https://t.me/thezhearchive
آهنگ Ojos Así از اون آهنگهایی هستش که تجربه زیسته کاملا به سمت بدن میره. اگه فقط به لیریک توجه کنی، بخش بزرگی از چیزی رو که باعث جذابیتش میشه از دست میدی.
پدیدارشناسی Ojos Así میگه که بدن قبل از معنا واکنش نشون میده.
وقتی آهنگ شروع میشه، ترکیب ریتم، پرکاشن، ملودی و رنگ صوتی فورا یک کیفیت حرکتی ایجاد میکنه.
قبل از اینکه مغز پردازش کنه، بدن حرکت میکنه.
این همون چیزیه که در پدیدارشناسی بدن اهمیت زیادی داره. چون ما جهان رو فقط با ذهن تجربه نمیکنیم. بدن هم جهان رو میفهمه.
ریتم تبدیل به تجربهی بدنی میشه. در Ojos Así، ریتم فقط یک وسیله برای نگهداشتن ضرب نیست، ضرب به بدن یک الگوی حرکتی پیشنهاد میکنه. شانه، سر، دست، لگن، پا...
حتی اگه واقعا نرقصی، بدن میتونه یک حرکت بالقوه رو احساس کنه.
پس لذت از آهنگ میتونه قبل از اینکه کاملا "معنادار" باشه، حسی ـ حرکتی باشه.
یعنی ممکنه فکر کنی من نمیدونم دقیقا چرا این رو دوست دارم؛ ولی بدنم باهاش راه میاد.
این یک تجربهی کاملا پدیدارشناسانهست.
اما یک اتفاق جالبتر، آهنگ یک جهان صوتیِ آشنا و ناآشنا رو همزمان میسازه.
عناصر لاتین/پاپ در کنار رگههای عربی و خاورمیانهای.
در نتیجه گوش شنونده نمیتونه خیلی راحت اون رو در یک قالب خاص خلاصه کنه و همین میتونه جذاب باشه. چون ادراک انسان فقط از شناختن لذت نمیبره، از کشفکردن هم لذت میبره.
اون بخش آشنا بهت میگه من میفهمم این موسیقی پاپه و اون قسمت ناآشنا بهت می گه ولی چرا این بخشش انقدر متفاوته؟
این فاصله بین آشنایی و ناآشنایی میتونه توجه رو زنده نگه داره.
خود تایتل Ojos Así یعنی "چنین چشمهایی"
چشم از نظر پدیدارشناسی یک عضو جالبه چون اساسا با نگاه و دیدهشدن ارتباط داره. یعنی، من تو رو میبینم. تو منو میبینی. من از نگاه تو آگاه میشم. و ناگهان رابطهی عاشقانه فقط تبدیل به دوست داشتن، نمیشه؛ تبدیل میشه به حضور دیگری در حیطهی ادراک من.
این میتونه یکی از کیفیتهای جذاب آهنگ باشه. دیگری نه بهعنوان یک مفهوم بلکه بهعنوان یک حضور حسی تجربه میشه.
اینکه از Ojos Así خوشت میاد، دلیلش ممکنه این باشه که این آهنگ میتونه یک تجربهی خیلی جسمانی، حسی و زنده ایجاد کنه.
یعنی تو ریتم رو میشنوی، بدن واکنش نشون میده، صدا رو دنبال میکنی، زبان و رنگ موسیقی حس آشنایی و ناآشنایی رو همزمان ایجاد میکنن و یک "دیگری" در مرکز این تجربه قرار میگیره.
پس ممکنه جذابیت اصلی برای توی شنونده این باشه که آهنگ ناخودآگاه تو رو به حرکت وادار میکنه.
Shakira_ Ojos Así
آهنگ Ojos Así از اون آهنگهایی هستش که تجربه زیسته کاملا به سمت بدن میره. اگه فقط به لیریک توجه کنی، بخش بزرگی از چیزی رو که باعث جذابیتش میشه از دست میدی.
پدیدارشناسی Ojos Así میگه که بدن قبل از معنا واکنش نشون میده.
وقتی آهنگ شروع میشه، ترکیب ریتم، پرکاشن، ملودی و رنگ صوتی فورا یک کیفیت حرکتی ایجاد میکنه.
قبل از اینکه مغز پردازش کنه، بدن حرکت میکنه.
این همون چیزیه که در پدیدارشناسی بدن اهمیت زیادی داره. چون ما جهان رو فقط با ذهن تجربه نمیکنیم. بدن هم جهان رو میفهمه.
ریتم تبدیل به تجربهی بدنی میشه. در Ojos Así، ریتم فقط یک وسیله برای نگهداشتن ضرب نیست، ضرب به بدن یک الگوی حرکتی پیشنهاد میکنه. شانه، سر، دست، لگن، پا...
حتی اگه واقعا نرقصی، بدن میتونه یک حرکت بالقوه رو احساس کنه.
پس لذت از آهنگ میتونه قبل از اینکه کاملا "معنادار" باشه، حسی ـ حرکتی باشه.
یعنی ممکنه فکر کنی من نمیدونم دقیقا چرا این رو دوست دارم؛ ولی بدنم باهاش راه میاد.
این یک تجربهی کاملا پدیدارشناسانهست.
اما یک اتفاق جالبتر، آهنگ یک جهان صوتیِ آشنا و ناآشنا رو همزمان میسازه.
عناصر لاتین/پاپ در کنار رگههای عربی و خاورمیانهای.
در نتیجه گوش شنونده نمیتونه خیلی راحت اون رو در یک قالب خاص خلاصه کنه و همین میتونه جذاب باشه. چون ادراک انسان فقط از شناختن لذت نمیبره، از کشفکردن هم لذت میبره.
اون بخش آشنا بهت میگه من میفهمم این موسیقی پاپه و اون قسمت ناآشنا بهت می گه ولی چرا این بخشش انقدر متفاوته؟
این فاصله بین آشنایی و ناآشنایی میتونه توجه رو زنده نگه داره.
خود تایتل Ojos Así یعنی "چنین چشمهایی"
چشم از نظر پدیدارشناسی یک عضو جالبه چون اساسا با نگاه و دیدهشدن ارتباط داره. یعنی، من تو رو میبینم. تو منو میبینی. من از نگاه تو آگاه میشم. و ناگهان رابطهی عاشقانه فقط تبدیل به دوست داشتن، نمیشه؛ تبدیل میشه به حضور دیگری در حیطهی ادراک من.
این میتونه یکی از کیفیتهای جذاب آهنگ باشه. دیگری نه بهعنوان یک مفهوم بلکه بهعنوان یک حضور حسی تجربه میشه.
اینکه از Ojos Así خوشت میاد، دلیلش ممکنه این باشه که این آهنگ میتونه یک تجربهی خیلی جسمانی، حسی و زنده ایجاد کنه.
یعنی تو ریتم رو میشنوی، بدن واکنش نشون میده، صدا رو دنبال میکنی، زبان و رنگ موسیقی حس آشنایی و ناآشنایی رو همزمان ایجاد میکنن و یک "دیگری" در مرکز این تجربه قرار میگیره.
پس ممکنه جذابیت اصلی برای توی شنونده این باشه که آهنگ ناخودآگاه تو رو به حرکت وادار میکنه.
🕊1
https://t.me/LebesgueStudio
این آهنگ از اون آهنگایی هستش که جذابیتش فقط در "زیبا بودن" به معنای معمول نیست.
چیزی که میتونه شنونده رو بگیره، حسِ نزدیک بودن در یک فضای عاطفی سرد و نوستالژیکه.
پدیدارشناسی آهنگ یک "بیگانگیِ آشنا"
عنوان Buffalo 66 خودش شنونده رو وارد یک جهان سینمایی میکنه؛ انگار قبل از اینکه حتی موسیقی رو تحلیل کنی، یک صحنه در ذهنت شکل میگیره.
و اینجا آهنگ، یک فضایی میسازه که در اون غم، تنهایی و نوعی زیبایی دردناک و خاموش میتونن همزمان وجود داشته باشن. ولی مجبورت نمیکنه که غمگین باشی، داره ناخودآگاه روی ذهنت اثر میذاره.
دلیلی که ممکنه این تجربه برات جالب باشه به خاطر اینه که، بعضی موسیقیها احساسات رو تمیز و مرتب ارائه میکنن مثلا: موسیقی غمگین میشه غم، موسیقی عاشقانه میشه عشق، موسیقی خشن میشه خشم
اما تو این آهنگ مرزها خیلی ریز در هم ادغام شدن. یک نوع melancholy (*معنی فارسیش یادم نیومد حقیقتا) وجود داره که حتی وقتی ناراحتکننده هستش، خوشایند هم هست.
شنونده ممکنه حس میکنه که این دقیقا زیبا و تمیز نیست، ولی من دوست دارم داخل این فضای عجیب بمونم.
از دید پدیدارشناسی، این یعنی موسیقی به جای اینکه فقط یک احساس ایجاد کنه، یک حالوهوای وجودی ایجاد میکنه.
موسیقیهایی با فضای اینچنینی معمولا باعث میشن توجه شنونده کمتر به اتفاق بعدی و بیشتر به بافت لحظهی فعلی بره.
این همون تجربهایه که مثلا زمان قدمزدن شبانه، رانندگی، خیرهشدن از پنجره یا نشستن در یک اتاق نیمهتاریک ممکنه داشته باشی.
آهنگ تبدیل میشه به محیط، نه چیزی که فقط میشنوی.
این نوع موسیقی میتونه جذاب باشه چون احساس رو کاملا به صورت مستقیم به صورتت نمیکوبه، یک فاصلهی خیلی کوچیکی بین "من" و "احساس" به وجود میاره.
شنونده میتونه غم، تنهایی یا حس بیگانگی رو تجربه کنه بدون اینکه مجبور باشه بپذیره این واقعا احساسات شخصی خودشه. مثل احساس کردن بدون اعتراف کردن.
پس دلیلی که از Buffalo 66 خوشت میاد ممکنه این باشه که از زیبایی ناقص، فضای نوستالژیک، بیگانگی، فاصلهی عاطفی و حس سینمایی یک جهان خاموش لذت میبری. چون آهنگ بهت اجازه میده برای چند دقیقه در یک جهان غریبه و آشنا همزمان زندگی کنی.
(اون یکی آهنگ که گفتی رو گوش نداده بودم و متوجه نشدم مال کیه)
Nessa Barrett- Buffalo 66
این آهنگ از اون آهنگایی هستش که جذابیتش فقط در "زیبا بودن" به معنای معمول نیست.
چیزی که میتونه شنونده رو بگیره، حسِ نزدیک بودن در یک فضای عاطفی سرد و نوستالژیکه.
پدیدارشناسی آهنگ یک "بیگانگیِ آشنا"
عنوان Buffalo 66 خودش شنونده رو وارد یک جهان سینمایی میکنه؛ انگار قبل از اینکه حتی موسیقی رو تحلیل کنی، یک صحنه در ذهنت شکل میگیره.
و اینجا آهنگ، یک فضایی میسازه که در اون غم، تنهایی و نوعی زیبایی دردناک و خاموش میتونن همزمان وجود داشته باشن. ولی مجبورت نمیکنه که غمگین باشی، داره ناخودآگاه روی ذهنت اثر میذاره.
دلیلی که ممکنه این تجربه برات جالب باشه به خاطر اینه که، بعضی موسیقیها احساسات رو تمیز و مرتب ارائه میکنن مثلا: موسیقی غمگین میشه غم، موسیقی عاشقانه میشه عشق، موسیقی خشن میشه خشم
اما تو این آهنگ مرزها خیلی ریز در هم ادغام شدن. یک نوع melancholy (*معنی فارسیش یادم نیومد حقیقتا) وجود داره که حتی وقتی ناراحتکننده هستش، خوشایند هم هست.
شنونده ممکنه حس میکنه که این دقیقا زیبا و تمیز نیست، ولی من دوست دارم داخل این فضای عجیب بمونم.
از دید پدیدارشناسی، این یعنی موسیقی به جای اینکه فقط یک احساس ایجاد کنه، یک حالوهوای وجودی ایجاد میکنه.
موسیقیهایی با فضای اینچنینی معمولا باعث میشن توجه شنونده کمتر به اتفاق بعدی و بیشتر به بافت لحظهی فعلی بره.
این همون تجربهایه که مثلا زمان قدمزدن شبانه، رانندگی، خیرهشدن از پنجره یا نشستن در یک اتاق نیمهتاریک ممکنه داشته باشی.
آهنگ تبدیل میشه به محیط، نه چیزی که فقط میشنوی.
این نوع موسیقی میتونه جذاب باشه چون احساس رو کاملا به صورت مستقیم به صورتت نمیکوبه، یک فاصلهی خیلی کوچیکی بین "من" و "احساس" به وجود میاره.
شنونده میتونه غم، تنهایی یا حس بیگانگی رو تجربه کنه بدون اینکه مجبور باشه بپذیره این واقعا احساسات شخصی خودشه. مثل احساس کردن بدون اعتراف کردن.
پس دلیلی که از Buffalo 66 خوشت میاد ممکنه این باشه که از زیبایی ناقص، فضای نوستالژیک، بیگانگی، فاصلهی عاطفی و حس سینمایی یک جهان خاموش لذت میبری. چون آهنگ بهت اجازه میده برای چند دقیقه در یک جهان غریبه و آشنا همزمان زندگی کنی.
(اون یکی آهنگ که گفتی رو گوش نداده بودم و متوجه نشدم مال کیه)
💘1
https://t.me/cafekhab
این آهنگ بیشتر از اینکه با یک روایت واضح (lyric-driven experience، حقیقتا معادل فارسیش به ذهنم نیومد) کار کنه، میتونه از طریق بافت، فضا، تکرار و تغییرات تدریجی تجربه بشه.
بنابراین پدیدارشناسی این آهنگ بیشتر حول غوطهورشدن در صدا میچرخه.
پدیدارشناسیِ Kamin درواقع در محو شدن مرز بین "من و محیط" کار میکنه.
در بعضی موسیقیها، تو کاملا آگاه هستی که دارم یک آهنگ گوش میدم. اما بعضی قطعات کمکم این آگاهی رو تغییر میدن.
بعد از مدتی دیگه حواست به این نیست که مثلا این صدای فلان سازه، بلکه یک فضای صوتی رو تجربه میکنی.
چیزی که این آهنگ زیاد داره، تکراره. حالا از دید عادی ممکنه فکر کنیم تکرار یعنی کمبود، اما از دید پدیدارشناسی، تکرار یعنی هیچ اتفاقی نمیافته.
وقتی یک الگوی صوتی دوباره برمیگرده و مدام تکرار میشه، شنونده دیگه اون رو مثل بار اول نمیشنوه. برای همین این تکرار میتونه لذتبخش باشه.
و همین شناخت، امکان میده توجه از خود الگو به جزئیات ظریف اون منتقل بشه. یعنی چیزی که در بار اول پسزمینه بود، در بار پنجم ممکنه تبدیل به زمینهی اصلیت بشه.
این موسیقی میتونه تجربهی "معلقبودن بین احساسات" ایجاد کنه.
یکی از جذابترین کیفیتهای موسیقیهای فضاساز اینه که تو رو لزوما به سمت یک مقصد مشخص نمیبره.
برای کسی که از این تجربه لذت میبره، موسیقی شبیه یک داستان نیست، شبیه یک مکانه. مثل اینکه وارد یک اتاق شدی و لازم نیست هیچ کاری بکنی، فقط اونجا هستی.
و اینجا حتی مسئلهی زمان هم تغییر میکنه.
در زندگی روزمره زمان معمولا چیزیه که ازش آگاهیم. یعنی مثلا با خودت میگی "باید برم. باید تمومش کنم. خب بعدش چی میشه؟"
اما موسیقیای که تجربهی غوطهورشدن ایجاد میکنه میتونه این فشار رو کاهش بده. شنونده برای مدتی از زمان کاربردی جدا میشه.
نه لزوما به معنای آرامش احساسی؛ بلکه به معنای تعلیق ضرورت.
اینکه از Kamin خوشت میاد، ممکنه به این خاطر باشه که شاید از موسیقیای لذت میبری که از تو نمیخواد چیزی رو حل کنی، بفهمی یا دنبال کنی. فقط بهت اجازه میده حس کنی، خودت رو تو فضا تصور کنی.
در چنین تجربهای، موسیقی تبدیل میشه به محیطی برای زیستن موقت.
و شاید دقیقترین توصیف پدیدارشناسانهاش این باشه که با خودت میگی واقعا برای چند دقیقه نیازی نیست توی دنیای واقعی باشم و میتونم فقط توی این یکی فضا باشم.
Kamin — Skyfix, Emin & Jonny
این آهنگ بیشتر از اینکه با یک روایت واضح (lyric-driven experience، حقیقتا معادل فارسیش به ذهنم نیومد) کار کنه، میتونه از طریق بافت، فضا، تکرار و تغییرات تدریجی تجربه بشه.
بنابراین پدیدارشناسی این آهنگ بیشتر حول غوطهورشدن در صدا میچرخه.
