از من فاصله بگیر.
هربار كه به من نزديك مىشوى باور مىكنم
هنوز هم مىشود زندگی را دوست داشت..
از من فاصله بگیر.
من خستهام از اين اميدهایِ كوتاه!
بيمارم از اين سرابهاىِ رويائى..
هربار كه به من نزديك مىشوى باور مىكنم
هنوز هم مىشود زندگی را دوست داشت..
از من فاصله بگیر.
من خستهام از اين اميدهایِ كوتاه!
بيمارم از اين سرابهاىِ رويائى..
آن کِسی را که تو میجویی
کِی خیالِ تو به سر دارد؟
بَس کن این ناله و زاری را
بَس کن او یآرِ دِگر دارد..
کِی خیالِ تو به سر دارد؟
بَس کن این ناله و زاری را
بَس کن او یآرِ دِگر دارد..
نه چشمانت آبى بود و نه موهايت شبيه موجها؛
هنوز نفهمیدهام، دریا که میروم چرا یادِ تو میافتم..
هنوز نفهمیدهام، دریا که میروم چرا یادِ تو میافتم..
حتی اگه صد سالمم بشه؛ هرگز فراموش نمیکنم
که چقدر قلبم تو رو در ۱۷ سالگی دوست داشت..
که چقدر قلبم تو رو در ۱۷ سالگی دوست داشت..
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغرِ پُر مِی
چُنان مَستت کنم تا خود بِدانی قدرِ مستی را
چُنان مَستت کنم تا خود بِدانی قدرِ مستی را
با همین جان گفتنت هِی جان به جانم ميکنی؛
آخرش روزى تو رسواىِ جهانم مىکنی..
من كه چشمم را به اعجازِ نگاهت بستهام
با همین لحنِ كلامت مهربانم مىکنی..
نوش دارويی كه بعد از مرگِ سهراب آمدی
با چه جادویی نوشتی كه جوانم میکنی؟
سخت میگیرم به قلبی كه لبالب خون شده،
شعرهایت را چرا ورد زبانم میکنی؟
چتر مهرت را گشودی بر سرم، اما بگو؛
تا ابد این دستهارا سایهبانم میکنی..؟
آخرش روزى تو رسواىِ جهانم مىکنی..
من كه چشمم را به اعجازِ نگاهت بستهام
با همین لحنِ كلامت مهربانم مىکنی..
نوش دارويی كه بعد از مرگِ سهراب آمدی
با چه جادویی نوشتی كه جوانم میکنی؟
سخت میگیرم به قلبی كه لبالب خون شده،
شعرهایت را چرا ورد زبانم میکنی؟
چتر مهرت را گشودی بر سرم، اما بگو؛
تا ابد این دستهارا سایهبانم میکنی..؟
دیگر پیامی از من دریافت نخواهیکرد.
این داستان هم برایِ همیشه، به پایان رسید!
-فروردین ۱۴۰۵-
این داستان هم برایِ همیشه، به پایان رسید!
-فروردین ۱۴۰۵-
۳:۱۳ صبح
و اگر راستش را بخواهی،
فکر نمیکنم هیچوقت واقعاً عاشقم بوده باشی؛
فقط شبها کمی احساسِ تنهایی میکردی
و عاشقِ این بودی که من عاشقت هستم.
و اگر راستش را بخواهی،
فکر نمیکنم هیچوقت واقعاً عاشقم بوده باشی؛
فقط شبها کمی احساسِ تنهایی میکردی
و عاشقِ این بودی که من عاشقت هستم.