فلسفه اخلاق
7.25K subscribers
2.43K photos
1.39K videos
346 files
968 links
🌱روان‌کاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما
📍مصطفی سلیمانی
(دکتری فلسفه
کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق
کارشناسی ارشد روان‌شناسی شخصیت)


📱ارتباط با من:
@soleymani63
.
🔖اینستاگرام:
https://instagram.com/_u/soleymani63
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم ۱۰(پایانی)
#دنیای_زنان

🎬 کریمر علیه کریمر (Kramer vs. Kramer)
به کارگردانی #رابرت_بنتون محصول سال ۱۹۷۹ ایالات متحدهٔ آمریکا که موضوع آن طلاق است.
#زیرنویس_فارسی

🏆 جایزه‌ها:
● جایزهٔ اسکار بهترین فیلم
● جایزهٔ اسکار بهترین کارگردان
● جایزهٔ اسکار بهترین فیلمنامه
● جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد (داستین هافمن)
● جایزهٔ اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن (مریل استریپ)

🔸خلاصه داستان:
داستان فیلم درباره تد، مردی است که جوانا، همسرش به ناگهان او را ترک می‌کند و او را با فرزند پنج ساله‌شان تنها می‌گذارد. تد مجبور است در اوج دوران کاری‌اش رابطه‌ای جدید را با فرزندش پی ریزی کند.

🔹لینک دانلود از سایت دیجی مویز:
https://digimoviez.com/kramer-vs-kramer-1979/

❤️ @filsofak
👍65👏1
Forwarded from رادیو موژ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎙️ قسمتی از اپیزود اول با موضوع عشق

اروین یالوم روان‌درمـانگر وجودی، عـشق را نوعی از خودبی‌خـودی وسـواس‌گونه و ذهنیتی افـسون‌شده می‌داند که همه زندگی فرد را در تـصرف خود در می‌آورد. معمولا تجربه‌ی چـنین حالتی باشـکوه است. به عقیده‌ی او انسان بـیشتر دلباخته‌ی اشـتیاق خویش است تا آنچه اشـتیاقش را برانگیخته است. ولی در مواقعی شـیدایی و از خودبی‌خودی، بیش از آنکه لـذت بیافریند، پـریشانی می‌آورد.
عاشق صورتی خـیالی و شـاعرانه به معشوق می‌دهد و ذهنش درگیر وسوسه‌ی او می‌شود؛ اما اگر عشق تنها یک ویژگی حقیقی داشته باشد، این است که هـرگز نمی‌ماند، نـاپایداری بـخشی از ماهیت شیدایی عشق است. از نظر یالوم وسواس عشق، اغلب به نوعی توجه فـرد را از افـکار دردناک‌تر دیگر دور می‌کند.
از نظر وی هیچ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تـنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم. ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم؛ همان طور که عشق درد تنهایی را جـبران می کند.


📚روان‌درمانی اگزیستانسیال
نوشته: اروین یالوم
ترجمه‌: سپیده حبیب


#رادیو_موژ #پادکست_فارسی
#عشق #از_عشق

+ موژ را به اهلش برسانید.