پدیدارشناسیِ Kamin درواقع در محو شدن مرز بین "من و محیط" کار میکنه.
در بعضی موسیقیها، تو کاملا آگاه هستی که دارم یک آهنگ گوش میدم. اما بعضی قطعات کمکم این آگاهی رو تغییر میدن.
بعد از مدتی دیگه حواست به این نیست که مثلا این صدای فلان سازه، بلکه یک فضای صوتی رو تجربه میکنی.
چیزی که این آهنگ زیاد داره، تکراره. حالا از دید عادی ممکنه فکر کنیم تکرار یعنی کمبود، اما از دید پدیدارشناسی، تکرار یعنی هیچ اتفاقی نمیافته.
وقتی یک الگوی صوتی دوباره برمیگرده و مدام تکرار میشه، شنونده دیگه اون رو مثل بار اول نمیشنوه. برای همین این تکرار میتونه لذتبخش باشه.
و همین شناخت، امکان میده توجه از خود الگو به جزئیات ظریف اون منتقل بشه. یعنی چیزی که در بار اول پسزمینه بود، در بار پنجم ممکنه تبدیل به زمینهی اصلیت بشه.
این موسیقی میتونه تجربهی "معلقبودن بین احساسات" ایجاد کنه.
یکی از جذابترین کیفیتهای موسیقیهای فضاساز اینه که تو رو لزوما به سمت یک مقصد مشخص نمیبره.
برای کسی که از این تجربه لذت میبره، موسیقی شبیه یک داستان نیست، شبیه یک مکانه. مثل اینکه وارد یک اتاق شدی و لازم نیست هیچ کاری بکنی، فقط اونجا هستی.
و اینجا حتی مسئلهی زمان هم تغییر میکنه.
در زندگی روزمره زمان معمولا چیزیه که ازش آگاهیم. یعنی مثلا با خودت میگی "باید برم. باید تمومش کنم. خب بعدش چی میشه؟"
اما موسیقیای که تجربهی غوطهورشدن ایجاد میکنه میتونه این فشار رو کاهش بده. شنونده برای مدتی از زمان کاربردی جدا میشه.
نه لزوما به معنای آرامش احساسی؛ بلکه به معنای تعلیق ضرورت.
اینکه از Kamin خوشت میاد، ممکنه به این خاطر باشه که شاید از موسیقیای لذت میبری که از تو نمیخواد چیزی رو حل کنی، بفهمی یا دنبال کنی. فقط بهت اجازه میده حس کنی، خودت رو تو فضا تصور کنی.
در چنین تجربهای، موسیقی تبدیل میشه به محیطی برای زیستن موقت.
و شاید دقیقترین توصیف پدیدارشناسانهاش این باشه که با خودت میگی واقعا برای چند دقیقه نیازی نیست توی دنیای واقعی باشم و میتونم فقط توی این یکی فضا باشم.
❤1
https://t.me/KORNypsh
جذابیت اصلی آهنگ اولت میتونه در تجربهی خشم مهارنشدهای باشه که بالاخره اجازه پیدا میکنه به صدا تبدیل بشه.
آهنگ Did My Time از اون آهنگهایی نیست که خشم رو فقط توصیف کنه. فرم اجرا، ریفها، صدای Jonathan Davis و فشار ریتمیک قطعه باعث میشن شنونده خشم رو به شکل بدنی تجربه کنه.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه دیگه نمیخوام خودم رو توضیح بدم.
یکی از چیزهای مهم در این قطعه حس محصوربودن و بعد پسزدن اون محاصرهست.
انگار یک توی بیرونی وجود داره که مدام چیزی ازت میخواد مثل اینکه مدام بگه "تغییر کن. مطابق انتظار من باش. خودت رو توضیح بده. به من اجازه بده دربارهات تصمیم بگیرم."
و واکنش آهنگ چیزی شبیه "نه. این زندگی منه!"
این حس لزوما از متن بهتنهایی نمیاد، نحوهی ادا شدن کلمات هم مهمه. صدای Davis گاهی تقریبا بین آواز و فریاد قرار داره. بنابراین چیزی که شنونده دریافت میکنه فقط معنا نیست؛ فشار صوتیِ یک بدنه که دیگه نمیخواد فشار رو تحمل کنه.
دلیلی که این میتونه لذتبخش باشه اینه که آدم همیشه نمیتونه خشمش رو در زندگی واقعی به این شکل ابراز کنه.
نمیتونی سر هر چیزی فریاد بزنی.
نمیتونی هر بار که احساس کردی کسی مرزت رو رد کرده، تمام فشار درونت رو بیرون بریزی.
ولی موسیقی میتونه ین کار را به جای تو انجام بده. پس تو ساکتی؛ آهنگ فریاد میزنه. و یک جور جانشینی بدنی اتفاق میافته.
شنونده ممکنه بعد از چند دقیقه احساس کنه چیزی که در بدنش گیر کرده بود، بالاخره حرکت کرده.
پس شاید دلیلی که این آهنگ رو دوست داری این باشه که با خودت بگی، این آهنگ چیزی رو با شدت بیان میکنه که من خودم نمیتونم با این شدت بیان کنم.
چنین موسیقیای میتونه یک فضای امن برای تجربهی خشم ایجاد کنه. یعنی میتونی سه چهار دقیقه عصبانی باشی بدون اینکه سر کسی داد بزنی. و این از دید پدیدارشناسی، تبدیل احساس به تجربهی کنترلشدهست.
تو آهنگ Make Me Bad میتونه جذابیتش رو از تجربهی کشش به چیزی که خودت هم میدونی سالم یا ساده نیست بگیره.
پدیدارشناسی این اهنگ میگه من میدونم نباید، ولی هنوز میخوام.
آدم وقتی چیزی رو کاملا خوب یا کاملا بد میدونه، معمولا مسئلهی پیچیدهای نداره. اما جذابیت وقتی شکل میگیره که عقلت میگه نه، ولی دلت میخواد انجامش بدی و هیچکدوم برندا نمیشه.
این آهنگ در چنین فضایی زندگی میکنه. لذت از "تابو" بدون انجامدادنش
یکی از کارهایی که هنر میتونه انجام بده اینه که به انسان اجازه بده میلهای ناخوشایند، تاریک یا ممنوع رو بدون تبدیلشدنشون به عمل تجربه کنه.
این موسیقی به نوعی فضای آزمایش روانی میشه.
و دلیلی که Korn برای این موضوع جواب میده اینه که صدای موسیقی مرتب و تمیز نیست. بافت سنگین، دیستروشن و وکال خشن، یک کیفیت تقریبا چسبناک ایجاد میکنن. انگار موسیقی تو رو به چیزی میچسبونه که هم جذبت میکنه و هم کمی ناراحتت میکنه. این دوگانگی خودش میتونه منبع لذت باشه.
و در آخر آهنگ New Gold که گفتی، حقیقتا دو تا آهنگ بعدی رو بیخیال شدم چون خیلی طولانی میشد، پس همین سه تا رو فقط توضیح میدم، امیدوارم خوشت بیاد.
یکی از جذابیتهای New Gold از دست دادن کنترله.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، فکر کردن متوقف میشه و بدن جلو میافته.
آهنگ از اون دسته قطعاتیه که میتونه شنونده رو از حالت فقط گوش کردن به حرکت کردن و گوش کردن تبدیل کنه. اینم دقیقا مثل آهنگ اولی که انتخاب کردی، الگوی مشخصی داره. تو زندگی رومزه باید کنترل داشته باشی، حواست باشه، درست رفتاری کنی، تصمیم بگیری، ولی این آهنگ بهت اجازه میده برای مدتی کنترل رو بیخیال بشی.
بنابراین قفلیزدنی که گفتی واقعا شوخی نیست؛ میتونه نوعی آزادی بدنی باشه. بدنت برای چند دقیقه قبل از ذهن حرکت میکنه.
یک چیز دیگه هم در New Gold هست، اونم احساس اغراقه.
آهنگ میخواد بیشازحد باشه، بیشازحد انرژی، بیشازحد ریتم، بیشازحد حرکت بهت بده.
و این اغراق میتونه تجربه رو از حالت معمولی بیرون بکشه. یک جور حالت استثنایی ساخته شده. مثل اینکه برای چند دقیقه نسخهی عادی خودت رو کنار بذاری.
بنابراین دوسش داری چون بهت اجازه میده، برای چند دقیقه کمتر فکر کنی و بیشتر وجود داشته باشی.
Korn_ Did my time, make me bad
جذابیت اصلی آهنگ اولت میتونه در تجربهی خشم مهارنشدهای باشه که بالاخره اجازه پیدا میکنه به صدا تبدیل بشه.
آهنگ Did My Time از اون آهنگهایی نیست که خشم رو فقط توصیف کنه. فرم اجرا، ریفها، صدای Jonathan Davis و فشار ریتمیک قطعه باعث میشن شنونده خشم رو به شکل بدنی تجربه کنه.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه دیگه نمیخوام خودم رو توضیح بدم.
یکی از چیزهای مهم در این قطعه حس محصوربودن و بعد پسزدن اون محاصرهست.
انگار یک توی بیرونی وجود داره که مدام چیزی ازت میخواد مثل اینکه مدام بگه "تغییر کن. مطابق انتظار من باش. خودت رو توضیح بده. به من اجازه بده دربارهات تصمیم بگیرم."
و واکنش آهنگ چیزی شبیه "نه. این زندگی منه!"
این حس لزوما از متن بهتنهایی نمیاد، نحوهی ادا شدن کلمات هم مهمه. صدای Davis گاهی تقریبا بین آواز و فریاد قرار داره. بنابراین چیزی که شنونده دریافت میکنه فقط معنا نیست؛ فشار صوتیِ یک بدنه که دیگه نمیخواد فشار رو تحمل کنه.
دلیلی که این میتونه لذتبخش باشه اینه که آدم همیشه نمیتونه خشمش رو در زندگی واقعی به این شکل ابراز کنه.
نمیتونی سر هر چیزی فریاد بزنی.
نمیتونی هر بار که احساس کردی کسی مرزت رو رد کرده، تمام فشار درونت رو بیرون بریزی.
ولی موسیقی میتونه ین کار را به جای تو انجام بده. پس تو ساکتی؛ آهنگ فریاد میزنه. و یک جور جانشینی بدنی اتفاق میافته.
شنونده ممکنه بعد از چند دقیقه احساس کنه چیزی که در بدنش گیر کرده بود، بالاخره حرکت کرده.
پس شاید دلیلی که این آهنگ رو دوست داری این باشه که با خودت بگی، این آهنگ چیزی رو با شدت بیان میکنه که من خودم نمیتونم با این شدت بیان کنم.
چنین موسیقیای میتونه یک فضای امن برای تجربهی خشم ایجاد کنه. یعنی میتونی سه چهار دقیقه عصبانی باشی بدون اینکه سر کسی داد بزنی. و این از دید پدیدارشناسی، تبدیل احساس به تجربهی کنترلشدهست.
تو آهنگ Make Me Bad میتونه جذابیتش رو از تجربهی کشش به چیزی که خودت هم میدونی سالم یا ساده نیست بگیره.
پدیدارشناسی این اهنگ میگه من میدونم نباید، ولی هنوز میخوام.
آدم وقتی چیزی رو کاملا خوب یا کاملا بد میدونه، معمولا مسئلهی پیچیدهای نداره. اما جذابیت وقتی شکل میگیره که عقلت میگه نه، ولی دلت میخواد انجامش بدی و هیچکدوم برندا نمیشه.
این آهنگ در چنین فضایی زندگی میکنه. لذت از "تابو" بدون انجامدادنش
یکی از کارهایی که هنر میتونه انجام بده اینه که به انسان اجازه بده میلهای ناخوشایند، تاریک یا ممنوع رو بدون تبدیلشدنشون به عمل تجربه کنه.
این موسیقی به نوعی فضای آزمایش روانی میشه.
و دلیلی که Korn برای این موضوع جواب میده اینه که صدای موسیقی مرتب و تمیز نیست. بافت سنگین، دیستروشن و وکال خشن، یک کیفیت تقریبا چسبناک ایجاد میکنن. انگار موسیقی تو رو به چیزی میچسبونه که هم جذبت میکنه و هم کمی ناراحتت میکنه. این دوگانگی خودش میتونه منبع لذت باشه.
و در آخر آهنگ New Gold که گفتی، حقیقتا دو تا آهنگ بعدی رو بیخیال شدم چون خیلی طولانی میشد، پس همین سه تا رو فقط توضیح میدم، امیدوارم خوشت بیاد.
یکی از جذابیتهای New Gold از دست دادن کنترله.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، فکر کردن متوقف میشه و بدن جلو میافته.
آهنگ از اون دسته قطعاتیه که میتونه شنونده رو از حالت فقط گوش کردن به حرکت کردن و گوش کردن تبدیل کنه. اینم دقیقا مثل آهنگ اولی که انتخاب کردی، الگوی مشخصی داره. تو زندگی رومزه باید کنترل داشته باشی، حواست باشه، درست رفتاری کنی، تصمیم بگیری، ولی این آهنگ بهت اجازه میده برای مدتی کنترل رو بیخیال بشی.
بنابراین قفلیزدنی که گفتی واقعا شوخی نیست؛ میتونه نوعی آزادی بدنی باشه. بدنت برای چند دقیقه قبل از ذهن حرکت میکنه.
یک چیز دیگه هم در New Gold هست، اونم احساس اغراقه.
آهنگ میخواد بیشازحد باشه، بیشازحد انرژی، بیشازحد ریتم، بیشازحد حرکت بهت بده.
و این اغراق میتونه تجربه رو از حالت معمولی بیرون بکشه. یک جور حالت استثنایی ساخته شده. مثل اینکه برای چند دقیقه نسخهی عادی خودت رو کنار بذاری.
بنابراین دوسش داری چون بهت اجازه میده، برای چند دقیقه کمتر فکر کنی و بیشتر وجود داشته باشی.
❤1
https://t.me/unprediictablee
در آهنگ Parents پدیده خیلی واضحتر دیده میشه.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه، من نمیخوام جهان شما رو همونطور که هست قبول کنم.
اما نکتهی جذاب اینه که آهنگ این اعتراض رو تبدیل به سرخوردگی صرف نمیکنه. تبدیلش میکنه به بازی، شوخی، انرژی و rebellion( سرکشی؟ حقیقتا معادل فارسیش به ذهنم نیومد)
آهنگ داره بهت این احساس رو میده که انگار فریاد میزنه که، من حق دارم خودم باشم.
آهنگ Parents یک تجربهی رهایی از نگاه اقتدار میسازه. نه لزوما فقط والدین به معنای کلمه، بلکه استعارهای از کلیشههایی که تاکید بر درست بودن دارن. بهطور مثال نسلی که اصرار دارن، "این درسته. این غلطه. اینطور لباس بپوش. اونطور زندگی کن. این آدم خوبه. این آدم بده."
و آهنگ داره با بیپروایی بهشون می گه اصلا چرا باید تعریف شما از زندگی رو قبول کنم؟
اما چیزی که این آهنگ رو لذتبخش میکنه، جدیت بیش از حد نیست. اگه آهنگ فقط یک سخنرانی اعتراضی بود، تجربهاش سنگین میشد.
ولی YUNGBLUD اعتراض رو تبدیل به بازیگوشی میکنه. یعنی همون rebellion دیگه فقط صرفا مخالفت نیست، یکجور به سخره گرفتن که من کار خودم رو میکنم.
و این میتونه احساس قدرت ایجاد کنه. از دید پدیدارشناسی، "خود" اینجا در رابطه با دیگری شکل میگیره.
من وقتی میگم "من این نیستم."
دارم مرز "من" رو مشخص میکنم دیگه.
بنابراین اعتراض فقط نفی دیگری نیست؛ ساختن هویت خودت هم هست.
برای همین ممکنه شنیدن این آهنگ برای تو تجربهی خوشایندی داشته باشه چون حس میکنی بالاخره یک نفر اون چیزی رو که من نمیتونستم بگم، بلند گفت.
و احتمالا دلیلی که ازش خوشت میاد هم این باشه که بهت احساس آزادی بیان میده و در عین حال بازیگوشانهست.
Yungblud- Parents
در آهنگ Parents پدیده خیلی واضحتر دیده میشه.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه، من نمیخوام جهان شما رو همونطور که هست قبول کنم.
اما نکتهی جذاب اینه که آهنگ این اعتراض رو تبدیل به سرخوردگی صرف نمیکنه. تبدیلش میکنه به بازی، شوخی، انرژی و rebellion( سرکشی؟ حقیقتا معادل فارسیش به ذهنم نیومد)
آهنگ داره بهت این احساس رو میده که انگار فریاد میزنه که، من حق دارم خودم باشم.
آهنگ Parents یک تجربهی رهایی از نگاه اقتدار میسازه. نه لزوما فقط والدین به معنای کلمه، بلکه استعارهای از کلیشههایی که تاکید بر درست بودن دارن. بهطور مثال نسلی که اصرار دارن، "این درسته. این غلطه. اینطور لباس بپوش. اونطور زندگی کن. این آدم خوبه. این آدم بده."
