سعی میکنم زیاد فکر نکنم. حالا دیگر فکر کردن هم باید مثل چیزهای دیگر سهمیهبندی شود. خیلی از مسائل ارزش فکرکردن ندارند. فکر کردن فرصتهای آدم را از بین میبرد و من میخواهم دوام بیاورم. میدانم چرا تصویر رنگ و روغن زنبقهای آبی شیشه ندارد و چرا پنجره فقط تا نیمه باز میشود و چرا شیشهاش نشکن است. نگرانیشان از بابت فرار ما نیست. نمیتوانیم زیاد دور شویم. نگران اوج گرفتن خیالمان هستند؛ نگران راههایی که فقط در درون آدم باز میشوند و به انسان روحیه و برتری میدهند.
- سرگذشت ندیمه؛ مارگارت اتوود.
امیدوارم صدام واضح ضبط بشه چون طبق چیزی که شنیدم انگار... سریعترین فراموشی برای صدای آدمها اتفاق میوفته؛ پس خوب میشه اگه آخرین چیزی که ازم برات میمونه یه نسخهی تقریبا قابل قبول و متفاوت از صدای خشدار و همیشگیِ خودش باشه.
همین چند دقیقهٔ پیش از آغوشم جدات کردم. خوابت سبکه؛ میدونم که حتی به صدای فندک سیگارمم حساسی پس مجبور شدم به اتاقم پناه بیارم و دورت رو به جای بازوهای خودم، با بالشت پر کنم تا یه دفعه رویای پرواز نبینی. هنوز خیلی کوچیکی. بالهات حالا حالا ها فرصت لمسِ آزادی رو دارن. پس عجله نداشته باش، فندق.
میخوام برم سراغ موضوع اصلیمون. خب، ذاتاً خیلی خنده داره که نمیدونم با ورژن چند سالت الان مواجهم و تا چه حد کلماتم برات قابل لمسن اما چیزی که واضح ترینه، عشقیه که تصمیم گرفته این بار تورو گرفتار کنه.
یحتمل بارها تا الان در محضر دادگاه ذهنت محکومش کردی به خودت، مردمک چشمات لرزیده از اینکه شاید نخواد باشه، میخوای بهش بگی دوست دارم ولی به نظر میرسه که براش کافی نیست، خسته شدی از اینکه صد بار حرفت رو نشخوار کردی و آخرش هم فقط به دوتا کلمه خشک و مضحک بسنده کردی درحالیکه چندین برابرش تپش جا انداختی از هنری که خدا موقع خلقش صرف کرده.
میفهمم. میدونی که اگر الان چیزی بیشتر از صدام کنارت بود، مثل همیشه همهچیز رو سر جای خودش قرار میدادم؛ اونو توی بغل تو، خودم رو پشت سایههای شما و یقیناً سرنوشت رو زیر هفت فرسخ خاک اما حالا که نیستم، چطوره خودت بپری؟ لحنم اشتباه بود... باید بپری، خیالِ خاکستری. باید براش تا ته خط بازدمهات بدوی تا ببینی میشه یا نه. جوابِ سوالهای توی مغزت که هی رژه میرن روی سدِ صبوریت و هی خودشون رو به در و دیوارِ منطقت میکوبن تا برسن به چیزی که میخوان، اینطوری به دست نمیآد. باید کلمه خرج کنی، احساس بکاری، لمس بتابی، عشق بنویسی تا متوجهت بشه. باید بمیری براش، تا برات تب کنه.
من درد نرسیدن رو چشیدم؛ سنگینه. زهرماره. مرگ رو جلوی چشمات میرقصونه. ازت میخواد دیگه دمهات رو بخاطر نبودن دلیلی واسه بازدمها رها نکنی. بیراه هم نمیگه. وقتی عطرِ نگاهش رو نداشته باشی، دیگه اون موقع نفس چه فایده داره برای کالبدی که رنگی به روح نداره؟ مرگ تدریجی نیست؛ قتلعامِ لحظههاییه که میتونستی داشته باشیش ولی نرسیدی بهشه. شکست عشقی نیست؛ شکافِ شیشهٔ رویاهاته که یه روزی میتونست پر از زمزمههای همراه با بوسهی اون باشه ولی پشت کردی بهشه. یه فرصت از دست رفته نیست؛ مرکبیه که همهجارو به گند کشیده! از روحت گرفته تا میز کارت رو. از قلبت گرفته تا دفتر خاطراتت رو. از روزهای باقی موندهٔ زندگیت گرفته تا گذشتهای که میتونست زودتر از این حرفا با اون رقم بخوره اما تو ابلهانه از دست دادی همهی این «هم» هارو.
