#صرفا_جهت_انديشيدن
🔯 سقفِ آزادی رابطهی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد.
☸️ در جامعهای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود.
⚛️ وقتی سقف کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند.
☸️ مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایینتر میآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه کمر خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.
📚 از کتاب #بیچارگان
✍️ اثر #تئودور_داستایوفسکی
❤️🍀 @filsofak
🔯 سقفِ آزادی رابطهی مستقیم با قامتِ فکری مردمان دارد.
☸️ در جامعهای که قامتِ تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقفِ آزادی هم به همان نسبت کوتاه میشود.
⚛️ وقتی سقف کوتاه باشد، آدمهای بزرگ سرشان آنقدر به سقف میخورد که حذف میشوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان میدهند.
☸️ مردمِ عوام هم برای بقا آنقدر سرشان را خم میکنند که کوتوله میشوند و سقفها پایین و پایینتر میآید و مردم بیشتر و بیشتر قوز میکنند تا اینکه کمر خم میشود و دیگر نمیتوانند قد راست کنند.
📚 از کتاب #بیچارگان
✍️ اثر #تئودور_داستایوفسکی
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آنگاه که به زبان آدمیان و فرشتگان سخن میگویم، اگر عاری از مَحبت باشم چیزی نیستم جز مفرغی که به صدا درمیآید و سِنجی که بانگ آن طنینانداز میشود.
آنگاه که عطای نبوت را دارم و از جملۀ اسرار و سراپای علم آگاهام، آنگاه که کمال ایمان را دارم، ایمان که کوهساران را جابجا میسازد، اگر عاری از محبت باشم هیچام.
محبت بردبار است، محبت آمادۀ خدمت است، رشک نمیورزد، محبت فخر نمیفروشد، مغرور نمیشود، هیچ کار ناشایستی نمیکند، نفع خویش را نمیجوید، به خشم نمیآید، به بدی اعتنا نمیکند. از ستمگری شادمان نمیشود، لیک از راستی مسرور میگردد. همهچیز را عذر مینهد، همهچیز را باور میکند، به همهچیز امید میبندد، همهچیز را تاب میآورد.
🔸️(رسالۀ اول پولس به کُرنتیان، ترجمۀ پیروز سیار)
[اطراف بازارچۀ میرزاکوچک رشت.|
❤️🍀 @filsofak
آنگاه که عطای نبوت را دارم و از جملۀ اسرار و سراپای علم آگاهام، آنگاه که کمال ایمان را دارم، ایمان که کوهساران را جابجا میسازد، اگر عاری از محبت باشم هیچام.
محبت بردبار است، محبت آمادۀ خدمت است، رشک نمیورزد، محبت فخر نمیفروشد، مغرور نمیشود، هیچ کار ناشایستی نمیکند، نفع خویش را نمیجوید، به خشم نمیآید، به بدی اعتنا نمیکند. از ستمگری شادمان نمیشود، لیک از راستی مسرور میگردد. همهچیز را عذر مینهد، همهچیز را باور میکند، به همهچیز امید میبندد، همهچیز را تاب میآورد.
🔸️(رسالۀ اول پولس به کُرنتیان، ترجمۀ پیروز سیار)
[اطراف بازارچۀ میرزاکوچک رشت.|
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«بهبهانۀ قطعی برق و حرکت زیبای گلفروشهای شیرازی»
شب است و برق قطع شده، مثل خیلی از جاهای دیگر. چهارراه خبرنگار یکی از چهارراههای شیراز است
شهر تاریک است، چراغ راهنما خاموش است، تعداد ماشین زیاد است، همۀ مردم کار دارند، پلیس هم نیست!
سر چهارراه بچههایی که گل میفرختند ایستادهاند. *به رگ غیرت مسئولیت اجتماعیشان بر میخورد* و میایستند و ترافیک را سر و سامان میدهند، چهقدر تمیز، چهقدر زیبا، چهقدر شیک!
