دوستان شما از عبارت "انگشتای کشیدتو کش بده تا آخرِ من" چی برداشت میکنید؟؟
۱. انگشتم کن
۲. انگشتاتو بکن توم
۳. همهی موارد
۱. انگشتم کن
۲. انگشتاتو بکن توم
۳. همهی موارد
آخه مرد، شراب صد ساله ی من وقتشه که بنوشمت وقتشه عریانتر بشم بپوشمت ینی چی که تو آهنگ بخوای بگی میلیونها نفر هم بشنونش؟؟
بعد یه نکتهی دیگه.
در بسترم ستاره شو خانوم از سرخوشی فواره شو خانوم، به چیزی غیر از Squirt میتونه اشاره داشته باشه؟؟؟
در بسترم ستاره شو خانوم از سرخوشی فواره شو خانوم، به چیزی غیر از Squirt میتونه اشاره داشته باشه؟؟؟
داداش این آهنگ نهایتا یه ترانهی مستانه در تختخواب باشه وقتی میخوای دلبری کنی. واقعا شایسته نبود اینو به عنوان آهنگ عاشقانه بندازی به میلیونها ایرانی در سراسر جهان و هیچکی هم روش نشه بهت چیزی بگه!
امشب بهم گفت فرزانه ماه چقدر روشن و قشنگ شده... میخواد با تو رقابت کنه ولی نمیتونه. 🧡🧡🧡
قلبم پروانه ای شد 🧡
#lichen
قلبم پروانه ای شد 🧡
#lichen
❤3
قشنگیش اینه که خیلی ساده و خالصانه و بدون زبون بازی و حس دروغی حرف میزنه. نمیخواد مخ بزنه چون میدونه که قلبم تا ابد مال خودشه. فقط جوری هر حرف و رفتاریش به دل میشینه، که من لیترالی خوشبختترین و خوششانسترین دختر دنیام کنارش 🧡
#lichen
#lichen
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی که اذیتم میکنه، اینه که خواستم یه مادرجندهی حرومزادهی کصکش بیناموس چندپدره رو حمایت کنم، ولی خب بکفایر کرد و دودش رفت تو چش خودم.
در انتظار کارما.
در انتظار کارما.
میخوام دربارهی اصطلاح Red Herring یا شاهماهی قرمز توی سینما، و دقیقتر بخوام بگم، توی روایت براتون توضیح بدم.
توضیحات از خودمه و این از مدل و سبک نوشتاریم معلومه، ولی از استاد چتجیپیتی یجاهایی کمک گرفتم برای توضیحات سابقه و تاریخچش.
#سکانس
توضیحات از خودمه و این از مدل و سبک نوشتاریم معلومه، ولی از استاد چتجیپیتی یجاهایی کمک گرفتم برای توضیحات سابقه و تاریخچش.
#سکانس
تمامِ روباه هایی ک با من رقصیده اند
میخوام دربارهی اصطلاح Red Herring یا شاهماهی قرمز توی سینما، و دقیقتر بخوام بگم، توی روایت براتون توضیح بدم. توضیحات از خودمه و این از مدل و سبک نوشتاریم معلومه، ولی از استاد چتجیپیتی یجاهایی کمک گرفتم برای توضیحات سابقه و تاریخچش. #سکانس
بخش اول | Red Herring؛ وقتی فیلم عمداً ما رو به مسیر اشتباه میفرسته
خب، Red Herring یا "رد هرینگ" توی سینما و داستانهای جنایی به یه سرنخ گمراهکننده گفته میشه. چیزی که نویسنده یا فیلمساز عمداً توی داستان میذاره تا ما فکر کنیم جواب معما، هویت قاتل، انگیزه یه شخصیت یا حقیقت ماجرا رو پیدا کردیم، در حالی که اون سرنخ در واقع داره ما رو از مسیر اصلی دور میکنه.
البته رد هرینگ لزوماً یه دروغ نیست. گاهی اطلاعاتی که فیلم بهمون میده کاملاً واقعی و درستن، ولی برداشتی که ما از اون اطلاعات میکنیم اشتباهه. گاهی هم یه شخصیت عمداً طوری طراحی میشه که مشکوک به نظر برسه، رفتارش عجیب باشه و یه عالمه شواهد ظاهراً علیهش وجود داشته باشه؛ فقط برای اینکه بعداً بفهمیم تمام این مدت داشتیم به آدم اشتباهی شک میکردیم.
در واقع یه Red Herring خوب کاری میکنه که وقتی حقیقت رو میفهمیم، به جای اینکه بگیم فیلم سرمون کلاه گذاشت، برگردیم و با خودمون بگیم لعنتی... پس اون صحنه برای این بود! 😂
یکی از جذابترین کاربردهای Red Herring توی فیلمهای معمایی اینه که فیلم همزمان با ما بازی میکنه، بدون اینکه لزوماً اطلاعات غلطی بهمون بده. فیلم فقط کاری میکنه که خودمون از اطلاعات درست، یه نتیجهگیری اشتباه بکنیم.
مثلاً توی The Usual Suspects (1995)، فیلم دائماً اطلاعاتی بهمون میده که باعث میشه درباره هویت واقعی Keyser Söze و اتفاقاتی که افتاده مطمئن بشیم، ولی در نهایت میفهمیم بخش بزرگی از چیزی که فکر میکردیم حقیقت بوده، در واقع ساخته و پرداخته ذهن و حرفهای یه شخصیت بوده.
توی Gone Girl (2014) هم فیلم عمداً ما رو توی مقاطع مختلف به سمت برداشتهای متفاوتی درباره ناپدید شدن ایمی میبره و اطلاعاتی که در اختیارمون میذاره باعث میشه مدام درباره نیک، ایمی و اتفاقی که افتاده نظریههامون رو عوض کنیم. اینجا Red Herring فقط یه مظنون اشتباه نیست؛ فیلم از انتظارات و قضاوت خودمون هم به عنوان ابزار گمراه کردنمون استفاده میکنه.