صدای گریههات داره میاد. باید برگردم پیشت. زودتر از تصوراتم نبودنم رو حس کردی. امیدوارم به ورژن ۸ ماههٔ خودت حسادت نکنی اما خیالِ شیرین من، میدونی که هرچی آغوش داشتم تا لحظهی آخر برای تو بوده، هوم؟ پس من رو لای افکارت گم نکن.
برو... لبخندی که دربارش حرف زدیم، زیاد نمیتونه به پای تو آفتابی بمونه. بارونت رو به پاش بریز. منتظر آسمون ابری مورد علاقم هستم.
همین چند دقیقهٔ پیش از آغوشم جدات کردم. خوابت سبکه؛ میدونم که حتی به صدای فندک سیگارمم حساسی پس مجبور شدم به اتاقم پناه بیارم و دورت رو به جای بازوهای خودم، با بالشت پر کنم تا یه دفعه رویای پرواز نبینی. هنوز خیلی کوچیکی. بالهات حالا حالا ها فرصت لمسِ آزادی رو دارن. پس عجله نداشته باش، فندق.
میخوام برم سراغ موضوع اصلیمون. خب، ذاتاً خیلی خنده داره که نمیدونم با ورژن چند سالت الان مواجهم و تا چه حد کلماتم برات قابل لمسن اما چیزی که واضح ترینه، عشقیه که تصمیم گرفته این بار تورو گرفتار کنه.
یحتمل بارها تا الان در محضر دادگاه ذهنت محکومش کردی به خودت، مردمک چشمات لرزیده از اینکه شاید نخواد باشه، میخوای بهش بگی دوست دارم ولی به نظر میرسه که براش کافی نیست، خسته شدی از اینکه صد بار حرفت رو نشخوار کردی و آخرش هم فقط به دوتا کلمه خشک و مضحک بسنده کردی درحالیکه چندین برابرش تپش جا انداختی از هنری که خدا موقع خلقش صرف کرده.
میفهمم. میدونی که اگر الان چیزی بیشتر از صدام کنارت بود، مثل همیشه همهچیز رو سر جای خودش قرار میدادم؛ اونو توی بغل تو، خودم رو پشت سایههای شما و یقیناً سرنوشت رو زیر هفت فرسخ خاک اما حالا که نیستم، چطوره خودت بپری؟ لحنم اشتباه بود... باید بپری، خیالِ خاکستری. باید براش تا ته خط بازدمهات بدوی تا ببینی میشه یا نه. جوابِ سوالهای توی مغزت که هی رژه میرن روی سدِ صبوریت و هی خودشون رو به در و دیوارِ منطقت میکوبن تا برسن به چیزی که میخوان، اینطوری به دست نمیآد. باید کلمه خرج کنی، احساس بکاری، لمس بتابی، عشق بنویسی تا متوجهت بشه. باید بمیری براش، تا برات تب کنه.
من درد نرسیدن رو چشیدم؛ سنگینه. زهرماره. مرگ رو جلوی چشمات میرقصونه. ازت میخواد دیگه دمهات رو بخاطر نبودن دلیلی واسه بازدمها رها نکنی. بیراه هم نمیگه. وقتی عطرِ نگاهش رو نداشته باشی، دیگه اون موقع نفس چه فایده داره برای کالبدی که رنگی به روح نداره؟ مرگ تدریجی نیست؛ قتلعامِ لحظههاییه که میتونستی داشته باشیش ولی نرسیدی بهشه. شکست عشقی نیست؛ شکافِ شیشهٔ رویاهاته که یه روزی میتونست پر از زمزمههای همراه با بوسهی اون باشه ولی پشت کردی بهشه. یه فرصت از دست رفته نیست؛ مرکبیه که همهجارو به گند کشیده! از روحت گرفته تا میز کارت رو. از قلبت گرفته تا دفتر خاطراتت رو. از روزهای باقی موندهٔ زندگیت گرفته تا گذشتهای که میتونست زودتر از این حرفا با اون رقم بخوره اما تو ابلهانه از دست دادی همهی این «هم» هارو.
