امیدوارم حالت خوب باشد
Radio Deev
اپیزود بیست و چهارم رادیو دیو: «امیدوارم حالت خوب باشد»
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak
🔳⭕️چه کسی اسفنج مرا دزدیده است؟
دوستی تعریف می کرد پنج سال پیش بود که برای کنفرانسی به شهر بوستون رفته بودم. به همراه یکی از دوستان قدیمی که دوره پسادکترای خودش را در آنجا می گذارند، داشتیم در خیابانهای اطراف دانشگاه ام آی تی دنبال یک آدرس می گشتیم. یک نفر از آن طرف خیابان رد می شد و متوجه ما شد که داریم به شکلی پرسان پرسان اطراف خودمان را نگاه می کنیم. آمد سمت ما این طرف خیابان، پرسید: دنبال جایی می گردید؟ می توانم کمکی بکنم؟ ما هم آدرس را پرسیدیم. دقیق گوش داد، خیلی آرام و به صورت شمرده مراحل رسیدن به آدرس را به ما گفت. حتی با حرکت دست دقیقا شکل مسیر را برای ما رسم کرد، و بعد هم چند قدمی به همراه ما آمد که مطمئن شود درست می رویم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که دوستم گفت «یک ام آی تی ای تیپیکال بود». گفتم منظورت چیه؟ گفت جالب است که خیلی از آدمهایی که در محیط دانشگاه ام آی تی (دانشگاه ماساچوست) تحصیل یا کار می کنند، ناخودآگاه آدمهایی فروتن، دقیق، با نگاه خیلی سیستماتیک و کاربردی می شوند. هیچکدام از این ويژگی ها را به صورت رسمی نه مطالعه می کنند و نه دوره ای برای آن می گذارنند اما به صورت ناخودآگاه به این ويژگی ها می رسند.
این مثالی از پدیده یادگیری اسمزی (Osmosis) است. بیش از نیمی از یادگیری های ما به صورت ناخودآگاه و در اثر نوعی الگوبرداری ناخودآگاه، عمیق و درونی سازی آن از محیط اطرافمان شکل می گیرد. درست مانند یک اسفنج که وقتی در یک مایع قرار گیرد، به دلیل خاصیت اسمزی، مایع را به خودش می کشد (کانال حرفه ای ها). ما هم وقتی با کارآفرینان معاشرت می کنیم ناخودآگاه خلاق تر و جسورتر و آینده ساز تر می شویم، وقتی با کسانی که تفکرات عمیق و فلسفی دارند تعامل می کنیم ناخودآگاه دیدگاه مان به مسائل عمیق تر می شود و زمانی که با آدمهای پرتلاش حشر و نشر داریم ناخودآگاه عمل گراتر می شویم. اگر با مدیران سیاسی- امنیتی دم خور باشید بعد از مدتی همه چیز را از نگاه سیاست و امنیت تحلیل می کنید.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
زمانی جمله ای منسوب به چاری چاپلین را خوانده بودم؛ افکار هر آدمی، میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها می گذراند. خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید. خوب برایم سوال پیش آمد که بخش زیادی از افراد دور و بر ما؛ خانواده، همسایه، فامیل، همکار معمولا انتخاب ما نیستند (محدودیت اول)، افراد موفقی که بتوانیم آن ها را بیابیم و رابطه تنگاتنگ با آن ها نیز داشته باشیم نیز کمیاب، دشوار و محدودند (محدودیت دوم).
برای غلبه بر این محدودیت ها، شاید سه ایده زیر مفید باشد:
1- کتاب های خوب. کتاب ها عصاره دانش و شخصیت نویسنده های آن هستند. اگر خود را در کتاب های خوب، محاصره کنیم، آنگاه افکارمان رشد می کند. مخصوصا نوع خاصی از کتاب ها هستند که در مورد زندگی افراد موفق و مشهور در زمینه کاری شماست. حتما زندگی نامه آن ها را بخوانید. این یک جور «همنشینی مجازی» است.
2- محفل های خوب: ممکن است ما همیشه به آدم های مورد نظرمان دسترسی نداشته باشیم. اما می توانیم به صورت منظم در محافل و جمع هایی شرکت کنیم که با هدف ما همخوانی بیشتری دارد. به عنوان مثال اگر به شعر علاقه مندیم در شب شعر شرکت کنیم و اگر به کارآفرینی علاقه مند هستیم در رخدادهای استارت آپی. اگر بتوانیم در محیط کارمان نیز 3 تا 5 نفری که بیشترین تناسب با اهداف ما دارند را نیز انتخاب کنیم و با آن ها تعاملات مداوم و منظم داشته باشیم آنگاه این یادگیری اسمزی اتفاق می افتد.
3- همکاران خوب، سه نفر کلیدی محیط کاری خود را با دقت انتخاب کنیم. محیط حرفه ای ما شامل افراد زیادی است اما بعضی از آنها نقشی کلیدی تری دارند چراکه ما تعاملات بیشتری با آنها داریم. سه نفری که بیش از همه در محیط کار و فعالیت حرفه ای با ما ارتباط دارند بیشترین تاثیر را در یادگیری های اسمزی ما دارند. انتخاب و گماشتن دقیق این سه نفر تاثیری بسیار اساسی در حرفه ای شدن ما دارد.
نکته پایانی آنکه هر از گاه از خودمان بپرسیم اسفنج مان را در چه محیطی قرار داده ایم در محیطی که صحبت از ثروت اندوزی دیوانه وار است یا ثروت آفرینی شرافتمندانه؟ محیطی که صحبت از پارتی بازی و رانت خواری است یا تلاش صبورانه؟ محیطی که خوشبختی همگانی مطرح است یا خوشبختی فردی؟ خداوند در کتاب آسمانی تصویری از آخرت ارایه می دهد و آنجا بسیاری با حسرت بر پشت دست های خود می کوبند که ایکاش با این ها بودم و با آن ها نبودم. مواظب اسفنج زندگی تان باشید. مکان اسفنج های شما سرنوشت شما را تغییر می دهد.