توی Shutter Island (2010) هم تقریباً کل داستان طوری طراحی شده که مدام دنبال یه توضیح برای اتفاقات عجیب جزیره، بیماران، کارکنان بیمارستان و ناپدید شدن ریچل بگردیم و برای خودمون فرضیههای مختلف بسازیم. خیلی از چیزایی که توی طول فیلم به عنوان سرنخ دنبالشون میکنیم، در نهایت یه معنی کاملاً متفاوت از چیزی که فکر میکردیم پیدا میکنن.
یکی دیگه از نمونههای معروفشم The Sixth Sense (1999) عه؛ فیلم با اطلاعاتی که درباره رابطه کارآگاه مالکوم با همسرش و شرایط زندگی اون بهمون میده، کاری میکنه بدون اینکه لزوماً دروغ مستقیمی بهمون گفته باشه، یه برداشت کاملاً اشتباه از وضعیت این شخصیت داشته باشیم.
البته Red Herring فقط مخصوص فیلمهای جنایی نیست. هر داستانی که قرار باشه یه حقیقت پنهان رو از مخاطب قایم کنه، میتونه با ساختن یه مسیر ظاهراً منطقی ولی اشتباه، ما رو به سمت جواب غلط بفرسته.
و شاید سادهترین تعریفش این باشه که Red Herring یعنی فیلم یه رد جلوی پات میذاره؛ تو هم با اعتمادبهنفس دنبالش میری... فقط برای اینکه آخرش بفهمی داشتی دنبال شاهماهی میدویدی. 🐟😌
و اینجا یه سؤال جالب پیش میاد:
اصلاً چرا "شاهماهی قرمز"؟ این ماهی چه ربطی به گمراه کردن کارآگاهها و تماشاگرهای سینما داره؟
#سکانس
خب، Red Herring یا "رد هرینگ" توی سینما و داستانهای جنایی به یه سرنخ گمراهکننده گفته میشه. چیزی که نویسنده یا فیلمساز عمداً توی داستان میذاره تا ما فکر کنیم جواب معما، هویت قاتل، انگیزه یه شخصیت یا حقیقت ماجرا رو پیدا کردیم، در حالی که اون سرنخ در واقع داره ما رو از مسیر اصلی دور میکنه.
البته رد هرینگ لزوماً یه دروغ نیست. گاهی اطلاعاتی که فیلم بهمون میده کاملاً واقعی و درستن، ولی برداشتی که ما از اون اطلاعات میکنیم اشتباهه. گاهی هم یه شخصیت عمداً طوری طراحی میشه که مشکوک به نظر برسه، رفتارش عجیب باشه و یه عالمه شواهد ظاهراً علیهش وجود داشته باشه؛ فقط برای اینکه بعداً بفهمیم تمام این مدت داشتیم به آدم اشتباهی شک میکردیم.
در واقع یه Red Herring خوب کاری میکنه که وقتی حقیقت رو میفهمیم، به جای اینکه بگیم فیلم سرمون کلاه گذاشت، برگردیم و با خودمون بگیم لعنتی... پس اون صحنه برای این بود! 😂
یکی از جذابترین کاربردهای Red Herring توی فیلمهای معمایی اینه که فیلم همزمان با ما بازی میکنه، بدون اینکه لزوماً اطلاعات غلطی بهمون بده. فیلم فقط کاری میکنه که خودمون از اطلاعات درست، یه نتیجهگیری اشتباه بکنیم.
مثلاً توی The Usual Suspects (1995)، فیلم دائماً اطلاعاتی بهمون میده که باعث میشه درباره هویت واقعی Keyser Söze و اتفاقاتی که افتاده مطمئن بشیم، ولی در نهایت میفهمیم بخش بزرگی از چیزی که فکر میکردیم حقیقت بوده، در واقع ساخته و پرداخته ذهن و حرفهای یه شخصیت بوده.
توی Gone Girl (2014) هم فیلم عمداً ما رو توی مقاطع مختلف به سمت برداشتهای متفاوتی درباره ناپدید شدن ایمی میبره و اطلاعاتی که در اختیارمون میذاره باعث میشه مدام درباره نیک، ایمی و اتفاقی که افتاده نظریههامون رو عوض کنیم. اینجا Red Herring فقط یه مظنون اشتباه نیست؛ فیلم از انتظارات و قضاوت خودمون هم به عنوان ابزار گمراه کردنمون استفاده میکنه.
توی Shutter Island (2010) هم تقریباً کل داستان طوری طراحی شده که مدام دنبال یه توضیح برای اتفاقات عجیب جزیره، بیماران، کارکنان بیمارستان و ناپدید شدن ریچل بگردیم و برای خودمون فرضیههای مختلف بسازیم. خیلی از چیزایی که توی طول فیلم به عنوان سرنخ دنبالشون میکنیم، در نهایت یه معنی کاملاً متفاوت از چیزی که فکر میکردیم پیدا میکنن.
یکی دیگه از نمونههای معروفشم The Sixth Sense (1999) عه؛ فیلم با اطلاعاتی که درباره رابطه کارآگاه مالکوم با همسرش و شرایط زندگی اون بهمون میده، کاری میکنه بدون اینکه لزوماً دروغ مستقیمی بهمون گفته باشه، یه برداشت کاملاً اشتباه از وضعیت این شخصیت داشته باشیم.