🔻موژ در:
تلگرام
اینستاگرام

🎙️@radiomozh
5👍1👌1
اخلاق ۱
حسادت


پیرمرد از روی نیمکت، زل زده بود به آن پسربچه که پنج شش سالش می‌شد. من هم داشتم رد نگاه او را، از نیمکت تا آن‌جا تماشا می‌کردم.
پسربچه نشسته بود توی چمن‌ها، و دست‌ راستش را محکم مُشت کرده بود.
زنی که تلاش می‌کرد چادرش را با دندانش نگه دارد و یک بچه دو سه ساله را هم دنبال خودش می‌کشید، آمد دست پسربچه را گرفت. آن مُشتِ کوچولو را با زور از هم باز کرد و چند تا تیله خوش‌رنگ را از توش بیرون کشید و داد دست آن پسربچه دو سه ساله. صدای گریه و اعتراض کل پارک را گرفت.
ما هنوز داشتیم از روی نیمکت نگاهشان می‌کردیم. به نظر می‌رسید همه‌چیز در حالت عادی است، که یکهو دیدیم هول و وَلایی به جان مادرشان افتاده. بچه دو سه ساله، یکی از تیله‌ها را خورده بود و افتاده بود به سرفه کردن. برای چند لحظه، اضطراب توی جان ما هم افتاد. گرچه همه‌چیز به خیر گذشت، اما توی آن همان هیری ویریِ چند ثانیه‌ای، واکنش پسربچه بزرگ‌تر دیدنی بود. رفته بود پشت یک درخت و از دور، تلاش و بی‌تابیِ مادر و حال بدِ برادرش را تماشا می‌کرد. نگاهش موذی شده بود و هر چقدر سرفه بچه بلندتر می‌شد، لبخند او هم کش‌دارتر می‌شد.
سرم را چرخاندم سمت نگاه پیرمرد و دلم می‌خواست بدانم که او هم همه چیزهایی که من دیده‌ام را دیده یا نه، که دیدم دارد سرش را تکان می‌دهد. نگاه آدم‌های پیر، خيلی وقت‌ها برای من جذاب است. بعضی‌هاشان این حس را به من می‌دهند که تا بگویی «ف»، می‌روند تا فرحزاد و برمی‌گردند و رسماً توی خشتِ خام، چیزی را می‌بینند که ما توی آینه می‌بینیم.
دستم را گذاشتم روی شانه‌ چپش و گفتم «ها پیرمرد؟ سر تکان می‌دهی!؟»
پیرمرد سرش را کمی چرخاند سمتم و با یک لبخندِ نصفه نیمه گفت «دیدی چه شد؟» و تا آمدم حرف بزنم، خودش ادامه داد که «تخمِ حسادت را کاشت توی دل بچه».
زده بود توی خال. گفتم «ایول‌الله. خوشم آمد. چه نگاه تیزی!» که دیدم دوباره شروع کرد به تکان دادن سرش. دستش را گذاشت روی پام و گفت «کشیده‌ام. من سال‌ها با آتش حسادت زندگی کرده‌ام» و از روی نیمکت بلند شد و رفت.
#مصطفی_سلیمانی

#اخلاق_درمانی #حسادت

❤️ @filsofak
👍84👏3
هم تراژدی و هم زیبایی زندگی انسان ریشه در مرگ دارد. به‌علاوه تراژدیِ مرگ منشاء زیبایی زندگی است و بالعکس. اگرچه همان بهتر که ما میرا هستیم، بااین‌همه مایه‌ی تأسف است که باید بمیریم. مردن، نقطه‌ی پایانی بی‌معناست بر همه‌ی آن دلمشغولی‌هایی که زندگی ما را شکل می‌دهد. و بااین‌همه بدون این پایان بی‌معنا، آن دلمشغولی‌ها هیچ معنایی نمی‌داشت. در این صورت تنها بخشی از یک نمایش گذرای بی‌پایان می‌بودند و نمی‌توانستند ما را تحت تأثیر قرار دهند.

مرگ
#تاد_می

❤️ @filsofak
👍64
عشق ورزیدن به معنی مراقبت کردن، پذیرفتن ماهیت انسانی دیگر و احترام قایل شدن برای رشد اوست. رولو می عشق را به این صورت تعریف کرد: «خوشحال از حضور دیگری و تایید کردن ارزش و رشد [آن فرد] به اندازه ارزش و رشد خویشتن». بدون مراقبت، عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد، و عشق بدون مراقبت فقط احساساتی بودن پوچ یا برانگیختگی جنسی زودگذر است.

جس فیست و همکاران
از کتاب نظریه‌های شخصیت
ترجمه یحیی سیدمحمدی

The Love Letter‌ (Luigi Crosio)

❤️ @filsofak
👍81
آیا خویشتن خود بودن مستلزم بد بودن است؟

یکی از رایج‌ترین واکنش‌هایی که نسبت به این شیوه زندگی ابراز می‌شود، این است که خویشتن واقعی خود بودن، عبارت از بد بودن، شریر بودن، بی‌بند و بار بردن و مخرب بودن دانسته می‌شود.