مجتبی لشکربلوکی
🍀❤️ @filsofak
دوستی تعریف می کرد پنج سال پیش بود که برای کنفرانسی به شهر بوستون رفته بودم. به همراه یکی از دوستان قدیمی که دوره پسادکترای خودش را در آنجا می گذارند، داشتیم در خیابانهای اطراف دانشگاه ام آی تی دنبال یک آدرس می گشتیم. یک نفر از آن طرف خیابان رد می شد و متوجه ما شد که داریم به شکلی پرسان پرسان اطراف خودمان را نگاه می کنیم. آمد سمت ما این طرف خیابان، پرسید: دنبال جایی می گردید؟ می توانم کمکی بکنم؟ ما هم آدرس را پرسیدیم. دقیق گوش داد، خیلی آرام و به صورت شمرده مراحل رسیدن به آدرس را به ما گفت. حتی با حرکت دست دقیقا شکل مسیر را برای ما رسم کرد، و بعد هم چند قدمی به همراه ما آمد که مطمئن شود درست می رویم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که دوستم گفت «یک ام آی تی ای تیپیکال بود». گفتم منظورت چیه؟ گفت جالب است که خیلی از آدمهایی که در محیط دانشگاه ام آی تی (دانشگاه ماساچوست) تحصیل یا کار می کنند، ناخودآگاه آدمهایی فروتن، دقیق، با نگاه خیلی سیستماتیک و کاربردی می شوند. هیچکدام از این ويژگی ها را به صورت رسمی نه مطالعه می کنند و نه دوره ای برای آن می گذارنند اما به صورت ناخودآگاه به این ويژگی ها می رسند.
این مثالی از پدیده یادگیری اسمزی (Osmosis) است. بیش از نیمی از یادگیری های ما به صورت ناخودآگاه و در اثر نوعی الگوبرداری ناخودآگاه، عمیق و درونی سازی آن از محیط اطرافمان شکل می گیرد. درست مانند یک اسفنج که وقتی در یک مایع قرار گیرد، به دلیل خاصیت اسمزی، مایع را به خودش می کشد (کانال حرفه ای ها). ما هم وقتی با کارآفرینان معاشرت می کنیم ناخودآگاه خلاق تر و جسورتر و آینده ساز تر می شویم، وقتی با کسانی که تفکرات عمیق و فلسفی دارند تعامل می کنیم ناخودآگاه دیدگاه مان به مسائل عمیق تر می شود و زمانی که با آدمهای پرتلاش حشر و نشر داریم ناخودآگاه عمل گراتر می شویم. اگر با مدیران سیاسی- امنیتی دم خور باشید بعد از مدتی همه چیز را از نگاه سیاست و امنیت تحلیل می کنید.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
زمانی جمله ای منسوب به چاری چاپلین را خوانده بودم؛ افکار هر آدمی، میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها می گذراند. خود را در محاصره افراد موفق قرار دهید. خوب برایم سوال پیش آمد که بخش زیادی از افراد دور و بر ما؛ خانواده، همسایه، فامیل، همکار معمولا انتخاب ما نیستند (محدودیت اول)، افراد موفقی که بتوانیم آن ها را بیابیم و رابطه تنگاتنگ با آن ها نیز داشته باشیم نیز کمیاب، دشوار و محدودند (محدودیت دوم).
برای غلبه بر این محدودیت ها، شاید سه ایده زیر مفید باشد:
1- کتاب های خوب. کتاب ها عصاره دانش و شخصیت نویسنده های آن هستند. اگر خود را در کتاب های خوب، محاصره کنیم، آنگاه افکارمان رشد می کند. مخصوصا نوع خاصی از کتاب ها هستند که در مورد زندگی افراد موفق و مشهور در زمینه کاری شماست. حتما زندگی نامه آن ها را بخوانید. این یک جور «همنشینی مجازی» است.
2- محفل های خوب: ممکن است ما همیشه به آدم های مورد نظرمان دسترسی نداشته باشیم. اما می توانیم به صورت منظم در محافل و جمع هایی شرکت کنیم که با هدف ما همخوانی بیشتری دارد. به عنوان مثال اگر به شعر علاقه مندیم در شب شعر شرکت کنیم و اگر به کارآفرینی علاقه مند هستیم در رخدادهای استارت آپی. اگر بتوانیم در محیط کارمان نیز 3 تا 5 نفری که بیشترین تناسب با اهداف ما دارند را نیز انتخاب کنیم و با آن ها تعاملات مداوم و منظم داشته باشیم آنگاه این یادگیری اسمزی اتفاق می افتد.
3- همکاران خوب، سه نفر کلیدی محیط کاری خود را با دقت انتخاب کنیم. محیط حرفه ای ما شامل افراد زیادی است اما بعضی از آنها نقشی کلیدی تری دارند چراکه ما تعاملات بیشتری با آنها داریم. سه نفری که بیش از همه در محیط کار و فعالیت حرفه ای با ما ارتباط دارند بیشترین تاثیر را در یادگیری های اسمزی ما دارند. انتخاب و گماشتن دقیق این سه نفر تاثیری بسیار اساسی در حرفه ای شدن ما دارد.
نکته پایانی آنکه هر از گاه از خودمان بپرسیم اسفنج مان را در چه محیطی قرار داده ایم در محیطی که صحبت از ثروت اندوزی دیوانه وار است یا ثروت آفرینی شرافتمندانه؟ محیطی که صحبت از پارتی بازی و رانت خواری است یا تلاش صبورانه؟ محیطی که خوشبختی همگانی مطرح است یا خوشبختی فردی؟ خداوند در کتاب آسمانی تصویری از آخرت ارایه می دهد و آنجا بسیاری با حسرت بر پشت دست های خود می کوبند که ایکاش با این ها بودم و با آن ها نبودم. مواظب اسفنج زندگی تان باشید. مکان اسفنج های شما سرنوشت شما را تغییر می دهد.
مجتبی لشکربلوکی
🍀❤️ @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من این را فهمیدهام که توی هر لحظه، همه اتفاقها با هم در حال افتادناند.
مثلن درست توی همان زمان، که یک اتفاق، آنطور که میخواهیم پیش نمیرود،
یک اتفاق دیگر در حال افتادن است که همه چیزش همانطور است که باید باشد.
مثلن موهای من، شاید آنطور که میخواستم شانه نشد،
ولی رابطه پدر پسری ما توی همان لحظه، درست همانجوری پیش رفت، که باید.😊
#مصطفی_سلیمانی
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
مثلن درست توی همان زمان، که یک اتفاق، آنطور که میخواهیم پیش نمیرود،
یک اتفاق دیگر در حال افتادن است که همه چیزش همانطور است که باید باشد.
مثلن موهای من، شاید آنطور که میخواستم شانه نشد،
ولی رابطه پدر پسری ما توی همان لحظه، درست همانجوری پیش رفت، که باید.😊
#مصطفی_سلیمانی
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
﮼بیکلام♫
𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥🧡@𝐇_𝐀𝐌𝐈𝐒𝐇𝐄𝐆𝐈𝐌𝐈
آدمها یکوقتهایی، گیر میکنند توی جبر زمانه.