البته Red Herring فقط مخصوص فیلمهای جنایی نیست. هر داستانی که قرار باشه یه حقیقت پنهان رو از مخاطب قایم کنه، میتونه با ساختن یه مسیر ظاهراً منطقی ولی اشتباه، ما رو به سمت جواب غلط بفرسته.
و شاید سادهترین تعریفش این باشه که Red Herring یعنی فیلم یه رد جلوی پات میذاره؛ تو هم با اعتمادبهنفس دنبالش میری... فقط برای اینکه آخرش بفهمی داشتی دنبال شاهماهی میدویدی. 🐟😌
و اینجا یه سؤال جالب پیش میاد:
اصلاً چرا "شاهماهی قرمز"؟ این ماهی چه ربطی به گمراه کردن کارآگاهها و تماشاگرهای سینما داره؟
#سکانس
❤1
تمامِ روباه هایی ک با من رقصیده اند
بخش اول | Red Herring؛ وقتی فیلم عمداً ما رو به مسیر اشتباه میفرسته خب، Red Herring یا "رد هرینگ" توی سینما و داستانهای جنایی به یه سرنخ گمراهکننده گفته میشه. چیزی که نویسنده یا فیلمساز عمداً توی داستان میذاره تا ما فکر کنیم جواب معما، هویت قاتل، انگیزه…
بخش دوم | چرا اصلاً شاهماهی قرمز؟ 🐟
اصلاً چرا باید اسم یه سرنخ گمراهکننده رو بذارن «شاهماهی قرمز»؟! 😂
خب Herring یعنی شاهماهی و Red Herring یعنی شاهماهی قرمز.
شاهماهی تازه معمولاً رنگ نقرهای داره، ولی وقتی دودی و نمکسود میشه، رنگش تیرهتر و متمایل به قرمز یا قهوهای میشه و از طرفی بوی خیلی شدید و مشخصی پیدا میکنه.
و این دقیقاً جاییه که داستان جالب میشه.
یه روایت قدیمی و معروف وجود داره که میگه شکارچیها میتونستن یه شاهماهی دودی و بسیار بودار رو روی زمین بکشن تا سگهای شکاری که دنبال رد یه حیوان بودن، جذب بوی ماهی بشن و مسیرشون رو گم کنن.
یعنی سگ به جای اینکه رد شکار اصلی رو دنبال کنه، بوی شدید ماهی رو میگیره و میگه اوه! این دیگه چیه؟! و مسیرش رو عوض میکنه. 🤦🏻♀️
از همین تصویر، کمکم Red Herring تبدیل شد به یه استعاره برای هر چیزی که باعث بشه کسی از مسیر اصلی منحرف بشه.
البته یه نکته جالب این وسط هست: اینکه واقعاً شکارچیها به طور معمول از شاهماهی برای گمراه کردن سگها استفاده میکردن، اونقدرها هم قطعی نیست و بخش زیادی از این داستان به مرور تبدیل به یه روایت و استعاره معروف شده. پس بهتره نگیم این دقیقاً یه روش معمول شکار بوده.
چیزی که مطمئنتره اینه که خود اصطلاح Red Herring از همین تصویرِ یه چیز شدیداً بودار و حواسپرتکننده استفاده میکنه: چیزی که باعث میشه موجودی که دنبال یه رد مشخصه، مسیرش رو عوض کنه.
و اتفاقاً خیلی خوب به دنیای داستان و سینما میخوره.
چون دقیقاً همون کاریه که یه Red Herring با مخاطب میکنه.
ما داریم دنبال قاتل میگردیم، فیلم یه سرنخ مشکوک جلوی پامون میذاره، ما میگیم همینه! قاتل خودشه! بعد فیلم چندتا سرنخ دیگه هم میده که نظریهمون رو محکمتر میکنه و ما با اعتمادبهنفس بیشتری دنبال همون مسیر میریم. تا اینکه آخر فیلم میفهمیم نه عزیزم. 🫠 تمام این مدت داشتی دنبال شاهماهی میدویدی. 🤦🏻♀️
جالبتر اینه که خود عبارت Red Herring از همون ابتدا اصطلاح تخصصی سینما یا داستاننویسی نبوده. این عبارت در زبان انگلیسی به مرور از یه تصویر و استعاره به معنای منحرف کردن کسی از مسیر اصلی رسید و بعدها همین مفهوم وارد حوزههای مختلف، از جمله منطق روایت و ادبیات جنایی و داستانهای معمایی شد.
و طبیعتآ در داستانهای جنایی این اصطلاح فوقالعاده کاربردی شد، چون یکی از لذتهای اصلی این ژانر دقیقاً همین بازی با ذهن مخاطبه و اصن از قبلشم اینکارو میکردن فقط براش اسم نداشتن! نویسنده بهت اطلاعات میده، تو بر اساس اونها نظریه میسازی، بعد میفهمی یکی از چیزهایی که خیلی بهش اعتماد کردی اصلاً قرار نبوده تو رو به جواب برسونه!
و اینجوری یه شاهماهی دودی و بدبو، از یه ماهی واقعی تبدیل شد به یکی از اصطلاحات جذاب زبان انگلیسی برای توصیف گمراه کردن آدمها.
#سکانس
اصلاً چرا باید اسم یه سرنخ گمراهکننده رو بذارن «شاهماهی قرمز»؟! 😂
خب Herring یعنی شاهماهی و Red Herring یعنی شاهماهی قرمز.
شاهماهی تازه معمولاً رنگ نقرهای داره، ولی وقتی دودی و نمکسود میشه، رنگش تیرهتر و متمایل به قرمز یا قهوهای میشه و از طرفی بوی خیلی شدید و مشخصی پیدا میکنه.
و این دقیقاً جاییه که داستان جالب میشه.