و آهنگ داره با بیپروایی بهشون می گه اصلا چرا باید تعریف شما از زندگی رو قبول کنم؟
اما چیزی که این آهنگ رو لذتبخش میکنه، جدیت بیش از حد نیست. اگه آهنگ فقط یک سخنرانی اعتراضی بود، تجربهاش سنگین میشد.
ولی YUNGBLUD اعتراض رو تبدیل به بازیگوشی میکنه. یعنی همون rebellion دیگه فقط صرفا مخالفت نیست، یکجور به سخره گرفتن که من کار خودم رو میکنم.
و این میتونه احساس قدرت ایجاد کنه. از دید پدیدارشناسی، "خود" اینجا در رابطه با دیگری شکل میگیره.
من وقتی میگم "من این نیستم."
دارم مرز "من" رو مشخص میکنم دیگه.
بنابراین اعتراض فقط نفی دیگری نیست؛ ساختن هویت خودت هم هست.
برای همین ممکنه شنیدن این آهنگ برای تو تجربهی خوشایندی داشته باشه چون حس میکنی بالاخره یک نفر اون چیزی رو که من نمیتونستم بگم، بلند گفت.
و احتمالا دلیلی که ازش خوشت میاد هم این باشه که بهت احساس آزادی بیان میده و در عین حال بازیگوشانهست.
🔥1
https://t.me/cpahmd
آهنگ but sometimes یک تجربهی خیلی ظریفی داره. پدیدارشناسی آهنگ داره میگه، گاهی دوستت دارم، گاهی فقط نمیتونم تحملت کنم.
این آهنگ جذابیتش رو از نوسان عاطفی میگیره. نه عشق کاملا شیرین رو توصیف میکنه و نه یک جدایی کاملا تلخ.
رابطه در یک وضعیت بسیار انسانی قرار داره که همزمان هم عشقه و هم عصبانیت.
این دوگانگی جالبه چون احساسات واقعی آدمها معمولا تمیز نیستن. ما میتونیم در یک روز دلتنگ یکی بشیم، بخوایم ببینیمش، ازش عصبانی هم باشیم و همزمان بخوایم تنهامونم بذاره.
اما خیلی از روایتهای عاشقانه احساس رو باینری یا همون صفر و یکی میکنن مثلا میگن یا عشق یا نفرت، یا باهم یا جدا. و این آهنگ دقیقا وسط مرز ایستاده. این آهنگ اجازه میده وسط این دو قطب بمونی. و این وسطبودن میتونه برات آشنا باشه.
خود تایتل آهنگ هم داره میگه احساسات ثابت نیستن.
"من" هم در هر لحظه دقیقا یک چیز نیست.
از دید پدیدارشناسانه، تجربهی انسانی فرآینده، نه یک وضعیت ثابت.
منِ الان با منِ یک ساعت پیش یکی نیستن. و رابطه هم همینطور. و موسیقی این رو به تجربهای سبکتر تبدیل میکنه.
اما اگه همین مفهوم با یک موسیقی غمگین اجرا میشد، ممکن بود تجربه کاملا تبدیل به سوگ بشه. اما انرژی و لحن این آهنگ اجازه میده عصبانیت هم سرگرمکننده باشه.
یعنی یکجور سرخوشی وسط عصبانیت که با خودت میگی "آره، اعصابم رو خرد کردی؛ ولی هنوز دارم با ریتم آهنگت میرقصم."
و این تناقض خودش بخشی از لذته آهنگه.
پس دلیلی که شاید این آهنگ برات قشنگه، اینه که بهت اجازه میده همزمان احساسات متناقض داشته باشی ولی بتونی برای چند دقیقه بیخیال همه چیز بشی و حرکت کنی.
But sometimes, boynextdoor
آهنگ but sometimes یک تجربهی خیلی ظریفی داره. پدیدارشناسی آهنگ داره میگه، گاهی دوستت دارم، گاهی فقط نمیتونم تحملت کنم.
این آهنگ جذابیتش رو از نوسان عاطفی میگیره. نه عشق کاملا شیرین رو توصیف میکنه و نه یک جدایی کاملا تلخ.
رابطه در یک وضعیت بسیار انسانی قرار داره که همزمان هم عشقه و هم عصبانیت.
این دوگانگی جالبه چون احساسات واقعی آدمها معمولا تمیز نیستن. ما میتونیم در یک روز دلتنگ یکی بشیم، بخوایم ببینیمش، ازش عصبانی هم باشیم و همزمان بخوایم تنهامونم بذاره.
اما خیلی از روایتهای عاشقانه احساس رو باینری یا همون صفر و یکی میکنن مثلا میگن یا عشق یا نفرت، یا باهم یا جدا. و این آهنگ دقیقا وسط مرز ایستاده. این آهنگ اجازه میده وسط این دو قطب بمونی. و این وسطبودن میتونه برات آشنا باشه.
خود تایتل آهنگ هم داره میگه احساسات ثابت نیستن.
"من" هم در هر لحظه دقیقا یک چیز نیست.
از دید پدیدارشناسانه، تجربهی انسانی فرآینده، نه یک وضعیت ثابت.
منِ الان با منِ یک ساعت پیش یکی نیستن. و رابطه هم همینطور. و موسیقی این رو به تجربهای سبکتر تبدیل میکنه.
اما اگه همین مفهوم با یک موسیقی غمگین اجرا میشد، ممکن بود تجربه کاملا تبدیل به سوگ بشه. اما انرژی و لحن این آهنگ اجازه میده عصبانیت هم سرگرمکننده باشه.
یعنی یکجور سرخوشی وسط عصبانیت که با خودت میگی "آره، اعصابم رو خرد کردی؛ ولی هنوز دارم با ریتم آهنگت میرقصم."
و این تناقض خودش بخشی از لذته آهنگه.
پس دلیلی که شاید این آهنگ برات قشنگه، اینه که بهت اجازه میده همزمان احساسات متناقض داشته باشی ولی بتونی برای چند دقیقه بیخیال همه چیز بشی و حرکت کنی.
💘1
https://t.me/ChallengesILove
در آهنگ Sia به نظرم مرکز تجربه، امید به معنای ساده و شادش نیست؛ بیشتر چیزی شبیه پیداکردن امکان ادامهدادن در دل آسیبپذیری است.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، هنوز میتونم زیبایی رو ببینم.
آهنگ Rainbow از اون آهنگهاییه که اگه فقط بگی "آهنگ مثبت و امیدوارکننده"، حق مطلب رو ادا نمیکنه.
چون لحن Sia بیشتر از اینکه شبیه کسی باشه که از ابتدا کاملا خوبه، شبیه کسیه که از یک تاریکی عبور کرده و داره دوباره امکان زیبایی رو تجربه میکنه.
امید در اینجا چیزی نیست که به تو داده شده باشه. بیشتر شبیه کنشی از طرف خودته یعنی تو می گی، من هنوز میتونم چیزای زیبا رو انتخاب کنم.
حالا این تجربه برات لذتبخشه چون موسیقی اجازه میده یک احساس متناقض رو تجربه کنی. آسیبپذیری و قدرت همزمان. یعنی لازم نیست برای قویبودن، زخمینباشی.
میتونی هنوز درد داشته باشی و با این حال چیزی رو زیبا ببینی.
از دید پدیدارشناسی، این خیلی مهمه، چون "امید" در اینجا یک مفهوم ذهنی نیست، بلکه تبدیل میشه به شیوهای از مواجهه با جهان.
جهان هنوز کامل نشده، اما ناگهان رنگ داره. خود Rainbow هم یک تصویر پدیدارشناسانهی فوقالعادهست. رنگینکمان معمولا بعد از باران دیده میشه. بنابراین زیبایی اون بدون باران قابل تصور نیست.
این یعنی، زیبایی جایگزین رنج نمیشه؛ از دل اون پدیدار میشه.
برای همین ممکنه دلیلی که این آهنگ رو دوست داری از تجربهی "بعد از طوفان" لذت میبری.
اون لحظهای که هنوز خیس هستی، ولی آسمونت داره تغییر میکنه.
چون آهنگ میتونه این تجربه رو ایجاد کنه که بگی، من مجبور نیستم اول کاملا خوب بشم تا دوباره زیبایی رو تجربه کنم.
و این میتونه خیلی آرومکننده باشه. نه آرامش بیدرد، ولی آرامشی که درد رو انکار نمیکنه.
Rainbow by Sia
در آهنگ Sia به نظرم مرکز تجربه، امید به معنای ساده و شادش نیست؛ بیشتر چیزی شبیه پیداکردن امکان ادامهدادن در دل آسیبپذیری است.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، هنوز میتونم زیبایی رو ببینم.
آهنگ Rainbow از اون آهنگهاییه که اگه فقط بگی "آهنگ مثبت و امیدوارکننده"، حق مطلب رو ادا نمیکنه.
چون لحن Sia بیشتر از اینکه شبیه کسی باشه که از ابتدا کاملا خوبه، شبیه کسیه که از یک تاریکی عبور کرده و داره دوباره امکان زیبایی رو تجربه میکنه.
امید در اینجا چیزی نیست که به تو داده شده باشه. بیشتر شبیه کنشی از طرف خودته یعنی تو می گی، من هنوز میتونم چیزای زیبا رو انتخاب کنم.
حالا این تجربه برات لذتبخشه چون موسیقی اجازه میده یک احساس متناقض رو تجربه کنی. آسیبپذیری و قدرت همزمان. یعنی لازم نیست برای قویبودن، زخمینباشی.
میتونی هنوز درد داشته باشی و با این حال چیزی رو زیبا ببینی.
از دید پدیدارشناسی، این خیلی مهمه، چون "امید" در اینجا یک مفهوم ذهنی نیست، بلکه تبدیل میشه به شیوهای از مواجهه با جهان.
جهان هنوز کامل نشده، اما ناگهان رنگ داره. خود Rainbow هم یک تصویر پدیدارشناسانهی فوقالعادهست. رنگینکمان معمولا بعد از باران دیده میشه. بنابراین زیبایی اون بدون باران قابل تصور نیست.
این یعنی، زیبایی جایگزین رنج نمیشه؛ از دل اون پدیدار میشه.
برای همین ممکنه دلیلی که این آهنگ رو دوست داری از تجربهی "بعد از طوفان" لذت میبری.
اون لحظهای که هنوز خیس هستی، ولی آسمونت داره تغییر میکنه.
چون آهنگ میتونه این تجربه رو ایجاد کنه که بگی، من مجبور نیستم اول کاملا خوب بشم تا دوباره زیبایی رو تجربه کنم.
و این میتونه خیلی آرومکننده باشه. نه آرامش بیدرد، ولی آرامشی که درد رو انکار نمیکنه.
❤2
https://t.me/ilovenaptimez
در این آهنگ، مرکز تجربه برای من غوطهورشدن در یک زیبایی سنگین و حسیه.
آهنگ Diamond Eyes واقعا عجیبه چون همزمان حس میکنی موسیقی داره تو رو میکشه به سمت خودش و در عین حال یک فاصلهی رویاگونه با واقعیت ایجاد میکنه.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، در این لحظه غرق شو.
این آهنگ خیلی کمتر میخواد چیزی رو برات توضیح بده. بیشتر میخواد تو رو در یک وضعیت قرار بده.
گیتارها، ریتم و وکال خواننده یک فضای ضخیم میسازن؛ ولی این ضخامت اصلا خشن نیست.
نوعی نرمی در دل سنگینی وجود داره،
و این ترکیب میتونه اعتیادآور باشه.
دلیلی که سنگینیش باعث آرامش هم میشه، یکی از چیزهای جالب دربارهی موسیقی Deftonesعه. بعضی آدمها وقتی حالشون آشفتهاس، موسیقی آروم میخوان، ولی بعضیها موسیقیای میخوان که شدت درونیشون رو با شدت خودش هماهنگ کنه.
اگه درونت پر از انرژی، کشش، اضطراب یا احساسات شدید باشه، یک آهنگ خیلی آروم ممکنه حتی آزاردهنده باشه.
اما یک صدای سنگین میگه "آره. همین شدت وجود داره. لازم نیست کوچیکترش کنیم. اصلا بیا داد بزنیم"
و همین میتونه آرومکننده باشه.
نه با کاهش شدت؛ با همسطحشدن با شدت.
آهنگ Diamond Eyes یک کیفیت جسمانی هم داره. این آهنگ فقط در گوش اتفاق نمیافته. تو کاملا بیس رو حس میکنی. درام رو حس میکنی. گیتارها تقریبا یک سطح فیزیکی از صدا ایجاد میکنن.
بنابراین تجربهی زیستهات از شنیدن به احساسکردن، حرکت میکند.
این همون چیزیه که پدیدارشناسی بدن روی اون تاکید میکنه.
بدن درواقع شیوهی حضور "من" در جهان است. و Diamond Eyes میتونه دقیقا از همین راه وارد تجربه بشه.
اما یک چیز ریز هم هست. موسیقی هم سنگینه و هم شناور. این تضاد باعث میشه احساس کنی داری در چیزی فرو میری، ولی همزمان کاملا سقوط نمیکنی.
انگار که سنگینی بدون غرقشدنه. و برای همین ممکنه شنونده بارها به اون برگرده. برای اینکه دوباره اون حالت خاص رو تجربه کنه.
پس دلیلی که تو Diamond Eyes رو دوست داری ممکنه این باشه که چون آهنگ میتونه تجربهی شدت و زیبایی و بدنمندی و غوطهورشدن رو همزمان ایجاد کنه برات.
و حس کنی که نیازی نیست شدت احساساتت رو کم کنی.
Deftones_ Diamond eyes
در این آهنگ، مرکز تجربه برای من غوطهورشدن در یک زیبایی سنگین و حسیه.
آهنگ Diamond Eyes واقعا عجیبه چون همزمان حس میکنی موسیقی داره تو رو میکشه به سمت خودش و در عین حال یک فاصلهی رویاگونه با واقعیت ایجاد میکنه.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، در این لحظه غرق شو.
این آهنگ خیلی کمتر میخواد چیزی رو برات توضیح بده. بیشتر میخواد تو رو در یک وضعیت قرار بده.
گیتارها، ریتم و وکال خواننده یک فضای ضخیم میسازن؛ ولی این ضخامت اصلا خشن نیست.
نوعی نرمی در دل سنگینی وجود داره،
و این ترکیب میتونه اعتیادآور باشه.
دلیلی که سنگینیش باعث آرامش هم میشه، یکی از چیزهای جالب دربارهی موسیقی Deftonesعه. بعضی آدمها وقتی حالشون آشفتهاس، موسیقی آروم میخوان، ولی بعضیها موسیقیای میخوان که شدت درونیشون رو با شدت خودش هماهنگ کنه.
اگه درونت پر از انرژی، کشش، اضطراب یا احساسات شدید باشه، یک آهنگ خیلی آروم ممکنه حتی آزاردهنده باشه.
اما یک صدای سنگین میگه "آره. همین شدت وجود داره. لازم نیست کوچیکترش کنیم. اصلا بیا داد بزنیم"
و همین میتونه آرومکننده باشه.
نه با کاهش شدت؛ با همسطحشدن با شدت.
آهنگ Diamond Eyes یک کیفیت جسمانی هم داره. این آهنگ فقط در گوش اتفاق نمیافته. تو کاملا بیس رو حس میکنی. درام رو حس میکنی. گیتارها تقریبا یک سطح فیزیکی از صدا ایجاد میکنن.
بنابراین تجربهی زیستهات از شنیدن به احساسکردن، حرکت میکند.
این همون چیزیه که پدیدارشناسی بدن روی اون تاکید میکنه.
بدن درواقع شیوهی حضور "من" در جهان است. و Diamond Eyes میتونه دقیقا از همین راه وارد تجربه بشه.
اما یک چیز ریز هم هست. موسیقی هم سنگینه و هم شناور. این تضاد باعث میشه احساس کنی داری در چیزی فرو میری، ولی همزمان کاملا سقوط نمیکنی.
انگار که سنگینی بدون غرقشدنه. و برای همین ممکنه شنونده بارها به اون برگرده. برای اینکه دوباره اون حالت خاص رو تجربه کنه.
پس دلیلی که تو Diamond Eyes رو دوست داری ممکنه این باشه که چون آهنگ میتونه تجربهی شدت و زیبایی و بدنمندی و غوطهورشدن رو همزمان ایجاد کنه برات.
و حس کنی که نیازی نیست شدت احساساتت رو کم کنی.
🕊1
https://t.me/texasroadhousemassacre
آهنگی که گفتی به نظرم از اون آهنگهاییه که جذابیتش خیلی عمیقتر از غمگین بودنه.
مرکز تجربهاش پناهبردن به حضور دیگری در لحظهی فروپاشیه.
پدیدارشناسی آهنگ داره میگه، وقتی خودم نمیتونم خودم رو نگه دارم، تو اونجا باش.
این آهنگ دربارهی لحظهایه که "من" دیگه کاملا خودبسنده نیست.
