از "رنج" بودا تا "اضطراب درونیِ" هایدگر
اگر بخواهم با شما رو راست باشم باید بگویم که زندگی به شکل گُریز ناپذیری سخت است و این ربطی به جایی که هستید و جوری که زندگی میکنید ندارد.
من به آن میگویم: "اصل بقای سختی"
یعنی سختی از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود ولی نابود نمیشود.
برای همین هم در يک زندگیِ خیلی خوب و عادی، جایی که هیچکسی به هیچکسی به خاطر عقایدش شلیک نمیکند و همهچیز آرام است؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورند که بتوانند خودشان را هر روز صبح از داخل رختخواب بکشند بیرون.
آدمهای پُف کرده، آدمهای بد حال، آدمهای روی لبه...
خیلیها معتقدند که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گِلوتِن، ماها را اینجوری کرده و قدیمها مردم خوشبختتر بودند.
شما بشنوید و باور نکنید.
حتی هزارها سال پیش شاهزادهای هندی به نام سیزارتا یا همان بودا گفت که "زندگی رنج است".
رنج، یا به زبان بودا «دوکا».
هایدگر به این میگوید:
«اضطراب وجودی»
اینها را نگفتم که ناامیدتان کنم. چیزهای خوب و دلنشین هم در دنیا کم نیست.
میتوانید از آنها در راه کمک بگیرید و هر وقت داشتید در چاه غم فرو میرفتید مثل "رَسَن" به آن چنگ بیندازید و بیایید بیرون.
یکی از این طنابها؛ موسیقی است
اگر توانستید سازی بزنید؛ اگر نتوانستید به آن گوش کنید.
وقتهایی که شاد هستید، موسیقی گوش کنید و وقتهایی که غمگین بودید بیشتر موسیقی گوش کنید.
آنجا که از هر حرکتی عاجز ماندید؛ برقصید.
رقصیدن بهترین و مفیدترین کاری است که میتوانید برای روحتان بکنید.
هرجا ریتمی شنیدید که میشد با آن رقصید، خودتان را تکان بدهید، حتی اگر ریتم چکیدن قطرههای آب از شیروانی باشد.
راستی اگر صدای خوبی داشتید موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخوانید، اما اگر نداشتید هم مهم نیست.
چیز دیگری که میتوانید بخوانید کتاب است.
خواندن کتاب به شما کمک میکند زندگیهای دیگری را که هیچ وقت نمیتوانستید تجربه کنید را تجربه کنید.
فیلم هم همین کار را در یک ابعاد دیگری میکند اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلم است، چون قوهٔ تخیلتان را به کار میگیرد؛ و روند ذهنیتر و عمیقتری است. تا میتوانید کتاب بخوانید. وسط کتابها حتماً چند صفحه هم برای مطالعه در مورد ستارهها و کهکشانها وقت بگذارید، چون کمکتان میکند که ابعاد چیزها را بهتر درک کنید و یادتان نرود که در کل هستی کجا ایستادهاید.
برای همین، قدیمها بیشتر فیلسوفها ستارهشناس هم بودند. شاید نخواهید یا نتوانید منجم بشوید، ولی همیشه میتوانید وقتهایی که غمگین هستید به آسمان نگاه کنید و ببینید که غمهایتان در برابر عظمت کهکشان چقدر کوچک است.
طنابهای دیگری هم هست؛ چیزهایی مثل نقاشی کردن، عکاسی، کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویههای جدید، سفر کردن، حرکت...
ما برای نشستن خلق نشدهایم. صندلی یکی از خطرناکترین اختراعات بشریست.
به جای نشستن قدم بزنید؛ بدوید، شنا کنید،
اگر مجبور شدید بنشینید؛ برای خودتان، همنشینهایی پیدا کنید و از مصاحبتشان لذت ببرید.
پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسان نیست. اما اگر دوست خوبی باشید؛ دیر یا زود چند تا آدم خوب دورتان جمع خواهند شد.
در ضمن، دایرهٔ دوستهایتان را به آدمها محدود نکنید. شما میتوانید تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشید.
گلها، علفها، ماهیها، پرندهها، و بله حتی گربهها.
حیوانها.
در زندگی چاه غم زیاد است ولی طناب هم هست؛ سَرِ رَسَن را ول نکنید.
اما مراقب باشید که به طنابهای پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی غرور و موفقیت آویزان نشوید، چون از داخل چاه بیرونتان نمیآورد و بدتر ولتان میکند ته چاه.
بگردید و طنابهای خودتان را پیدا کنید و اگر نتوانستید پیدایش کنید؛ «ببافیدش».
آدمهای انگشتشماری طناببافی بلدند.
دانشمندها، کاشفها، مربیهای فوتبال، کمدینها، و هنرمندها، همه طنابباف هستند و طنابهایی را بافتند که آدمهای دیگر هم میتوانند سرش را بگیرند و با آن از داخل چاه بیرون بیایند.
اگر ما امروز از سیاهسرفه نمیمیریم برای این است که طنابی را گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته است.
"سمفونی شماره پنج" طنابیست که بتهوون با نُتها به هم پیوند زده است.
"صد سال تنهایی" طنابیست که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته است.
بیشتر طنابها را یک روزی کسی که شاید ته چاه زندانی بوده بافته است.
حتماً طناب کرونا هم روزی توسط کسی بافته میشود.
مقاوم باشید و صبور
آه کردم؛ چون رَسَن شد آهِ من؛
گشت آویزان رَسَن در چاهِ من؛
آن رَسَن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زَفت و فَربِه و گُلگون شدم.
"مولانا"
کسی چه می داند؛
شاید یک روز شما هم طناب خودت را بافتی.
❤️🍀 @filsofak
اگر بخواهم با شما رو راست باشم باید بگویم که زندگی به شکل گُریز ناپذیری سخت است و این ربطی به جایی که هستید و جوری که زندگی میکنید ندارد.
من به آن میگویم: "اصل بقای سختی"
یعنی سختی از شکلی به شکل دیگر تبدیل میشود ولی نابود نمیشود.
برای همین هم در يک زندگیِ خیلی خوب و عادی، جایی که هیچکسی به هیچکسی به خاطر عقایدش شلیک نمیکند و همهچیز آرام است؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورند که بتوانند خودشان را هر روز صبح از داخل رختخواب بکشند بیرون.
آدمهای پُف کرده، آدمهای بد حال، آدمهای روی لبه...
خیلیها معتقدند که پیشرفت تکنولوژی، اینترنت، نخودفرنگیِ غیر ارگانیک و گِلوتِن، ماها را اینجوری کرده و قدیمها مردم خوشبختتر بودند.
شما بشنوید و باور نکنید.
حتی هزارها سال پیش شاهزادهای هندی به نام سیزارتا یا همان بودا گفت که "زندگی رنج است".
رنج، یا به زبان بودا «دوکا».
هایدگر به این میگوید:
«اضطراب وجودی»
اینها را نگفتم که ناامیدتان کنم. چیزهای خوب و دلنشین هم در دنیا کم نیست.
میتوانید از آنها در راه کمک بگیرید و هر وقت داشتید در چاه غم فرو میرفتید مثل "رَسَن" به آن چنگ بیندازید و بیایید بیرون.
یکی از این طنابها؛ موسیقی است
اگر توانستید سازی بزنید؛ اگر نتوانستید به آن گوش کنید.
وقتهایی که شاد هستید، موسیقی گوش کنید و وقتهایی که غمگین بودید بیشتر موسیقی گوش کنید.
آنجا که از هر حرکتی عاجز ماندید؛ برقصید.
رقصیدن بهترین و مفیدترین کاری است که میتوانید برای روحتان بکنید.
هرجا ریتمی شنیدید که میشد با آن رقصید، خودتان را تکان بدهید، حتی اگر ریتم چکیدن قطرههای آب از شیروانی باشد.
راستی اگر صدای خوبی داشتید موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخوانید، اما اگر نداشتید هم مهم نیست.
چیز دیگری که میتوانید بخوانید کتاب است.
خواندن کتاب به شما کمک میکند زندگیهای دیگری را که هیچ وقت نمیتوانستید تجربه کنید را تجربه کنید.