یه روایت قدیمی و معروف وجود داره که میگه شکارچیها میتونستن یه شاهماهی دودی و بسیار بودار رو روی زمین بکشن تا سگهای شکاری که دنبال رد یه حیوان بودن، جذب بوی ماهی بشن و مسیرشون رو گم کنن.
یعنی سگ به جای اینکه رد شکار اصلی رو دنبال کنه، بوی شدید ماهی رو میگیره و میگه اوه! این دیگه چیه؟! و مسیرش رو عوض میکنه. 🤦🏻♀️
از همین تصویر، کمکم Red Herring تبدیل شد به یه استعاره برای هر چیزی که باعث بشه کسی از مسیر اصلی منحرف بشه.
البته یه نکته جالب این وسط هست: اینکه واقعاً شکارچیها به طور معمول از شاهماهی برای گمراه کردن سگها استفاده میکردن، اونقدرها هم قطعی نیست و بخش زیادی از این داستان به مرور تبدیل به یه روایت و استعاره معروف شده. پس بهتره نگیم این دقیقاً یه روش معمول شکار بوده.
چیزی که مطمئنتره اینه که خود اصطلاح Red Herring از همین تصویرِ یه چیز شدیداً بودار و حواسپرتکننده استفاده میکنه: چیزی که باعث میشه موجودی که دنبال یه رد مشخصه، مسیرش رو عوض کنه.
و اتفاقاً خیلی خوب به دنیای داستان و سینما میخوره.
چون دقیقاً همون کاریه که یه Red Herring با مخاطب میکنه.
ما داریم دنبال قاتل میگردیم، فیلم یه سرنخ مشکوک جلوی پامون میذاره، ما میگیم همینه! قاتل خودشه! بعد فیلم چندتا سرنخ دیگه هم میده که نظریهمون رو محکمتر میکنه و ما با اعتمادبهنفس بیشتری دنبال همون مسیر میریم. تا اینکه آخر فیلم میفهمیم نه عزیزم. 🫠 تمام این مدت داشتی دنبال شاهماهی میدویدی. 🤦🏻♀️
جالبتر اینه که خود عبارت Red Herring از همون ابتدا اصطلاح تخصصی سینما یا داستاننویسی نبوده. این عبارت در زبان انگلیسی به مرور از یه تصویر و استعاره به معنای منحرف کردن کسی از مسیر اصلی رسید و بعدها همین مفهوم وارد حوزههای مختلف، از جمله منطق روایت و ادبیات جنایی و داستانهای معمایی شد.
و طبیعتآ در داستانهای جنایی این اصطلاح فوقالعاده کاربردی شد، چون یکی از لذتهای اصلی این ژانر دقیقاً همین بازی با ذهن مخاطبه و اصن از قبلشم اینکارو میکردن فقط براش اسم نداشتن! نویسنده بهت اطلاعات میده، تو بر اساس اونها نظریه میسازی، بعد میفهمی یکی از چیزهایی که خیلی بهش اعتماد کردی اصلاً قرار نبوده تو رو به جواب برسونه!
و اینجوری یه شاهماهی دودی و بدبو، از یه ماهی واقعی تبدیل شد به یکی از اصطلاحات جذاب زبان انگلیسی برای توصیف گمراه کردن آدمها.
#سکانس
فیلم Unsane (2018) | وقتی "دیوانگی" از چشم دیگران تعریف میشه.
درواقع Unsane از اون تریلرهای روانشناختیه که ایده اصلیش خیلی سادهست، ولی اگر درست بهش نگاه کنیم، چیزی فراتر از یک داستان استاکر و قربانیه.
این فیلم روان منو شدیدا بهمریخت.
فیلم داستان ساویر رو دنبال میکنه، زنی که بعد از تجربه یک استاکر خطرناک، برای دریافت کمک روانشناختی وارد یک مرکز درمانی میشه و ناگهان خودش رو در شرایطی پیدا میکنه که هیچکس حرفش رو باور نمیکنه. بدتر از اون، سیستم هم به جای اینکه بهش کمک کنه، خودش تبدیل به بخشی از کابوسش میشه.
تحلیل با اسپویلرمو الان براتون میذارم. اگر میخواید قبلش فیلمو ببینید، فعلا نخونیدش.
#سکانس
درواقع Unsane از اون تریلرهای روانشناختیه که ایده اصلیش خیلی سادهست، ولی اگر درست بهش نگاه کنیم، چیزی فراتر از یک داستان استاکر و قربانیه.
این فیلم روان منو شدیدا بهمریخت.
فیلم داستان ساویر رو دنبال میکنه، زنی که بعد از تجربه یک استاکر خطرناک، برای دریافت کمک روانشناختی وارد یک مرکز درمانی میشه و ناگهان خودش رو در شرایطی پیدا میکنه که هیچکس حرفش رو باور نمیکنه. بدتر از اون، سیستم هم به جای اینکه بهش کمک کنه، خودش تبدیل به بخشی از کابوسش میشه.
تحلیل با اسپویلرمو الان براتون میذارم. اگر میخواید قبلش فیلمو ببینید، فعلا نخونیدش.
#سکانس
تمامِ روباه هایی ک با من رقصیده اند
فیلم Unsane (2018) | وقتی "دیوانگی" از چشم دیگران تعریف میشه. درواقع Unsane از اون تریلرهای روانشناختیه که ایده اصلیش خیلی سادهست، ولی اگر درست بهش نگاه کنیم، چیزی فراتر از یک داستان استاکر و قربانیه. این فیلم روان منو شدیدا بهمریخت. فیلم داستان ساویر رو…
ساویر میدونه چه اتفاقی افتاده. ما هم کمکم متوجه میشیم چه اتفاقی داره میفته. ولی آدمهایی که قدرت تصمیمگیری درباره سرنوشتش رو دارن، روایت اون رو باور نمیکنن.