در بیشتر فرهنگها، استقلال و قویبودن یعنی خودت از پس خودت بربیایی.
اما When I'm Down تجربهی دیگری رو به رسمیت میشناسه که یعنیاهی حضور یک دیگری برای تحملکردن جهان لازمه.
نه اینکه اون بیاد مشکل رو حل کنه، فقط باشه.
و این "بودن" از نظر پدیدارشناسی خیلی مهمه.
تصور کن حالت بده و یک نفر کنار تو نشسته. هیچ توصیهای نمیکنه. هیچ مشکلی رو حل نمیکنه. فقط هست. تجربهی تو تغییر میکنه.
اتفاق بیرونی شاید صفر باشه، اما جهانِ زیستهی تو تغییر کرده. دیگه تو و مشکلت باهم تنها نیستین.
و این حضور میتونه وزن تجربه رو تغییر بده.
صدای Chris Cornell جوریه که اینجا نوعی آسیبپذیری در بافت صداش وجود داره. و این باعث میشه فاصلهی بین خواننده و شنونده کمتر بشه.
شنونده احساس نمیکنه کسی داره از بیرون دربارهی غم حرف میزنه.
انگار کسی از داخل همون حالت داره با تو حرف میزنه. و این میتونه یک تجربهی شدیدا صمیمی بسازه.
اما جذابیت آهنگ در غمگینبودنش نیست، اتفاقا بخش مهمش اینه که غم در اون تبدیل به رابطه میشه.
یعنی، من تنها هستم. اما یک "تو" وجود داره. و همین "تو" باعث میشه تنهایی کاملا مطلق نباشه.
این همان چیزی است که موسیقی عاشقانه در عمیقترین حالتش میتونه انجام بده.
و این میتونه دلیل خیلی عمیقی برای دوستداشتن آهنگ باشه. تو ممکنه به خاطر نوع رابطهای که آهنگ امکانش رو میده به اون برگردی و مدام گوشش بدی. یک حسی که انگار تنها نیستی، فشار و توضیحی وجود نداره. فقط هستی.
از دید پدیدارشناسی، این یعنی آهنگ یک تجربهی همحضور(co-presence) میسازه، حضور دیگری، تجربهی تنهایی رو تغییر میده.
When I'm down_ Chris Cornell
آهنگی که گفتی به نظرم از اون آهنگهاییه که جذابیتش خیلی عمیقتر از غمگین بودنه.
مرکز تجربهاش پناهبردن به حضور دیگری در لحظهی فروپاشیه.
پدیدارشناسی آهنگ داره میگه، وقتی خودم نمیتونم خودم رو نگه دارم، تو اونجا باش.
این آهنگ دربارهی لحظهایه که "من" دیگه کاملا خودبسنده نیست.
در بیشتر فرهنگها، استقلال و قویبودن یعنی خودت از پس خودت بربیایی.
اما When I'm Down تجربهی دیگری رو به رسمیت میشناسه که یعنیاهی حضور یک دیگری برای تحملکردن جهان لازمه.
نه اینکه اون بیاد مشکل رو حل کنه، فقط باشه.
و این "بودن" از نظر پدیدارشناسی خیلی مهمه.
تصور کن حالت بده و یک نفر کنار تو نشسته. هیچ توصیهای نمیکنه. هیچ مشکلی رو حل نمیکنه. فقط هست. تجربهی تو تغییر میکنه.
اتفاق بیرونی شاید صفر باشه، اما جهانِ زیستهی تو تغییر کرده. دیگه تو و مشکلت باهم تنها نیستین.
و این حضور میتونه وزن تجربه رو تغییر بده.
صدای Chris Cornell جوریه که اینجا نوعی آسیبپذیری در بافت صداش وجود داره. و این باعث میشه فاصلهی بین خواننده و شنونده کمتر بشه.
شنونده احساس نمیکنه کسی داره از بیرون دربارهی غم حرف میزنه.
انگار کسی از داخل همون حالت داره با تو حرف میزنه. و این میتونه یک تجربهی شدیدا صمیمی بسازه.
اما جذابیت آهنگ در غمگینبودنش نیست، اتفاقا بخش مهمش اینه که غم در اون تبدیل به رابطه میشه.
یعنی، من تنها هستم. اما یک "تو" وجود داره. و همین "تو" باعث میشه تنهایی کاملا مطلق نباشه.
این همان چیزی است که موسیقی عاشقانه در عمیقترین حالتش میتونه انجام بده.
و این میتونه دلیل خیلی عمیقی برای دوستداشتن آهنگ باشه. تو ممکنه به خاطر نوع رابطهای که آهنگ امکانش رو میده به اون برگردی و مدام گوشش بدی. یک حسی که انگار تنها نیستی، فشار و توضیحی وجود نداره. فقط هستی.
از دید پدیدارشناسی، این یعنی آهنگ یک تجربهی همحضور(co-presence) میسازه، حضور دیگری، تجربهی تنهایی رو تغییر میده.
❤1
https://t.me/Miscellaneachamber
این آهنگ از اون قطعاتیه که جذابیتش میتونه از تجربهی مواجهه با چیزی بزرگتر از خودش باشه. مثل معماری گوتیک.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، من در برابر چیزی باستانی و باشکوه ایستادم.
حتی قبل از اینکه متن رو بفهمی، فضای موسیقی یک حس مقیاس ایجاد میکنه.
صدا هم فضا رو سنگین میکنه هم بهش عمق میده، انگار فضا بزرگتر میشه برات.
ارکستراسیون، کرها، ریفهای سنگین و فضای حماسی باعث میشن شنونده احساس کنه دیگر در یک اتاق کوچیک و شخصی نیست؛ انگار از فضای امنت بیرون اومدی و وارد یک فضای آیینی شدی.
موسیقی میتونه یک تجربهی تقریبا معماریگونه ایجاد کنه و باعث بشه فضا، ارتفاع، عمق و عظمت حس کنی.
دلیلی که این شکوه برات لذتبخشه اینه که در زندگی روزمره تقریبا همهچیز در مقیاس انسانیه. کار، دانشگاه، اتاق، تلفن، آدمها، مشکلات شخصی...
اما موسیقیای مثل Anubis میتونه ناگهان مقیاس رو عوض کنه.
مشکل شخصی تو هنوز وجود داره، ولی برای چند دقیقه در مقابل چیزی خیلی بزرگتر قرار میگیره و صداهای ذهنت رو خاموش میکنه.
این همان کیفیتیه که در تجربهی بعضی بناهای عظیم، کلیساها، معابد یا حتی طبیعت خیلی بزرگ هم میتونیم پیدا کنیم، بهت و شگفتی در برابر عظمت. نه لزوما ترس.
بیشتر یک حسی مثل اینکه با خودت بگی اوکی چیزای اطرافم خیلی کوچیکن و همه چیز انقدرا هم جدی نیست.
و خود اسم Anubis خودش یک لایهی دیگه ایجاد میکنه، این نام شنونده رو به یک جهان اسطورهای میبره.
در نتیجه موسیقی فقط یک قطعهی metal باقی نمیمونه؛ تبدیل میشه به فضای تخیل.
شنونده میتونه احساس کنه وارد جهان دیگهای شده که نه زمان حال، نه زندگی روزمره، بلکه جایی آیینی، باستانی و غیرانسانیه.
این یعنی موسیقی جهان ادراکی شنونده رو موقتا عوض میکنه.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری، اینه که ممکنه شاید برای تو لذت موسیقی در "قشنگبودن" نباشه؛ تو صرفا چیزای کلیشهای و همه پسند دوست نداری. اینکه صدا آنقدر بزرگ میشه که خودت رو برای چند دقیقه داخلش گم کنی، احتمالا یکی دیگه از دلایل علاقت به این آهنگه.
Anubis - septicflesh
این آهنگ از اون قطعاتیه که جذابیتش میتونه از تجربهی مواجهه با چیزی بزرگتر از خودش باشه. مثل معماری گوتیک.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، من در برابر چیزی باستانی و باشکوه ایستادم.
حتی قبل از اینکه متن رو بفهمی، فضای موسیقی یک حس مقیاس ایجاد میکنه.
صدا هم فضا رو سنگین میکنه هم بهش عمق میده، انگار فضا بزرگتر میشه برات.
ارکستراسیون، کرها، ریفهای سنگین و فضای حماسی باعث میشن شنونده احساس کنه دیگر در یک اتاق کوچیک و شخصی نیست؛ انگار از فضای امنت بیرون اومدی و وارد یک فضای آیینی شدی.
موسیقی میتونه یک تجربهی تقریبا معماریگونه ایجاد کنه و باعث بشه فضا، ارتفاع، عمق و عظمت حس کنی.
دلیلی که این شکوه برات لذتبخشه اینه که در زندگی روزمره تقریبا همهچیز در مقیاس انسانیه. کار، دانشگاه، اتاق، تلفن، آدمها، مشکلات شخصی...
اما موسیقیای مثل Anubis میتونه ناگهان مقیاس رو عوض کنه.
مشکل شخصی تو هنوز وجود داره، ولی برای چند دقیقه در مقابل چیزی خیلی بزرگتر قرار میگیره و صداهای ذهنت رو خاموش میکنه.
این همان کیفیتیه که در تجربهی بعضی بناهای عظیم، کلیساها، معابد یا حتی طبیعت خیلی بزرگ هم میتونیم پیدا کنیم، بهت و شگفتی در برابر عظمت. نه لزوما ترس.
بیشتر یک حسی مثل اینکه با خودت بگی اوکی چیزای اطرافم خیلی کوچیکن و همه چیز انقدرا هم جدی نیست.
و خود اسم Anubis خودش یک لایهی دیگه ایجاد میکنه، این نام شنونده رو به یک جهان اسطورهای میبره.
در نتیجه موسیقی فقط یک قطعهی metal باقی نمیمونه؛ تبدیل میشه به فضای تخیل.
شنونده میتونه احساس کنه وارد جهان دیگهای شده که نه زمان حال، نه زندگی روزمره، بلکه جایی آیینی، باستانی و غیرانسانیه.
این یعنی موسیقی جهان ادراکی شنونده رو موقتا عوض میکنه.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری، اینه که ممکنه شاید برای تو لذت موسیقی در "قشنگبودن" نباشه؛ تو صرفا چیزای کلیشهای و همه پسند دوست نداری. اینکه صدا آنقدر بزرگ میشه که خودت رو برای چند دقیقه داخلش گم کنی، احتمالا یکی دیگه از دلایل علاقت به این آهنگه.
https://t.me/Maddening666
در این آهنگ مرکز تجربه خیلی بیشتر مواجهه با خود تاریکیه. اون بخشی از خودمون که ترجیح میدیم نبینیم.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، اون چیزی که از خودم پنهان میکنم، هنوز بخشی از منه.
عنوان The Devil in I خودش یک اتفاق پدیدارشناسانه داره. اینکه شیطان بیرون از من نیست. در منه.
و این خیلی متفاوت از روایت سادهی "من در برابر یک دشمن بیرونیه"
دشمن، بخشی از خودِ منه. حالا چرا مواجهه با تاریکی خودمون میتونه جالب باشه؟
چون انسان همیشه یک تصویر اجتماعی از خودش داره که "من خوبم، من منطقیام. من کنترل دارم. من آدم مناسبیام.
ولی تجربهی واقعی ما بسیار پیچیدهتره. چون ما انسانا خشم داریم. حسادت داریم. میل به تخریب داریم. نفرت داریم. غرور داریم. و گاهی حتی از دیدن این بخشها در خودمون میترسیم.
حالا این موسیقی، یک فضای امن ایجاد میکنه که در اون میتونی بگی که اوکی. این هم بخشی از منه.
بدون اینکه لازم باشه اون رو در زندگی واقعی اجرا کنی.
آهنگ از سرکوب به شناخت حرکت میکنه و جذابیتش هم دقیقا همینه.
وقتی چیزی رو سرکوب میکنی، انگار باید دائم مراقب باشی که برنگرده ولی وقتی اون رو میبینی، رابطهات با اون تغییر میکنه.
این همون چیزیه که در روانشناسی یونگی با مفهوم shadow هم همپوشانی داره، هرچند تحلیل من اینجا پدیدارشناسانه و خیلی وارد اون بخش نمیشم
به هرحال، این آهنگ کاری میکنه چیزی که نمیخوای ببینی، دیده بشه. و دقیقا این مواجهه رو به یک تجربهی خیلی قدرتمند تبدیل میکنه.
از نظر بدنی هم آهنگ اجازهی تخلیه میده؛ ریفها و ضرب سنگین باعث میشن این مواجهه فقط ذهنی نباشه.
خشم در بدن اتفاق میافته. ضربهها رو میشنوی.صدای خواننده رو قشنگ حس میکنی و بدنا میتونه همراه اون منقبض و رها بشه.
بنابراین تجربه چیزی شبیه اینه که، دیدن تاریکی بعد احساسکردنش بعد بیرونریختنش و در آخر برگشتن به خود.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری شاید چون جذاب باشه که موسیقی چیزی رو که معمولا باید پنهان کنه، قابل مشاهده و قابل تجربه کنه. و میتونی باهاش احساس رهایی و راحتی بکنی.
The devil I'm in I_ slipknot
در این آهنگ مرکز تجربه خیلی بیشتر مواجهه با خود تاریکیه. اون بخشی از خودمون که ترجیح میدیم نبینیم.
پدیدارشناسی آهنگ میگه، اون چیزی که از خودم پنهان میکنم، هنوز بخشی از منه.
عنوان The Devil in I خودش یک اتفاق پدیدارشناسانه داره. اینکه شیطان بیرون از من نیست. در منه.
و این خیلی متفاوت از روایت سادهی "من در برابر یک دشمن بیرونیه"
دشمن، بخشی از خودِ منه. حالا چرا مواجهه با تاریکی خودمون میتونه جالب باشه؟
چون انسان همیشه یک تصویر اجتماعی از خودش داره که "من خوبم، من منطقیام. من کنترل دارم. من آدم مناسبیام.
ولی تجربهی واقعی ما بسیار پیچیدهتره. چون ما انسانا خشم داریم. حسادت داریم. میل به تخریب داریم. نفرت داریم. غرور داریم. و گاهی حتی از دیدن این بخشها در خودمون میترسیم.
حالا این موسیقی، یک فضای امن ایجاد میکنه که در اون میتونی بگی که اوکی. این هم بخشی از منه.
بدون اینکه لازم باشه اون رو در زندگی واقعی اجرا کنی.
آهنگ از سرکوب به شناخت حرکت میکنه و جذابیتش هم دقیقا همینه.
وقتی چیزی رو سرکوب میکنی، انگار باید دائم مراقب باشی که برنگرده ولی وقتی اون رو میبینی، رابطهات با اون تغییر میکنه.
این همون چیزیه که در روانشناسی یونگی با مفهوم shadow هم همپوشانی داره، هرچند تحلیل من اینجا پدیدارشناسانه و خیلی وارد اون بخش نمیشم
به هرحال، این آهنگ کاری میکنه چیزی که نمیخوای ببینی، دیده بشه. و دقیقا این مواجهه رو به یک تجربهی خیلی قدرتمند تبدیل میکنه.
از نظر بدنی هم آهنگ اجازهی تخلیه میده؛ ریفها و ضرب سنگین باعث میشن این مواجهه فقط ذهنی نباشه.
خشم در بدن اتفاق میافته. ضربهها رو میشنوی.صدای خواننده رو قشنگ حس میکنی و بدنا میتونه همراه اون منقبض و رها بشه.
بنابراین تجربه چیزی شبیه اینه که، دیدن تاریکی بعد احساسکردنش بعد بیرونریختنش و در آخر برگشتن به خود.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری شاید چون جذاب باشه که موسیقی چیزی رو که معمولا باید پنهان کنه، قابل مشاهده و قابل تجربه کنه. و میتونی باهاش احساس رهایی و راحتی بکنی.
☃1
https://t.me/nightidie
اولا که چه آهنگ جذابی انتخاب کردی. عاشق این بندم.
این آهنگ از اون آهنگهاییه که تجربهی اصلیاش میتونه در مواجههی زیباییشناختی با فناپذیری شکل بگیره. البته منظورم این نیست که شنونده واقعا بخواد بمیره یا چنین قصدی داره.
اتفاقا از نظر پدیدارشناسی، مسئله جالبتر از این حرفاست.
پدیدارشناسی آهنگ میگه که، اگه این لحظهی آخر باشه، چطور اون رو تجربه میکنم؟
فکرکردن به مرگ یک کار عجیب با ادراک زمان میکنه. زندگی معمولا به صورت امروز، فردا، بعدا، تجربه میشه.
اما وقتی آخرین لحظه، وارد تصویر بشه، لحظهی حال ناگهان ضخیمتر میشه. مثل کتاب هردو در نهایت میمیرن.
یک شب معمولی دیگه فقط یک شب نیست. ممکنه تبدیل بشه به این لحظه ممکنه آخرین لحظه باشه. و همین باعث میشه حضور در زمان حال شدت پیدا کنه.