چنان که گویی هیولایی را از بند رها کرده باشیم. این دیدگاه کاملا برای من شناخته شده است. زیرا هم مراجعانم بر این عقیده‌اند که:

«اگر جرات کنم و بگذارم احساساتی که تاکنون در درونم مهارشان کرده بودم، جاری شوند، و یا به هر تقدیر اگر قرار باشد با این احساسات زندگی کنم، بی‌تردید فاجعه‌ای به بار خواهد آمد.»

این نگرش، نگرش ابراز شده و یا ابراز نشده تقریبا هر مراجعی است که درصدد تجربه جنبه‌های ناشناخته خویشتن خویش است. اما هیچ یک از دوره های تجارب او در طی مدت درمان این نگرانی‌ها را موجه نمی‌دارد.

او به تدریج پی می‌برد که وقتی واقعا خشمگین است، می‌تواند خشم خود را صادقانه ابراز کند، و این خشم موجه و آشکار هرگز مخرب و درهم کوبنده نیست.

نیز درمی‌یابد که می‌تواند عبارت از ترس خود باشد و آن را صمیمانه آشکار سازد، و این واکنش نیز اگر آگاهانه ابراز شود، او را ناتوان نمی‌کند. پی می‌برد که می‌تواند به حال خود دل بسوزاند و این کار لزوما «بد» نیست.

فرد، با توسل به چنین شیوه‌ای، می‌تواند احساسات جنسی یا تمایلات رافت‌طلبانه و با احساسات «خصومت آمیز» خود را احساس کند و با آنها زندگی کند و اطمینان داشته باشد که دنیا زیر و رو نخواهد شد.

دلیل این امر آن است که فرد هرچه بیشتر به این احساسات مجال بروز و ظهور دهد. آنها مکان مناسب‌تری در عرصه هماهنگ تمامی احساساتش خواهند یافت؛

به این معنا که او درمی‌یابد که در وجود او احساسات متفاوتی وجود دارند که اگر با هم درآمیزند و ترکیب شوند، ارگانیزم او را از تعادل بیشتری برخوردار خواهند کرد.

🔸کارل راجرز
از کتاب هنر انسان شدن
ترجمه مهین میلانی

❤️ @filsofak
👏7👌1
[به اعتقاد اریک فروم] یافتن عشق بارور از دشوارترین دستاوردهای زندگی است. منظور از عشق «عاشق شدن» نیست. لازمه عشق تلاش فراوان است زیرا عشق بارور از چهار ویژگی مهم برخوردار است: توجه، احساس مسئولیت، احترام و شناخت.

عشق ورزیدن به دیگران یعنی مهر ورزیدن به آنها (به معنی مواظبت و مراقبت از آنان)، یعنی علاقه‌مندی عمیق به حال و وضعیت‌شان و آسان کردن رشد و کمال‌شان. لازمه اینها داشتن احساس مسئولیت در پاسخگویی به نیازهای آنهاست. همچنین، عشق ورزیدن یعنی محترم شمردن و پذیرفتن فردیت آنها، یعنی مهر ورزیدن به آنها برای آنکه و آنچه هستند. برای محترم شمردن آنها، باید آنها را درست و کامل شناخت. باید به طور عینی دانست که چیستند و کیستند.

اکنون می‌توان فهمید چرا یافتن عشق بارور دشوار است. عشق بیش از آن که شور و هیجان باشد، فعالیت است.

🔸دوآن شولتز
از کتاب روانشناسی کمال
ترجمه گیتی خوشدل

❤️ @filsofak
👌9👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق کودکانه از این اصل پیروی می‌کند که: «من دوست دارم چون دوستم دارند.» عشق پخته و کامل از این اصل که: «مرا دوست دارند چون دوست دارم.» عشق نابالغ می‌گوید: «من تو را دوست دارم برای اینکه به تو نیازمندم.» عشق رشدیافته می‌گوید: «من به تو نیازمندم چون دوستت دارم.»