و اینجاست که اسم فیلم خیلی معنیدار میشه...
اسم فیلم "Unsane" هست، نه "Insane".
هر دو کلمه به مفهوم سلامت روانی و دیوانگی مربوط میشن، ولی ساختارشون یکسان نیست.
دراصل "Insane" واژه رایج انگلیسیه و به طور کلی به کسی یا چیزی گفته میشه که از نظر روانی عاقل یا سالم نیست. ریشهش به واژه لاتین "insanus" برمیگرده، از "in-" به معنی "نه" و "sanus" به معنی "سالم".
آماااااا "unsane" از نظر ساختاری با پیشوند "un-" ساخته شده. که "Un-" هم در انگلیسی برای نفی یا برعکس کردن یک حالت استفاده میشه، بنابراین "unsane" به شکل تحتاللفظی چیزی نزدیک به "غیرسالم از نظر عقل یا روان" میده.
ولی در انگلیسی امروزی "insane" واژه بسیار رایجتر و طبیعیتره و "unsane" بیشتر حالت غیرمعمول و ادبی داره.
و دقیقاً همین انتخاب عجیب اسم به نظرم با مضمون فیلم جور درمیاد.
چون فیلم دائماً مرز بین "دیوانه بودن" و "دیوانه تلقی شدن" رو زیر سؤال میبره.
ساویر واقعاً دیوانه نیست، ولی سیستم مدام باهاش طوری رفتار میکنه که انگار هست.
در واقع "unsane" میتونه بیشتر از اینکه درباره وضعیت ذهنی ساویر باشه، درباره وضعیتی باشه که بهش تحمیل شده. او در محیطی قرار گرفته که خودش ناسالم و غیرمنطقیه، ولی این محیط به جای اینکه خودش زیر سؤال بره، ساویر رو به عنوان مشکل تعریف میکنه.
و اینجاست که اسم فیلم از یک بازی ساده با کلمات تبدیل میشه به بخشی از ایده اصلیش.
فیلم همچنین یک کار جالب دیگه میکنه. ما تقریباً تمام مدت از زاویه دید ساویر به اتفاقات نگاه میکنیم و بنابراین سؤال اصلی برای ما این نیست که ینی ساویر دیوونه شده؟
سؤال اینه که اگر هیچکس حرفت رو باور نکنه، چطور میتونی ثابت کنی که دیوونه نیستی؟
و این دقیقاً همون جاییه که فیلم از یک تریلر استاکری ساده فاصله میگیره، و تبدیل میشه به داستانی درباره بیاعتبار شدن تجربه یک قربانی.
استاکر ساویر فقط به این دلیل خطرناک نیست که میتونه بهش آسیب بزنه. خطر بزرگتر اینه که تونسته شرایطی ایجاد کنه که ساویر حتی وقتی حقیقت رو میگه، غیرقابل اعتماد به نظر برسه. در نتیجه، قدرت اصلی اون فقط تعقیب کردن نیست. کنترل روایت ماجراست. و این به نظرم یکی از بهترین بخشهای کانسپت این فیلمه.
با این حال، Unsane برای من فیلم کاملی نیست. بعضی تصمیمهای داستانی و مخصوصاً بخشهایی از منطق مرکز درمانی میتونستن دقیقتر و باورپذیرتر نوشته بشن. فیلم گاهی بیشتر به ایدهای که میخواد منتقل کنه اهمیت میده تا جزئیات منطقی اجرای اون. ولی هسته اصلی ایده همچنان قدرتمنده و انقدری به حد لازم باورپذیر هست که روان مخاطبش رو بهم بریزه. چون برخلاف خیلی از داستانهای استاکری، اینجا مسئله فقط این نیست که چطور از دست این آدم فرار کنم؟ بیشتر مسئله اینه که چطور از دست آدمی فرار کنم که کاری کرده حتی وقتی دربارهاش حرف میزنم، هیچکس باورم نکنه؟
و شاید به همین دلیل اسم "Unsane" انتخاب جالبتری از "Insane" برای این فیلمه.
چون "Insane" بیشتر به خود فرد اشاره میکنه، اما "Unsane" برای من بیشتر یادآور یک وضعیت، یک محیط و یک سیستم ناسالمه. و ساویر دقیقاً وسط همین وضعیت گیر افتاده. اون دیوونه نیست. اما تو جهانی قرار گرفته که برای دیگران، دیوونه به نظر رسیدنش از حقیقت مهمتر شده.
#سکانس
#اسپویل
فیلم Skincare (2024)
یه تریلر روانشناختی درباره وسواس، کنترل و خراب شدن زندگی یه آدم از جایی که اصن انتظارشو نداره.
وقتی زندگی و بیزینس موفق هوپ شروع میکنه به فروپاشی، یه سؤال بیشتر از همه ذهنشو درگیر میکنه: کی داره این کارو با من میکنه؟
و هرچی بیشتر دنبال جواب میگرده، آدمای بیشتری مشکوک به نظر میرسن، و کمکم مرز بین دوست، دشمن و کسی که واقعاً میتونه بهش اعتماد کنه، محوتر میشه.
تحلیلمو بعدازین براتون مینویسم ولی طوری اسپویل سگگگگگ داره، که حواستون باشه اگر بخونیدش دیگه نمیتونید فیلمو ببینید.
#سکانس
یه تریلر روانشناختی درباره وسواس، کنترل و خراب شدن زندگی یه آدم از جایی که اصن انتظارشو نداره.
وقتی زندگی و بیزینس موفق هوپ شروع میکنه به فروپاشی، یه سؤال بیشتر از همه ذهنشو درگیر میکنه: کی داره این کارو با من میکنه؟
و هرچی بیشتر دنبال جواب میگرده، آدمای بیشتری مشکوک به نظر میرسن، و کمکم مرز بین دوست، دشمن و کسی که واقعاً میتونه بهش اعتماد کنه، محوتر میشه.
