Forwarded from معنای زندگی
🍃 یادداشت روانشناسی
موضوع: زندگی سرد و فرزندان کمفروغ
(تخریب عواطف؛ تضعیف فرزندان)
نویسنده: #مصطفی_سلیمانی
هر زمان که فضای یک محیط سرد و یخ میشود، تمام افراد حاضر در آن محیط نیز به تبعِ جوّ موجود سردشان خواهد شد. فضای زندگی نیز، به هر روی از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که رابطه میان زن و شوهری سرد و بیروح باشد، فرزندان نیز، بیتردید در فضایی سرشار از سردی و بیحالی زیست خواهند کرد.
باید در نظر داشت که اگر جو یک خانواده سرد و بیروح باشد، این امکان به وجود خواهد آمد که زوجین، حتی در تعامل با یکدیگر، درگیری و برخوردهای فیزیکی نیز پیدا کنند.
متأسفانه، معمولاً در همین حالات که زوجین از صحبت کردن و تعامل با یکدیگر اجتناب میکنند، فرزندان به صورت زنده و مستقیم شاهد ماجرا هستند و تنها به این دلیل که نمیتوانند در ذهنشان، تحلیل درستی از اتفاقات رخ داده داشته باشند، به مشغولیت فکری دچار میشوند؛ مشغولیتی که به هیچ عنوان با ظرفیت روحی_روانیشان سازگار نیست.
با وقوع مرگِ پنهانِ زندگی، که در حال حاضر نیز، به شدت در میان خانوادهها در حال افزایش است، فرزندان به تدریج به مشکلات روحی و عاطفی شدید دچار میشوند که میتواند بیشترین پیامد منفی و اثرات مخرب، را نیز بر روح و روان آنها وارد کند.
برای جلوگیری از پدید آمدن چنین شرایطی، میتوان توجه کرد که حتی در منابع دینی نیز، مثل روایات و سیره اهلبیت(ع)، توصیههایی چون انتقاد نکردن و تذکر در حضور فرزندان، بیتوجهی و بیمهری نکردن در نزد آنها و... وجود دارند که از پیش، اهمیت ماجرا و تأثیرات مخرب پدید آمدن چنین موقعیتهایی را ترسیم میکنند.
در این یادداشت کوتاه، به تاثیرات یک زندگی سرد بر فرزندان اشاراتی داریم:
۱. احساس گناه و عدم امنیت:
زمانی که والدین صاف و مستقیم به چشمان فرزندانشان نگاه میکنند و اینطور میگویند که: «به خاطر فرزندان دارند زندگی زناشویی توأم با بیمهری را تحمل میکنند»، به صورت طبیعی، فرزندان، خود را مسئولِ قرارگیریِ والدینشان کنار یکدیگر میدانند. نباید فراموش کرد که درک این حالت و موقعیت، برای فرزندان بسیار دردآور است؛ به گونهای که حتی از جهت روحی نیز برای آنها یک ضربه سهمگین به حساب میآید. کودکان در این حالت خشم و احساس گناه زیادی را تجربه میکنند.
کاش این امکان وجود داشت که دستگاهی مثل دروغسنج اختراع میشد تا تشخیص دهد که در این حال، اضطراب و وسواس فکریای که به فرزندان تزریق میشود، به چه میزان است!
چقدر تلخ و گزنده است که فرزندان در این خانواده نابسامان احساس امنیت نکرده و آرامش خود را از دست میدهند. دچار بدبینی شدید میشوند و حتی برای انتخاب کار، تحصیل و همسر نیز به مشکلات عدیده دچار میشوند.
۲. پرخاشگری و خشم:
یکی از آثار مخرب زندگیِ بیروح و سرد، پرخاشگری و عصبانیت فرزندان است. بیتردید، فرزندان چنین خانوادههایی، هر کدام به نحوی با این ماجرا روبرو شده و نمیتوانند بدون واکنش روحی_روانی از کنار آن عبور کنند.