جبر یعنی زور؛ یعنی تن دادن به یک نخواستنی.
آدمها بیشتر وقتها، برای لمس یک خوشی، باید هزار و یکجور ناخوشی را به جان بخرند.
به جان خریدن، یعنی آگاهانه پا گذاشتن روی دلخواه.
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @The_meaningoflife
جبر یعنی زور؛ یعنی تن دادن به یک نخواستنی.
آدمها بیشتر وقتها، برای لمس یک خوشی، باید هزار و یکجور ناخوشی را به جان بخرند.
به جان خریدن، یعنی آگاهانه پا گذاشتن روی دلخواه.
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @The_meaningoflife
Forwarded from معنای زندگی
برای احساس خوشبختی چه لازم داری؟
.
.
📝 نبودِ بدبختی
.
میگوید «خسته شدهام از این همه بدحالی». و بعد دست چپش را میگذارد رو پیشانیاش و با انگشت شست و وسطی، شروع میکند به ماساژ دَوَرانی شقیقههاش. و ادامه میدهد «شاید دارم بیخودی زور میزنم برای سرپا کردن این زندگی».
توی یکی از شرکتهای معتبر، مهندس معمار است. سه ماه پیش زنش را طلاق داده و دارد با پسر سه سالهاش توی پنتهاوس یکی از برجهای زعفرانیه زندگی میکند.
حالا هم چهارمین جلسه است که دارد میآید پیش من. حالش خوب است به نظرم. با همه مشکلاتش کنار آمده و زندگیاش افتاده روی روالِ طبیعی. مشکلش این است که عادت کرده به غمگین بودن.
چایی را برمیدارم و میبرم تا نزدیک لبم و میگویم کاش بزنی به بیخیالی.
از شنیدن حرفم جا میخورد. تندی میگوید «یعنی ادای الکیخوشها را در بیاورم؟ چشمهام را ببندم روی واقعیت؟»
میپرسم واقعیت چیست؟
ابروهاش را نرم بالا میاندازد و میگوید: «اینکه هیچچیزی برای خوشحالی وجود ندارد؛ اینکه صبحها هنوز چشم وا نکرده، غم را توی وجودم احساس میکنم؛ واقعیت این است».
میفهمم چه میگوید. دلش، روز بیدرد و دل بیغم میخواهد.
با لبخند میگویم خب اگر چشمهات را باز کنی و ببینی غم و دغدغهای نداری، که باز میبندیشان و میخوابی.
ابروهاش میروند توی هم.
شروع میکنم به گفتن این حرفها که، واقعیت درد دارد؛ اما پذیرشش آدم را راحت میکند؛ که یکهو با دلخوری میپرد وسط حرفهام که «چه پذیرشی؟ پذیرش بدبختی؟ پذیرش بدبختی برای آدم راحتی میآورد؟»
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningofli
.
.
📝 نبودِ بدبختی
.
میگوید «خسته شدهام از این همه بدحالی». و بعد دست چپش را میگذارد رو پیشانیاش و با انگشت شست و وسطی، شروع میکند به ماساژ دَوَرانی شقیقههاش. و ادامه میدهد «شاید دارم بیخودی زور میزنم برای سرپا کردن این زندگی».
توی یکی از شرکتهای معتبر، مهندس معمار است. سه ماه پیش زنش را طلاق داده و دارد با پسر سه سالهاش توی پنتهاوس یکی از برجهای زعفرانیه زندگی میکند.
حالا هم چهارمین جلسه است که دارد میآید پیش من. حالش خوب است به نظرم. با همه مشکلاتش کنار آمده و زندگیاش افتاده روی روالِ طبیعی. مشکلش این است که عادت کرده به غمگین بودن.
چایی را برمیدارم و میبرم تا نزدیک لبم و میگویم کاش بزنی به بیخیالی.
از شنیدن حرفم جا میخورد. تندی میگوید «یعنی ادای الکیخوشها را در بیاورم؟ چشمهام را ببندم روی واقعیت؟»
میپرسم واقعیت چیست؟
ابروهاش را نرم بالا میاندازد و میگوید: «اینکه هیچچیزی برای خوشحالی وجود ندارد؛ اینکه صبحها هنوز چشم وا نکرده، غم را توی وجودم احساس میکنم؛ واقعیت این است».
میفهمم چه میگوید. دلش، روز بیدرد و دل بیغم میخواهد.
با لبخند میگویم خب اگر چشمهات را باز کنی و ببینی غم و دغدغهای نداری، که باز میبندیشان و میخوابی.
ابروهاش میروند توی هم.
شروع میکنم به گفتن این حرفها که، واقعیت درد دارد؛ اما پذیرشش آدم را راحت میکند؛ که یکهو با دلخوری میپرد وسط حرفهام که «چه پذیرشی؟ پذیرش بدبختی؟ پذیرش بدبختی برای آدم راحتی میآورد؟»
مثل خیلیهای دیگر منتظر است خوشبختی یک روز در خانهاش را بزند و برود بماند تو برای همیشه. میدانم اشکال کارش کجاست. میخواهم تعریفش از خوشبختی را برایم بگوید.
بیفکر میگوید «نبودِ بدبختی». دستهام را گره میکنم توی هم و میگویم خوشبختی و بدبختی تنیده شدهاند توی هم، اینجوری. و با چشم اشاره میکنم به انگشتهام، که یک در میان فرو رفتهاند توی هم.
میگویم ذهنت را روی انگشتان هر دست که متمرکز کنی، بیشتر حسش میکنی.
یک آهِ کمجان میکشد و بیحرف خیره میماند روی دستهام.
احساس میکنم حرفهام را فهمیده.
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningofli
عشق بزرگترین راز آفرینش است.
عشق آزاد کننده است. عشق تمرکز میدهد با حزن هم قرین نیست، هر چند دلبستگی گزندهای خود را به همراه داشته باشد.
✍🏽 #سیمین_دانشور
📕 جزیرهی سرگردانی
❤️🍀 @filsofak
عشق آزاد کننده است. عشق تمرکز میدهد با حزن هم قرین نیست، هر چند دلبستگی گزندهای خود را به همراه داشته باشد.
✍🏽 #سیمین_دانشور
📕 جزیرهی سرگردانی
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
روز روانشناس و مشاور
.