فیلم هم همین کار را در یک ابعاد دیگری میکند اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلم است، چون قوهٔ تخیلتان را به کار میگیرد؛ و روند ذهنیتر و عمیقتری است. تا میتوانید کتاب بخوانید. وسط کتابها حتماً چند صفحه هم برای مطالعه در مورد ستارهها و کهکشانها وقت بگذارید، چون کمکتان میکند که ابعاد چیزها را بهتر درک کنید و یادتان نرود که در کل هستی کجا ایستادهاید.
برای همین، قدیمها بیشتر فیلسوفها ستارهشناس هم بودند. شاید نخواهید یا نتوانید منجم بشوید، ولی همیشه میتوانید وقتهایی که غمگین هستید به آسمان نگاه کنید و ببینید که غمهایتان در برابر عظمت کهکشان چقدر کوچک است.
طنابهای دیگری هم هست؛ چیزهایی مثل نقاشی کردن، عکاسی، کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویههای جدید، سفر کردن، حرکت...
ما برای نشستن خلق نشدهایم. صندلی یکی از خطرناکترین اختراعات بشریست.
به جای نشستن قدم بزنید؛ بدوید، شنا کنید،
اگر مجبور شدید بنشینید؛ برای خودتان، همنشینهایی پیدا کنید و از مصاحبتشان لذت ببرید.
پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسان نیست. اما اگر دوست خوبی باشید؛ دیر یا زود چند تا آدم خوب دورتان جمع خواهند شد.
در ضمن، دایرهٔ دوستهایتان را به آدمها محدود نکنید. شما میتوانید تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشید.
گلها، علفها، ماهیها، پرندهها، و بله حتی گربهها.
حیوانها.
در زندگی چاه غم زیاد است ولی طناب هم هست؛ سَرِ رَسَن را ول نکنید.
اما مراقب باشید که به طنابهای پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی غرور و موفقیت آویزان نشوید، چون از داخل چاه بیرونتان نمیآورد و بدتر ولتان میکند ته چاه.
بگردید و طنابهای خودتان را پیدا کنید و اگر نتوانستید پیدایش کنید؛ «ببافیدش».
آدمهای انگشتشماری طناببافی بلدند.
دانشمندها، کاشفها، مربیهای فوتبال، کمدینها، و هنرمندها، همه طنابباف هستند و طنابهایی را بافتند که آدمهای دیگر هم میتوانند سرش را بگیرند و با آن از داخل چاه بیرون بیایند.
اگر ما امروز از سیاهسرفه نمیمیریم برای این است که طنابی را گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته است.
"سمفونی شماره پنج" طنابیست که بتهوون با نُتها به هم پیوند زده است.
"صد سال تنهایی" طنابیست که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته است.
بیشتر طنابها را یک روزی کسی که شاید ته چاه زندانی بوده بافته است.
حتماً طناب کرونا هم روزی توسط کسی بافته میشود.
مقاوم باشید و صبور
آه کردم؛ چون رَسَن شد آهِ من؛
گشت آویزان رَسَن در چاهِ من؛
آن رَسَن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زَفت و فَربِه و گُلگون شدم.
"مولانا"
کسی چه می داند؛
شاید یک روز شما هم طناب خودت را بافتی.
❤️🍀 @filsofak
Telegram
attach 📎
Forwarded from معنای زندگی
📝 نبودِ بدبختی
.
میگوید «خسته شدهام از این همه بدحالی». و بعد دست چپش را میگذارد رو پیشانیاش و با انگشت شست و وسطی، شروع میکند به ماساژ دَوَرانی شقیقههاش. و ادامه میدهد «شاید دارم بیخودی زور میزنم برای سرپا کردن این زندگی».
توی یکی از شرکتهای معتبر، مهندس معمار است. سه ماه پیش زنش را طلاق داده و دارد با پسر سه سالهاش توی پنتهاوس یکی از برجهای زعفرانیه زندگی میکند.
حالا هم چهارمین جلسه است که دارد میآید پیش من. حالش خوب است به نظرم. با همه مشکلاتش کنار آمده و زندگیاش افتاده روی روالِ طبیعی. مشکلش این است که عادت کرده به غمگین بودن.
چایی را برمیدارم و میبرم تا نزدیک لبم و میگویم کاش بزنی به بیخیالی.
از شنیدن حرفم جا میخورد. تندی میگوید «یعنی ادای الکیخوشها را در بیاورم؟ چشمهام را ببندم روی واقعیت؟»
میپرسم واقعیت چیست؟
ابروهاش را نرم بالا میاندازد و میگوید: «اینکه هیچچیزی برای خوشحالی وجود ندارد؛ اینکه صبحها هنوز چشم وا نکرده، غم را توی وجودم احساس میکنم؛ واقعیت این است».
میفهمم چه میگوید. دلش، روز بیدرد و دل بیغم میخواهد.
با لبخند میگویم خب اگر چشمهات را باز کنی و ببینی غم و دغدغهای نداری، که باز میبندیشان و میخوابی.
ابروهاش میروند توی هم.
شروع میکنم به گفتن این حرفها که، واقعیت درد دارد؛ اما پذیرشش آدم را راحت میکند؛ که یکهو با دلخوری میپرد وسط حرفهام که «چه پذیرشی؟ پذیرش بدبختی؟ پذیرش بدبختی برای آدم راحتی میآورد؟»
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
❤️🍀 @The_meaningoflife
.
میگوید «خسته شدهام از این همه بدحالی». و بعد دست چپش را میگذارد رو پیشانیاش و با انگشت شست و وسطی، شروع میکند به ماساژ دَوَرانی شقیقههاش. و ادامه میدهد «شاید دارم بیخودی زور میزنم برای سرپا کردن این زندگی».
توی یکی از شرکتهای معتبر، مهندس معمار است. سه ماه پیش زنش را طلاق داده و دارد با پسر سه سالهاش توی پنتهاوس یکی از برجهای زعفرانیه زندگی میکند.
حالا هم چهارمین جلسه است که دارد میآید پیش من. حالش خوب است به نظرم. با همه مشکلاتش کنار آمده و زندگیاش افتاده روی روالِ طبیعی. مشکلش این است که عادت کرده به غمگین بودن.
چایی را برمیدارم و میبرم تا نزدیک لبم و میگویم کاش بزنی به بیخیالی.
از شنیدن حرفم جا میخورد. تندی میگوید «یعنی ادای الکیخوشها را در بیاورم؟ چشمهام را ببندم روی واقعیت؟»
میپرسم واقعیت چیست؟
ابروهاش را نرم بالا میاندازد و میگوید: «اینکه هیچچیزی برای خوشحالی وجود ندارد؛ اینکه صبحها هنوز چشم وا نکرده، غم را توی وجودم احساس میکنم؛ واقعیت این است».
میفهمم چه میگوید. دلش، روز بیدرد و دل بیغم میخواهد.
با لبخند میگویم خب اگر چشمهات را باز کنی و ببینی غم و دغدغهای نداری، که باز میبندیشان و میخوابی.
ابروهاش میروند توی هم.
شروع میکنم به گفتن این حرفها که، واقعیت درد دارد؛ اما پذیرشش آدم را راحت میکند؛ که یکهو با دلخوری میپرد وسط حرفهام که «چه پذیرشی؟ پذیرش بدبختی؟ پذیرش بدبختی برای آدم راحتی میآورد؟»
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
❤️🍀 @The_meaningoflife
Forwarded from معنای زندگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شروع میکنم به گفتن این حرفها که، واقعیت درد دارد؛ اما پذیرشش آدم را راحت میکند؛ که یکهو با دلخوری میپرد وسط حرفهام که «چه پذیرشی؟ پذیرش بدبختی؟ پذیرش بدبختی برای آدم راحتی میآورد؟»
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
❤️🍀 @The_meaningoflife
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
❤️🍀 @The_meaningoflife
انسان مدرن و اشیاء
«همانگونه که کودکی که در میان گرگها بزرگ میشود به گرگ تبدیل میشود، ما نیز آرامآرام حالت ابزاری پیدا میکنیم. ما در عصر اشیاء زندگی میکنیم: میخواهم بگویم که با ریتم آنها و بر اساس ظهور و افول پیاپی آنها زندگی میکنیم. آنها را میبینیم که متولد میشوند، به کمال میرسند و میمیرند؛ در حالی که در تمدنهای پیشین اشیاء، ابزارها و بناها نسلها دوام میآوردند.»