صدای گریههات داره میاد. باید برگردم پیشت. زودتر از تصوراتم نبودنم رو حس کردی. امیدوارم به ورژن ۸ ماههٔ خودت حسادت نکنی اما خیالِ شیرین من، میدونی که هرچی آغوش داشتم تا لحظهی آخر برای تو بوده، هوم؟ پس من رو لای افکارت گم نکن.
برو... لبخندی که دربارش حرف زدیم، زیاد نمیتونه به پای تو آفتابی بمونه. بارونت رو به پاش بریز. منتظر آسمون ابری مورد علاقم هستم.
آدما شاید مستقیماً اعتراف نکنن اما به صورت ناخواسته، واقف به این موضوع هستن که احساسات تماماً توانایی بالعکس کردن قانون سومِ نیوتن و نشون دادن ضعفی بیشتر از شدتِ احساسات اون هم بجای عکسالعملِ حساب شده به شخص رو دارن. پس.. فکر کنم تو هم شکستی، نه؟
تا حالا تلاش کردی یه عروسک چینیِ شکسته شده رو به همدیگه بچسبونی؟ اگر نه که برات خوشحالم. نیازی نیست متوجه بشی که تا چه حد میتونی ناامید بشی از تلاش کردن برای چیزی که دیگه مثل قبل نمیشه.
نمیدونم تا چه حد ترک برداشتی، چقدر ممکنه به حدِ محدود خودت نزدیک شده باشی یا حتی چند وقت از اولین ترکت گذشته و چه کسی باعثش شده اما ممکنه ازت بخوام که خودت رو بیشتر از این ناامید نکنی؟ میدونم؛ حتی اگر تلاش کرده باشی بعد از هر ضربه یه چسب زخم روش بچسبونی، باز هم کمکی نکرده و ردش رو محو نکرده ولی دیگه تمومش کن لگد کردن خرده شیشههات رو. کف پاهات همینطوریش هم به خونریزی افتاده. کافی نیست؟
خیالت رو راحت کنم؟ بالاخره یه روز تموم میشه همهی تلاش کردن و نتیجه نگرفتنها.
لذتبخش نیست؟ دیگه کسی نیازی نداره قضاوتت کنه برای خوب بودن یا نبودنت؛ نه حتی خودت چون دیگه مردی. دیگه جزئی از شمارش جهانی عروسکها به حساب نمیای و فقط یکی از بیشمار گِلِ به «چرخه برگشته» هستی.
دفن شدی و دیگه زنده نبودن، وظیفهٔ مادام العمر تو خواهد بود.
لذتبخش نیست؟ دیگه کسی نیازی نداره قضاوتت کنه برای خوب بودن یا نبودنت؛ نه حتی خودت چون دیگه مردی. دیگه جزئی از شمارش جهانی عروسکها به حساب نمیای و فقط یکی از بیشمار گِلِ به «چرخه برگشته» هستی.
دفن شدی و دیگه زنده نبودن، وظیفهٔ مادام العمر تو خواهد بود.
اما میشه یه قول بهم بدی؟ اگه.. من زودتر این آزادی رو تجربه کردم، ممکنه مراقب اشکهای مادرم باشی؟ احتمالا اون موقع حتی نگران سرد یا گرم بودن سنگ قبرمم خواهد بود و به همین بهونه نمیخواد تنهام بذاره پس لطفاً نذار به خودش سخت بگیره. هر چی باشه، من آخرین ترک نزدیک به شکستگیِ مطلقشم. چسب زخم بهش قرض بده؛ باشه؟
حقیقت این است که کلمات آنقدر شکنجه دیدهاند تا خودشان را تسلیم معانی متضادشان کردند.
- از آ به خ؛ جان برجر.