🔸️دروغ چرا، من هم یواشکی میروم مشاوره. هر روز. روزی چند بار. آن هم با چند تا مشاور مختلف. که خودشان با پای خودشان میآیند سراغم. ویزیت هم نمیگیرند ازم که هیچ، تازه پول هم میدهند بهم.
🔸️مشاورهای من، وقت میگیرند و میآیند توی دفتر مشاوره. مینشینند روی کاناپه روبهروم و از زندگیشان برایم میگویند و از دردی که طاقتشان را طاق کرده. از بنبستی حرف میزنند که گیر کردهاند توش. و چشمهاشان را میدوزند به دهان من. که راه بگذارم پیش رویشان. که دری باز کنم به بیرون از تاریکیای که حبس شدهاند توش.
🔸️مشاورهای من حواسشان نیست. همهشان خیال میکنند مراجع منند.
حواسشان نیست که من هم با همه دردهام نشستهام روبهروشان. نشستهام و یواشکی مشاوره میگیرم از لابهلای زندگیای که توی یک ساعت تعریفش میکنند برام.
🔸️من با همه دردهای کهنه خودم و با همه دردهایی که از شنیدن رنج و اندوه این و آن، هر روز آوار میشوند روی سرم، ویران میشوم اگر یواشکی نروم مشاوره.
مشاورهای من اما حواسشان نیست؛ همهشان خیال میکنند مراجع منند.
#مصطفی_سلیمانی
#روز_مشاور #روز_روانشناس
❤️🍀 @The_meaningofli
.
🔸️دروغ چرا، من هم یواشکی میروم مشاوره. هر روز. روزی چند بار. آن هم با چند تا مشاور مختلف. که خودشان با پای خودشان میآیند سراغم. ویزیت هم نمیگیرند ازم که هیچ، تازه پول هم میدهند بهم.
🔸️مشاورهای من، وقت میگیرند و میآیند توی دفتر مشاوره. مینشینند روی کاناپه روبهروم و از زندگیشان برایم میگویند و از دردی که طاقتشان را طاق کرده. از بنبستی حرف میزنند که گیر کردهاند توش. و چشمهاشان را میدوزند به دهان من. که راه بگذارم پیش رویشان. که دری باز کنم به بیرون از تاریکیای که حبس شدهاند توش.
🔸️مشاورهای من حواسشان نیست. همهشان خیال میکنند مراجع منند.
حواسشان نیست که من هم با همه دردهام نشستهام روبهروشان. نشستهام و یواشکی مشاوره میگیرم از لابهلای زندگیای که توی یک ساعت تعریفش میکنند برام.
🔸️من با همه دردهای کهنه خودم و با همه دردهایی که از شنیدن رنج و اندوه این و آن، هر روز آوار میشوند روی سرم، ویران میشوم اگر یواشکی نروم مشاوره.
مشاورهای من اما حواسشان نیست؛ همهشان خیال میکنند مراجع منند.
#مصطفی_سلیمانی
#روز_مشاور #روز_روانشناس
❤️🍀 @The_meaningofli
❤1
■ «رفتار آدمی، آینهای است که در آن، تصویر هرکسی انعکاس مییابد».
👤 #یوهان_ولفگانگ_فون_گوته
❤️🍀 @filsofak
👤 #یوهان_ولفگانگ_فون_گوته
❤️🍀 @filsofak
■ با مردم زمانه معاشر باش ولی مانند آنان مباش. برای معاصرین خود مطالبی بنویس که به آن محتاجند، نه مطالبی که میپسندند.
👤 #فردریش_شیلر
❤️🍀 @filsofak
👤 #فردریش_شیلر
❤️🍀 @filsofak
■ تعاریف گوناگون فیلسوفان از #فلسفه
■ #افلاطون: فلسفه، لذتی گرامی است؛ خاستگاه فلسفه، شگفتی در برابر جهان است.
■ #ارسطو: فلسفه، علم به موجودات است از آن سو که وجود دارند.
■ #ویتگنشتاین: فلسفه، نبردی است علیه ذهن افسون زده شده، توسط زبان.
■ #ایمانوئل_کانت: فلسفه، شناسایی عقلانی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.
■ #فیشته: فلسفه، علمِ علم یا علم معرفت است.
■ #یوهان_فریدریش_هربارت: فلسفه، تحلیلِ معانی عقلی است.
■ #ابن_سینا: فلسفه؛ آگاهی بر حقایق تمام اشیا است؛ به قدری که برای انسان ممکن است بر آنها آگاهی یابد.
■ #سیسرون: فلسفه، عبارت است از: علم پیدا کردن، به شریفترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود.
■ #ملاصدرا: فلسفه، استکمال نفس انسان، از طریق معرفت یافتن به حقایق موجودات است؛ همان گونه که در خارج هستند و نیز؛ حکم حقیقی به وجود آنها با برهان و نه با ظن و گمان و تقلید، به قدر توانایی انسانی است.
■ #فردریش_هگل: فلسفه، بحث در امر مطلق است.
■ #فردریش_نیچه: فلسفه به معنای پوشاندن لباس استدلال عقلی بر قامت امیال، کشف و شهود ها و باور های اخلاقی است.
■ #توماس_هابز: فلسفه، علم به روابط علت و معلولی میان اشیاست.
■ #وونت: کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفتهایی است که از راه علوم مختلف بدست میآیند تا به این ترتیب مجموعه ای واحد و پیوسته ایجاد شود.
■ #کریستیان_وولف: فلسفه، علم به موجودات ممکن است؛ یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.
❤️🍀 @filsofak
■ #افلاطون: فلسفه، لذتی گرامی است؛ خاستگاه فلسفه، شگفتی در برابر جهان است.
■ #ارسطو: فلسفه، علم به موجودات است از آن سو که وجود دارند.
■ #ویتگنشتاین: فلسفه، نبردی است علیه ذهن افسون زده شده، توسط زبان.
■ #ایمانوئل_کانت: فلسفه، شناسایی عقلانی است که از راه مفاهیم حاصل شده باشد.
■ #فیشته: فلسفه، علمِ علم یا علم معرفت است.
■ #یوهان_فریدریش_هربارت: فلسفه، تحلیلِ معانی عقلی است.
■ #ابن_سینا: فلسفه؛ آگاهی بر حقایق تمام اشیا است؛ به قدری که برای انسان ممکن است بر آنها آگاهی یابد.