🔸️جامعهی مصرفی | ژان بودریار | پیروز ایزدی
❤️🍀 @filsofak
«همانگونه که کودکی که در میان گرگها بزرگ میشود به گرگ تبدیل میشود، ما نیز آرامآرام حالت ابزاری پیدا میکنیم. ما در عصر اشیاء زندگی میکنیم: میخواهم بگویم که با ریتم آنها و بر اساس ظهور و افول پیاپی آنها زندگی میکنیم. آنها را میبینیم که متولد میشوند، به کمال میرسند و میمیرند؛ در حالی که در تمدنهای پیشین اشیاء، ابزارها و بناها نسلها دوام میآوردند.»
🔸️جامعهی مصرفی | ژان بودریار | پیروز ایزدی
❤️🍀 @filsofak
هیچوقت نباید به دنبال خوشبختی کامل بود. غیر ممکن است بتوان کسی را در این دنیا پیدا کرد که صد در صد خوشبخت باشد. باید به زیباییهای کوچک زندگی بسنده کرده و آنها را در کنار هم چید، درست مثل یک جاده. در آن صورت است که وقتی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی، میبینی چه مسیر طولانیای را به سمت خوشبختی طی کردهای.
🔸️ کمی قبل از خوشبختی
#انیس_لودیگ
❤️🍀 @filsofak
🔸️ کمی قبل از خوشبختی
#انیس_لودیگ
❤️🍀 @filsofak
به عقیده فروید، خودشیفته کسی است که عشق خود را از دیگران بریده و متوجه خویشتن کرده است. قسمت اول این عقیده صحیح اما قسمت دوم آن نادرست است. خودشیفته نه خود را دوست دارد و نه دیگران را.
🔸️اریک فروم
از کتاب گریز از آزادی
ترجمه عزت اله فولادوند
❤️🍀 @filsofak
🔸️اریک فروم
از کتاب گریز از آزادی
ترجمه عزت اله فولادوند
❤️🍀 @filsofak
آیا اصلاً می شود تلخکام بود؟ وای، جایی که توان خوشبختی در من باقی مانده است رنج ها و شوربختی های من چه اهمیت دارد؟ می دانید، نمی فهمم چطور ممکن است از کنار درختی گذشت و از دیدن آن شیرینکام نشد! چطور می شود انسانی را دید و از دوست داشتن او احساس سعادت نکرد! وای که زبانم کوتاه است و بیان افکارم دشوار... وای که ما در هر قدم چه بسیار چیزهای زیبا می بینیم! به قدری که حتی نگون بخت ترین آدم ها نمی تواند زیبایی شان را نبینند. کودکی را نگاه کنید، سپیدۀ صبح را تماشا کنید، علفی را که رشد می کند و چشمانی که شما را می نگرند و پیام دوستی دارند ببینید....»
🔸️ابله
#فئودور_داستایوفسکی
❤️🍀 @filsofak
🔸️ابله
#فئودور_داستایوفسکی
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
✔بچههای فراری
این مادر و پدرها را دیدهاید که حسابی حواسشان هست که بچهشان به چشم بقیه خوب بیاید تا یک ویترین خوب از خودشان به نمایش بگذارند؟
مثلاً لباس خوب برای بچهشان میخرند که نکند بقیه بگویند اینها بچهشان را مثل گدا بار آوردهاند؟
یا به بچهشان میگویند غذا بخور، که کمی رنگ به روت بیاید. اینطوری که تو لاغر شدهای، هر کس قیافهات را ببیند فکر میکند که به تو نان هم نمیدهیم بخوری؟
دیدهاید از این پدرها و مادرها؟
بین مراجعینی که داشتهام، دیدهام که والدینِ این شکلی، عملاً کمترین اهمیت را به رشد درونی بچهشان میدهند. این پدر و مادرها آنقدر درگیر حاشیههای زندگی هستند که بچههایشان را از فرصت زندگی محروم میکنند.
ارتباطات اینچنین والدینی با فرزندانشان، همیشه سرد و سطحی است. هیچگونه رفاقتی در این بین وجود ندارد. والدین همیشه یک امر و نهی آماده توی آستینشان دارند که به خورد بچهشان بدهند. کنترلکنندهاند و با این کار بچههایشان را از خودشان فراری میدهند. چارچوبهای سفت و سخت برای آنها میچینند و آنها را عصبی بار میآورند.
کودکی که بارها و بارها با چشم غره والدین، از فعالیتهای دلخواهش دست میکشد، هیچوقت شادی واقعی را تجربه نخواهد کرد.
ترس از ابراز احساسات و عزت نفس پایین کمترین آسیبهایی است که این فرزندان متحمل میشوند.
هر کودکی برای رشد صحیح، به تعامل گرم، آزادانه و بیخطر با اطرافیانش نیاز دارد.
#مصطفی_سلیمانی
#تربیت_فرزند
❤️🍀 @The_meaningoflife
این مادر و پدرها را دیدهاید که حسابی حواسشان هست که بچهشان به چشم بقیه خوب بیاید تا یک ویترین خوب از خودشان به نمایش بگذارند؟
مثلاً لباس خوب برای بچهشان میخرند که نکند بقیه بگویند اینها بچهشان را مثل گدا بار آوردهاند؟
یا به بچهشان میگویند غذا بخور، که کمی رنگ به روت بیاید. اینطوری که تو لاغر شدهای، هر کس قیافهات را ببیند فکر میکند که به تو نان هم نمیدهیم بخوری؟
دیدهاید از این پدرها و مادرها؟
بین مراجعینی که داشتهام، دیدهام که والدینِ این شکلی، عملاً کمترین اهمیت را به رشد درونی بچهشان میدهند. این پدر و مادرها آنقدر درگیر حاشیههای زندگی هستند که بچههایشان را از فرصت زندگی محروم میکنند.
ارتباطات اینچنین والدینی با فرزندانشان، همیشه سرد و سطحی است. هیچگونه رفاقتی در این بین وجود ندارد. والدین همیشه یک امر و نهی آماده توی آستینشان دارند که به خورد بچهشان بدهند. کنترلکنندهاند و با این کار بچههایشان را از خودشان فراری میدهند. چارچوبهای سفت و سخت برای آنها میچینند و آنها را عصبی بار میآورند.
کودکی که بارها و بارها با چشم غره والدین، از فعالیتهای دلخواهش دست میکشد، هیچوقت شادی واقعی را تجربه نخواهد کرد.
ترس از ابراز احساسات و عزت نفس پایین کمترین آسیبهایی است که این فرزندان متحمل میشوند.
هر کودکی برای رشد صحیح، به تعامل گرم، آزادانه و بیخطر با اطرافیانش نیاز دارد.
#مصطفی_سلیمانی
#تربیت_فرزند
❤️🍀 @The_meaningoflife
👍1
تیرهبختترین انسان کسی است که سودای فهم کلّ خلقت را در سر داشته باشد و به قول شاعر "به پژوهش در اعماق زمین بپردازد" و با دقّت در پی کشف اسرار ارواح دیگران باشد غافل از آنکه به روح ِ خویش پرداختن و خادم وفادارش بودن او را کفایت میکند.
🔸️تأمّلات
مارکوس اورلیوس
❤️🍀 @filsofak
🔸️تأمّلات
مارکوس اورلیوس
❤️🍀 @filsofak
مربی حیوانات سیرک با نیرنگ سادهای مانع فرار فیلها میشود، به نظر میرسد که همین بلا بر سر آدمیان بسیاری آمده است.
وقتی فیل هنوز کوچک است پایش را با طناب ضخیمی به تنه درختی میبندند بچه فیل هر چند هم که تقلا کند نمیتواند خودش را آزاد کند.
تا یکسالگیِ بچه فیل طناب هنوز محکمتر از آن است که او بتواند خود را آزاد کند بچه فیل تلاش میکند اما موفق نمیشود
سرانجام حیوان به این باور میرسد که طناب همیشه قویتر از اوست و کوشش هیچ فایدهای ندارد بنابراین از تلاش دست میکشد.
وقتی فیل بزرگ میشود هنوز تصور میکند که نمیتواند طناب را پاره کند، در اینجا کافی است که مربی پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد و از کنار نهال تکان نمیخورد
زیرا بنابر القا دوران کودکی در او باور ناتوانی ساخته شده و اکنون نیز که به لحاظ جسمانی توانمند است دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نمیکند.