- ساکتی... افکارِ موزمارت با ثانیههای از دست رفته میرقصن یا دارن پرده پشت پلکهات رو با خیالبافیهای غیر واقعی خط خطی میکنن؟
+ درگیر لحظهام.
- و بعدش؟
+ به نتیجه برسم که اگر از اون اتاق بیرون اومدی و با چشمهایی که هیچوقت برای من بیستاره نبودن ازم بپرسی «تو کی هستی؟» باید چه جوابی بهت بدم که برات کافی باشه.
- نیازی نیست جوابی بدی.
+ پس ازم میخوای رهات کنم؟ همینقدر ساده انقضای عشق زادهی زوالمون رو بپذیرم و سر راه هم کم لطفی نکنم و چالش کنم بین زبالههای بیمارستانی و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم؟ پس یعنی حتی ازم میخوای باور کنم که تو هم قبولش کردی؟ اینکه از اون اتاق بیای بیرون و مطلقاً چیزی از این بیست و شش سال یادت نیاد؟ حتماً بعد از یه مدت هم میخوای برگردی و چنگ بزنی به هر چیزی که هست و نیست تا به خاطر بیاری این نکبتی که تا الان دودش میکردیم چه زهرماری بوده و تا چه حد درد داشته دویدن همراه با تاولهای کف پاهامون، ها؟ باهام روراستی؟ جداً میخوای به یاد بیاری این سیکل بیمارگونه خواستن و نشدن رو؟
- به نظر میرسه تو بیشتر از من کمر به قتل جبرِ سرنوشت بستی.
+ نه. کمر به قتل لرزیدنهای مردمکهام بستم که بلکه آروم بگیرن تا بیشتر حفظت کنم. من دیگه حتی مطمئن نیستم که میتونم روی مالِ تو بودنم حساب باز کنم یا نه... یه آدم چندبار میتونه یتیم بشه آخه؟ چندبار میتونه سرپناهش رو از دست بده و دوباره بدون آخ گفتن بسازتش؟ چندبار میتونه از زیر آوار زنده بیرون بیاد و خودش رو مجبور به ترمیم چیزی بکنه که از درون پوسیدهست؟ پس کِی انقضای من تموم میشه؟ این بارکد پشت گردنم کی قراره از چرخه مصرف خارج بشه؟ چقدر دیگه باید منتظر دفع شدنِ خودم زیر پسموندههای دیگران بمونم، اون هم بدون اینکه نگران بیرون کشیده شدنم توسط یکی از اطرافیان باشم؟ من دیگه خودم رو بدون تو قبول ندارم. چجوری دووم بیارم زیر اون نگاه سنگین و غریبه؟ چجوری برگردم سر پله اول؟ این گره کور رو چجوری باز کنم با دستای بیجونم؟
- میخوای دیگه برام جون نَکَنی؟
+ دلیل اینکه هنوز دمم به بازدمم ختم میشه، تویی. چه اسمم رو یادت باشه چه نه.
- پس انقد این کلاف بی سر و ته رو چنگ نزن تا اولش رو پیدا کنی. حواست رو بده به من، نمیدونی چه واکنشی نشون بدی وقتی از اون اتاق برگشتم؟ فقط بغلم کن. میتونی؟ شاید ذهنم سماجتِ یادآوری خاطراتمون رو مثل قبل نداشته باشه اما نه من و نه تو، نیازی به یاد دادن الفبای اسم شخصی که این قلب زبون نفهم با دیدنش بیقرار میشه، نداریم. شاید نگاه من غریبه باشه اما تا زمانی که لمس تو هنوز هم برای روح من حکم تیغی رو داره که با هر ردی که میندازه، آرامش از شکاف تازهش بیرون میزنه، ما نیازی برای اثبات «پیوند» به روحهامون نداریم. اونها خیلی وقته که پارهٔ هزار تکهای همدیگه شدن.
+ پس نترسم برای این زخم مشترک؟
- نترس برای این نهال غمآلود؛ چون تکیهش رو به دیوار آرزوهامون داده، از خط جاریِ اشکهامون سیراب میشه و نورش رو از روشنی دلهامون میگیره. نترس؛ این نهال تیرهرنگ از ما به زندگی امیدوارتره.