🔸اریک فروم
از کتاب هنر عشق ورزیدن
ترجمه پوری سلطانی

❤️ @filsofak
👍15
اشرف مخلوقات
#مصطفی_سلیمانی

🔸️تا بوده آدمی‌زاد طلبکار بوده. فکر کرده سقف آسمان سوراخ شده و خودش جفت پا آمده روی زمین و چون تشریف فرما شده و نزول اجلال کرده، باید کل کائنات، یعنی ابر و باد و مه و خورشید، همه دست به دست هم بدهند و هر چه حضرت والا می‌خواهند برایش در طبق اخلاص بگذارند و تقدیمش کنند.

فکر کرده اشرف مخلوقات بودن یعنی این.

یعنی این‌که هر چه عشقش کشید دستور بدهد و عالم هم بگوید بله سرورم، در خدمتم!

نه، این‌طوری نیست. تا بوده حاکم باید خادم‌ترین و خاضع‌ترین باشد. و این یعنی اگر گفته‌اند اشرف مخلوقات است، پس منظورشان این بوده که باید خوارترینشان هم باشد.

یعنی باید صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود دست و پای خورشید را ببوسد که طلوع کرده و نور به دنیایش پاشیده، دعا به جان بالشش بکند که زیر سرش را نرم کرده و به خاکِ خاک بیفتد که زیر پایش را محکم و سفت کرده و همین‌طور هی خاک این و آن شود و دست‌بوس و پابوس عالم و آدم شود تا حق بزرگی را به‌ جا آورده باشد.

باید بفهمد این‌طور نیست که هر چه دارد ارث باباش یا حاصل جد و جهد خودش باشد. باید بفهمد بیشتر چیزهایی که همین‌طوری حاضر و آماده می‌افتند توی دامنش، حاصل بُدو بدوی ابر و باد و مه و خورشید و فلک بوده که از کله سحر تا بوق سگ جان کنده‌اند تا او نانی به کَفَش بیاید و به غفلت نخورد.

اما آدمی‌زاد غفلت می‌کند و تا بوده طلبکار بوده و همین است که هنوز که هنوز است راه دارد تا اشرف مخلوقات شود.

#اخلاق_درمانی ۱

❤️ @filsofak
13👍6👏6🔥2
هر رابطه‌ای روزی به پایان می‌رسد و چیزی وجود ندارد که برای تمام عمر تضمین شود! این درست مثل این است که حاضر نیستی از تماشای طلوع خورشید لذت ببری، چون از غروب آن متنفری!

اروین یالوم

❤️ @filsofak
23👍7👏2
Forwarded from معنای زندگی
مغرورِ جذاب!
#مصطفی_سلیمانی


🔸مولوی توی یکی از شعرهاش می‌گوید «تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان».
حرفش خيلی دل‌گرم کننده است. دارد یک‌جورهایی همان حرف کتاب‌های دینی دوره راهنمایی و دبیرستانمان را تکرار می‌کند. می‌گوید اگر داری در به در دنبال چیزی می‌گردی، بدان آن چیز هم دارد در به در دنبال تو می‌گردد. چند بیت بعدتر هم، باز حرفش را با جمله‌ی قشنگ‌تری تکرار می‌کند. می‌گوید «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان».
این حرف، دیگر آخرِ حرف است. آدم را مست می‌کند. آدم وقتی این حرف را می‌شنود، ناخودآگاه نیشش تا بناگوشش باز می‌شود. می‌گوید وقتی وِیلان و سِیلان یک نفر شدی، شک نکن او هم وِیلان و سِیلان تو می‌شود!
حرف بزرگ و دیوانه‌کننده‌ای است؛ اما وقتی دوباره و سه‌باره و چهارباره می‌خوانی‌اش، که «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان»، و خوب توی بحرش می‌روی، می‌بینی آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی خوب و دل‌گرم کننده نیست. حتی می‌تواند عین آبِ سردی که یکهو می‌ریزند روی سر آدم، بد و دل‌سرد کننده هم باشد.
چند وقت پیش، یک دختر بیست و هفت‌ هشت ساله آمده بود کلینیک، برای مشاوره. می‌گفت دارد توی مقطع ارشد درس می‌خواند و عاشق یکی از پسرهای دانشگاهشان شده. از اول تا آخر، هر چه گفت لُبَش این بود که راهی نشانش بدهم تا به این شازده برسد.
حالا حضرت آقا چطور آدمی بود؟
کسی که به زمین و زمان اعتنا نمی‌کند! وقتی راه می‌رود سرش را حسابی می‌کشد عقب و سینه‌اش را تا جا دارد می‌دهد جلو. اصلاً به زمین منت می‌گذارد که بر روی‌اش قدم می‌زند. صدایش را می‌اندازد ته گلویش تا چهار جمله نطق کند و وقتی حرف می‌زند، یکی باید پشت سرش تعریف و تمجیدهایی که از خودش می‌کند را جمع کند.
عاشق یک مغرورِ تمام عیار شده بود؛ که هزار باره تحقیرش کرده بود و هی با دست پس‌اش می‌زد و با پا پیش‌اش می‌کشید.
می‌گفت دوستش دارم؛ مغرور و جذاب است لعنتی!
به این فکر کردم که تا وقتی کسانی هستند که نازهای این‌چنینی را می‌خرند، ناز کُن هم باید در جهان باشد.
چون: تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان»...