🔸️علی صاحبی
از کتاب قصهدرمانی گستره تربیتی و درمانی تمثیل
❤️🍀 @filsofak
وقتی فیل هنوز کوچک است پایش را با طناب ضخیمی به تنه درختی میبندند بچه فیل هر چند هم که تقلا کند نمیتواند خودش را آزاد کند.
تا یکسالگیِ بچه فیل طناب هنوز محکمتر از آن است که او بتواند خود را آزاد کند بچه فیل تلاش میکند اما موفق نمیشود
سرانجام حیوان به این باور میرسد که طناب همیشه قویتر از اوست و کوشش هیچ فایدهای ندارد بنابراین از تلاش دست میکشد.
وقتی فیل بزرگ میشود هنوز تصور میکند که نمیتواند طناب را پاره کند، در اینجا کافی است که مربی پای او را به نهال یا تکه چوب کوچکی ببندد و از کنار نهال تکان نمیخورد
زیرا بنابر القا دوران کودکی در او باور ناتوانی ساخته شده و اکنون نیز که به لحاظ جسمانی توانمند است دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نمیکند.
🔸️علی صاحبی
از کتاب قصهدرمانی گستره تربیتی و درمانی تمثیل
❤️🍀 @filsofak
⭕️ غریزهی جنسی، نان، آزادی، بهشت
✍️ اگر این مبنای فرویدی را بپذیریم که "آدمی آنی نیست که هست؛ بلکه، آنی هست که نیست"؛ در آنصورت چیزی به نام فضای مجازی نداریم. فضای مجازی، جنبهی دیگری از حقیقت است؛ که از قضا بهرهی بیشتری هم از حقیقت انسانها را در خود دارد.
✍️ آدمی در فضای مجازی حقیقت پنهان خود را بیرون میریزد؛ حقیقتی که در هزار تویِ نقابهای فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی و حکومتی گیر کرده است. حقیقتی که بخشی از آن، و یا گاهی حتی تمام آن، از خودِ فرد نیز غایب است، و اینک مجالی پیدا کرده است که دور از چشم هشیاریِ او جلوهگیری، و بلکه رقاصی کند. درست مثل چیزهایی که در خواب میبینیم. رؤیاها و خوابدیدههای ما چیزی نیستند، جز حقیقتِ پنهان شخصیتِ ما.
✍️ حقیقت آدمها همان پروفایلهایی است که گاه و بیگاه میگذارند؛ همان سرعت عوض کردن پروفایلهایشان است؛ همان کانتکتها و پروفایلهایی است که چک میکنند؛ همان استوریها و عکسهایی که می گذارند؛ همان صفحات مجازی است که زیاد سر میزنند؛ همان پیجهایی که عضوند؛ حقیقتِ افراد همان میزانِ وقتی است که برای گردش در دنیای مجازی میگذارند؛ همان مطالبی است که میخوانند؛ همان چیزهایی است که نمیخوانند؛ همان چیزهایی است که دوست دارند بخوانند و ببینند، یا نخوانند و نبییند؛ همان آدمها و موضوعاتی است که برایشان مهم است یا بیشتر برایشان جلب توجه میکند؛ همان سرعتِ سین کردن و پاسخ دادن یا دیر سین کردن و پاسخهای کوتاه و بلندی است که میدهند؛ همان ادبیاتی است که دارند؛ همان گروهها و کانالهایی است که عضوند؛
همان اهتمامشان به پیگیری حال و هوای آدمهای غریبه یا آشنا و فامیل است؛ همان اخ و پیفهایی است که به هنگام دیدن عکس یا مطلب کسی میکنند؛ همان موسیقیهایی است که گوش میکنند؛ همان کانالهایی است که عضوند، و نوتیفیکیشنها و مطالبش را هر لحظه میبینند، یا ماه به ماه هم چک نمیکنند؛ همان تنوع قلم و رفتارشان در گروههای مختلف است؛ همان صفحاتی است که یواشکی میآیند و از خودشان ردی نمیگذارند؛ همان چیزهایی است که برای فوروارد کردن گلچین میکند؛ همان چیزهایی است که دوست دارد فوروراد یا ریپلای کنند، اما نمیکنند؛ همان آدمهایی است که دوست دارد با آنها ارتباط برقرار کنند اما رویش نمیشود؛ همان احساس راحتیای است که با برخی میکند و با برخی نه؛ همان غلطهای تایپی گاه و بیگاه است؛ همان اسمهای فیکی است که برای آزادیِ عمل انتخاب میکنند؛ همان استیکرهایشان است؛ همان استیکرهای مثلا اشتباهی است؛ همان سانسورهایی است که از خودشان در این فضا میکنند؛ همان جوین شدنها و لفت دادن های یکهویی است؛ همان اسم و اطلاعات واقعی یا رمزی و پنهانی که برای پروفایلشان برمیگزینند (بیو)؛
و ...
✍️ دنیای مجازی حقیقیترین بخش #آدمی را بیرون میریزد. با نگاه کردن به فعالیت مجازی هر کس، بیشتر از هر مصاحبهی بالینی و پرسشنامهی شخصیتی میتوان به شخصیت و ادراکات و هیجانات و رفتارهایش پی بُرد.
من با فیلسوفان اگزیستانس همدلم که حقیقت آدمی همان #اهتمامهایش است. اهتمامهای آدمی در دنیای مجازی بیش از هر جای دیگری خوشرقصی و جلوهگری میکنند. فضای مجازی، جلوهای از قیامت است. یومَ تُبلَی السّرائر. روزی که محتوای حقیقی هر چیز استفراغ میشود.
🔰 ماهیت واقعیِ یک #جامعه را هم از فضای مجازیاش میتوان شناخت. از فراوانیِ بازدیدها و فورواردها و عضویتها و تمام چیزهای دیگری که در بالا گفته شد. ماهیتی که در هزارتوی نقابهای اجتماعی و دستگاههای تبلیغاتی پنهان شده است.
فضای مجازی، حقیقت یک جامعه را به تمامه نشان میدهد؛ حتی در مواقعی که پروژه های مدیریت افکار عمومی و مشغولیت با موضوعاتِ ساختگی توسط حکومتها اجرا میشود هم، نهانِ یک جامعه خودش را در فضای مجازی بیرون میریزد. عقدهها و کمبودها و آرزوهایش را؛ ترسها، نگرانیها و اضطرابهایش را؛ نفرتها و خشمهایش را؛ توهمات و فانتزیهایش را. رنجها و شادیهایش را. گفتهها و ناگفتههایش را. داشتهها و نداشتههایش را. اعتمادها و بیاعتمادیهایش را. #تعارضها، #سرکوبها، #جابجاییها، و #فرافکنیهایش را.
✅ حال، به نظر شما بیشترین #اهتمام مردم ما در فضای مجازی چیست؟ پاسخ، همان حقیقت خودتان و حقیقتِ جامعهی اطرافتان است.
کانال روان شناسی بدون مرز
❤️🍀 @filsofak
✍️ اگر این مبنای فرویدی را بپذیریم که "آدمی آنی نیست که هست؛ بلکه، آنی هست که نیست"؛ در آنصورت چیزی به نام فضای مجازی نداریم. فضای مجازی، جنبهی دیگری از حقیقت است؛ که از قضا بهرهی بیشتری هم از حقیقت انسانها را در خود دارد.
✍️ آدمی در فضای مجازی حقیقت پنهان خود را بیرون میریزد؛ حقیقتی که در هزار تویِ نقابهای فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی و حکومتی گیر کرده است. حقیقتی که بخشی از آن، و یا گاهی حتی تمام آن، از خودِ فرد نیز غایب است، و اینک مجالی پیدا کرده است که دور از چشم هشیاریِ او جلوهگیری، و بلکه رقاصی کند. درست مثل چیزهایی که در خواب میبینیم. رؤیاها و خوابدیدههای ما چیزی نیستند، جز حقیقتِ پنهان شخصیتِ ما.