■ #سیسرون: فلسفه، عبارت است از: علم پیدا کردن، به شریفترین امور و توانایی استفاده از آن به هر وسیله ای که ممکن شود.
■ #ملاصدرا: فلسفه، استکمال نفس انسان، از طریق معرفت یافتن به حقایق موجودات است؛ همان گونه که در خارج هستند و نیز؛ حکم حقیقی به وجود آنها با برهان و نه با ظن و گمان و تقلید، به قدر توانایی انسانی است.
■ #فردریش_هگل: فلسفه، بحث در امر مطلق است.
■ #فردریش_نیچه: فلسفه به معنای پوشاندن لباس استدلال عقلی بر قامت امیال، کشف و شهود ها و باور های اخلاقی است.
■ #توماس_هابز: فلسفه، علم به روابط علت و معلولی میان اشیاست.
■ #وونت: کار اساسی فلسفه متحد ساختن تمام معرفتهایی است که از راه علوم مختلف بدست میآیند تا به این ترتیب مجموعه ای واحد و پیوسته ایجاد شود.
■ #کریستیان_وولف: فلسفه، علم به موجودات ممکن است؛ یعنی بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پیدا کند.
❤️🍀 @filsofak
🔸️آدمیزاد موجودِ مفلوکی است؛ یعنی مثل نفس کشیدن که اقتضای زنده بودن است، فلاکت، ذاتیِ وجودش است. بیآنکه درخواست داده باشد نطفه وجودش بسته میشود و دِ برو که رفتی، میافتد توی یک دورِ طولانی و طاقتفرسا به نام زندگی.
رشدِ زوری. گُنده شدن توی یک وجب جا، زوری. به دنیا آمدن، زوری. زندگی کردن توی دنیا هم زوری.
مفلوک است چون هیچوقت راهِ پس و پیش ندارد؛ ولی باید به پیش برود.
تا میآید جایش توی شکم مادرش گرم شود و عادت بکند به لَمیدن و خوردن و خوابیدن، عرصه بَرَش تنگ میشود. آنقدر تنگ که دادَش میرود به آسمان و آرزوی جای دنجتر و باصفاتر میافتد توی کلهاش.
آدمیزادِ بیچاره، آرزوهاش هم زوری است.
آرزو نکند، باید بماند و فاسد بشود، آرزو هم بکند باید برود و درد بکشد. دردِ دل کندن. ترسِ رفتن.
آدمیزاد مفلوک است. انگاری همیشه لای منگنه است. تا میآید دل ببندد، باید دل بکَنَد و برود. اصلن انگاری افتاده توی راهِ یکطرفهای که کفَش مثل تردمیل، متحرک است. پا به پاش حرکت بکند میبردَش به جلو، وگرنه آنقدر عقب عقب میبردَش که بکوبدش به زمین.
آدمیزاد مفلوک است، لای منگنه است، راه پس و پیش ندارد، همیشه هم باید دل بکَنَد و دوستداشتنیهاش را جا بگذارد و برود؛ اما باید قبول کند که اگر یک دستی نیاید به زور بزند پسِ کلهاش، تا ابد مثل یک بُزدل میچسبد به آنچه که خیال میکند براش کافیست و هیچ وقت جرئت نمیکند دلش را بزند به دریا.
آدمیزادی که من میشناسم اگر جاش تنگ نمیشد، دوست داشت تا ابد بماند توی رحم مادرش. توی همان یک وجب جا. توی همان تاریکی و تنهایی. و دلش خوش بود برای خودش.
اصلن چقدر خوب است که آدمیزاد مفلوک است. چقدر خوب است که لای منگنه است. چقدر خوب است که همیشه یک دستی هست که میزند پسِ کلهاش و میگوید دل بکَن.
وگرنه آدمیزادی که من میشناسم...
#مصطفی_سلیمانی
#دلبستگی
پانویس:
♦️به من بگو چطور بروم وقتی هنوز دلبستهام؟♦️
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
رشدِ زوری. گُنده شدن توی یک وجب جا، زوری. به دنیا آمدن، زوری. زندگی کردن توی دنیا هم زوری.
مفلوک است چون هیچوقت راهِ پس و پیش ندارد؛ ولی باید به پیش برود.
تا میآید جایش توی شکم مادرش گرم شود و عادت بکند به لَمیدن و خوردن و خوابیدن، عرصه بَرَش تنگ میشود. آنقدر تنگ که دادَش میرود به آسمان و آرزوی جای دنجتر و باصفاتر میافتد توی کلهاش.
آدمیزادِ بیچاره، آرزوهاش هم زوری است.
آرزو نکند، باید بماند و فاسد بشود، آرزو هم بکند باید برود و درد بکشد. دردِ دل کندن. ترسِ رفتن.
آدمیزاد مفلوک است. انگاری همیشه لای منگنه است. تا میآید دل ببندد، باید دل بکَنَد و برود. اصلن انگاری افتاده توی راهِ یکطرفهای که کفَش مثل تردمیل، متحرک است. پا به پاش حرکت بکند میبردَش به جلو، وگرنه آنقدر عقب عقب میبردَش که بکوبدش به زمین.
آدمیزاد مفلوک است، لای منگنه است، راه پس و پیش ندارد، همیشه هم باید دل بکَنَد و دوستداشتنیهاش را جا بگذارد و برود؛ اما باید قبول کند که اگر یک دستی نیاید به زور بزند پسِ کلهاش، تا ابد مثل یک بُزدل میچسبد به آنچه که خیال میکند براش کافیست و هیچ وقت جرئت نمیکند دلش را بزند به دریا.
آدمیزادی که من میشناسم اگر جاش تنگ نمیشد، دوست داشت تا ابد بماند توی رحم مادرش. توی همان یک وجب جا. توی همان تاریکی و تنهایی. و دلش خوش بود برای خودش.
اصلن چقدر خوب است که آدمیزاد مفلوک است. چقدر خوب است که لای منگنه است. چقدر خوب است که همیشه یک دستی هست که میزند پسِ کلهاش و میگوید دل بکَن.
وگرنه آدمیزادی که من میشناسم...
#مصطفی_سلیمانی
#دلبستگی
پانویس:
♦️به من بگو چطور بروم وقتی هنوز دلبستهام؟♦️
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
همه باید بریم چند واحد دلجویى كردن پیش سعدى پاس كنیم، اونجا که میگه:
اى سرو خوشبالاى من، اى دلبر رعناى من
لعل لبت حلواى من، از من چرا رنجیدهاى؟
طَبیبِ دِل
❤️🍀 @filsofak
اى سرو خوشبالاى من، اى دلبر رعناى من
لعل لبت حلواى من، از من چرا رنجیدهاى؟
طَبیبِ دِل
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستداشتنت از هزارههای دور با من بوده.