طبق تحقیقات صورتگرفته، پسران در چنین موقعیتهایی بیشتر به پرخاشگریهای فیزیکی و کلامی دچار میشوند و دختران نیز علائم افسردگی و اضطراب از خودشان نشان میدهند.
اگر فرزندان شاهد درگیریها و اختلافات والدین بشوند، زندگیشان در حقیقت، جهنمی است که بدون الگو پیش میرود.
در این موقعیتها، بیشترین میزان آسیب را فرزندان خردسال میبینند؛ که بیتردید، اگر پدران و مادران دلسوز باشند، با اطلاع یافتن از میزان آسیبرسانی این گونه از اتفاقات، هیچگاه به خودشان اجازه تنش و نزاع را نخواهند داد.
۳. حس سردرگمی و تعارض فرزندان:
گاهی به عنوان یک مشاور خانواده، ذهنم درگیر این سوال میشود که:
«آیا پدر و مادرها میدانند که وقتی در خانه و در پیش چشمهای فرزندانشان با یکدیگر دعوا میکنند و گاه در سردی روابط تا مرز طلاق عاطفی هم جلو میروند، چه اثراتی را بر بچههایشان در سنین مختلف میگذارند؟»
نیک میدانیم که هماهنگی پدر و مادر در تربیت فرزند به چه میزان حائز اهمیت است. حال باید دانست که وقتی والدین دچار تعارض و تفاوت در روشهای تربیتی فرزندان میشوند، به دلیل برخوردهای متفاوت، فرزند نیز دچار تعارض شده و در این بین مجبور به انتخاب خواهد شد. به این صورت که یا باید به خواسته پدرش عمل کند و یا باید خواسته مادرش را عملی سازد؛ و در نتیجهی این سرگردانی و سردرگمی، کودک به تدریج به تعارض روانی دچار خواهد شد.
یکی از سنگینترین حالات روحی برای یک مشاور در جلسه مشاوره خانواده، احساسیست که از کودکان، در جریان تعارضات والدین شاهد است. در زمان اختلاف و درگیری بین پدر و مادر، فرزند دچار احساس دوگانگی و گیجی میشود و این مسئله که از میان والدین باید جانب پدر یا مادر را بگیرد، در نهایت باعث از دست دادن احساس آرامش و تمرکز او خواهد شد.
🍀❤ @The_meaningoflife
🍀❤️ @filsofak
موضوع: زندگی سرد و فرزندان کمفروغ
(تخریب عواطف؛ تضعیف فرزندان)
نویسنده: #مصطفی_سلیمانی
هر زمان که فضای یک محیط سرد و یخ میشود، تمام افراد حاضر در آن محیط نیز به تبعِ جوّ موجود سردشان خواهد شد. فضای زندگی نیز، به هر روی از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که رابطه میان زن و شوهری سرد و بیروح باشد، فرزندان نیز، بیتردید در فضایی سرشار از سردی و بیحالی زیست خواهند کرد.
باید در نظر داشت که اگر جو یک خانواده سرد و بیروح باشد، این امکان به وجود خواهد آمد که زوجین، حتی در تعامل با یکدیگر، درگیری و برخوردهای فیزیکی نیز پیدا کنند.
متأسفانه، معمولاً در همین حالات که زوجین از صحبت کردن و تعامل با یکدیگر اجتناب میکنند، فرزندان به صورت زنده و مستقیم شاهد ماجرا هستند و تنها به این دلیل که نمیتوانند در ذهنشان، تحلیل درستی از اتفاقات رخ داده داشته باشند، به مشغولیت فکری دچار میشوند؛ مشغولیتی که به هیچ عنوان با ظرفیت روحی_روانیشان سازگار نیست.
با وقوع مرگِ پنهانِ زندگی، که در حال حاضر نیز، به شدت در میان خانوادهها در حال افزایش است، فرزندان به تدریج به مشکلات روحی و عاطفی شدید دچار میشوند که میتواند بیشترین پیامد منفی و اثرات مخرب، را نیز بر روح و روان آنها وارد کند.