✍️ حقیقت آدمها همان پروفایلهایی است که گاه و بیگاه میگذارند؛ همان سرعت عوض کردن پروفایلهایشان است؛ همان کانتکتها و پروفایلهایی است که چک میکنند؛ همان استوریها و عکسهایی که می گذارند؛ همان صفحات مجازی است که زیاد سر میزنند؛ همان پیجهایی که عضوند؛ حقیقتِ افراد همان میزانِ وقتی است که برای گردش در دنیای مجازی میگذارند؛ همان مطالبی است که میخوانند؛ همان چیزهایی است که نمیخوانند؛ همان چیزهایی است که دوست دارند بخوانند و ببینند، یا نخوانند و نبییند؛ همان آدمها و موضوعاتی است که برایشان مهم است یا بیشتر برایشان جلب توجه میکند؛ همان سرعتِ سین کردن و پاسخ دادن یا دیر سین کردن و پاسخهای کوتاه و بلندی است که میدهند؛ همان ادبیاتی است که دارند؛ همان گروهها و کانالهایی است که عضوند؛
همان اهتمامشان به پیگیری حال و هوای آدمهای غریبه یا آشنا و فامیل است؛ همان اخ و پیفهایی است که به هنگام دیدن عکس یا مطلب کسی میکنند؛ همان موسیقیهایی است که گوش میکنند؛ همان کانالهایی است که عضوند، و نوتیفیکیشنها و مطالبش را هر لحظه میبینند، یا ماه به ماه هم چک نمیکنند؛ همان تنوع قلم و رفتارشان در گروههای مختلف است؛ همان صفحاتی است که یواشکی میآیند و از خودشان ردی نمیگذارند؛ همان چیزهایی است که برای فوروارد کردن گلچین میکند؛ همان چیزهایی است که دوست دارد فوروراد یا ریپلای کنند، اما نمیکنند؛ همان آدمهایی است که دوست دارد با آنها ارتباط برقرار کنند اما رویش نمیشود؛ همان احساس راحتیای است که با برخی میکند و با برخی نه؛ همان غلطهای تایپی گاه و بیگاه است؛ همان اسمهای فیکی است که برای آزادیِ عمل انتخاب میکنند؛ همان استیکرهایشان است؛ همان استیکرهای مثلا اشتباهی است؛ همان سانسورهایی است که از خودشان در این فضا میکنند؛ همان جوین شدنها و لفت دادن های یکهویی است؛ همان اسم و اطلاعات واقعی یا رمزی و پنهانی که برای پروفایلشان برمیگزینند (بیو)؛
و ...
✍️ دنیای مجازی حقیقیترین بخش #آدمی را بیرون میریزد. با نگاه کردن به فعالیت مجازی هر کس، بیشتر از هر مصاحبهی بالینی و پرسشنامهی شخصیتی میتوان به شخصیت و ادراکات و هیجانات و رفتارهایش پی بُرد.
من با فیلسوفان اگزیستانس همدلم که حقیقت آدمی همان #اهتمامهایش است. اهتمامهای آدمی در دنیای مجازی بیش از هر جای دیگری خوشرقصی و جلوهگری میکنند. فضای مجازی، جلوهای از قیامت است. یومَ تُبلَی السّرائر. روزی که محتوای حقیقی هر چیز استفراغ میشود.
🔰 ماهیت واقعیِ یک #جامعه را هم از فضای مجازیاش میتوان شناخت. از فراوانیِ بازدیدها و فورواردها و عضویتها و تمام چیزهای دیگری که در بالا گفته شد. ماهیتی که در هزارتوی نقابهای اجتماعی و دستگاههای تبلیغاتی پنهان شده است.
فضای مجازی، حقیقت یک جامعه را به تمامه نشان میدهد؛ حتی در مواقعی که پروژه های مدیریت افکار عمومی و مشغولیت با موضوعاتِ ساختگی توسط حکومتها اجرا میشود هم، نهانِ یک جامعه خودش را در فضای مجازی بیرون میریزد. عقدهها و کمبودها و آرزوهایش را؛ ترسها، نگرانیها و اضطرابهایش را؛ نفرتها و خشمهایش را؛ توهمات و فانتزیهایش را. رنجها و شادیهایش را. گفتهها و ناگفتههایش را. داشتهها و نداشتههایش را. اعتمادها و بیاعتمادیهایش را. #تعارضها، #سرکوبها، #جابجاییها، و #فرافکنیهایش را.
✅ حال، به نظر شما بیشترین #اهتمام مردم ما در فضای مجازی چیست؟ پاسخ، همان حقیقت خودتان و حقیقتِ جامعهی اطرافتان است.
کانال روان شناسی بدون مرز
❤️🍀 @filsofak
👍1
Forwarded from معنای زندگی
دلبستگی
🔸️آدمیزاد موجودِ مفلوکی است؛ یعنی مثل نفس کشیدن که اقتضای زنده بودن است، فلاکت، ذاتیِ وجودش است. بیآنکه درخواست داده باشد نطفه وجودش بسته میشود و دِ برو که رفتی، میافتد توی یک دورِ طولانی و طاقتفرسا به نام زندگی.
رشدِ زوری. گُنده شدن توی یک وجب جا، زوری. به دنیا آمدن، زوری. زندگی کردن توی دنیا هم زوری.
مفلوک است چون هیچوقت راهِ پس و پیش ندارد؛ ولی باید به پیش برود.
تا میآید جایش توی شکم مادرش گرم شود و عادت بکند به لَمیدن و خوردن و خوابیدن، عرصه بَرَش تنگ میشود. آنقدر تنگ که دادَش میرود به آسمان و آرزوی جای دنجتر و باصفاتر میافتد توی کلهاش.
آدمیزادِ بیچاره، آرزوهاش هم زوری است.
آرزو نکند، باید بماند و فاسد بشود، آرزو هم بکند باید برود و درد بکشد. دردِ دل کندن. ترسِ رفتن.
آدمیزاد مفلوک است. انگاری همیشه لای منگنه است. تا میآید دل ببندد، باید دل بکَنَد و برود. اصلن انگاری افتاده توی راهِ یکطرفهای که کفَش مثل تردمیل، متحرک است. پا به پاش حرکت بکند میبردَش به جلو، وگرنه آنقدر عقب عقب میبردَش که بکوبدش به زمین.
آدمیزاد مفلوک است، لای منگنه است، راه پس و پیش ندارد، همیشه هم باید دل بکَنَد و دوستداشتنیهاش را جا بگذارد و برود؛ اما باید قبول کند که اگر یک دستی نیاید به زور بزند پسِ کلهاش، تا ابد مثل یک بُزدل میچسبد به آنچه که خیال میکند براش کافیست و هیچ وقت جرئت نمیکند دلش را بزند به دریا.
آدمیزادی که من میشناسم اگر جاش تنگ نمیشد، دوست داشت تا ابد بماند توی رحم مادرش. توی همان یک وجب جا. توی همان تاریکی و تنهایی. و دلش خوش بود برای خودش.
اصلن چقدر خوب است که آدمیزاد مفلوک است. چقدر خوب است که لای منگنه است. چقدر خوب است که همیشه یک دستی هست که میزند پسِ کلهاش و میگوید دل بکَن.
وگرنه آدمیزادی که من میشناسم...
#مصطفی_سلیمانی
#دلبستگی
❤️🍀 @The_meaningoflife
🔸️آدمیزاد موجودِ مفلوکی است؛ یعنی مثل نفس کشیدن که اقتضای زنده بودن است، فلاکت، ذاتیِ وجودش است. بیآنکه درخواست داده باشد نطفه وجودش بسته میشود و دِ برو که رفتی، میافتد توی یک دورِ طولانی و طاقتفرسا به نام زندگی.
رشدِ زوری. گُنده شدن توی یک وجب جا، زوری. به دنیا آمدن، زوری. زندگی کردن توی دنیا هم زوری.
مفلوک است چون هیچوقت راهِ پس و پیش ندارد؛ ولی باید به پیش برود.
تا میآید جایش توی شکم مادرش گرم شود و عادت بکند به لَمیدن و خوردن و خوابیدن، عرصه بَرَش تنگ میشود. آنقدر تنگ که دادَش میرود به آسمان و آرزوی جای دنجتر و باصفاتر میافتد توی کلهاش.
آدمیزادِ بیچاره، آرزوهاش هم زوری است.
آرزو نکند، باید بماند و فاسد بشود، آرزو هم بکند باید برود و درد بکشد. دردِ دل کندن. ترسِ رفتن.
آدمیزاد مفلوک است. انگاری همیشه لای منگنه است. تا میآید دل ببندد، باید دل بکَنَد و برود. اصلن انگاری افتاده توی راهِ یکطرفهای که کفَش مثل تردمیل، متحرک است. پا به پاش حرکت بکند میبردَش به جلو، وگرنه آنقدر عقب عقب میبردَش که بکوبدش به زمین.