تحلیلمو بعدازین براتون مینویسم ولی طوری اسپویل سگگگگگ داره، که حواستون باشه اگر بخونیدش دیگه نمیتونید فیلمو ببینید.
#سکانس
تمامِ روباه هایی ک با من رقصیده اند
فیلم Skincare (2024) یه تریلر روانشناختی درباره وسواس، کنترل و خراب شدن زندگی یه آدم از جایی که اصن انتظارشو نداره. وقتی زندگی و بیزینس موفق هوپ شروع میکنه به فروپاشی، یه سؤال بیشتر از همه ذهنشو درگیر میکنه: کی داره این کارو با من میکنه؟ و هرچی بیشتر دنبال…
فیلم Skincare (2024) | وقتی ایده از اجرای خودش بزرگتره
این فیلم برای من از اون فیلماییه که بعد از تموم شدنش بیشتر از اینکه بگم چه فیلم بدی بود، میگم حیف شد.
چون ایدهش واقعاً پتانسیل یه تریلر روانشناختی و معمایی خیلی خوبو داشت. یه زن که بیزینسش داره به مشکل میخوره، یکی داره عمداً زندگیشو خراب میکنه، آدمای اطرافش مشکوکن و کمکم مشخص میشه یه نفر داره همه چیزو از پشت صحنه کنترل میکنه. ولی مشکل اینه که فیلم هیچوقت از پتانسیل ایدهش استفاده نمیکنه.
من از همون اول حس خوبی به جردن نداشتم. نه اینکه مدرکی علیهش داشته باشم، ولی یهو وارد زندگی هوپ شد، خیلی سریع بهش نزدیک شد و زیادی مشتاق بود که توی زندگیش نقش آدم کمککننده و قابل اعتماد رو داشته باشه.
در عوض انجل اصلاً بهم وایب بدی نمیداد. هرچقدر فیلم سعی میکرد باعث بشه بهش شک کنیم، من همچنان حس نمیکردم آدم بدیه و آخرش هم معلوم شد واقعاً هیچکاره بوده. بیچاره فقط قربانی سوءظن هوپ شده بود.
یه چیز جالب دیگه برای من این بود که فیلم عملاً پروتاگونیست مشخصی نداره.
معمولاً توی تریلرهای جنایی وقتی یه آدم شرور یا mastermind داریم، یه نیروی مقابل هم داریم. یه کارآگاه خفن، یه پلیس، یه قربانی جنگنده یا حداقل یه نفر که بالاخره حقیقتو میفهمه و جلوی طرف درمیاد.
اینجا تقریباً هیچکدومو نداریم.
پلیس هست، ولی خیلی حاشیهایه. کار خودشو میکنه و در نهایت هم به نتیجه میرسه، ولی قهرمان داستان نیست. انجل هم بیگناهه و خودش تبدیل به قربانی سوءظن هوپ میشه. خود هوپ هم بیشتر درگیر فروپاشی و تصمیمای اشتباهه تا اینکه تبدیل به یه قربانی فعال و جنگنده بشه.
این ساختار میتونست خیلی جالب باشه. میشد فیلم واقعاً تجربه یه قربانی تنها و بیدفاع رو به مخاطب منتقل کنه. ولی این کارم کامل انجام نمیده.
ما به عنوان مخاطب، اونقدر که هوپ گیج شده گیج نمیشیم. خیلی زود میفهمیم یکی داره عمداً زندگیشو خراب میکنه و فقط منتظریم بفهمیم کیه و چرا این کارو میکنه.
اگر از فیلمای دیگه بخوام مثال بزنم، مثلاً Fight Club واقعاً مخاطبو داخل محدودیت ادراکی شخصیت اصلی گیر میندازه. ما هم تا مدت زیادی حقیقتو نمیفهمیم، چون اطلاعاتی که فیلم بهمون میده باعث میشه خودمونم اتفاقاتو اشتباه تفسیر کنیم.
ولی اینجا بیشتر اینه که هوپ گیجه و ما داریم نگاهش میکنیم و میگیم عزیزم یکی داره زندگیتو به فاک میده. 🤦🏻♀️ و این تفاوت مهمیه.
و دربارهی جردن، به نظرم مشکل اصلیش این نیست که انگیزهش مبهمه. اینکه ما بفهمیم نسبت به هوپ obsession پیدا کرده، برای بخش روانشناختی شخصیتش کافیه. مشکل اینه که هدفش مشخص نیست. جردن دقیقاً میخواست به چی برسه؟ میتونیم حدس بزنیم میخواسته زندگی هوپو تحت کنترل خودش بگیره، خودش رو تبدیل به آدم امن و ناجی زندگیش کنه و در نهایت هوپ بهش وابسته بشه. بعضی از کاراشم دقیقاً با این هدف جور درمیاد.
مثلاً همون مرد قلچماقی که بهش پول داده بود تا برای هوپ دردسر درست کنه. جردن وارد درگیری میشه، هوپو نجات میده و خودش رو به شکل یه مرد قوی و محافظ نشون میده. این قسمت منطقیه. ولی بعدش چی؟ ایمیلای اول فیلم چی بودن؟ اگه جردن پشت هک شدن اکانت هوپ و اون ایمیلای آزاردهنده بوده، هدفش چی بوده؟ اون موقع که هوپ اصلاً جردنو نمیشناخته. پس نمیتونسته با این کار خودش رو ناجی نشون بده یا اعتمادشو به دست بیاره.