برای جلوگیری از پدید آمدن چنین شرایطی، میتوان توجه کرد که حتی در منابع دینی نیز، مثل روایات و سیره اهلبیت(ع)، توصیههایی چون انتقاد نکردن و تذکر در حضور فرزندان، بیتوجهی و بیمهری نکردن در نزد آنها و... وجود دارند که از پیش، اهمیت ماجرا و تأثیرات مخرب پدید آمدن چنین موقعیتهایی را ترسیم میکنند.
در این یادداشت کوتاه، به تاثیرات یک زندگی سرد بر فرزندان اشاراتی داریم:
۱. احساس گناه و عدم امنیت:
زمانی که والدین صاف و مستقیم به چشمان فرزندانشان نگاه میکنند و اینطور میگویند که: «به خاطر فرزندان دارند زندگی زناشویی توأم با بیمهری را تحمل میکنند»، به صورت طبیعی، فرزندان، خود را مسئولِ قرارگیریِ والدینشان کنار یکدیگر میدانند. نباید فراموش کرد که درک این حالت و موقعیت، برای فرزندان بسیار دردآور است؛ به گونهای که حتی از جهت روحی نیز برای آنها یک ضربه سهمگین به حساب میآید. کودکان در این حالت خشم و احساس گناه زیادی را تجربه میکنند.
کاش این امکان وجود داشت که دستگاهی مثل دروغسنج اختراع میشد تا تشخیص دهد که در این حال، اضطراب و وسواس فکریای که به فرزندان تزریق میشود، به چه میزان است!
چقدر تلخ و گزنده است که فرزندان در این خانواده نابسامان احساس امنیت نکرده و آرامش خود را از دست میدهند. دچار بدبینی شدید میشوند و حتی برای انتخاب کار، تحصیل و همسر نیز به مشکلات عدیده دچار میشوند.
۲. پرخاشگری و خشم:
یکی از آثار مخرب زندگیِ بیروح و سرد، پرخاشگری و عصبانیت فرزندان است. بیتردید، فرزندان چنین خانوادههایی، هر کدام به نحوی با این ماجرا روبرو شده و نمیتوانند بدون واکنش روحی_روانی از کنار آن عبور کنند.
طبق تحقیقات صورتگرفته، پسران در چنین موقعیتهایی بیشتر به پرخاشگریهای فیزیکی و کلامی دچار میشوند و دختران نیز علائم افسردگی و اضطراب از خودشان نشان میدهند.
اگر فرزندان شاهد درگیریها و اختلافات والدین بشوند، زندگیشان در حقیقت، جهنمی است که بدون الگو پیش میرود.
در این موقعیتها، بیشترین میزان آسیب را فرزندان خردسال میبینند؛ که بیتردید، اگر پدران و مادران دلسوز باشند، با اطلاع یافتن از میزان آسیبرسانی این گونه از اتفاقات، هیچگاه به خودشان اجازه تنش و نزاع را نخواهند داد.
۳. حس سردرگمی و تعارض فرزندان:
گاهی به عنوان یک مشاور خانواده، ذهنم درگیر این سوال میشود که:
«آیا پدر و مادرها میدانند که وقتی در خانه و در پیش چشمهای فرزندانشان با یکدیگر دعوا میکنند و گاه در سردی روابط تا مرز طلاق عاطفی هم جلو میروند، چه اثراتی را بر بچههایشان در سنین مختلف میگذارند؟»
نیک میدانیم که هماهنگی پدر و مادر در تربیت فرزند به چه میزان حائز اهمیت است. حال باید دانست که وقتی والدین دچار تعارض و تفاوت در روشهای تربیتی فرزندان میشوند، به دلیل برخوردهای متفاوت، فرزند نیز دچار تعارض شده و در این بین مجبور به انتخاب خواهد شد. به این صورت که یا باید به خواسته پدرش عمل کند و یا باید خواسته مادرش را عملی سازد؛ و در نتیجهی این سرگردانی و سردرگمی، کودک به تدریج به تعارض روانی دچار خواهد شد.