آدمیزاد مفلوک است، لای منگنه است، راه پس و پیش ندارد، همیشه هم باید دل بکَنَد و دوستداشتنیهاش را جا بگذارد و برود؛ اما باید قبول کند که اگر یک دستی نیاید به زور بزند پسِ کلهاش، تا ابد مثل یک بُزدل میچسبد به آنچه که خیال میکند براش کافیست و هیچ وقت جرئت نمیکند دلش را بزند به دریا.
آدمیزادی که من میشناسم اگر جاش تنگ نمیشد، دوست داشت تا ابد بماند توی رحم مادرش. توی همان یک وجب جا. توی همان تاریکی و تنهایی. و دلش خوش بود برای خودش.
اصلن چقدر خوب است که آدمیزاد مفلوک است. چقدر خوب است که لای منگنه است. چقدر خوب است که همیشه یک دستی هست که میزند پسِ کلهاش و میگوید دل بکَن.
وگرنه آدمیزادی که من میشناسم...
#مصطفی_سلیمانی
#دلبستگی
❤️🍀 @The_meaningoflife
Forwarded from معنای زندگی
مغرورِ جذاب!
مولوی توی یکی از شعرهاش میگوید «تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان».
حرفش خيلی دلگرم کننده است. دارد یکجورهایی همان حرف کتابهای دینی دوره راهنمایی و دبیرستانمان را تکرار میکند. میگوید اگر داری در به در دنبال چیزی میگردی، بدان آن چیز هم دارد در به در دنبال تو میگردد. چند بیت بعدتر هم، باز حرفش را با جملهی قشنگتری تکرار میکند. میگوید «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان».
این حرف، دیگر آخرِ حرف است. آدم را مست میکند. آدم وقتی این حرف را میشنود، ناخودآگاه نیشش تا بناگوشش باز میشود. میگوید وقتی وِیلان و سِیلان یک نفر شدی، شک نکن او هم وِیلان و سِیلان تو میشود!
حرف بزرگ و دیوانهکنندهای است؛ اما وقتی دوباره و سهباره و چهارباره میخوانیاش، که «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان»، و خوب توی بحرش میروی، میبینی آنقدرها هم که فکر میکنی خوب و دلگرم کننده نیست. حتی میتواند عین آبِ سردی که یکهو میریزند روی سر آدم، بد و دلسرد کننده هم باشد.
چند وقت پیش، یک دختر بیست و هفت هشت ساله آمده بود کلینیک، برای مشاوره. میگفت دارد توی مقطع ارشد درس میخواند و عاشق یکی از پسرهای دانشگاهشان شده. از اول تا آخر، هر چه گفت لُبَش این بود که راهی نشانش بدهم تا به این شازده برسد.
حالا حضرت آقا چطور آدمی بود؟
کسی که به زمین و زمان اعتنا نمیکند! وقتی راه میرود سرش را حسابی میکشد عقب و سینهاش را تا جا دارد میدهد جلو. اصلاً به زمین منت میگذارد که بر رویاش قدم میزند. صدایش را میاندازد ته گلویش تا چهار جمله نطق کند و وقتی حرف میزند، یکی باید پشت سرش تعریف و تمجیدهایی که از خودش میکند را جمع کند.
عاشق یک مغرورِ تمام عیار شده بود؛ که هزار باره تحقیرش کرده بود و هی با دست پساش میزد و با پا پیشاش میکشید.
میگفت دوستش دارم؛ مغرور و جذاب است لعنتی!
به این فکر کردم که تا وقتی کسانی هستند که نازهای اینچنینی را میخرند، ناز کُن هم باید در جهان باشد.
چون: تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان»...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#غرور
❤️🍀 @The_meaningoflife
مولوی توی یکی از شعرهاش میگوید «تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان».
حرفش خيلی دلگرم کننده است. دارد یکجورهایی همان حرف کتابهای دینی دوره راهنمایی و دبیرستانمان را تکرار میکند. میگوید اگر داری در به در دنبال چیزی میگردی، بدان آن چیز هم دارد در به در دنبال تو میگردد. چند بیت بعدتر هم، باز حرفش را با جملهی قشنگتری تکرار میکند. میگوید «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان».
این حرف، دیگر آخرِ حرف است. آدم را مست میکند. آدم وقتی این حرف را میشنود، ناخودآگاه نیشش تا بناگوشش باز میشود. میگوید وقتی وِیلان و سِیلان یک نفر شدی، شک نکن او هم وِیلان و سِیلان تو میشود!
حرف بزرگ و دیوانهکنندهای است؛ اما وقتی دوباره و سهباره و چهارباره میخوانیاش، که «جمله معشوقان، شکارِ عاشقان»، و خوب توی بحرش میروی، میبینی آنقدرها هم که فکر میکنی خوب و دلگرم کننده نیست. حتی میتواند عین آبِ سردی که یکهو میریزند روی سر آدم، بد و دلسرد کننده هم باشد.
چند وقت پیش، یک دختر بیست و هفت هشت ساله آمده بود کلینیک، برای مشاوره. میگفت دارد توی مقطع ارشد درس میخواند و عاشق یکی از پسرهای دانشگاهشان شده. از اول تا آخر، هر چه گفت لُبَش این بود که راهی نشانش بدهم تا به این شازده برسد.
حالا حضرت آقا چطور آدمی بود؟
کسی که به زمین و زمان اعتنا نمیکند! وقتی راه میرود سرش را حسابی میکشد عقب و سینهاش را تا جا دارد میدهد جلو. اصلاً به زمین منت میگذارد که بر رویاش قدم میزند. صدایش را میاندازد ته گلویش تا چهار جمله نطق کند و وقتی حرف میزند، یکی باید پشت سرش تعریف و تمجیدهایی که از خودش میکند را جمع کند.
عاشق یک مغرورِ تمام عیار شده بود؛ که هزار باره تحقیرش کرده بود و هی با دست پساش میزد و با پا پیشاش میکشید.
میگفت دوستش دارم؛ مغرور و جذاب است لعنتی!
به این فکر کردم که تا وقتی کسانی هستند که نازهای اینچنینی را میخرند، ناز کُن هم باید در جهان باشد.
چون: تشنگان گر آب جویند از جهان/ آب جوید هم به عالم، تشنگان»...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#غرور
❤️🍀 @The_meaningoflife
مسلماً هیچکس نمیتواند بداند که دنیا چیست، هیچکس هم نمیتواند بداند که خودش چیست، پس بهتر است بگوییم: «بهترین شناخت ممکن».
تصویر دنیا هر لحظه میتواند تغییر کند چنانکه اندیشهی ما از خودمان تغییر میکند.
هر کشف تازهای هر اندیشهی نوینی میتواند به دنیا چهرهی تازهای بدهد. دنیا چهره عوض میکند -زمان عوض میشود و به همراه آن ما نیز- این دنیا را نمیتوان دریافت مگر به صورتِ تصویری ذهنی در درون خویش و وقتی تصویر تغییر میکند تصمیمگیری همیشه آسان نیست. نمیتوان به آسانی گفت آن چه تغییر کرده است دنیاست، مائیم، یا هر دو. انسانِ متفکر به موازات شناخت تصویری از دنیا، خود نیز دگرگون میشود.
انسانی که ابر و باد و مه خورشید و فلک برای او درکارند متفاوت با انسانیست که زمین را یکی از اقمار خورشید تلقی میکند. به عبارت دیگر بیتفاوت نیست کسی که نوعی جهانبینی داشته باشد با کسی که نداشته باشد، حال جهان بینی او هر چه میخواهد باشد. چون ما از طریق یک جهانبینی نه تنها تصویری از دنیا به وجود میآوریم، بلکه دگرگونی تصویر این دنیا، ما را نیز به یکباره دگرگون میکند.
بدون داشتن نوعی جهانبینی حداکثر رفتاری ناخودآگاه داریم.
#کارل_گوستاو_یونگ
❤️🍀 @filsofak
تصویر دنیا هر لحظه میتواند تغییر کند چنانکه اندیشهی ما از خودمان تغییر میکند.
هر کشف تازهای هر اندیشهی نوینی میتواند به دنیا چهرهی تازهای بدهد. دنیا چهره عوض میکند -زمان عوض میشود و به همراه آن ما نیز- این دنیا را نمیتوان دریافت مگر به صورتِ تصویری ذهنی در درون خویش و وقتی تصویر تغییر میکند تصمیمگیری همیشه آسان نیست. نمیتوان به آسانی گفت آن چه تغییر کرده است دنیاست، مائیم، یا هر دو. انسانِ متفکر به موازات شناخت تصویری از دنیا، خود نیز دگرگون میشود.
