی و درست همون موقعس که بی رحم ترین میشی همون نقطه ای که دلت میخواد همه نابود شن و تو بمونی و دردایی که تو قلبت مونده ،تا همیشه باهاشون دست و پنجه نرم کنی.
وقتی لبه پرتگاه قرار میگیری ، لب مرز داغون کردن همه چیز، همون مرزی که اون سمتش نابودی و فناعه اونجاست که همه چیزو میفهمی که دنیا به وجود اومده که تورو بازی بده و با خودت میگی
"هی بوی این واقعا اون چیزیه که قرار بود اتفاق بیوفته؟.."
ولی دیدی چیشد ... افتاد ، اون اتفاق بده که ازش میترسیدی افتاد و همه زندگیتو نابود کرد.
آره این الگوریتم دنیاعه هر چیزی که ازش میترسی رو سرت آوار میشه و بعد تو میمونی و ترسات و زندگی نابود شدهات و ذهنی که از هر نوع چاره ای خالیه.
بعد چی میشه؟!
اینا رو هم جمع میشن و تبدیل میشن به یه چیز گنده یه چیز که میوفته به جونت و خوره وجودت میشه ذره ذره نابودت میکنه و باعث میشه از همه آدما متنفر بشی و دلت بخواد همه رو بکشی و درست همون موقعس که بی رحم ترین میشی همون نقطه ای که دلت میخواد همه نابود شن و تو بمونی و دردایی که تو قلبت مونده ،تا همیشه باهاشون دست و پنجه نرم کنی.
وقتی لبه پرتگاه قرار میگیری ، لب مرز داغون کردن همه چیز، همون مرزی که اون سمتش نابودی و فناعه اونجاست که همه چیزو میفهمی که دنیا به وجود اومده که تورو بازی بده و با خودت میگی
"هی بوی این واقعا اون چیزیه که قرار بود اتفاق بیوفته؟.."
ولی دیدی چیشد ... افتاد ، اون اتفاق بده که ازش میترسیدی افتاد و همه زندگیتو نابود کرد.
آره این الگوریتم دنیاعه هر چیزی که ازش میترسی رو سرت آوار میشه و بعد تو میمونی و ترسات و زندگی نابود شدهات و ذهنی که از هر نوع چاره ای خالیه.
سرمای ماه زیبا بود .
ماهِ سرد، قلبش را منجمد نمیکرد
لبهایش را میخنداند
اما او هنوز تنش میلرزید .
ماهِ سرد، قلبش را منجمد نمیکرد
لبهایش را میخنداند
اما او هنوز تنش میلرزید .
بخاطر ی سری دلایل دیلی منتقل شده و خوشحالم میشم اونجا همراهی کنید ؛ جانسون از کیرول نرفته فقط اکانتش رو عوض کرده
https://t.me/surprisx
https://t.me/surprisx
Telegram
ńobody .
I smile but in reality it's just ā habit .
unknown ٬
t.me/HidenChat_Bot?start=6114779156
unknown ٬
t.me/HidenChat_Bot?start=6114779156