+ درگیر لحظهام.
- و بعدش؟
+ به نتیجه برسم که اگر از اون اتاق بیرون اومدی و با چشمهایی که هیچوقت برای من بیستاره نبودن ازم بپرسی «تو کی هستی؟» باید چه جوابی بهت بدم که برات کافی باشه.
- نیازی نیست جوابی بدی.
+ پس ازم میخوای رهات کنم؟ همینقدر ساده انقضای عشق زادهی زوالمون رو بپذیرم و سر راه هم کم لطفی نکنم و چالش کنم بین زبالههای بیمارستانی و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم؟ پس یعنی حتی ازم میخوای باور کنم که تو هم قبولش کردی؟ اینکه از اون اتاق بیای بیرون و مطلقاً چیزی از این بیست و شش سال یادت نیاد؟ حتماً بعد از یه مدت هم میخوای برگردی و چنگ بزنی به هر چیزی که هست و نیست تا به خاطر بیاری این نکبتی که تا الان دودش میکردیم چه زهرماری بوده و تا چه حد درد داشته دویدن همراه با تاولهای کف پاهامون، ها؟ باهام روراستی؟ جداً میخوای به یاد بیاری این سیکل بیمارگونه خواستن و نشدن رو؟
- به نظر میرسه تو بیشتر از من کمر به قتل جبرِ سرنوشت بستی.
+ نه. کمر به قتل لرزیدنهای مردمکهام بستم که بلکه آروم بگیرن تا بیشتر حفظت کنم. من دیگه حتی مطمئن نیستم که میتونم روی مالِ تو بودنم حساب باز کنم یا نه... یه آدم چندبار میتونه یتیم بشه آخه؟ چندبار میتونه سرپناهش رو از دست بده و دوباره بدون آخ گفتن بسازتش؟ چندبار میتونه از زیر آوار زنده بیرون بیاد و خودش رو مجبور به ترمیم چیزی بکنه که از درون پوسیدهست؟ پس کِی انقضای من تموم میشه؟ این بارکد پشت گردنم کی قراره از چرخه مصرف خارج بشه؟ چقدر دیگه باید منتظر دفع شدنِ خودم زیر پسموندههای دیگران بمونم، اون هم بدون اینکه نگران بیرون کشیده شدنم توسط یکی از اطرافیان باشم؟ من دیگه خودم رو بدون تو قبول ندارم. چجوری دووم بیارم زیر اون نگاه سنگین و غریبه؟ چجوری برگردم سر پله اول؟ این گره کور رو چجوری باز کنم با دستای بیجونم؟
- میخوای دیگه برام جون نَکَنی؟
+ دلیل اینکه هنوز دمم به بازدمم ختم میشه، تویی. چه اسمم رو یادت باشه چه نه.
- پس انقد این کلاف بی سر و ته رو چنگ نزن تا اولش رو پیدا کنی. حواست رو بده به من، نمیدونی چه واکنشی نشون بدی وقتی از اون اتاق برگشتم؟ فقط بغلم کن. میتونی؟ شاید ذهنم سماجتِ یادآوری خاطراتمون رو مثل قبل نداشته باشه اما نه من و نه تو، نیازی به یاد دادن الفبای اسم شخصی که این قلب زبون نفهم با دیدنش بیقرار میشه، نداریم. شاید نگاه من غریبه باشه اما تا زمانی که لمس تو هنوز هم برای روح من حکم تیغی رو داره که با هر ردی که میندازه، آرامش از شکاف تازهش بیرون میزنه، ما نیازی برای اثبات «پیوند» به روحهامون نداریم. اونها خیلی وقته که پارهٔ هزار تکهای همدیگه شدن.
+ پس نترسم برای این زخم مشترک؟
- نترس برای این نهال غمآلود؛ چون تکیهش رو به دیوار آرزوهامون داده، از خط جاریِ اشکهامون سیراب میشه و نورش رو از روشنی دلهامون میگیره. نترس؛ این نهال تیرهرنگ از ما به زندگی امیدوارتره.
هرکسی به اندازه ضربههایی که خورده، تنهاییاش را محکمتر بغل کرده است.
- آلبر کامو.