حالا دلیلی که این جالبه اینه که هنر گاهی به چیزهایی نزدیک میشه که در زندگی روزمره از اونا فرار میکنیم. مرگ هم یکی از اوناست.
ما معمولا مرگ رو از تجربهی روزانه حذف میکنیم تا بتونیم زندگی کنیم. ولی موسیقی میتونه برای چند دقیقه بگه "بیا مستقیم به این واقعیت نگاه کنیم"
و عجیب اینجاست که این مواجهه لزوما ترسناک نیست. میتونه خیلی زیبا، شاعرانه و حتی رهاییبخش باشه. چون وقتی پایان رو به رسمیت میشناسی، ارزش لحظهی اکنون بیشتر میشه.
تایتل هم داره میگه Tonight یعنی فاصلهی بین اکنون و پایان تقریبا صفر میشه.
از دید تجربهی زمان، آیندهی دور تبدیل به اکنون فشرده میشه.
این میتونه باعث بشه شنونده احساس کنه آهنگ داره اونو از زندگی معمولی بیرون میکشه و به یک وضعیت استثنایی میبره که اگه قرار بود این آخرین شب باشه، چه چیزی واقعا اهمیت داشت؟
و موسیقی مجبور نیست جواب بده. خود سوال کافیه.
اما یک لایهی خیلی انسانیتر هم وجود داره که گاهی جذابیت این نوع آهنگها در دراماتیککردن احساساته.
در زندگی واقعی ممکنه بگی حالم خیلی بده، ولی در موسیقی میتونی اون رو تبدیل کنی به "Tonight is the night I die"
و این اغراق تماما دروغ نیست. هنر گاهی احساس رو بزرگنمایی میکنه تا اندازهی تجربهی درونی ما رو نشان بده
یعنی یک اتفاق بیرونی ممکنه کوچیک باشه، اما در جهان زیستهی من مثل پایان دنیا احساس بشه. مثل اون شبهایی که فکر میکنی دیگه هیچوقت صبح نمیشه.
موسیقی میتونه این مقیاس درونی رو نشون بده
و همینجا یک آزادی عجیب ایجاد میشه وقتی مرگ رو به شکل هنری تجربه میکنی، پارادوکسیکالی ممکنه زندگی پررنگتر بشه. چون پایان، ارزش لحظه رو اشکار میکنه.
بنابراین دلیلی که از این آهنگ لذت میبری نه به خاطر اینکه مرگ برات جذابه، بلکه به خاطر تجربهی شدت زندگی در سایهی فناپذیری.
اهنگ میتونه یک تجربهی بسیار فشرده از زمان، پایان، آسیبپذیری، درام و حضور در لحظه ایجاد کنه.
انگار برای چند دقیقه زندگی رو از زاویهای نگاه میکنی که پایانش رو میدونی. و همین دونستن، خود لحظه رو شدیدتر میکنه.
Palaye Royale "tonight is the night I die"
اولا که چه آهنگ جذابی انتخاب کردی. عاشق این بندم.
این آهنگ از اون آهنگهاییه که تجربهی اصلیاش میتونه در مواجههی زیباییشناختی با فناپذیری شکل بگیره. البته منظورم این نیست که شنونده واقعا بخواد بمیره یا چنین قصدی داره.
اتفاقا از نظر پدیدارشناسی، مسئله جالبتر از این حرفاست.
پدیدارشناسی آهنگ میگه که، اگه این لحظهی آخر باشه، چطور اون رو تجربه میکنم؟
فکرکردن به مرگ یک کار عجیب با ادراک زمان میکنه. زندگی معمولا به صورت امروز، فردا، بعدا، تجربه میشه.
اما وقتی آخرین لحظه، وارد تصویر بشه، لحظهی حال ناگهان ضخیمتر میشه. مثل کتاب هردو در نهایت میمیرن.
یک شب معمولی دیگه فقط یک شب نیست. ممکنه تبدیل بشه به این لحظه ممکنه آخرین لحظه باشه. و همین باعث میشه حضور در زمان حال شدت پیدا کنه.
حالا دلیلی که این جالبه اینه که هنر گاهی به چیزهایی نزدیک میشه که در زندگی روزمره از اونا فرار میکنیم. مرگ هم یکی از اوناست.
ما معمولا مرگ رو از تجربهی روزانه حذف میکنیم تا بتونیم زندگی کنیم. ولی موسیقی میتونه برای چند دقیقه بگه "بیا مستقیم به این واقعیت نگاه کنیم"
و عجیب اینجاست که این مواجهه لزوما ترسناک نیست. میتونه خیلی زیبا، شاعرانه و حتی رهاییبخش باشه. چون وقتی پایان رو به رسمیت میشناسی، ارزش لحظهی اکنون بیشتر میشه.
تایتل هم داره میگه Tonight یعنی فاصلهی بین اکنون و پایان تقریبا صفر میشه.
از دید تجربهی زمان، آیندهی دور تبدیل به اکنون فشرده میشه.
این میتونه باعث بشه شنونده احساس کنه آهنگ داره اونو از زندگی معمولی بیرون میکشه و به یک وضعیت استثنایی میبره که اگه قرار بود این آخرین شب باشه، چه چیزی واقعا اهمیت داشت؟
و موسیقی مجبور نیست جواب بده. خود سوال کافیه.
اما یک لایهی خیلی انسانیتر هم وجود داره که گاهی جذابیت این نوع آهنگها در دراماتیککردن احساساته.
در زندگی واقعی ممکنه بگی حالم خیلی بده، ولی در موسیقی میتونی اون رو تبدیل کنی به "Tonight is the night I die"
و این اغراق تماما دروغ نیست. هنر گاهی احساس رو بزرگنمایی میکنه تا اندازهی تجربهی درونی ما رو نشان بده
یعنی یک اتفاق بیرونی ممکنه کوچیک باشه، اما در جهان زیستهی من مثل پایان دنیا احساس بشه. مثل اون شبهایی که فکر میکنی دیگه هیچوقت صبح نمیشه.
موسیقی میتونه این مقیاس درونی رو نشون بده
و همینجا یک آزادی عجیب ایجاد میشه وقتی مرگ رو به شکل هنری تجربه میکنی، پارادوکسیکالی ممکنه زندگی پررنگتر بشه. چون پایان، ارزش لحظه رو اشکار میکنه.
بنابراین دلیلی که از این آهنگ لذت میبری نه به خاطر اینکه مرگ برات جذابه، بلکه به خاطر تجربهی شدت زندگی در سایهی فناپذیری.
اهنگ میتونه یک تجربهی بسیار فشرده از زمان، پایان، آسیبپذیری، درام و حضور در لحظه ایجاد کنه.
انگار برای چند دقیقه زندگی رو از زاویهای نگاه میکنی که پایانش رو میدونی. و همین دونستن، خود لحظه رو شدیدتر میکنه.
🕊1
https://t.me/bearowl_d
انتخاب این آهنگ جالبه. برخلاف باور کلیشهای، آهنگهای کیپاپ لایههای عمیقی دارن.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه که، تجربهی اینکه چیزی یا کسی رو در اوج شکوه ببینی و برای لحظهای خودت رو در برابر اون کوچیکتر اما نه بیارزش، احساس کنی.
آهنگ Divine برای کسی میتونه جذاب باشه که موسیقی رو نه فقط برای احساسات روزمره، بلکه برای تجربهی یک حالت فراتر از واقعیت بخواد بشنوه.
مثلا تجربهی عظمت. در این نوع تجربه، موضوع فقط شاد بودن یا غمگین بودن نیست. یک جور حسه. مثل اینکه فکر کنی این چیزی فراتر از اندازهی معمول زندگی منه.
موسیقی میتونه یک فضای ذهنی بزرگتر از زندگی روزمره بسازه؛ انگار برای چند دقیقه وارد محیطی میشی که مقیاسش با اتاق، دانشگاه، خیابون یا زندگی عادی فرق داره.
در پدیدارشناسی، این تغییر در افق تجربه مهمه چون جهان همون جهان قبلیه، اما نحوهی ظهورش برای تو تغییر کرده.
از طرف دیگه بدن هم در تجربه دخالت داره. وقتی موسیقی به سمت اوج میره، شنونده ممکنه دیگه زیاد فکر نکنه که آهنگ باشکوهه؛ بلکه اون رو در بدنش احساس کنه. مثلا، باز شدن قفسهی سینه، کشیده شدن بدن به سمت بالا، افزایش انرژی، احساس سبکی یا وسعت و...
یعنی معنا فقط در کلمات نیست؛ بدن، بخشی از فهمیدن موسیقیه.
بحث دیگهاش، "دیگری" بهعنوان چیزی که افق من رو تغییر میده.
یکی از تجربههای جالب اینجا میتونه این باشه که چیزی بیرون از "من" باعث بشه خودم رو جور دیگهای ببینم.
این "دیگری" لزوما یک آدم جدا نیست؛ میتونه زیبایی، عشق، یک آرمان، یک تصویر، یا حتی خود موسیقی باشه. تو به چیزی نگاه میکنی و حس میکنی که وجود این چیز باعث شده جهان من بزرگتر بشه.
این همون جاییه که موسیقی میتونه تجربهای فراتر از سرگرمی ایجاد کنه.
حالا دلیلی که این آهنگ رو دوست داری، چون موسیقی برات تبدیل میشه به تجربهی شکوه، وسعت و فضاسازی؛ حالتی که در اون برای چند دقیقه جهان معمولی کوچکتر میشه و افق تجربه بازتر. و این باعث میشه حس کنی از اون دنیای واقعی جدا شدی.
Stray Kids_ divine
انتخاب این آهنگ جالبه. برخلاف باور کلیشهای، آهنگهای کیپاپ لایههای عمیقی دارن.
پدیدارشناسی این آهنگ میگه که، تجربهی اینکه چیزی یا کسی رو در اوج شکوه ببینی و برای لحظهای خودت رو در برابر اون کوچیکتر اما نه بیارزش، احساس کنی.
آهنگ Divine برای کسی میتونه جذاب باشه که موسیقی رو نه فقط برای احساسات روزمره، بلکه برای تجربهی یک حالت فراتر از واقعیت بخواد بشنوه.
مثلا تجربهی عظمت. در این نوع تجربه، موضوع فقط شاد بودن یا غمگین بودن نیست. یک جور حسه. مثل اینکه فکر کنی این چیزی فراتر از اندازهی معمول زندگی منه.
موسیقی میتونه یک فضای ذهنی بزرگتر از زندگی روزمره بسازه؛ انگار برای چند دقیقه وارد محیطی میشی که مقیاسش با اتاق، دانشگاه، خیابون یا زندگی عادی فرق داره.
در پدیدارشناسی، این تغییر در افق تجربه مهمه چون جهان همون جهان قبلیه، اما نحوهی ظهورش برای تو تغییر کرده.
از طرف دیگه بدن هم در تجربه دخالت داره. وقتی موسیقی به سمت اوج میره، شنونده ممکنه دیگه زیاد فکر نکنه که آهنگ باشکوهه؛ بلکه اون رو در بدنش احساس کنه. مثلا، باز شدن قفسهی سینه، کشیده شدن بدن به سمت بالا، افزایش انرژی، احساس سبکی یا وسعت و...
یعنی معنا فقط در کلمات نیست؛ بدن، بخشی از فهمیدن موسیقیه.
بحث دیگهاش، "دیگری" بهعنوان چیزی که افق من رو تغییر میده.
یکی از تجربههای جالب اینجا میتونه این باشه که چیزی بیرون از "من" باعث بشه خودم رو جور دیگهای ببینم.
این "دیگری" لزوما یک آدم جدا نیست؛ میتونه زیبایی، عشق، یک آرمان، یک تصویر، یا حتی خود موسیقی باشه. تو به چیزی نگاه میکنی و حس میکنی که وجود این چیز باعث شده جهان من بزرگتر بشه.
این همون جاییه که موسیقی میتونه تجربهای فراتر از سرگرمی ایجاد کنه.
حالا دلیلی که این آهنگ رو دوست داری، چون موسیقی برات تبدیل میشه به تجربهی شکوه، وسعت و فضاسازی؛ حالتی که در اون برای چند دقیقه جهان معمولی کوچکتر میشه و افق تجربه بازتر. و این باعث میشه حس کنی از اون دنیای واقعی جدا شدی.
❤1
https://t.me/TripleP69
شاید ساده به نظر بیاد ولی آهنگ جالب و عمیقتر از این حرفهاست.
پدیدارشناسی آهنگ اشاره داره به تجربهی گیر افتادن در ذهن خودت؛ جایی که ناراحتی فقط یک احساس نیست. تبدیل به یک شخصیت، صدا و فضای درونی میشه. شنونده ممکنه احساس کنه با یک غم ساده طرف نیست. انگار وارد یک ذهن شلوغ و خودآگاه شده.
تو این آهنگ انگار احساس تبدیل به "شخصیت" میشه. گاهی وقتی یک احساس خیلی طولانی میشه، دیگه مثل یک حالت موقتی تجربه نمیشه. مثلا من الان ناراحتمت تبدیل میشه به این غم در من عجین شده.
و موسیقی میتونه دقیقا همین مرز رو بازی بده. ناراحتی دیگه یک احساس بیرونی نیست که به سراغت بیاد؛ انگار شخصیتی درون جهان تو شده.
این برای بعضی شنوندگان خیلی جذابه، چون چیزی رو که در زندگی روزمره مبهم و بیشکله، موسیقی به یک فرم قابل مشاهده تبدیل میکنه.
این اهنگ انگار خودآگاهی بیش از حد داره. یک تجربهی دیگه میتونه این باشه که فرد همزمان هم ناراحته، و هم میدونه ناراحته و دربارهی ناراحتی خودش فکر میکنه و حتی دربارهی فکر کردنش دربارهی ناراحتی هم فکر میکنه.
یعنی احساس، بلافاصله تبدیل به موضوع تأمل میشه. ین حالت میتونه تجربهی درونی عجیبی ایجاد کنه. مثل این میمونه که بگی من درون احساسم هستم، ولی همزمان دارم خودم رو از بیرون تماشا میکنم.
این فاصلهی بین "منِ تجربهکننده" و "منِ ناظر" از نظر پدیدارشناختی خیلی جالبه. ناخوشایندیای که عمدا جذاب میشه.
گاهی آدم از موسیقیای لذت میبره که تجربهی درونش رو آروم نمیکنه؛ بلکه اون رو شدیدتر و واضحتر میکنه.
چرا؟ چون در زندگی واقعی احساسات مبهمان. اما موسیقی میتونه به اونا، ریتم، صدا، فرم، شدت، تکرار و پایان بده. در نتیجه چیزی که در ذهن آشفته و نامنظمه، در موسیقی ساختار پیدا میکنه. و این خودش میتونه نوعی رهایی باشه.
یک دلیل دیگه برای جذابیتش میتونه این باشه که موسیقی شبیه اینه که ذهن خودت رو تبدیل به یک صحنهی تئاتر کردی (میزانسن ذهن)
بجای گفتن اینکه حالت بده، میتونی بذاری این حالت تبدیل بشه به یک کاراکتر که حرف میزنه، حرکت میکنه، اعتراض میکنه یا حتی خودش رو مسخره میکنه.
در این حالت، موسیقی یک فاصلهی بسیار مهم ایجاد میکنه بین "من" و "احساس من"
حتی اگه برای چند دقیقه این دو تقریبا یکی به نظر برسن.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری شاید چون موسیقی بهت اجازه میده وارد یک فضای ذهنی پیچیده بشی که در اون غم، خودآگاهی، طنز، آشفتگی و هویت در هم میرن؛ و چیزی که در زندگی واقعی ممکنه آشفته و غیرقابلبیان باشه، در قالب موسیقی قابل تجربه میشه.
گاهی لازم نیست احساس بدت ناپدید بشه، کافیه بتونی بهش شکل بدی.
Chonny Jash_ little miss miserable
شاید ساده به نظر بیاد ولی آهنگ جالب و عمیقتر از این حرفهاست.
پدیدارشناسی آهنگ اشاره داره به تجربهی گیر افتادن در ذهن خودت؛ جایی که ناراحتی فقط یک احساس نیست. تبدیل به یک شخصیت، صدا و فضای درونی میشه. شنونده ممکنه احساس کنه با یک غم ساده طرف نیست. انگار وارد یک ذهن شلوغ و خودآگاه شده.
تو این آهنگ انگار احساس تبدیل به "شخصیت" میشه. گاهی وقتی یک احساس خیلی طولانی میشه، دیگه مثل یک حالت موقتی تجربه نمیشه. مثلا من الان ناراحتمت تبدیل میشه به این غم در من عجین شده.
و موسیقی میتونه دقیقا همین مرز رو بازی بده. ناراحتی دیگه یک احساس بیرونی نیست که به سراغت بیاد؛ انگار شخصیتی درون جهان تو شده.
این برای بعضی شنوندگان خیلی جذابه، چون چیزی رو که در زندگی روزمره مبهم و بیشکله، موسیقی به یک فرم قابل مشاهده تبدیل میکنه.