پنچر کردن ماشین هوپ هم همین مشکلو داره. اگه جردن این کارو کرده، انتظار داریم بخشی از نقشه بزرگترش باشه. مثلاً هوپ گیر بیفته، جردن برسه و نجاتش بده و اعتمادش بیشتر بشه. ولی چنین چیزی اتفاق نمیفته. برای همین خرابکاریای جردن بیشتر شبیه یه سری اتفاق جدا از هم به نظر میان تا قطعات یه نقشه حسابشده. و این واقعاً حیفه. چون میشد همین فیلمو خیلی خفنتر نوشت.
مثلاً آخرش میفهمیدیم آزارای آنلاین برای ضعیف کردن هوپ بوده، خرابکاری مالی برای از بین بردن موقعیتش، خراب کردن ماشین برای محدود کردن رفتوآمدش، اون درگیری برای اینکه جردن نقش ناجی رو بازی کنه و بعد هم آدمای اطراف هوپ یکییکی حذف بشن تا جردن تبدیل بشه به تنها آدمی که هوپ بهش اعتماد داره. اون موقع واقعاً میگفتیم واو، این آدم از اول داشته زندگیشو مهندسی میکرده.
ولی فیلم به اون سطح نمیرسه.
جردن قرار بود یه آنتاگونیست باهوش و حسابگر باشه، ولی نقشهش اونقدر هوشمندانه طراحی نشده که این تصویر رو بسازه.
#سکانس
#اسپویل
این فیلم برای من از اون فیلماییه که بعد از تموم شدنش بیشتر از اینکه بگم چه فیلم بدی بود، میگم حیف شد.
چون ایدهش واقعاً پتانسیل یه تریلر روانشناختی و معمایی خیلی خوبو داشت. یه زن که بیزینسش داره به مشکل میخوره، یکی داره عمداً زندگیشو خراب میکنه، آدمای اطرافش مشکوکن و کمکم مشخص میشه یه نفر داره همه چیزو از پشت صحنه کنترل میکنه. ولی مشکل اینه که فیلم هیچوقت از پتانسیل ایدهش استفاده نمیکنه.
در عوض انجل اصلاً بهم وایب بدی نمیداد. هرچقدر فیلم سعی میکرد باعث بشه بهش شک کنیم، من همچنان حس نمیکردم آدم بدیه و آخرش هم معلوم شد واقعاً هیچکاره بوده. بیچاره فقط قربانی سوءظن هوپ شده بود.
یه چیز جالب دیگه برای من این بود که فیلم عملاً پروتاگونیست مشخصی نداره.
معمولاً توی تریلرهای جنایی وقتی یه آدم شرور یا mastermind داریم، یه نیروی مقابل هم داریم. یه کارآگاه خفن، یه پلیس، یه قربانی جنگنده یا حداقل یه نفر که بالاخره حقیقتو میفهمه و جلوی طرف درمیاد.
اینجا تقریباً هیچکدومو نداریم.
پلیس هست، ولی خیلی حاشیهایه. کار خودشو میکنه و در نهایت هم به نتیجه میرسه، ولی قهرمان داستان نیست. انجل هم بیگناهه و خودش تبدیل به قربانی سوءظن هوپ میشه. خود هوپ هم بیشتر درگیر فروپاشی و تصمیمای اشتباهه تا اینکه تبدیل به یه قربانی فعال و جنگنده بشه.
این ساختار میتونست خیلی جالب باشه. میشد فیلم واقعاً تجربه یه قربانی تنها و بیدفاع رو به مخاطب منتقل کنه. ولی این کارم کامل انجام نمیده.
ما به عنوان مخاطب، اونقدر که هوپ گیج شده گیج نمیشیم. خیلی زود میفهمیم یکی داره عمداً زندگیشو خراب میکنه و فقط منتظریم بفهمیم کیه و چرا این کارو میکنه.
اگر از فیلمای دیگه بخوام مثال بزنم، مثلاً Fight Club واقعاً مخاطبو داخل محدودیت ادراکی شخصیت اصلی گیر میندازه. ما هم تا مدت زیادی حقیقتو نمیفهمیم، چون اطلاعاتی که فیلم بهمون میده باعث میشه خودمونم اتفاقاتو اشتباه تفسیر کنیم.
ولی اینجا بیشتر اینه که هوپ گیجه و ما داریم نگاهش میکنیم و میگیم عزیزم یکی داره زندگیتو به فاک میده. 🤦🏻♀️ و این تفاوت مهمیه.
و دربارهی جردن، به نظرم مشکل اصلیش این نیست که انگیزهش مبهمه. اینکه ما بفهمیم نسبت به هوپ obsession پیدا کرده، برای بخش روانشناختی شخصیتش کافیه. مشکل اینه که هدفش مشخص نیست. جردن دقیقاً میخواست به چی برسه؟ میتونیم حدس بزنیم میخواسته زندگی هوپو تحت کنترل خودش بگیره، خودش رو تبدیل به آدم امن و ناجی زندگیش کنه و در نهایت هوپ بهش وابسته بشه. بعضی از کاراشم دقیقاً با این هدف جور درمیاد.
مثلاً همون مرد قلچماقی که بهش پول داده بود تا برای هوپ دردسر درست کنه. جردن وارد درگیری میشه، هوپو نجات میده و خودش رو به شکل یه مرد قوی و محافظ نشون میده. این قسمت منطقیه. ولی بعدش چی؟ ایمیلای اول فیلم چی بودن؟ اگه جردن پشت هک شدن اکانت هوپ و اون ایمیلای آزاردهنده بوده، هدفش چی بوده؟ اون موقع که هوپ اصلاً جردنو نمیشناخته. پس نمیتونسته با این کار خودش رو ناجی نشون بده یا اعتمادشو به دست بیاره.