انسانی که ابر و باد و مه خورشید و فلک برای او درکارند متفاوت با انسانیست که زمین را یکی از اقمار خورشید تلقی میکند. به عبارت دیگر بیتفاوت نیست کسی که نوعی جهانبینی داشته باشد با کسی که نداشته باشد، حال جهان بینی او هر چه میخواهد باشد. چون ما از طریق یک جهانبینی نه تنها تصویری از دنیا به وجود میآوریم، بلکه دگرگونی تصویر این دنیا، ما را نیز به یکباره دگرگون میکند.
بدون داشتن نوعی جهانبینی حداکثر رفتاری ناخودآگاه داریم.
#کارل_گوستاو_یونگ
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
مصطفی سلیمانی/(مشاور خانواده)
آتشِ درون!
پیرمرد نشسته بود روی نیمکت، کنار من و زل زده بود به آن پسربچه که پنج شش سالش میشد. من هم داشتم رد نگاه او را تماشا میکردم.
پسربچه نشسته بود توی چمنها، و دست راستش را محکم مُشت کرده بود.
زنی که تلاش میکرد چادرش را با دندانش نگه دارد و یک بچه دو سه ساله را هم دنبال خودش میکشید، آمد دست پسربچه را گرفت. آن مُشتِ کوچولو را با زور از هم باز کرد و چند تا تیله خوشرنگ را از توش بیرون کشید و داد دست آن پسربچه دو سه ساله. صدای گریه و اعتراض کل پارک را گرفت.
ما هنوز داشتیم از روی نیمکت نگاهشان میکردیم. به نظر میرسید همهچیز در حالت عادی است، که یکهو دیدیم هول و وَلایی به جان مادرشان افتاده. بچه دو سه ساله، یکی از تیلهها را خورده بود و افتاده بود به سرفه کردن. برای چند لحظه، اضطراب توی جان ما هم افتاد. گرچه همهچیز به خیر گذشت، اما توی همان هیری ویریِ چند ثانیهای، واکنش پسربچه بزرگتر دیدنی بود. رفته بود پشت یک درخت و از دور، تلاش و بیتابیِ مادر و حال بدِ برادرش را تماشا میکرد. نگاهش موذی شده بود و هر چقدر سرفه بچه بلندتر میشد، لبخند او هم کشدارتر میشد.
سرم را چرخاندم سمت نگاه پیرمرد و دلم میخواست بدانم که او هم همه چیزهایی که من دیدهام را دیده یا نه، که دیدم دارد سرش را تکان میدهد. نگاه آدمهای پیر، خيلی وقتها برای من جذاب است. بعضیهاشان این حس را به من میدهند که تا بگویی «ف»، میروند تا فرحزاد و برمیگردند و رسماً توی خشتِ خام، چیزی را میبینند که ما توی آینه هم نمیبینیم.
دستم را گذاشتم روی شانه چپش و گفتم «ها پیرمرد؟ سر تکان میدهی!؟»
پیرمرد سرش را کمی چرخاند سمتم و با یک لبخندِ نصفه نیمه گفت «دیدی چه شد؟» و تا آمدم حرف بزنم، خودش ادامه داد که «تخمِ حسادت را کاشت توی دل بچه».
زده بود توی خال. گفتم «ایولالله. خوشم آمد. چه نگاه تیزی!» که دیدم دوباره شروع کرد به تکان دادن سرش. دستش را گذاشت روی پام و گفت «کشیدهام. من سالها با آتش حسادت زندگی کردهام» و از روی نیمکت بلند شد و رفت.
#حسادت
#حسود
❤️🍀 @The_meaningoflife
آتشِ درون!
پیرمرد نشسته بود روی نیمکت، کنار من و زل زده بود به آن پسربچه که پنج شش سالش میشد. من هم داشتم رد نگاه او را تماشا میکردم.
پسربچه نشسته بود توی چمنها، و دست راستش را محکم مُشت کرده بود.
زنی که تلاش میکرد چادرش را با دندانش نگه دارد و یک بچه دو سه ساله را هم دنبال خودش میکشید، آمد دست پسربچه را گرفت. آن مُشتِ کوچولو را با زور از هم باز کرد و چند تا تیله خوشرنگ را از توش بیرون کشید و داد دست آن پسربچه دو سه ساله. صدای گریه و اعتراض کل پارک را گرفت.
ما هنوز داشتیم از روی نیمکت نگاهشان میکردیم. به نظر میرسید همهچیز در حالت عادی است، که یکهو دیدیم هول و وَلایی به جان مادرشان افتاده. بچه دو سه ساله، یکی از تیلهها را خورده بود و افتاده بود به سرفه کردن. برای چند لحظه، اضطراب توی جان ما هم افتاد. گرچه همهچیز به خیر گذشت، اما توی همان هیری ویریِ چند ثانیهای، واکنش پسربچه بزرگتر دیدنی بود. رفته بود پشت یک درخت و از دور، تلاش و بیتابیِ مادر و حال بدِ برادرش را تماشا میکرد. نگاهش موذی شده بود و هر چقدر سرفه بچه بلندتر میشد، لبخند او هم کشدارتر میشد.
سرم را چرخاندم سمت نگاه پیرمرد و دلم میخواست بدانم که او هم همه چیزهایی که من دیدهام را دیده یا نه، که دیدم دارد سرش را تکان میدهد. نگاه آدمهای پیر، خيلی وقتها برای من جذاب است. بعضیهاشان این حس را به من میدهند که تا بگویی «ف»، میروند تا فرحزاد و برمیگردند و رسماً توی خشتِ خام، چیزی را میبینند که ما توی آینه هم نمیبینیم.
دستم را گذاشتم روی شانه چپش و گفتم «ها پیرمرد؟ سر تکان میدهی!؟»
پیرمرد سرش را کمی چرخاند سمتم و با یک لبخندِ نصفه نیمه گفت «دیدی چه شد؟» و تا آمدم حرف بزنم، خودش ادامه داد که «تخمِ حسادت را کاشت توی دل بچه».
زده بود توی خال. گفتم «ایولالله. خوشم آمد. چه نگاه تیزی!» که دیدم دوباره شروع کرد به تکان دادن سرش. دستش را گذاشت روی پام و گفت «کشیدهام. من سالها با آتش حسادت زندگی کردهام» و از روی نیمکت بلند شد و رفت.
#حسادت
#حسود
❤️🍀 @The_meaningoflife
بر حذر باشید از اینکه برای فرزندانتان واحد مسکونی بسازید یا منزلی خریداری کنید
یا اینکه زمینی جهت سرمایه گذاری برایشان بخرید یا برایشان در بانک سرمایه گذاری کنید.
اگر دارایی تان زیاد است فرزندانتان را بارور(تقویت) کنید نه اینکه جایی و مکانی را برایشان بارور کنید.
تمام پول های زیادی تان را برای پیشرفت خودشان صرف کنید. به بهترین مدرسه ها و دانشگاه ها بفرستینشان ، بهترین علوم را به آنها آموزش دهید و برنامه ریزی کنید حداقل دو زبان را یاد بگیرند و اگر امکان داشت سه زبان و یا چهار زبان.
به آنها بفهمانید که موفقیت در زندگی تنها به موفقیت در مدرسه و دانشگاه نیست چرا که پروردگار مان به هر بنده اش نعمتی داده که با دیگری متفاوت است.
خوشبخت کسی است که آن نعمت را کشف کند و باهوش کسی است که با استعدادش کار کند و موفق کسی است که استعدادش را بکار بگیرد.
پس نعمت ها و استعداد های فرزندانتان را کشف کنید و شکوفا یشان کنید و رشدشان دهید.
و از آنان بخواهید تا از استعداد هایشان استفاده کنند و با کمک آنها بزرگ شوند.
پول و ثروت هیچ کاری برای فرزندانتان انجام نخواهد داد زیرا زمانی که بزرگ شوند و خودشان را پیدا کنند جز پول چیز دیگری همراه آنان نخواهد بود.
خانه ای که تمام عمرتان را صرف ساختنش کرده اید و دارای تان را در آن سرمایه گذاری کرده اید خودشان خواهند توانست با کمترین هزینه و وقت بهتر از آن را بسازند اگر شما پول ها و تلاشتان را در ساختن خودشان و شخصیت شان صرف کنید.