#اخلاق_درمانی


❤️ @The_meaningoflife
17👏8👍3🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برچسب‌های تبعیض‌آمیز جنسیتی
پاسداشت هشتم مارس، روز جهانی زن

کلیشه‌های جنسیتی از طریق زبان و کلامی که به‌کار می‌بریم در جامعه رواج بیشتری پیدا می‌کنند.

خواب زن چپه!
ضعیفه!
از زن کمترم اگه …
پسرزا است!
مادر بچه‌ها!
دست خورده!
مردیه واسه خودش!
مثل حموم زنونه ‌است!
ترشیده!
جنس دوم!
داف!
پیر دختر!

مراقب باشیم که چه می‌گوییم!
برچسب‌های جنسیتی تبعیض‌آمیز را متوقف کنیم.

❤️ @filsofak
👏223👎1🤔1
دگرگونی و تحول، زمانی امکان‌پذیر است که شما به هنگام گوش دادن، برای موافقت و مخالفت تلاشی نکنید. زیرا تنها زمانی که موافق یا مخالف چیزی نباشید ذهن را کنار می‌گذارید. تنها ذهن است که با هر چیز موافقت یا مخالفت نشان میدهد.

آگاهی و ادراک چیزی بالاتر و برتر از ذهن است آگاهی در همه وجود انسان رخ میدهد و در سر پنجه پا و ذهن، به یک اندازه حضور پیدا می‌کند.

آگاهی، کلیت و کمال است ولی با اینکه ذهن سهم کوچکی از آن را بر عهده دارد بسیار آمرانه عمل می‌نماید و چنان وانمود می‌کند که گویی آگاهی از ذهن برمی‌خیزد.


✍🏽 #اوشن_گوروجی
📕 #تفسیر_آواهای_شاهانه_ساراها

❤️ @filsofak
7👍4👏1

عشق مهم است اما مهارت در عشق ورزیدن مهم‌تر از خودِ عشق است.
از مهارت در عشق ورزیدن، عشق متولد می‌شود اما اگر عشق در دام ناعاشق یا نابلدِ عشق، به بند کشیده شود، افسرده می‌شود.
نام دیگر عشق افسرده، نفرت است.
کسانی که در عشق ورزی نابلد هستند، عشق را افسرده می‌کنند و دل را پژمرده. عشق، عاشقِ حاذق می‌طلبد نه کاسبِ جاهل.