پنچر کردن ماشین هوپ هم همین مشکلو داره. اگه جردن این کارو کرده، انتظار داریم بخشی از نقشه بزرگترش باشه. مثلاً هوپ گیر بیفته، جردن برسه و نجاتش بده و اعتمادش بیشتر بشه. ولی چنین چیزی اتفاق نمیفته. برای همین خرابکاریای جردن بیشتر شبیه یه سری اتفاق جدا از هم به نظر میان تا قطعات یه نقشه حسابشده. و این واقعاً حیفه. چون میشد همین فیلمو خیلی خفنتر نوشت.
مثلاً آخرش میفهمیدیم آزارای آنلاین برای ضعیف کردن هوپ بوده، خرابکاری مالی برای از بین بردن موقعیتش، خراب کردن ماشین برای محدود کردن رفتوآمدش، اون درگیری برای اینکه جردن نقش ناجی رو بازی کنه و بعد هم آدمای اطراف هوپ یکییکی حذف بشن تا جردن تبدیل بشه به تنها آدمی که هوپ بهش اعتماد داره. اون موقع واقعاً میگفتیم واو، این آدم از اول داشته زندگیشو مهندسی میکرده.
ولی فیلم به اون سطح نمیرسه.
جردن قرار بود یه آنتاگونیست باهوش و حسابگر باشه، ولی نقشهش اونقدر هوشمندانه طراحی نشده که این تصویر رو بسازه.
#سکانس
#اسپویل
تمامِ روباه هایی ک با من رقصیده اند
فیلم Skincare (2024) یه تریلر روانشناختی درباره وسواس، کنترل و خراب شدن زندگی یه آدم از جایی که اصن انتظارشو نداره. وقتی زندگی و بیزینس موفق هوپ شروع میکنه به فروپاشی، یه سؤال بیشتر از همه ذهنشو درگیر میکنه: کی داره این کارو با من میکنه؟ و هرچی بیشتر دنبال…
حتا داستان مکانیک هوپ هم همین مشکلو داره. اینکه چطور یه آدم که هوپو خیلی کم میشناسه انقدر نسبت بهش وسواس پیدا میکنه که حاضر میشه برای یه زن غریبه به یه آدم دیگه آسیب جدی بزنه، اصلاً درست ساخته نشده. یه مرحله مهم روانشناختی این وسط حذف شده.
بالفرض اگر جردن قبلاً روی مکانیک کار کرده بود، اطلاعات جعلی درباره هوپ بهش داده بود یا somehow باعث شده بود فکر کنه هوپ در خطره، قابل فهمتر میشد. ولی اینجا این وابستگی خیلی ناگهانی اتفاق میفته. و دوباره همون حس به وجود میاد که انگار نویسنده فقط به این آدم نیاز داشته تا یه اتفاق خاص توی داستان بیفته و بعد شخصیتو هل داده سمت همون اتفاق.
و تو این فیلم، حتی وضعیت مالی هوپ هم برام عجیب بود.
زنی که بیزینسش انقدر خوبه که برای مصاحبه تلویزیونی دعوت میشه، چرا باید همزمان طوری نشون داده بشه که انگار در آستانه ورشکستگی و بیخانمانی قرار گرفته و از صاحبخونه فرار میکنه؟
میشه یه بیزینس موفق داشت ولی پول نقد نداشت. میشه بدهی داشت یا سرمایه شرکت از پول شخصی جدا باشه. هزار تا دلیل منطقی میشد براش ساخت. ولی فیلم هیچکدومو درست توضیح نمیده. برای همین من وسط فیلم فقط میگفتم خب عزیزم تو که انقدر کارت گرفته، چرا اجارهتو نمیدی؟
و این دقیقاً مشکل کلیِ فیلمه.
خیلی از اتفاقاتش میتونستن منطقی باشن، اگر فیلم فقط یه کم بیشتر برای رابطه علت و معلولی بینشون وقت میذاشت. در نهایت، Skincare برای من فیلم بدی نبود چون ایده بدی داشت. اتفاقاً برعکس. ایدهش خوب بود، فضا داشت و جردن میتونست یه آنتاگونیست واقعاً ترسناک و باهوش باشه.
و حتی نداشتن یه قهرمان مشخص هم میتونست نقطه قوت فیلم باشه.
ولی هیچکدوم اونقدر خوب اجرا نشدن.
درواقع در یک کلام، فیلم یه ساختار بالقوه خیلی جالب انتخاب کرده، ولی آنتاگونیستشو در حدی نساخته که بتونه وزن اون ساختارو تحمل کنه.
و شاید خلاصهترین چیزی که میتونم درباره Skincare بگم همینه. ایده فیلم از اجرای خودش بزرگتره.
کاراکتر جردن میتونست واو باشه، ولی شد خب... چرا؟
و برای یه تریلر معمایی، شاید هیچچیز حیفتر از این نباشه که فیلم این پتانسیلو داشته باشه که آخرش مخاطب برگرده و اتفاقات قبلی رو دوباره توی ذهنش مرور کنه و بگه لعنتی، پس از اول نقشه همین بود. ولی در نهایت فقط بشینه و بپرسه خب... این کارو چرا کرد؟
#سکانس
#اسپویل
تنجرین از دروغ متنفر نیست چون همیشه از دروغ متنفر بوده. از دروغ متنفر شده، چون یکبار فهمیده دروغ چطور میتونه واقعیت یک انسان دیگه رو ازش بدزده.
بنظر من، همهی روایتای خوب و مسحور کننده روایت شدن و الان فقط روایتای درجه چندم و ضعیف باقی موندن که بین ما دست به دست میشن.
Forwarded from لَحظهای خیلی معمولی💘
تقریباً هروز دارم
نجات دهنده رو نجاتش میدم😕
نجات دهنده رو نجاتش میدم😕