فرزندت را بساز نه اینکه برایش بسازی.
فرزندت را شکوفا و مثمر ثمر گردان نه اینکه برای فرزندان باغ های میوه به ارث بگذاری.
مال و منزل و زمین میراث حقیقی برای فرزندانتان نخواهند بود بلکه خود فرزندان تعلیم دیده میراث حقیقی شما خواهند بود.
🔸️نصیحت مدیر دانشگاه هلسینکی فنلاند
به والدین
❤️🍀 @filsofak
یا اینکه زمینی جهت سرمایه گذاری برایشان بخرید یا برایشان در بانک سرمایه گذاری کنید.
اگر دارایی تان زیاد است فرزندانتان را بارور(تقویت) کنید نه اینکه جایی و مکانی را برایشان بارور کنید.
تمام پول های زیادی تان را برای پیشرفت خودشان صرف کنید. به بهترین مدرسه ها و دانشگاه ها بفرستینشان ، بهترین علوم را به آنها آموزش دهید و برنامه ریزی کنید حداقل دو زبان را یاد بگیرند و اگر امکان داشت سه زبان و یا چهار زبان.
به آنها بفهمانید که موفقیت در زندگی تنها به موفقیت در مدرسه و دانشگاه نیست چرا که پروردگار مان به هر بنده اش نعمتی داده که با دیگری متفاوت است.
خوشبخت کسی است که آن نعمت را کشف کند و باهوش کسی است که با استعدادش کار کند و موفق کسی است که استعدادش را بکار بگیرد.
پس نعمت ها و استعداد های فرزندانتان را کشف کنید و شکوفا یشان کنید و رشدشان دهید.
و از آنان بخواهید تا از استعداد هایشان استفاده کنند و با کمک آنها بزرگ شوند.
پول و ثروت هیچ کاری برای فرزندانتان انجام نخواهد داد زیرا زمانی که بزرگ شوند و خودشان را پیدا کنند جز پول چیز دیگری همراه آنان نخواهد بود.
خانه ای که تمام عمرتان را صرف ساختنش کرده اید و دارای تان را در آن سرمایه گذاری کرده اید خودشان خواهند توانست با کمترین هزینه و وقت بهتر از آن را بسازند اگر شما پول ها و تلاشتان را در ساختن خودشان و شخصیت شان صرف کنید.
فرزندت را بساز نه اینکه برایش بسازی.
فرزندت را شکوفا و مثمر ثمر گردان نه اینکه برای فرزندان باغ های میوه به ارث بگذاری.
مال و منزل و زمین میراث حقیقی برای فرزندانتان نخواهند بود بلکه خود فرزندان تعلیم دیده میراث حقیقی شما خواهند بود.
🔸️نصیحت مدیر دانشگاه هلسینکی فنلاند
به والدین
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
🔸️راهکارهایی برای تعامل با همسر مغرور
همسر فرد مغرور باید در درجه اول بداند که درمان این خصلت ممکن است زمان زیادی به طول بینجامد، در نتیجه، لازم است که صبوری زیادی به خرج بدهد.
اولین قدم در اصلاح یک فرد مغرور، اصلاح باورهای اوست. فرد مبتلا شده به غرور، باید در ابتدای امر بپذیرد که به یک صفت رذیله دچار شده است، تا در ادامه به درمان آن بپردازد. باید دانست که به دلیل روحیات خاص فرد مغرور، این آگاهیبخشی، باید به صورت غیر مستقیم برای او صورت بگیرد. افراد مغرور معمولاً پند و اندرز را به صورت مستقیم نمیپذیرند.
در قدم دوم، باید به این نکته توجه کرد که فرد مغرور نیاز به توجه دارد. او میخواهد همیشه مورد تأیید، تشکر و قدردانی باشد؛ اما از آنجایی که همیشه آماده فخرفروشی کردن و خرد کردن شخصیت دیگران است، باید در این راستا، ملاحظاتی نیز وجود داشته باشند:
- مرزهای گفتوگو با فرد مغرور، باید قبل از آغاز گفتوگو مشخص باشند. صحبتها باید کاملاً واضح و بدون حاشیه صورت بگیرند.
- قبل از شروع گفتوگو، باید سؤالها و پاسخهای احتمالی در نظر گرفته شوند.
- تا حد امکان باید از پرداختن به موضوعاتی که فرد مغرور را تحریک میکنند اجتناب کرد.
- بحث و جدل با فرد مغرور، تکذیبِ او و همچنین بیان مستقیم عیوب او، همه میتواند موجب لجبازی بیشتر او و افزایش غرورش شوند.
در قدم سوم، فرد باید به این نکته توجه کند که در مواجهه با همسر مغرورش، عزت نفس خودش را حفظ کند. نباید به طور مستقیم به فرد مغرور اظهار نیاز صورت بگیرد و یا از او درخواستی شود (به غیر از نیازهای عرفی و عادی).
قدم چهارم، پیدا کردن و پررنگ کردن نقاط مشترک با همسر مغرور است. وقتی رابطه به سمتوسوی فعالیتهای مشابه و مشترک هدایت شود، میتواند به تدریج عمیقتر و جدیتر شود.
#مصطفی_سلیمانی
#غرور
❤️🍀 @The_meaningoflife
همسر فرد مغرور باید در درجه اول بداند که درمان این خصلت ممکن است زمان زیادی به طول بینجامد، در نتیجه، لازم است که صبوری زیادی به خرج بدهد.
اولین قدم در اصلاح یک فرد مغرور، اصلاح باورهای اوست. فرد مبتلا شده به غرور، باید در ابتدای امر بپذیرد که به یک صفت رذیله دچار شده است، تا در ادامه به درمان آن بپردازد. باید دانست که به دلیل روحیات خاص فرد مغرور، این آگاهیبخشی، باید به صورت غیر مستقیم برای او صورت بگیرد. افراد مغرور معمولاً پند و اندرز را به صورت مستقیم نمیپذیرند.
در قدم دوم، باید به این نکته توجه کرد که فرد مغرور نیاز به توجه دارد. او میخواهد همیشه مورد تأیید، تشکر و قدردانی باشد؛ اما از آنجایی که همیشه آماده فخرفروشی کردن و خرد کردن شخصیت دیگران است، باید در این راستا، ملاحظاتی نیز وجود داشته باشند:
- مرزهای گفتوگو با فرد مغرور، باید قبل از آغاز گفتوگو مشخص باشند. صحبتها باید کاملاً واضح و بدون حاشیه صورت بگیرند.
- قبل از شروع گفتوگو، باید سؤالها و پاسخهای احتمالی در نظر گرفته شوند.
- تا حد امکان باید از پرداختن به موضوعاتی که فرد مغرور را تحریک میکنند اجتناب کرد.
- بحث و جدل با فرد مغرور، تکذیبِ او و همچنین بیان مستقیم عیوب او، همه میتواند موجب لجبازی بیشتر او و افزایش غرورش شوند.
در قدم سوم، فرد باید به این نکته توجه کند که در مواجهه با همسر مغرورش، عزت نفس خودش را حفظ کند. نباید به طور مستقیم به فرد مغرور اظهار نیاز صورت بگیرد و یا از او درخواستی شود (به غیر از نیازهای عرفی و عادی).
قدم چهارم، پیدا کردن و پررنگ کردن نقاط مشترک با همسر مغرور است. وقتی رابطه به سمتوسوی فعالیتهای مشابه و مشترک هدایت شود، میتواند به تدریج عمیقتر و جدیتر شود.
#مصطفی_سلیمانی
#غرور
❤️🍀 @The_meaningoflife
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در برابر حملههای هراس و اضطراب (panic attacks) چه میتوان کرد.
از ویدئوهای مدرسۀ زندگی دوباتن
ترجمه و صدا: ایمان فانی
❤️🍀 @filsofak
از ویدئوهای مدرسۀ زندگی دوباتن
ترجمه و صدا: ایمان فانی
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند تا مرد رو آوردن و عکس دستهای یه آدم رو نشونشون میدن و میگن نظرت رو راجب این آدم بر اساس عکس دستش بگو و بعد از شنیدن نظرشون، عکس صورت صاحب دست رو نشونشون میدن و حسابی شوکه میشن...
🍀❤️ @filsofak
🍀❤️ @filsofak