این اهنگ انگار خودآگاهی بیش از حد داره. یک تجربهی دیگه میتونه این باشه که فرد همزمان هم ناراحته، و هم میدونه ناراحته و دربارهی ناراحتی خودش فکر میکنه و حتی دربارهی فکر کردنش دربارهی ناراحتی هم فکر میکنه.
یعنی احساس، بلافاصله تبدیل به موضوع تأمل میشه. ین حالت میتونه تجربهی درونی عجیبی ایجاد کنه. مثل این میمونه که بگی من درون احساسم هستم، ولی همزمان دارم خودم رو از بیرون تماشا میکنم.
این فاصلهی بین "منِ تجربهکننده" و "منِ ناظر" از نظر پدیدارشناختی خیلی جالبه. ناخوشایندیای که عمدا جذاب میشه.
گاهی آدم از موسیقیای لذت میبره که تجربهی درونش رو آروم نمیکنه؛ بلکه اون رو شدیدتر و واضحتر میکنه.
چرا؟ چون در زندگی واقعی احساسات مبهمان. اما موسیقی میتونه به اونا، ریتم، صدا، فرم، شدت، تکرار و پایان بده. در نتیجه چیزی که در ذهن آشفته و نامنظمه، در موسیقی ساختار پیدا میکنه. و این خودش میتونه نوعی رهایی باشه.
یک دلیل دیگه برای جذابیتش میتونه این باشه که موسیقی شبیه اینه که ذهن خودت رو تبدیل به یک صحنهی تئاتر کردی (میزانسن ذهن)
بجای گفتن اینکه حالت بده، میتونی بذاری این حالت تبدیل بشه به یک کاراکتر که حرف میزنه، حرکت میکنه، اعتراض میکنه یا حتی خودش رو مسخره میکنه.
در این حالت، موسیقی یک فاصلهی بسیار مهم ایجاد میکنه بین "من" و "احساس من"
حتی اگه برای چند دقیقه این دو تقریبا یکی به نظر برسن.
دلیلی که این آهنگ رو دوست داری شاید چون موسیقی بهت اجازه میده وارد یک فضای ذهنی پیچیده بشی که در اون غم، خودآگاهی، طنز، آشفتگی و هویت در هم میرن؛ و چیزی که در زندگی واقعی ممکنه آشفته و غیرقابلبیان باشه، در قالب موسیقی قابل تجربه میشه.
گاهی لازم نیست احساس بدت ناپدید بشه، کافیه بتونی بهش شکل بدی.
🕊1
https://t.me/Anawth_hita
آهنگی که انتخاب کردی، شخصیت عجیبی داره. انگار یه پارادوکس قشنگه.
پدیدارشناسی آهنگ میگه تجربهی موندن در لحظهای عاشقانه که از همون اولش سایهی پایان روی اون افتاده.
اینجا جذابیت میتونه از یک تضاد خیلی ظریف بیاد، هم نزدیکی و هم نابودی.
چیز زیباییه، اما شنونده از همون ابتدا نوعی پایان رو درونش احساس میکنه.
زمان دیگه خطی نیست. در تجربهی روزمره، زمان معمولا اینطوریه که، گذشته، حال، آینده. اما یک موسیقی از این جنس میتونه این مرزها رو کمرنگ کنه.
یک خاطرهی عاشقانه ممکنه در زمان حال دوباره زنده بشه، در حالی که پایانش رو هم با خودش حمل میکنه.
پس شنونده فقط "خاطره" رو نمیشنوه؛ انگار درون خاطره زندگی میکنه.
این همون تجربهی پدیدارشناختی جالب زمانه که میگه گذشته میتونه بهصورت چیزی زنده در اکنون حضور پیدا کنه.
از طرفی در این آهنگ، عشق به شکل "حضور شکننده" وجود داره. در اینجا عشق پر سر و صدا نیست. ممکنه خیلی آروم باشه. یک نزدیکی، یک نگاه، یک لمس، یک شب، یک حضور.
اما دقیقا به خاطر شکننده بودنش، ارزش احساسی بیشتری پیدا میکنه.
چیزی که میدونی ممکنه از دست بره، گاهی در تجربهی زیسته شدیدتر حضور پیدا میکنه.
مثل وقتی که میدونی یک شب آخرین شبه. ناگهان جزئیاتش مهمتر میشن.
موسیقی به جای روایت، فضا میسازه. یکی از دلایل جذابیت این نوع موسیقی میتونه این باشه که شنونده مجبور نیست یک داستان مشخص رو دنبال کنه. موسیقی تبدیل میشه به یک اتمسفر. انگار وارد یک اتاق تاریک، نیمهخواب و صمیمی شدی.
این خیلی با مفهوم جو عاطفی و تاثیرگذاری فضایی جور درمیاد. احساس دیگه فقط "درون من" نیست؛ انگار در خود فضای اطراف پخش شده.
یک نکتهی دیگه اینکه، غمگین بودن موسیقی الزاما تجربهی ناخوشایندی نیست.
گاهی آدم دوست داره برای مدتی در یک غم زیبا قرار بگیره. چون اون غم قابل زیستن و قابل کنترله.
نه مثل غمی که زندگی واقعی به تو تحمیل میکنه. تو انتخاب میکنی واردش بشی و هر وقت خواستی ازش بیرون بیای.
پس دلیلی که این آهنگ رو دوست داری به خاطر اینه که برات موسیقی تبدیل میشه به فضایی برای تجربهی عشق، خاطره، نزدیکی و پایانپذیری بهطور همزمان؛ نه فقط برای اینکه غمگین بشی، بلکه برای اینکه یک نوع خاص از زیبایی شکننده رو تجربه کنی.
زیباست، دقیقا چون میدونی موندگار نیست.
Cigarettes after sex_ Apocalypse
آهنگی که انتخاب کردی، شخصیت عجیبی داره. انگار یه پارادوکس قشنگه.
پدیدارشناسی آهنگ میگه تجربهی موندن در لحظهای عاشقانه که از همون اولش سایهی پایان روی اون افتاده.
اینجا جذابیت میتونه از یک تضاد خیلی ظریف بیاد، هم نزدیکی و هم نابودی.
چیز زیباییه، اما شنونده از همون ابتدا نوعی پایان رو درونش احساس میکنه.
زمان دیگه خطی نیست. در تجربهی روزمره، زمان معمولا اینطوریه که، گذشته، حال، آینده. اما یک موسیقی از این جنس میتونه این مرزها رو کمرنگ کنه.
یک خاطرهی عاشقانه ممکنه در زمان حال دوباره زنده بشه، در حالی که پایانش رو هم با خودش حمل میکنه.
پس شنونده فقط "خاطره" رو نمیشنوه؛ انگار درون خاطره زندگی میکنه.
این همون تجربهی پدیدارشناختی جالب زمانه که میگه گذشته میتونه بهصورت چیزی زنده در اکنون حضور پیدا کنه.
از طرفی در این آهنگ، عشق به شکل "حضور شکننده" وجود داره. در اینجا عشق پر سر و صدا نیست. ممکنه خیلی آروم باشه. یک نزدیکی، یک نگاه، یک لمس، یک شب، یک حضور.
اما دقیقا به خاطر شکننده بودنش، ارزش احساسی بیشتری پیدا میکنه.
چیزی که میدونی ممکنه از دست بره، گاهی در تجربهی زیسته شدیدتر حضور پیدا میکنه.
مثل وقتی که میدونی یک شب آخرین شبه. ناگهان جزئیاتش مهمتر میشن.
موسیقی به جای روایت، فضا میسازه. یکی از دلایل جذابیت این نوع موسیقی میتونه این باشه که شنونده مجبور نیست یک داستان مشخص رو دنبال کنه. موسیقی تبدیل میشه به یک اتمسفر. انگار وارد یک اتاق تاریک، نیمهخواب و صمیمی شدی.
این خیلی با مفهوم جو عاطفی و تاثیرگذاری فضایی جور درمیاد. احساس دیگه فقط "درون من" نیست؛ انگار در خود فضای اطراف پخش شده.
یک نکتهی دیگه اینکه، غمگین بودن موسیقی الزاما تجربهی ناخوشایندی نیست.
گاهی آدم دوست داره برای مدتی در یک غم زیبا قرار بگیره. چون اون غم قابل زیستن و قابل کنترله.
نه مثل غمی که زندگی واقعی به تو تحمیل میکنه. تو انتخاب میکنی واردش بشی و هر وقت خواستی ازش بیرون بیای.
پس دلیلی که این آهنگ رو دوست داری به خاطر اینه که برات موسیقی تبدیل میشه به فضایی برای تجربهی عشق، خاطره، نزدیکی و پایانپذیری بهطور همزمان؛ نه فقط برای اینکه غمگین بشی، بلکه برای اینکه یک نوع خاص از زیبایی شکننده رو تجربه کنی.
زیباست، دقیقا چون میدونی موندگار نیست.
https://t.me/wolfyoji
یکی از آهنگهای موردعلاقهی خودم هم هست. انتخاب خیلی جالبیه.
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی ایستادن در برابر تاریکیای که قرار نیست فورا حل بشه و با این حال ادامه دادن به تماشای اون، اشاره میکنه.
این آهنگ برای کسی ممکنه جذاب باشه که موسیقی رو برای فرار از احساسات سنگین گوش نمیده، موسیقی رو برای حضور یافتن در همون احساسات میخواد.
در Street Spirit تاریکی فقط یک احساس درونی نیست. انگار خود جهان اطراف تاریک شده. خیابون، آدمها، حرکت، زمان و حتی آینده میتونن یک کیفیت سنگین و اجتنابناپذیر پیدا کنن.
این همون چیزیه که در پدیدارشناسی میشه از اون به حالوهوای وجودی نزدیک شد. جهان برات به شکلی خاص ظاهر شده. و موسیقی دقیقا همین تغییر جهان رو قابل لمس میکنه.
تکرار گیتار و حس اجتنابناپذیری
اون الگوی گیتار بهنوعی مدام برمیگرده. اما نکته اینه که تکرار لزوما حس امنیت ایجاد نمیکنه؛ اینجا میتونه حس کنه که چیزی دوباره و دوباره اتفاق میافته و من نمیتونم ازش خارج بشم.
زمان در این تجربه بیشتر شبیه چرخه میشه تا مسیر.
به جای اینکه منتظر باشی موسیقی تو رو به یک مقصد روشن برسونه، در همون فضا باقی میمونی.
یکی از جذابیتهایش میتونه تجربهی نوعی کوچک شدن انسان در برابر جهان باشه.
نه به معنای بیارزش بودن؛ بلکه به معنای اینکه بعضی چیزها در زندگی از کنترل ما خارجن.
این موسیقی تلاش نمیکنه این ناتوانی رو با یک جواب مثبت خنثی کنه.
و همین صداقت میتونه آرامشبخش باشه. چون گاهی چیزی که آدم نیاز داره این نیست که کسی بگه همه چیز درست میشه، گاهی نیازه که فقط بشنوی که اره، میبینم که تاریکه.
حتی پایان آهنگ هم خیلی مهمه، چون به جای یک پایان قاطع، موسیقی محو میشه.
این نوع پایان میتونه تجربهی عجیبی از زمان ایجاد کنه. داستان تموم نشده؛ فقط صداش دیگه شنیده نمیشه.
یعنی موسیقی به جای اینکه پایانش قطع بشه، کم کم فضا رو برات محو میکنه.
دلیلی که ازش خوشت میاد اینه که چون به تو اجازه میده تاریکی رو بدون مجبور شدن به حل کردنش تجربه کنی؛ یک جهان سنگین، تکرارشونده و زیبا که در آن موسیقی به جای نجات دادن، همراهیت میکنه.
و باعث میشه حس کنی لازم نیست همیشه از تاریکی فرار کنی؛ گاهی فقط باید بتونی بشینی تماشاش کنی.
Radiohead _ street spirit (fade out)
یکی از آهنگهای موردعلاقهی خودم هم هست. انتخاب خیلی جالبیه.
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی ایستادن در برابر تاریکیای که قرار نیست فورا حل بشه و با این حال ادامه دادن به تماشای اون، اشاره میکنه.
این آهنگ برای کسی ممکنه جذاب باشه که موسیقی رو برای فرار از احساسات سنگین گوش نمیده، موسیقی رو برای حضور یافتن در همون احساسات میخواد.
در Street Spirit تاریکی فقط یک احساس درونی نیست. انگار خود جهان اطراف تاریک شده. خیابون، آدمها، حرکت، زمان و حتی آینده میتونن یک کیفیت سنگین و اجتنابناپذیر پیدا کنن.
این همون چیزیه که در پدیدارشناسی میشه از اون به حالوهوای وجودی نزدیک شد. جهان برات به شکلی خاص ظاهر شده. و موسیقی دقیقا همین تغییر جهان رو قابل لمس میکنه.
تکرار گیتار و حس اجتنابناپذیری
اون الگوی گیتار بهنوعی مدام برمیگرده. اما نکته اینه که تکرار لزوما حس امنیت ایجاد نمیکنه؛ اینجا میتونه حس کنه که چیزی دوباره و دوباره اتفاق میافته و من نمیتونم ازش خارج بشم.
زمان در این تجربه بیشتر شبیه چرخه میشه تا مسیر.
به جای اینکه منتظر باشی موسیقی تو رو به یک مقصد روشن برسونه، در همون فضا باقی میمونی.
یکی از جذابیتهایش میتونه تجربهی نوعی کوچک شدن انسان در برابر جهان باشه.
نه به معنای بیارزش بودن؛ بلکه به معنای اینکه بعضی چیزها در زندگی از کنترل ما خارجن.
این موسیقی تلاش نمیکنه این ناتوانی رو با یک جواب مثبت خنثی کنه.
و همین صداقت میتونه آرامشبخش باشه. چون گاهی چیزی که آدم نیاز داره این نیست که کسی بگه همه چیز درست میشه، گاهی نیازه که فقط بشنوی که اره، میبینم که تاریکه.
حتی پایان آهنگ هم خیلی مهمه، چون به جای یک پایان قاطع، موسیقی محو میشه.
این نوع پایان میتونه تجربهی عجیبی از زمان ایجاد کنه. داستان تموم نشده؛ فقط صداش دیگه شنیده نمیشه.
یعنی موسیقی به جای اینکه پایانش قطع بشه، کم کم فضا رو برات محو میکنه.
دلیلی که ازش خوشت میاد اینه که چون به تو اجازه میده تاریکی رو بدون مجبور شدن به حل کردنش تجربه کنی؛ یک جهان سنگین، تکرارشونده و زیبا که در آن موسیقی به جای نجات دادن، همراهیت میکنه.
و باعث میشه حس کنی لازم نیست همیشه از تاریکی فرار کنی؛ گاهی فقط باید بتونی بشینی تماشاش کنی.
❤1
https://t.me/smcsbluejigglyballs
پدیدارشناسی آهنگ داره به تجربهی ذهنی که آنقدر سریع، متناقض و پر از لایههای مختلفه که یک اسم واحد براش کافی نیست.
حتی عنوان آهنگ خودش یک بازی جالب با مسئلهی هویته. چرا باید یک آهنگ پنج اسم داشته باشه؟
چون انگار از همون ابتدا میگه من قرار نیست بهراحتی در یک تعریف جا بشم.
داره هویت رو بهعنوان چیزی ناپایدار تعریف میکنه، برخلاف این که ما معمولا دوست داریم چیزها اسم مشخص داشته باشن. تو دوست داری همیشه بدونی جواب این سوالا که مثلا "این چیه؟ این چه حسیه؟ من چه کسی هستم؟" رو بدونی.
اما تجربهی واقعی انسان خیلی وقتها اینقدر مرتب و منظم نیست. ممکنه همزمان ناراحت باشی، عصبانی باشی، بخندی، خودت رو مسخره کنی، از خودت فاصله بگیری، و دوباره به خودت برگردی.
پس یک اسم واحد واقعا کافی نیست.
برای بعضی شنوندگان، این بیثباتی نه مشکل، بلکه لذتبخشه.
چون موسیقی اجازه میده تجربهای رو داشته باشن که در زبان معمولی نمیتونن توضیحش بدن.
سرعت و تغییر، خودِ تجربه میشن. در اینجا موسیقی فقط دربارهی آشفتگی نیست؛ آشفتگی رو اجرا میکنه.
تغییر ریتم، شدت، بیان و فضای موسیقی باعث میشه شنونده نتونه کاملا در یک حالت ثابت باقی بمونه. یعنی موسیقی نمیاد مستقیم بگه ذهن من آشفتهاس. کاری میکنه که تو برای لحظاتی این آشفتگی رو زندگی کنی.
این یک تفاوت مهم پدیدارشناختیه.
کار دیگهای که این آهنگ انجام میده، خودآگاهی و فاصله گرفتن از خوده،
یکی از تجربههای جالب میتونه این باشه که آهنگ همزمان جدی و بازیگوش به نظر میرسه.
شنونده ممکنه یک لحظه کاملا در احساس فرو بره و لحظهی بعد احساس کنه موسیقی داره خودش رو مسخره میکنه.