پیش از آفریده شدنت، پیش از آفریده شدنم.
تو ریشه داری در من،
آنچنان که بند است به تو نفسم.
دوستداشتنت امن است، آرام است، تمامی ندارد و من هر چه از تو مینوشم باز تشنهترم.
آزادم کردهای از قید هر چه که هست و بندم کردهای به چشمهات!
که بود که میگفت عشق ویران میکند، اسیر میکند، دیوانه میکند و بر جای میگذارد و میرود؟
آنکه میگفت حتمن تو را ندیده که از همان سمت که ویرانم میکنی، میسازی مرا.
از همان سو که پیرم میکنی جوانم میکنی.
و از همان دست که میکشیام، میرویانیام.
دوستداشتنت از هزارههای دور بوده با من...
#مصطفی_سلیمانی
#عشق
.
فیلم پل چوبی
❤️🍀 @The_meaningoflife
پیش از آفریده شدنت، پیش از آفریده شدنم.
تو ریشه داری در من،
آنچنان که بند است به تو نفسم.
دوستداشتنت امن است، آرام است، تمامی ندارد و من هر چه از تو مینوشم باز تشنهترم.
آزادم کردهای از قید هر چه که هست و بندم کردهای به چشمهات!
که بود که میگفت عشق ویران میکند، اسیر میکند، دیوانه میکند و بر جای میگذارد و میرود؟
آنکه میگفت حتمن تو را ندیده که از همان سمت که ویرانم میکنی، میسازی مرا.
از همان سو که پیرم میکنی جوانم میکنی.
و از همان دست که میکشیام، میرویانیام.
دوستداشتنت از هزارههای دور بوده با من...
#مصطفی_سلیمانی
#عشق
.
فیلم پل چوبی
❤️🍀 @The_meaningoflife
Forwarded from معنای زندگی
آدمِ اشتباهی
🔸️لطفن یکی بیاید محکم بزند توی گوش من. من حواسم هی از خودم پرت میشود و دلِ بیصاحاب ماندهام تند و تند از کفم میسُرد پایین.
لطفن یکی بیاید و به هر زبانی که میداند به من حالی کند که اینقدر این دلِ واماندهام را آویزانِ این و آن نکنم.
من حواسم نیست. خیلی وقت است که خیلی از ضربالمثلها توی کلهام به بنبست خوردهاند...
آخر کی فکرش را میکرد که دل به دل راه ندارد؟ من از همه دنیا و مافیها دلم به همین یک چیز خوش بود.
به اینکه ترکیبِ ضربالمثلِ «تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز» با «از محبت خارها گل میشود، از محبت سرکهها مُل میشود»، آخرش بادا بادا مبارک بادا است!
وگرنه من این قدرها هم خل و چل نیستم که صبح تا شب، شیلنگِ دوستت دارم را بگیرم پای آن کس که به خیالم افتاده معنیِ دوستت دارمهایم را میفهمد؛ که ماندن بلد است؛ که پای رفتن ندارد.
لطفن یکی بیاید و در کمال احترام و دلسوزی، مثل این فیلمهای هندی، چند تا چَکِ آبدار حواله گوشم بکند و بعد سفت بغلم کند، جوری که دردِ این همه ندیدنِ خودم از یادم برود. و بعد صداش را دمِ گوشم نرم و آرام کند و بگوید آهای عزیز دلم! دورت بگردم، حواست کجاست؟
حواست هست داری با خودت چکار میکنی؟ چرا شیش دانگِ خودت را وقف یکی میکنی که شیش دانگِ خودش را حراجت نکرده؟ چرا هی دوستت دارمهایت را شُرّه میکنی به پر و پاچه کسی که لِنگَش را تا زانو فرو کرده توی حلقِ غرورت؟ خودت را مفتی خرج نکن. یاد بگیر کمی پرتوقع باشی.
بگوید چرا مراقب خودت نیستی؟ چرا آدمها را بدعادت میکنی؟ بگوید ضربالمثل از محبت خارها گل میشود اشتباه است. بگوید شاعرِ این شعر حواسش نبوده که پشتبندِ حرفش بگوید که همه خارها آن خاری نیستند که به تور او خورده بوده. بگوید بعضی خارها خارترند و بعضیهاشان هم به آبِ محبت ما گل نمیدهند.
بگوید دستهات را بده به من، و بعد دستهام را سفت بگیرد توی دستهاش. و بعدترش بگوید این همه دست و پا نزن برای اینکه دلِ آنکس که دلت گیر کرده پیشاش، وصله بخورد به دلات.
و بعد، بغضم که ترکید، انگشتهاش را نرم و آرام بکشد زیر چشمهام و بگوید، من به قربان چشمهات، هیچ وقت برای یک آدم اشتباهی اشک نریز.
دارم زیادی رؤیا میبافم. اصلن نمیخواهم که یکی باشد، که این همه حال داشته باشد، که بماند پای دردهای دل من.
من فقط یکی را میخواهم که وقتی زیادی شل کردهام و دارم فرت و فرت خوبیِ بیحساب و کتاب میکنم، یکی بخواباند زیر گوشم و بگوید هوی! حواست هست داری چه غلطی میکنی؟
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_اشتباهی
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
🔸️لطفن یکی بیاید محکم بزند توی گوش من. من حواسم هی از خودم پرت میشود و دلِ بیصاحاب ماندهام تند و تند از کفم میسُرد پایین.
لطفن یکی بیاید و به هر زبانی که میداند به من حالی کند که اینقدر این دلِ واماندهام را آویزانِ این و آن نکنم.
من حواسم نیست. خیلی وقت است که خیلی از ضربالمثلها توی کلهام به بنبست خوردهاند...
آخر کی فکرش را میکرد که دل به دل راه ندارد؟ من از همه دنیا و مافیها دلم به همین یک چیز خوش بود.
به اینکه ترکیبِ ضربالمثلِ «تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز» با «از محبت خارها گل میشود، از محبت سرکهها مُل میشود»، آخرش بادا بادا مبارک بادا است!
وگرنه من این قدرها هم خل و چل نیستم که صبح تا شب، شیلنگِ دوستت دارم را بگیرم پای آن کس که به خیالم افتاده معنیِ دوستت دارمهایم را میفهمد؛ که ماندن بلد است؛ که پای رفتن ندارد.