#هنر_عشق_ورزیدن
#اریک_فروم

❤️ @filsofak
👌137👍7

کسانی که احساس خالی بودن می‌کنند، هرگز با یکی شدن با فرد ناکامل دیگری شفا نمی‌یابند. دو پرنده بال‌شکسته که یکی شده‌اند تنها پرواز دست و پا شکسته‌ای خواهند داشت. انتظار پرواز کشیدن بی‌فایده خواهد بود، تا زمانی که افراد، جدای از هم، زخم‌هایشان را درمان کنند. ‌

#دژخیم_عشق
#اروين_د_يالوم‌

❤️ @filsofak
👍24👏7
آتشِ درون!
#مصطفی_سلیمانی


🔸پیرمرد از روی نیمکت، زل زده بود به آن پسربچه که پنج شش سالش می‌شد. من هم داشتم رد نگاه او را، از نیمکت تا آن‌جا تماشا می‌کردم.
پسربچه نشسته بود توی چمن‌ها، و دست‌ راستش را محکم مُشت کرده بود.
زنی که تلاش می‌کرد چادرش را با دندانش نگه دارد و یک بچه دو سه ساله را هم دنبال خودش می‌کشید، آمد دست پسربچه را گرفت. آن مُشتِ کوچولو را با زور از هم باز کرد و چند تا تیله خوش‌رنگ را از توش بیرون کشید و داد دست آن پسربچه دو سه ساله. صدای گریه و اعتراض کل پارک را گرفت.
ما هنوز داشتیم از روی نیمکت نگاهشان می‌کردیم. به نظر می‌رسید همه‌چیز در حالت عادی است، که یکهو دیدیم هول و وَلایی به جان مادرشان افتاده. بچه دو سه ساله، یکی از تیله‌ها را خورده بود و افتاده بود به سرفه کردن. برای چند لحظه، اضطراب توی جان ما هم افتاد. گرچه همه‌چیز به خیر گذشت، اما توی آن همان هیری ویریِ چند ثانیه‌ای، واکنش پسربچه بزرگ‌تر دیدنی بود. رفته بود پشت یک درخت و از دور، تلاش و بی‌تابیِ مادر و حال بدِ برادرش را تماشا می‌کرد. نگاهش موذی شده بود و هر چقدر سرفه بچه بلندتر می‌شد، لبخند او هم کش‌دارتر می‌شد.
سرم را چرخاندم سمت نگاه پیرمرد و دلم می‌خواست بدانم که او هم همه چیزهایی که من دیده‌ام را دیده یا نه، که دیدم دارد سرش را تکان می‌دهد. نگاه آدم‌های پیر، خيلی وقت‌ها برای من جذاب است. بعضی‌هاشان این حس را به من می‌دهند که تا بگویی «ف»، می‌روند تا فرحزاد و برمی‌گردند و رسماً توی خشتِ خام، چیزی را می‌بینند که ما توی آینه می‌بینیم.
دستم را گذاشتم روی شانه‌ چپش و گفتم «ها پیرمرد؟ سر تکان می‌دهی!؟»
پیرمرد سرش را کمی چرخاند سمتم و با یک لبخندِ نصفه نیمه گفت «دیدی چه شد؟» و تا آمدم حرف بزنم، خودش ادامه داد که «تخمِ حسادت را کاشت توی دل بچه».
زده بود توی خال. گفتم «ایول‌الله. خوشم آمد. چه نگاه تیزی!» که دیدم دوباره شروع کرد به تکان دادن سرش. دستش را گذاشت روی پام و گفت «کشیده‌ام. من سال‌ها با آتش حسادت زندگی کرده‌ام» و از روی نیمکت بلند شد و رفت.

#اخلاق_درمانی ۳
#حسادت

❤️ @filsofak
4👍3🔥1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
افسر آلمانی به زندانی‌ها: هر وقت گفتم همه‌تون شروع می‌کنید به دویدن. ما بلافاصله شلیک نمی‌کنیم. چند ثانیه بهتون فرصت می‌دیم، بعد شروع می‌کنیم به تیراندازی. هر کدام از شما که بتونه زودتر از بقیه به آخر تونل برسه به جای اینکه همین الان تیرباران بشه همراه با گروه بعدی تیرباران می‌شه!

▪️«ارتش سایه‌ها، ۱۹۶۹»– کارگردان: #ژان_پیر_ملویل


❤️ @filsofak
😱7👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
💠مخالفت با نظر دیگران

وقتی نظر همه مخالف شماست، آیا جرات می‌کنید عقیده خود را بلند بیان کنید؟

آیا جراتِ مخالفت با جمع را دارید؟

نتایج مطالعات دانشمندان در این زمینه بسیار تکان‌دهنده است.