این باعث شکل گرفتن یک فاصله میشه یعنی تو میگی، من احساس رو تجربه میکنم، اما کاملا تسلیمش نمیشم.
این فاصله گاهی به انسان اجازه میده احساسات پیچیده رو تحملپذیرتر تجربه کنه.
در زندگی روزمره، نامگذاری معمولا کمککنندهاس که تو یک چیز رو توضیح بدی مثلا غم، عشق، خشم، اضطراب و...
اما بعضی تجربهها دقیقا زمانی جذابان که نمیتونی دقیقا بگی چی هستن.
آهنگ The Song with Five Names میتونه برای چنین شنوندهای مثل یک فضای ذهنی باشه که اجازه میده که حس کنی نیاز به تعریف و قید و بند نداری.
دلیلی که از این آهنگ لذت میبری اینه که موسیقی برات تبدیل میشه به فضایی که تناقض، تغییر، چندپارگی و ناپایداریِ تجربهی انسانی نهتنها پذیرفته شده، بلکه به فرم هنری تبدیل شده.
اگه یک احساس رو نتوانی با یک اسم توضیح بدی، شاید باید به جای تعریف کردنش، اون رو تجربه کنی.
Will Wood- The song with five names (white knuckle jerk)
پدیدارشناسی آهنگ داره به تجربهی ذهنی که آنقدر سریع، متناقض و پر از لایههای مختلفه که یک اسم واحد براش کافی نیست.
حتی عنوان آهنگ خودش یک بازی جالب با مسئلهی هویته. چرا باید یک آهنگ پنج اسم داشته باشه؟
چون انگار از همون ابتدا میگه من قرار نیست بهراحتی در یک تعریف جا بشم.
داره هویت رو بهعنوان چیزی ناپایدار تعریف میکنه، برخلاف این که ما معمولا دوست داریم چیزها اسم مشخص داشته باشن. تو دوست داری همیشه بدونی جواب این سوالا که مثلا "این چیه؟ این چه حسیه؟ من چه کسی هستم؟" رو بدونی.
اما تجربهی واقعی انسان خیلی وقتها اینقدر مرتب و منظم نیست. ممکنه همزمان ناراحت باشی، عصبانی باشی، بخندی، خودت رو مسخره کنی، از خودت فاصله بگیری، و دوباره به خودت برگردی.
پس یک اسم واحد واقعا کافی نیست.
برای بعضی شنوندگان، این بیثباتی نه مشکل، بلکه لذتبخشه.
چون موسیقی اجازه میده تجربهای رو داشته باشن که در زبان معمولی نمیتونن توضیحش بدن.
سرعت و تغییر، خودِ تجربه میشن. در اینجا موسیقی فقط دربارهی آشفتگی نیست؛ آشفتگی رو اجرا میکنه.
تغییر ریتم، شدت، بیان و فضای موسیقی باعث میشه شنونده نتونه کاملا در یک حالت ثابت باقی بمونه. یعنی موسیقی نمیاد مستقیم بگه ذهن من آشفتهاس. کاری میکنه که تو برای لحظاتی این آشفتگی رو زندگی کنی.
این یک تفاوت مهم پدیدارشناختیه.
کار دیگهای که این آهنگ انجام میده، خودآگاهی و فاصله گرفتن از خوده،
یکی از تجربههای جالب میتونه این باشه که آهنگ همزمان جدی و بازیگوش به نظر میرسه.
شنونده ممکنه یک لحظه کاملا در احساس فرو بره و لحظهی بعد احساس کنه موسیقی داره خودش رو مسخره میکنه.
این باعث شکل گرفتن یک فاصله میشه یعنی تو میگی، من احساس رو تجربه میکنم، اما کاملا تسلیمش نمیشم.
این فاصله گاهی به انسان اجازه میده احساسات پیچیده رو تحملپذیرتر تجربه کنه.
در زندگی روزمره، نامگذاری معمولا کمککنندهاس که تو یک چیز رو توضیح بدی مثلا غم، عشق، خشم، اضطراب و...
اما بعضی تجربهها دقیقا زمانی جذابان که نمیتونی دقیقا بگی چی هستن.
آهنگ The Song with Five Names میتونه برای چنین شنوندهای مثل یک فضای ذهنی باشه که اجازه میده که حس کنی نیاز به تعریف و قید و بند نداری.
دلیلی که از این آهنگ لذت میبری اینه که موسیقی برات تبدیل میشه به فضایی که تناقض، تغییر، چندپارگی و ناپایداریِ تجربهی انسانی نهتنها پذیرفته شده، بلکه به فرم هنری تبدیل شده.
اگه یک احساس رو نتوانی با یک اسم توضیح بدی، شاید باید به جای تعریف کردنش، اون رو تجربه کنی.
https://t.me/justalonelycat
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی رابطهای که تموم شده، اما در تجربهی درونی انسان هنوز تموم نشده، اشاره میکنه.
لزوما به این معنی نیست که تو خودتم این تجربه رو داشتی، شاید فقط این حس درونت ایجاد شده باشه.
آهنگ داره میگه، ممکنه یک رابطه در جهان بیرونی تموم شده باشه، اما این به این معنی نیست که حضور اون شخص در جهان درونی تو هم همون لحظه تموم شده.
غیاب، شکل دیگهای از حضوره، یکی از زیباترین مفاهیم پدیدارشناختی در تجربهی فقدانه.
وقتی کسی کنار توست، حضورش رو مستقیما تجربه میکنی. اما وقتی نیست، ممکنه همچنان صداش رو به یاد بیاری، جای خالیش رو ببینی، چیزهایی رو با اون مرتبط کنی، اتفاقی رو تجربه کنی و ناخودآگاه بخوای برای اون تعریفش کنی.
پس نبودن همیشه به معنای هیچبودن نیست. گاهی شخص دقیقا از طریق غیابش در تجربهی تو حضور پیدا میکنه.
زمانِ بیرونی و زمانِ درونی متفاوت احساس میشن یعنی ممکنه از جدایی مدت زیادی گذشته باشه ولی تو حس کنی انگار همین دیروز بود.
یک آهنگ، یک بو، یک مکان یا حتی یک جمله میتونه ناگهان تو رو به همون لحظهی قدیمی برگردونه.
این همون تفاوت بین زمان تقویمی و زمان زیستهست.
برای همین تایتل "تمامِ ناتمام" از نظر پدیدارشناختی خیلی معناداره. چیزی ممکنه در زمان بیرونی تموم شده باشه، اما در زمان زیسته هنوز ادامه داشته باشه.
دلیلی که این غم عاشقانه زیباست اینه که این نوع موسیقی الزاما فقط دربارهی درد نیست. در اون میتونه نوعی حفظ کردن وجود داشته باشه.
انگار شنونده نمیخواو اون رابطه رو صرفا به عنوان چیزی که تموم شد دور بندازه.
موسیقی اجازه میده برای چند دقیقه هنوز اونجا باشی.
ناتمام بودن بهعنوان بخشی از هویت تلقی میشه.
بعضی روابط با پایانشان تموم نمیشن گاهی روابط تبدیل به بخشی از داستان زندگی ما میشن.
ممکنه دیگه نخوای اون آدم برگرده، اما چیزی از اون رابطه همچنان در نحوهی نگاه کردن تو به عشق، فقدان، خاطره یا خودت باقی بمونه.
در این معنا، "ناتمام" لزوما یعنی حلنشده نیست.
گاهی میتونه اینطور تعبیر بشه که تموم شده، اما هنوز معنا داره.
دلیلی که این آهنگ ممکنه برات خاص باشه اینه که موسیقی به تجربهی خاصی شکل میده. وقتی رابطهای در جهان بیرونی پایان یافته، اما هنوز در جهان درونی تو حضور داره. و شاید تو خودت تجربه نکرده باشی ولی آهنگ کاری میکنه که اون رو تجربهی خودت بدونی.
و تو میتونی بدون اینکه بخوای چیزی رو تغییر بدی، برای چند دقیقه در همون فضای خاطره و فقدان بمونی.
بعضی چیزها تموم میشن اما تموم شدنشون، معنایی رو که برای ما داشتهان از بین نمیبره.
Ehaam_ Tamaam E Naatamam
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی رابطهای که تموم شده، اما در تجربهی درونی انسان هنوز تموم نشده، اشاره میکنه.
لزوما به این معنی نیست که تو خودتم این تجربه رو داشتی، شاید فقط این حس درونت ایجاد شده باشه.
آهنگ داره میگه، ممکنه یک رابطه در جهان بیرونی تموم شده باشه، اما این به این معنی نیست که حضور اون شخص در جهان درونی تو هم همون لحظه تموم شده.
غیاب، شکل دیگهای از حضوره، یکی از زیباترین مفاهیم پدیدارشناختی در تجربهی فقدانه.
وقتی کسی کنار توست، حضورش رو مستقیما تجربه میکنی. اما وقتی نیست، ممکنه همچنان صداش رو به یاد بیاری، جای خالیش رو ببینی، چیزهایی رو با اون مرتبط کنی، اتفاقی رو تجربه کنی و ناخودآگاه بخوای برای اون تعریفش کنی.
پس نبودن همیشه به معنای هیچبودن نیست. گاهی شخص دقیقا از طریق غیابش در تجربهی تو حضور پیدا میکنه.
زمانِ بیرونی و زمانِ درونی متفاوت احساس میشن یعنی ممکنه از جدایی مدت زیادی گذشته باشه ولی تو حس کنی انگار همین دیروز بود.
یک آهنگ، یک بو، یک مکان یا حتی یک جمله میتونه ناگهان تو رو به همون لحظهی قدیمی برگردونه.
این همون تفاوت بین زمان تقویمی و زمان زیستهست.
برای همین تایتل "تمامِ ناتمام" از نظر پدیدارشناختی خیلی معناداره. چیزی ممکنه در زمان بیرونی تموم شده باشه، اما در زمان زیسته هنوز ادامه داشته باشه.
دلیلی که این غم عاشقانه زیباست اینه که این نوع موسیقی الزاما فقط دربارهی درد نیست. در اون میتونه نوعی حفظ کردن وجود داشته باشه.
انگار شنونده نمیخواو اون رابطه رو صرفا به عنوان چیزی که تموم شد دور بندازه.
موسیقی اجازه میده برای چند دقیقه هنوز اونجا باشی.
ناتمام بودن بهعنوان بخشی از هویت تلقی میشه.
بعضی روابط با پایانشان تموم نمیشن گاهی روابط تبدیل به بخشی از داستان زندگی ما میشن.
ممکنه دیگه نخوای اون آدم برگرده، اما چیزی از اون رابطه همچنان در نحوهی نگاه کردن تو به عشق، فقدان، خاطره یا خودت باقی بمونه.
در این معنا، "ناتمام" لزوما یعنی حلنشده نیست.
گاهی میتونه اینطور تعبیر بشه که تموم شده، اما هنوز معنا داره.
دلیلی که این آهنگ ممکنه برات خاص باشه اینه که موسیقی به تجربهی خاصی شکل میده. وقتی رابطهای در جهان بیرونی پایان یافته، اما هنوز در جهان درونی تو حضور داره. و شاید تو خودت تجربه نکرده باشی ولی آهنگ کاری میکنه که اون رو تجربهی خودت بدونی.
و تو میتونی بدون اینکه بخوای چیزی رو تغییر بدی، برای چند دقیقه در همون فضای خاطره و فقدان بمونی.
بعضی چیزها تموم میشن اما تموم شدنشون، معنایی رو که برای ما داشتهان از بین نمیبره.
https://t.me/udontgetitYouJustDontGetIt
چقدر این آهنگ رو دوست دارم. از نظر پدیدارشناسی هم اتفاقا خیلی جالبه، چون هستهی آهنگ فقط جدایی نیست؛ بیشتر دربارهی تغییر معنای یک آدم در جهانِ زیستهی ماست.
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی روبهرو شدن با این حقیقت عجیب که کسی میتونه زمانی بخش بزرگی از جهان تو باشه و بعد به جایی برسه که حتی خطاب کردنش هم غریبه به نظر برسه، اشاره داره.
تو این آهنگ "آدم" فقط آدم نیست. بخشی از جهان توست. وقتی با کسی رابطه داریم، اون شخص فقط یک فرد جداگانه نیست. به مکانها، عادتها، خاطرات، برنامههای روزانه و حتی تصویری که از خودمون داریم وصل میشه.
مثلا یک خیابون دیگه فقط یک خیابون نیست. میشه خیابونی که با اون رفتیم. یا یک آهنگ دیگه فقط یک آهنگ نیست؛ میشه آهنگ ما.
بنابراین وقتی رابطه تموم میشه، فقط یک انسان رو از دست نمیدی، بخشی از ساختار جهان زیستهات تغییر میکنه.
و این دقیقا چیزیه که این آهنگ خیلی خوب میتونه فعال کنه.
عجیبترین قسمت جاییه که میگه تو هنوز همون آدمی، اما دیگه برای من همون نیستی. یک پارادوکس وجود داره اون شخص از نظر فیزیکی همون آدمه اما نحوهی ظهورش برای تو تغییر کرده.
و این تغییر یک فاصلهی عجیبی ایجاد میکنه.
پدیدارشناسی دقیقا به چنین چیزهایی حساسه. اشیا و آدمها فقط "چی هستن" نیستن. مهمه که چطور برای ما ظاهر میشن.
یک آدم میتونه از معشوق تبدیل شه به غریبهای با خاطرات مشترک. و این تغییر خیلی عجیبه.
یک وضعیت بینابینی شکل میگیره. غریبهای که نمیتونی واقعا غریبه حسابش کنی.
و همین بینابینی بودن میتونه یکی از جذابترین بخشهای تجربهی آهنگ باشه.
درد اصلی شاید فقدان نباشه، بازتعریف گذشته باشه. چون گذشته دیگه قابل تغییر نیست، ولی معنای گذشته میتونه تغییر کنه. چیزی که زمانی عشق بود، ممکنه بعدا اشتباه به نظر برسه.
این بازتعریف میتونه خیلی آزاردهنده باشه، چون آدم فقط با فقدان یک رابطه مواجه نیست؛ با بازنویسی بخشی از گذشتهی خودش مواجهه.
یکی از قویترین ویژگیهای آهنگ اینه که جدایی رو از یک زاویهی کاملا یکطرفه تعریف نمیکنه.
چیزی که برای یک نفر اتفاق افتاده، الزاما همون چیزی نیست که طرف مقابل تجربه کرده.
هر دو نفر یک رابطه رو زندگی کردهان، اما دو جهان زیستهی متفاوت داشتهان.
و همین باعث میشه آهنگ تبدیل میشه به مسئلهی چندصدایی بودن تجربهی انسانی.
قسمت Gotye خیلی حس گیر کردن داره. از نظر تجربهی شنیداری، ساختار تکرارشونده و ضربآهنگ نسبتا خشک آهنگ میتونه حس یک فکر تکرارشونده رو ایجاد کنه.
مثل وقتی که ذهنت یک مکالمهی قدیمی رو دوباره و دوباره اجرا میکنه "ولی چرا این کار رو کرد؟ من که فلان کار رو نکرده بودم. پس چرا اینطوری تموم شد؟"
و هیچ نسخهی نهاییای از اون مکالمه وجود نداره.
موسیقی این بازپخش ذهنی رو به تجربهای قابل شنیدن تبدیل میکنه.
و بعد بخش Kimbra وقتی روایت از سمت دیگهی رابطه وارد میشه، تجربهی شنونده هم تغییر میکنه.
ناگهان معلوم میشه که اون چیزی که یک نفر بیرحمی میدونه، دیگری ممکنه دفاع از خود بدونه.
این باعث میشه شنونده مجبور بشه از یک جایگاه ثابت خارج بشه برای اینکه متوجه بشه یک رابطهی مشترک میتونه دو تجربهی کاملا متفاوت داشته باشه.
این دقیقا با مفهوم intersubjectivity ( بیناذهنیت) ارتباط پیدا میکنه. ما جهان مشترکی داریم، اما هیچکس دقیقا از جایگاه دیگری اون جهان رو تجربه نمیکنه.
این آهنگ رو دوست داری چون این آهنگ به یک تجربهی خیلی خاص شکل میده. اینکه کسی که زمانی در مرکز جهان تو بوده، تبدیل شه به کسی که فقط گذشتهات با اون مشترکه.
نه یک جهان کاملا غریبه و نه دیگه آشنا.
Gotye — Somebody That I Used to Know
چقدر این آهنگ رو دوست دارم. از نظر پدیدارشناسی هم اتفاقا خیلی جالبه، چون هستهی آهنگ فقط جدایی نیست؛ بیشتر دربارهی تغییر معنای یک آدم در جهانِ زیستهی ماست.
پدیدارشناسی آهنگ به تجربهی روبهرو شدن با این حقیقت عجیب که کسی میتونه زمانی بخش بزرگی از جهان تو باشه و بعد به جایی برسه که حتی خطاب کردنش هم غریبه به نظر برسه، اشاره داره.