لطفن یکی بیاید و در کمال احترام و دلسوزی، مثل این فیلمهای هندی، چند تا چَکِ آبدار حواله گوشم بکند و بعد سفت بغلم کند، جوری که دردِ این همه ندیدنِ خودم از یادم برود. و بعد صداش را دمِ گوشم نرم و آرام کند و بگوید آهای عزیز دلم! دورت بگردم، حواست کجاست؟
حواست هست داری با خودت چکار میکنی؟ چرا شیش دانگِ خودت را وقف یکی میکنی که شیش دانگِ خودش را حراجت نکرده؟ چرا هی دوستت دارمهایت را شُرّه میکنی به پر و پاچه کسی که لِنگَش را تا زانو فرو کرده توی حلقِ غرورت؟ خودت را مفتی خرج نکن. یاد بگیر کمی پرتوقع باشی.
بگوید چرا مراقب خودت نیستی؟ چرا آدمها را بدعادت میکنی؟ بگوید ضربالمثل از محبت خارها گل میشود اشتباه است. بگوید شاعرِ این شعر حواسش نبوده که پشتبندِ حرفش بگوید که همه خارها آن خاری نیستند که به تور او خورده بوده. بگوید بعضی خارها خارترند و بعضیهاشان هم به آبِ محبت ما گل نمیدهند.
بگوید دستهات را بده به من، و بعد دستهام را سفت بگیرد توی دستهاش. و بعدترش بگوید این همه دست و پا نزن برای اینکه دلِ آنکس که دلت گیر کرده پیشاش، وصله بخورد به دلات.
و بعد، بغضم که ترکید، انگشتهاش را نرم و آرام بکشد زیر چشمهام و بگوید، من به قربان چشمهات، هیچ وقت برای یک آدم اشتباهی اشک نریز.
دارم زیادی رؤیا میبافم. اصلن نمیخواهم که یکی باشد، که این همه حال داشته باشد، که بماند پای دردهای دل من.
من فقط یکی را میخواهم که وقتی زیادی شل کردهام و دارم فرت و فرت خوبیِ بیحساب و کتاب میکنم، یکی بخواباند زیر گوشم و بگوید هوی! حواست هست داری چه غلطی میکنی؟
#مصطفی_سلیمانی
#آدم_اشتباهی
https://instagram.com/_u/soleymani63
❤️🍀 @The_meaningoflife
چوب معلم
فرهنگ فریبکاری که با همدستی مردم و نهادهای فرهنگی به نامگذاری روزها میپردازد، فارغ از وجه تسمیهی هر رویداد، هدفی جز ابتذال مناسکی و پنهانکردن مسائل ندارد. همان بلایی که پیشتر بر سر عید و زن و مادر و پدر و عشق آمد، اکنون بر سر معلم آمده است.
روزی برای معلم در تقویم و مجموعهای از تبریکات و تمجیدهای اغراقشده از معلم در مقام قدیس، آن هم در شرایطی که آنان حتی از حق داشتن تشکل یا سندیکایی مستقل محرومند. اما گذشته از وجه حقوقی ماجرا، در این شرایط اگر بناست از معلم تقدیر شود باید بهجای پُرگوییهای بیمعنا، به نقد خود اُتوریتهی معلمی و جایگاه "ارباب معرفتی" استاد و اسطورهی اینک دیگر کسالتبارِ "کلاس درس" پرداخت که معلم و شاگرد، هر دو، قربانی آناند.
میان شاگرد و معلم رابطهای متقابلا مهرآکین [مهر و کینه] برقرار است که جنبهی مهرورزانهاش بناست یک روز در سال به این شکل رقتانگیز تخلیه شود.
امروز کسی از نقش سرکوبگر معلم سخن نمیگوید، همانگونه که در روز پدر، کسی از خشونت پدرانه سخن نمیگوید. اگر قدرشناسیای هم بناست صورت پذیرد، باید برخاسته از مواجههای انتقادی و نقد اسطورهها باشد؛ اسطورهی معلم قدیس و دانای کل، که میدانیم ضعف و جهلش را پشت "چوب معلم" و اقتدارش پنهان میسازد. معلمی که بهطور خودکار، بیعدالتیای را که در حقش میشود، با تحمیق، منفعلسازی و سرکوب شاگردانش جبران میکند.
|دکتر محمدمهدی اردبیلی|
❤️🍀 @filsofak
فرهنگ فریبکاری که با همدستی مردم و نهادهای فرهنگی به نامگذاری روزها میپردازد، فارغ از وجه تسمیهی هر رویداد، هدفی جز ابتذال مناسکی و پنهانکردن مسائل ندارد. همان بلایی که پیشتر بر سر عید و زن و مادر و پدر و عشق آمد، اکنون بر سر معلم آمده است.
روزی برای معلم در تقویم و مجموعهای از تبریکات و تمجیدهای اغراقشده از معلم در مقام قدیس، آن هم در شرایطی که آنان حتی از حق داشتن تشکل یا سندیکایی مستقل محرومند. اما گذشته از وجه حقوقی ماجرا، در این شرایط اگر بناست از معلم تقدیر شود باید بهجای پُرگوییهای بیمعنا، به نقد خود اُتوریتهی معلمی و جایگاه "ارباب معرفتی" استاد و اسطورهی اینک دیگر کسالتبارِ "کلاس درس" پرداخت که معلم و شاگرد، هر دو، قربانی آناند.
میان شاگرد و معلم رابطهای متقابلا مهرآکین [مهر و کینه] برقرار است که جنبهی مهرورزانهاش بناست یک روز در سال به این شکل رقتانگیز تخلیه شود.
امروز کسی از نقش سرکوبگر معلم سخن نمیگوید، همانگونه که در روز پدر، کسی از خشونت پدرانه سخن نمیگوید. اگر قدرشناسیای هم بناست صورت پذیرد، باید برخاسته از مواجههای انتقادی و نقد اسطورهها باشد؛ اسطورهی معلم قدیس و دانای کل، که میدانیم ضعف و جهلش را پشت "چوب معلم" و اقتدارش پنهان میسازد. معلمی که بهطور خودکار، بیعدالتیای را که در حقش میشود، با تحمیق، منفعلسازی و سرکوب شاگردانش جبران میکند.
|دکتر محمدمهدی اردبیلی|
❤️🍀 @filsofak
درحالیکه روزمان را سپری میکنیم باید به تناوب درنگ کنیم و دربارهی این حقیقت تامل کنیم که ما همیشه زنده نخواهیم بود و از این رو ممکن است امروز آخرین روز از زندگیمان باشد. چنین تاملی به جای آن که ما را به لذتگرایی سوق دهد، برآن میدارد که قدردان فرصت زندگی باشیم و از این که زندهایم و میتوانیم امروزمان را با فعالیت پر کنیم به وجد آییم.