❤️ @filsofak
👍72👏1
«اگه می‌خواهید به مردم حقیقت را بگویید، با شوخی این کار را بکنید، وگرنه آنها شما را خواهند کشت.»


#بیلی_وایلدر

❤️ @filsofak
👍94
شرافت

از پلیدی‌های استبداد، یکی هم این است که شریف زیستن را مدام دشوارتر می‌کند. استبداد کارش این است که هر روز آدم‌های بیشتری را مجبور به انتخاب بین شرافت و آسایش کند.  استبداد کارش این است که هر روز شریفانه‌زیستن را دشوار‌تر کند.

استبداد کارش این است که هر روز بنشیند به  تماشای آدم‌هایی که در ترجیح شرافت بر آسایش یک جا می‌لغزند (و از چشم دیگران می‌افتند).
استبداد کارش این است که هر روز هزینه شرافت را بالا ببرد تا تعداد کمتری قادر به پرداخت آن باشند.
استبداد کارش همین است؛ تهی‌سازی جامعه از شرافت.

🔸از کتاب قدرت بی‌قدرتان، واتسلاو هاول

❤️ @filsofak
👍21👏4🤔1
خریدار دروغ!
#مصطفی_سلیمانی


به دروغ به پسر بیچاره گفته بود «هنوز به تو فکر می‌کنم» و باز هواییش کرده بود.
می‌گفت صبح یک روز تعطیل بود که پیام فرستاد. دم‌دم‌های ظهر. نوشته بود «فیلم‌تان را توی اینستاگرام دیده‌ام. خوشحالم که می‌بینم توی زندگی پیشرفت کرده‌اید» و مرا پرت کرده به نُه سال پیش. همان‌موقع که هر دوتایی‌مان دانشجوی کارشناسی بودیم و خام و بی‌تجربه.
گفت تا پیامش را توی گوشیم دیدم انگار تمام دردهایی که این سال‌ها کشیده بودم از تنم رفت بیرون. براش نوشتم «دلم می‌خواهد صدات را بشنوم». و اجازه داد که باهاش تلفنی حرف بزنم. همان روز با هم قرار گذاشتیم. بعد از نُه سال. دوباره دیدمش. براش تعریف کردم که بعد از رفتنش نتوانسته‌ام با هیچ‌کس کنار بیایم. نتوانسته‌ام از ذهنم بیرونش کنم. و حالا که دوباره به دستش آورده‌ام نمی‌گذارم هیچ‌کس و هیچ‌چیز از هم جدامان کند.
دستم را که از اولِ حرف‌هاش، زده بودم زیر چانه‌ام، برداشتم و قفلش کردم توی دست دیگر و  پرسیدم «آمده بود که بماند؟» 
سؤالم استفهام انکاری بود. معلوم بود که نمانده. معلوم بود که آمده داغی را که سرد شده بوده تازه کرده و دوباره رفته.
به این خاطر، قبل از این‌که جوابی بدهد دوباره پرسیدم «چطور رفت؟» 
گفت «عین آب خوردن. اصلاً نیامده بود که بماند» و سرش را بلند کرد و خیره شد توی چشم‌هام. حرفی نزدم. نگاهش کردم و منتظر ماندم خودش بقیه ماجرا را بگوید.
گفت گفته قصدش از شروع رابطه، چند روز خوشگذرانی بوده و بس. هيچ‌وقت هم به ازدواج فکر نمی‌کند. گفته من زیادی همه‌چیز را عاشقانه می‌کنم. عاشقانه می‌بینم.
پرسیدم «حالا فکر می‌کنی فریب خورده‌ای یا از خودت شاکی هستی؟»
گفت «از خودم شاکی نیستم. چرا باید شاکی باشم؟ من که دروغ نگفته‌ام. من دروغ شنیده‌ام».
حالا این سؤال من استفهام انکاری نیست. می‌پرسم «اگر مظلومی توی جهان نباشد، ظالمی هست؟»

#اخلاق_درمانی ۴
#دروغ

❤️ @filsofak
👏10🔥1🥰1