تو این آهنگ "آدم" فقط آدم نیست. بخشی از جهان توست. وقتی با کسی رابطه داریم، اون شخص فقط یک فرد جداگانه نیست. به مکانها، عادتها، خاطرات، برنامههای روزانه و حتی تصویری که از خودمون داریم وصل میشه.
مثلا یک خیابون دیگه فقط یک خیابون نیست. میشه خیابونی که با اون رفتیم. یا یک آهنگ دیگه فقط یک آهنگ نیست؛ میشه آهنگ ما.
بنابراین وقتی رابطه تموم میشه، فقط یک انسان رو از دست نمیدی، بخشی از ساختار جهان زیستهات تغییر میکنه.
و این دقیقا چیزیه که این آهنگ خیلی خوب میتونه فعال کنه.
عجیبترین قسمت جاییه که میگه تو هنوز همون آدمی، اما دیگه برای من همون نیستی. یک پارادوکس وجود داره اون شخص از نظر فیزیکی همون آدمه اما نحوهی ظهورش برای تو تغییر کرده.
و این تغییر یک فاصلهی عجیبی ایجاد میکنه.
پدیدارشناسی دقیقا به چنین چیزهایی حساسه. اشیا و آدمها فقط "چی هستن" نیستن. مهمه که چطور برای ما ظاهر میشن.
یک آدم میتونه از معشوق تبدیل شه به غریبهای با خاطرات مشترک. و این تغییر خیلی عجیبه.
یک وضعیت بینابینی شکل میگیره. غریبهای که نمیتونی واقعا غریبه حسابش کنی.
و همین بینابینی بودن میتونه یکی از جذابترین بخشهای تجربهی آهنگ باشه.
درد اصلی شاید فقدان نباشه، بازتعریف گذشته باشه. چون گذشته دیگه قابل تغییر نیست، ولی معنای گذشته میتونه تغییر کنه. چیزی که زمانی عشق بود، ممکنه بعدا اشتباه به نظر برسه.
این بازتعریف میتونه خیلی آزاردهنده باشه، چون آدم فقط با فقدان یک رابطه مواجه نیست؛ با بازنویسی بخشی از گذشتهی خودش مواجهه.
یکی از قویترین ویژگیهای آهنگ اینه که جدایی رو از یک زاویهی کاملا یکطرفه تعریف نمیکنه.
چیزی که برای یک نفر اتفاق افتاده، الزاما همون چیزی نیست که طرف مقابل تجربه کرده.
هر دو نفر یک رابطه رو زندگی کردهان، اما دو جهان زیستهی متفاوت داشتهان.
و همین باعث میشه آهنگ تبدیل میشه به مسئلهی چندصدایی بودن تجربهی انسانی.
قسمت Gotye خیلی حس گیر کردن داره. از نظر تجربهی شنیداری، ساختار تکرارشونده و ضربآهنگ نسبتا خشک آهنگ میتونه حس یک فکر تکرارشونده رو ایجاد کنه.
مثل وقتی که ذهنت یک مکالمهی قدیمی رو دوباره و دوباره اجرا میکنه "ولی چرا این کار رو کرد؟ من که فلان کار رو نکرده بودم. پس چرا اینطوری تموم شد؟"
و هیچ نسخهی نهاییای از اون مکالمه وجود نداره.
موسیقی این بازپخش ذهنی رو به تجربهای قابل شنیدن تبدیل میکنه.
و بعد بخش Kimbra وقتی روایت از سمت دیگهی رابطه وارد میشه، تجربهی شنونده هم تغییر میکنه.
ناگهان معلوم میشه که اون چیزی که یک نفر بیرحمی میدونه، دیگری ممکنه دفاع از خود بدونه.
این باعث میشه شنونده مجبور بشه از یک جایگاه ثابت خارج بشه برای اینکه متوجه بشه یک رابطهی مشترک میتونه دو تجربهی کاملا متفاوت داشته باشه.
این دقیقا با مفهوم intersubjectivity ( بیناذهنیت) ارتباط پیدا میکنه. ما جهان مشترکی داریم، اما هیچکس دقیقا از جایگاه دیگری اون جهان رو تجربه نمیکنه.
این آهنگ رو دوست داری چون این آهنگ به یک تجربهی خیلی خاص شکل میده. اینکه کسی که زمانی در مرکز جهان تو بوده، تبدیل شه به کسی که فقط گذشتهات با اون مشترکه.
نه یک جهان کاملا غریبه و نه دیگه آشنا.
❤🔥1
https://t.me/lunardail0
خب راستش تحلیل تو با بقیه فرق داره، از اونجایی که به چالش دعوتم کردی، وقت بیشتری گذاشتم و چنلت رو خوندم.
اول یک حدسهایی درمورد خودت میزنم، با اینکه جزو جواب چالش نیست اما دوست دارم ببینم تا چه حد چیزایی که دیدم میتونه درست باشه. با این حال تاکید کنم که هیچ ادعایی تو شناخت آدمها ندارم، فقط حدسیاتمه.
در لایهی سطحی، آدم بهشدت مشاهدهگر، ذهنمحور و زیباییشناس هستی. کسی که احساسات خیلی شدیدی داره اما بهجای تجربه و بیان مستقیمشون، اونا رو تبدیل به سکوت، موسیقی، ادبیات، استعاره، تحلیل و گاهی طنز دارک میکنی.
ولی چیزی که به چشمم خیلی پررنگ اومد، دیده نشدن بود. خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی، تجربه کردی. آدما نمیتونن بفهمنت چون تو اجازه نمیدی بفهمن. کنترل شدیدی روی اطلاعاتی که میدی داری. خیلی خیلی مشاهدهگری. بیش از اندازه میتونی رفتار آدما رو بخونی، تناقض درک کنی، جزئیات ببینی. قبل از انجام دادن کاری یا حتی جواب دادن به سوالی، احتمالا بارها تو ذهنت سناریوهای مختلف مینویسی. ولی همین شبیه یه زره هم هست. یک تناقض عجیب داری، از اینکه کسی اونطوری که میخوای تو رو نشناخته ناراحتی ولی همزمان خودت داری اجازه نمیدی بشناسنت. نوشتههات خیلی تصویری و ویژوالن. چون تو میتونی احساسات رو تبدیل کنی به یک اثر هنری. مثل متنهایی که تو چنلته. احتمالا ذهنت تمایل زیادی داره به اینکه برای یک چیز معمولی هم معناهای بیشتر کشف کنی.
ذهنت مدام دنبال الگو میگرده، تو از اونایی هستی که خودآگاهیت بیش از حد بالاست. یعنی احتمالا تمام رفتارهای خوب و بد خودتو بارها و بارها تحلیل میکنی.
چقدر جالب که آهنگی که انتخاب کردی هم مثل خودت چند لایه و عمیقه.
تجربهی پدیدارشناسانهی این آهنگ میگه من چیزی دردناک رو درون خودم دارم، اما نمیخوام اون رو بیرون بندازم. میخوام اون رو حس کنم، بشناسم و اجازه بدم بخشی از من بشه.
دقیقا مثل کاری که خودت خیلی وقتا انجام میدی.
این با خیلی از آهنگهای غمگین فرق داره. در یک آهنگ معمولی غمگین، درد معمولا چیزیه که باید از اون نجات پیدا کرد. اینجا خود درد تبدیل به فضا میشه.
درخت سمی استعارهی خیلی عجیبی از چیزیه که هم زیباست، هم خطرناک. هم میتونه تو رو مسموم کنه و هم قراره درونت گل بده.
بنابراین ممکنه زمان گوش دادن اصلا احساس نکنی داری غمگین میشی، حتی فکر کنی یالاخره یک چیز داره دقیقا همون حالتی رو که نمیتونم توضیح بدم، به جای من تجربه میکنه.
صدای Liza از نظر تجربهی شنیداری، درد رو فریاد نمیزنه. و همین احتمالا بخش بزرگی از جذابیتشه.
کسی مثل تو که درون خودش احساسات شدید داشته باشه اما در بیرون اونا رو با شدت نشون نده، یک صدای آرام و تقریبا بیوزن مثل Liza میتونه خیلی بیشتر از یک اجرای پرقدرت باهاش اتصال برقرار کنه.
تو احتمالا کسی هستی که با احساسات ناخوشایند رابطهی سادهای نداری یعنی غم برات چیزیه که باید فهمیده بشه. ممکنه حتی بعضی احساسات دردناک برات نوعی زیبایی داشته باشن.
نه لزوما به این معنی که درد کشیدن رو دوست داریا، نه. برای اینکه در تجربهی تو، درد همیشه صرفا چیزی نیست که حل بشه بره. گاهی درد تبدیل میشه به خاطره، هویت، معنا، هنر، موسیقی یا حتی حس آشنایی.
احتمالا با مفهوم "درونیکردن" خیلی ارتباط میگیری. یعنی یک چیزی بیرونی وارد وجود آدم میشه، اونجا ریشه میگیره و رشد میکنه و بعد تبدیل به بخشی از ساختار درونی تو میشه.
این میتونه استعارهای برای خیلی چیزها باشه، مثلا یک رابطه یا یک خاطره یا خشم ابرازنشده یا دلبستگی و یا حتی یک دورهی خاص از زندگی و کلی یا های دیگه.
شاید شاید، آدمی هستی که با تناقض خیلی راحتی، چون راحت میبینیشون و گاهی برات اصلا زشت نیستن، حتی زیبا هم هستن پس این آهنگ خیلی طبیعیه که برات خاص باشه.
چون این آهنگ یک نوع زیباییشناسی زخم داره. آدمی که فقط دنبال تخلیهی احساسه، ممکنه این آهنگ رو اصلا درک نکنه. پس تو ممکنه از موسیقی برای تنظیم تجربهی درونی استفاده کنی، نه صرفا سرگرمی.
یعنی آهنگ برات آینهست، نه پیام.
ممکنه وقتی آهنگ شروع میشه، آدم وارد یک نسخهی متفاوت از خودش بشه. از دید پدیدارشناسی ممکنه حس کنی اتاق تاریکتر میشه، زمان کندتر میشه، خاطرات واضحتر میشن. و برای چند دقیقه حل نشدهای.
در این حالت آهنگ تبدیل میشه به یک جای امن روانی برای تجربه کردن چیزهایی که در زندگی روزمره جای امنی براشون نداره.
تو احتمالا کسی هستی که شاید ترجیح بده یک احساس پیچیده رو نگه داره و بفهمه تا اینکه سریع اسم بذاری روش و ازش عبور کنی. کسی که ممکنه به چیزهایی جذبشه که در اونا زیبایی و آسیب همزمان وجود دارن.
و دقیقا به همین دلیله که فکر میکنم تصویر و حس کردن این آهنگ میتونه برای تو فوقالعاده شخصی و عمیق باشه.
Liza v posteli- poison tree
خب راستش تحلیل تو با بقیه فرق داره، از اونجایی که به چالش دعوتم کردی، وقت بیشتری گذاشتم و چنلت رو خوندم.
اول یک حدسهایی درمورد خودت میزنم، با اینکه جزو جواب چالش نیست اما دوست دارم ببینم تا چه حد چیزایی که دیدم میتونه درست باشه. با این حال تاکید کنم که هیچ ادعایی تو شناخت آدمها ندارم، فقط حدسیاتمه.
در لایهی سطحی، آدم بهشدت مشاهدهگر، ذهنمحور و زیباییشناس هستی. کسی که احساسات خیلی شدیدی داره اما بهجای تجربه و بیان مستقیمشون، اونا رو تبدیل به سکوت، موسیقی، ادبیات، استعاره، تحلیل و گاهی طنز دارک میکنی.
ولی چیزی که به چشمم خیلی پررنگ اومد، دیده نشدن بود. خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدی، تجربه کردی. آدما نمیتونن بفهمنت چون تو اجازه نمیدی بفهمن. کنترل شدیدی روی اطلاعاتی که میدی داری. خیلی خیلی مشاهدهگری. بیش از اندازه میتونی رفتار آدما رو بخونی، تناقض درک کنی، جزئیات ببینی. قبل از انجام دادن کاری یا حتی جواب دادن به سوالی، احتمالا بارها تو ذهنت سناریوهای مختلف مینویسی. ولی همین شبیه یه زره هم هست. یک تناقض عجیب داری، از اینکه کسی اونطوری که میخوای تو رو نشناخته ناراحتی ولی همزمان خودت داری اجازه نمیدی بشناسنت. نوشتههات خیلی تصویری و ویژوالن. چون تو میتونی احساسات رو تبدیل کنی به یک اثر هنری. مثل متنهایی که تو چنلته. احتمالا ذهنت تمایل زیادی داره به اینکه برای یک چیز معمولی هم معناهای بیشتر کشف کنی.
ذهنت مدام دنبال الگو میگرده، تو از اونایی هستی که خودآگاهیت بیش از حد بالاست. یعنی احتمالا تمام رفتارهای خوب و بد خودتو بارها و بارها تحلیل میکنی.
چقدر جالب که آهنگی که انتخاب کردی هم مثل خودت چند لایه و عمیقه.
تجربهی پدیدارشناسانهی این آهنگ میگه من چیزی دردناک رو درون خودم دارم، اما نمیخوام اون رو بیرون بندازم. میخوام اون رو حس کنم، بشناسم و اجازه بدم بخشی از من بشه.
دقیقا مثل کاری که خودت خیلی وقتا انجام میدی.
این با خیلی از آهنگهای غمگین فرق داره. در یک آهنگ معمولی غمگین، درد معمولا چیزیه که باید از اون نجات پیدا کرد. اینجا خود درد تبدیل به فضا میشه.
درخت سمی استعارهی خیلی عجیبی از چیزیه که هم زیباست، هم خطرناک. هم میتونه تو رو مسموم کنه و هم قراره درونت گل بده.
بنابراین ممکنه زمان گوش دادن اصلا احساس نکنی داری غمگین میشی، حتی فکر کنی یالاخره یک چیز داره دقیقا همون حالتی رو که نمیتونم توضیح بدم، به جای من تجربه میکنه.
صدای Liza از نظر تجربهی شنیداری، درد رو فریاد نمیزنه. و همین احتمالا بخش بزرگی از جذابیتشه.
کسی مثل تو که درون خودش احساسات شدید داشته باشه اما در بیرون اونا رو با شدت نشون نده، یک صدای آرام و تقریبا بیوزن مثل Liza میتونه خیلی بیشتر از یک اجرای پرقدرت باهاش اتصال برقرار کنه.
تو احتمالا کسی هستی که با احساسات ناخوشایند رابطهی سادهای نداری یعنی غم برات چیزیه که باید فهمیده بشه. ممکنه حتی بعضی احساسات دردناک برات نوعی زیبایی داشته باشن.
نه لزوما به این معنی که درد کشیدن رو دوست داریا، نه. برای اینکه در تجربهی تو، درد همیشه صرفا چیزی نیست که حل بشه بره. گاهی درد تبدیل میشه به خاطره، هویت، معنا، هنر، موسیقی یا حتی حس آشنایی.
احتمالا با مفهوم "درونیکردن" خیلی ارتباط میگیری. یعنی یک چیزی بیرونی وارد وجود آدم میشه، اونجا ریشه میگیره و رشد میکنه و بعد تبدیل به بخشی از ساختار درونی تو میشه.
این میتونه استعارهای برای خیلی چیزها باشه، مثلا یک رابطه یا یک خاطره یا خشم ابرازنشده یا دلبستگی و یا حتی یک دورهی خاص از زندگی و کلی یا های دیگه.
شاید شاید، آدمی هستی که با تناقض خیلی راحتی، چون راحت میبینیشون و گاهی برات اصلا زشت نیستن، حتی زیبا هم هستن پس این آهنگ خیلی طبیعیه که برات خاص باشه.
چون این آهنگ یک نوع زیباییشناسی زخم داره. آدمی که فقط دنبال تخلیهی احساسه، ممکنه این آهنگ رو اصلا درک نکنه. پس تو ممکنه از موسیقی برای تنظیم تجربهی درونی استفاده کنی، نه صرفا سرگرمی.
یعنی آهنگ برات آینهست، نه پیام.
ممکنه وقتی آهنگ شروع میشه، آدم وارد یک نسخهی متفاوت از خودش بشه. از دید پدیدارشناسی ممکنه حس کنی اتاق تاریکتر میشه، زمان کندتر میشه، خاطرات واضحتر میشن. و برای چند دقیقه حل نشدهای.
در این حالت آهنگ تبدیل میشه به یک جای امن روانی برای تجربه کردن چیزهایی که در زندگی روزمره جای امنی براشون نداره.
تو احتمالا کسی هستی که شاید ترجیح بده یک احساس پیچیده رو نگه داره و بفهمه تا اینکه سریع اسم بذاری روش و ازش عبور کنی. کسی که ممکنه به چیزهایی جذبشه که در اونا زیبایی و آسیب همزمان وجود دارن.
و دقیقا به همین دلیله که فکر میکنم تصویر و حس کردن این آهنگ میتونه برای تو فوقالعاده شخصی و عمیق باشه.