این امر ما را برآن میدارد که از هدر دادن روزهایمان اجتناب کنیم. بهعبارت دیگر وقتی که کسانی اندرزمان میدهند که هر روز را چنان زندگی کنیم که گویی آخرین روز است، هدفشان تغییر فعالیتهای روزانهی ما نیست بلکه تغییر حالت ذهنمان در هنگام انجام دادن آن فعالیتهاست.
خصوصاً به این معنی نیست که میخواهند ما را از تفکر و برنامهریزی برای فردا باز دارند، بلکه از ما میخواهند همچنان که دربارهی فردا فکر میکنیم و برای آن برنامهریزی میکنیم، قدر امروز را نیز بدانیم.
#ویلیام_بی_اروین
❤️🍀 @filsofak
این امر ما را برآن میدارد که از هدر دادن روزهایمان اجتناب کنیم. بهعبارت دیگر وقتی که کسانی اندرزمان میدهند که هر روز را چنان زندگی کنیم که گویی آخرین روز است، هدفشان تغییر فعالیتهای روزانهی ما نیست بلکه تغییر حالت ذهنمان در هنگام انجام دادن آن فعالیتهاست.
خصوصاً به این معنی نیست که میخواهند ما را از تفکر و برنامهریزی برای فردا باز دارند، بلکه از ما میخواهند همچنان که دربارهی فردا فکر میکنیم و برای آن برنامهریزی میکنیم، قدر امروز را نیز بدانیم.
#ویلیام_بی_اروین
❤️🍀 @filsofak
وقتی احساس افسردگی میکنید، بدبینی نافذی بر افکار شما سایه میاندازد. نه تنها خود بلکه کل جهان را در یک فضای تاریک و حزنآلود تصور میکنید. حتی بدتر از آن اینکه تدریجاً به این باور میرسید که همه چیز واقعاً به اندازهای که شما تصور میکنید بد است!
اگر افسردگی شما اساسی باشد، امکان دارد به این اعتقاد برسید که همه چیز همیشه منفی بوده است و تا ابد منفی باقی خواهد ماند. وقتی به گذشته فکر میکنید فقط اتفاقات ناگوار زندگی خود را به یاد میآورید. وقتی سعی میکنید تصوری از آینده در ذهن خود بسازید، چیزی به جز پوچی، مشکلات پایانناپذیر و پریشانی نمیبینید. این تصویر اندوهبار، موجب به وجود آمدن احساس یاس میشود. چنین احساسی کاملاً غیر منطقی است ولی به اندازهای واقعی به نظر میرسد که خود نیز باور کردهاید که ناتوانی و بیکفایتی شما در برابر مشکلات هرگز پایانی ندارد.
تحقیقات نشان دادهاند که افکار منفی منتهی به پریشانحالی، تقریباً همیشه با تحریف عمده افکار همراه هستند. اگرچه شاید این افکار درست به نظر برسند ولی یاد خواهید گرفت که آنها غيرمعقول و کاملاً اشتباه هستند و آشفتگی افکار علت اصلی رنج شما است.
دیوید برنز
❤️🍀 @filsofak
اگر افسردگی شما اساسی باشد، امکان دارد به این اعتقاد برسید که همه چیز همیشه منفی بوده است و تا ابد منفی باقی خواهد ماند. وقتی به گذشته فکر میکنید فقط اتفاقات ناگوار زندگی خود را به یاد میآورید. وقتی سعی میکنید تصوری از آینده در ذهن خود بسازید، چیزی به جز پوچی، مشکلات پایانناپذیر و پریشانی نمیبینید. این تصویر اندوهبار، موجب به وجود آمدن احساس یاس میشود. چنین احساسی کاملاً غیر منطقی است ولی به اندازهای واقعی به نظر میرسد که خود نیز باور کردهاید که ناتوانی و بیکفایتی شما در برابر مشکلات هرگز پایانی ندارد.
تحقیقات نشان دادهاند که افکار منفی منتهی به پریشانحالی، تقریباً همیشه با تحریف عمده افکار همراه هستند. اگرچه شاید این افکار درست به نظر برسند ولی یاد خواهید گرفت که آنها غيرمعقول و کاملاً اشتباه هستند و آشفتگی افکار علت اصلی رنج شما است.
دیوید برنز
❤️🍀 @filsofak
دختر بچهای را تصور کنید که اولین قدمهایش را بر میدارد. خوشحال و سرشار از لذت است و هفتههاست که تلاش میکند بدون گرفتن خودش از لبه میز تعادلش را حفظ کند. بالاخره و بالاخره اولین قدمهای لغزانش را بدون کمک گرفتن از لبه میز بر میدارد و کم کم وسط فرش اتاق نشیمن تلوتلو میخورد تا اینکه به لبه مبل چنگ میاندازد. به آنجا میرسد و با غرور، افتخار و کلی هیجان به شما نگاه میکند. حالا تصور کنید شما با لبخندی بیروح به او بگویید: «آفرین کلونی، خوب بود. اما چرا تا الان موفق به دویدن نشدهای؟»
میتوانید ناامیدیای را که این دختر بچه احساس میکند، تصور کنید؟ کدام والدینی چنین واکنشی را به بچهای که به تازگی کار جدیدی را یاد گرفته نشان میدهد؟ سابقه ندارد مادری چنین واکنش تندی به بچهاش نشان داده باشد و او را بهخاطر آنچه هنوز فرصت انجام با تجربه کردنش را نداشته قضاوت کند. با وجود این، ما مدام این کار را با خودمان میکنیم.
ریچل هالیس
❤️🍀 @filsofak
میتوانید ناامیدیای را که این دختر بچه احساس میکند، تصور کنید؟ کدام والدینی چنین واکنشی را به بچهای که به تازگی کار جدیدی را یاد گرفته نشان میدهد؟ سابقه ندارد مادری چنین واکنش تندی به بچهاش نشان داده باشد و او را بهخاطر آنچه هنوز فرصت انجام با تجربه کردنش را نداشته قضاوت کند. با وجود این، ما مدام این کار را با خودمان میکنیم.
ریچل هالیس
❤️🍀 @filsofak