مردم هم وقتی *لوطیها* را میبینند، *لوطیگری* میکنند و بدون کوچکترین بینظمی، به فرمان پسرک گلفروش میایستند و میروند.
از ته دل جار میزنند: *اصلاً هر چه شما بگویی بهروی چشم!*
نمیدانم این سطح شعور و معرفت را در کدام دانشگاه و کتاب و موسسۀ فرهنگی آموزش دیدهاند، نمیدانم کدام فیلم آموزنده را در کدام سینمای لاکچری دیدهاند که اینقدر میفهمند.
نمیدانم بوی کدام کباب و عطر کدام حقوق چند ده میلیونی مستشان کرده که اینقدر خوبند!
❤️🍀 @filsofak
شب است و برق قطع شده، مثل خیلی از جاهای دیگر. چهارراه خبرنگار یکی از چهارراههای شیراز است
شهر تاریک است، چراغ راهنما خاموش است، تعداد ماشین زیاد است، همۀ مردم کار دارند، پلیس هم نیست!
سر چهارراه بچههایی که گل میفرختند ایستادهاند. *به رگ غیرت مسئولیت اجتماعیشان بر میخورد* و میایستند و ترافیک را سر و سامان میدهند، چهقدر تمیز، چهقدر زیبا، چهقدر شیک!
مردم هم وقتی *لوطیها* را میبینند، *لوطیگری* میکنند و بدون کوچکترین بینظمی، به فرمان پسرک گلفروش میایستند و میروند.
از ته دل جار میزنند: *اصلاً هر چه شما بگویی بهروی چشم!*
نمیدانم این سطح شعور و معرفت را در کدام دانشگاه و کتاب و موسسۀ فرهنگی آموزش دیدهاند، نمیدانم کدام فیلم آموزنده را در کدام سینمای لاکچری دیدهاند که اینقدر میفهمند.
نمیدانم بوی کدام کباب و عطر کدام حقوق چند ده میلیونی مستشان کرده که اینقدر خوبند!
❤️🍀 @filsofak
👍2❤1
لذتها تاریخ انقضاء دارند
میوه مورد علاقه من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوصا گناهکاران و خوارج. چشمبسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سهتای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق.
درون من اهریمنی وجود دارد که اجازه خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم،اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: این خرابها رو بخور اول ... بعد میریم سراغ خوبها.
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضاء دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط بهدرد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن. اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیتم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن. گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش "هر غلطی خواستی بکن". بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن ۱۲۵ سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن. از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. بهجای گاززدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپکزدناش هستم.
🔸️|فهیم عطار|
❤️🍀 @filsofak
میوه مورد علاقه من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوصا گناهکاران و خوارج. چشمبسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سهتای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق.
درون من اهریمنی وجود دارد که اجازه خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم،اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: این خرابها رو بخور اول ... بعد میریم سراغ خوبها.
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضاء دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط بهدرد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن. اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیتم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن. گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش "هر غلطی خواستی بکن". بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن ۱۲۵ سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن. از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. بهجای گاززدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپکزدناش هستم.
🔸️|فهیم عطار|
❤️🍀 @filsofak
لکنت زبان
فرهنگسازی
در گفتهها و نوشتههای خود از برچسبهای منفی بپرهیزیم. بهعنوان مثال برای احترام به افرادی که لکنت زبان دارند از این عبارت رایج بپرهیزیم؛
"در گفتن حقیقت نباید لکنت زبان داشته باشیم."
در این جمله گفتن حقیقت را به یک برچسب منفی گره زدهایم!
❤️🍀 @filsofak
فرهنگسازی
در گفتهها و نوشتههای خود از برچسبهای منفی بپرهیزیم. بهعنوان مثال برای احترام به افرادی که لکنت زبان دارند از این عبارت رایج بپرهیزیم؛
"در گفتن حقیقت نباید لکنت زبان داشته باشیم."
در این جمله گفتن حقیقت را به یک برچسب منفی گره زدهایم!
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کی میخواییم یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم.
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from معنای زندگی