یکی از سنگینترین حالات روحی برای یک مشاور در جلسه مشاوره خانواده، احساسیست که از کودکان، در جریان تعارضات والدین شاهد است. در زمان اختلاف و درگیری بین پدر و مادر، فرزند دچار احساس دوگانگی و گیجی میشود و این مسئله که از میان والدین باید جانب پدر یا مادر را بگیرد، در نهایت باعث از دست دادن احساس آرامش و تمرکز او خواهد شد.
🍀❤ @The_meaningoflife
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفکرمراقبتی با درک عینی و زیسته مفاهیم ممکن میشود.
در ویدئو کوتاه بالا نشان داده میشود چگونه یک ماده فرضی بیزیان از طریق دست دو دانشآموز و تنها طی یکساعت میتواند کل کلاس را آلوده کند.
این آزمایش کوتاه دوساعته میتواند بهجای ساعتها گفتوگو و صدها صفحه بیانیه و هشدار، چراغهایی در حوزه خودمراقبتی و دگرمراقبتی را در ذهن کودکان برای همیشه روشن نگاه دارد.
گفتگو همیشه خوب است اما برای درونیسازی تفکر مراقبتی کودکان نیاز به آزمونهای عینی و کاوشگری تجربی هم داریم.
|دکتر سحر سلطانی، کانال نسل نو|
❤️🍀 @filsofak
در ویدئو کوتاه بالا نشان داده میشود چگونه یک ماده فرضی بیزیان از طریق دست دو دانشآموز و تنها طی یکساعت میتواند کل کلاس را آلوده کند.
این آزمایش کوتاه دوساعته میتواند بهجای ساعتها گفتوگو و صدها صفحه بیانیه و هشدار، چراغهایی در حوزه خودمراقبتی و دگرمراقبتی را در ذهن کودکان برای همیشه روشن نگاه دارد.
گفتگو همیشه خوب است اما برای درونیسازی تفکر مراقبتی کودکان نیاز به آزمونهای عینی و کاوشگری تجربی هم داریم.
|دکتر سحر سلطانی، کانال نسل نو|
❤️🍀 @filsofak
از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟
پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
فورا پاسخ داد:
«همه کارهایی که انجام نداده ام.»
پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:
«زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
کتاب خیره به خورشید نگریستن
اثر اروین یالوم
❤️🍀 @filsofak
دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟
پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
فورا پاسخ داد:
«همه کارهایی که انجام نداده ام.»
پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:
«زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
کتاب خیره به خورشید نگریستن
اثر اروین یالوم
❤️🍀 @filsofak
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها، روابط شکل مناسبتری خواهند داشت.
از کتاب طبل حلبی
#گونتر_گراس
❤️🍀 @filsofak
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها، روابط شکل مناسبتری خواهند داشت.
از کتاب طبل حلبی
#گونتر_گراس
❤️🍀 @filsofak
آرزویی دارید که دلتان را گرم کند به زندگی؟
.
📝من نمیدانستم معنی هرگز را
.
با پشت دست، اشکهاش را پاک کرد و گفت: «راستَش از وقتی که باورم شد آرزویش نیستم، دیگر هیچ آرزویی نکردهام. نه که نخواسته باشم، آرزویی نداشتهام دیگر».
باید محکاش میزدم. باید میفهمیدم آدمی که دست گذاشته روش، چقدر حسابی است که اینطوری به خاطرش چوب حراج زده به زندگیاش. که یکهو گفت: «میدانید؟ من توی تمام زندگیام از تلاش برای جلب توجه فرار کردهام. هيچوقت دلم نخواسته یکی را به ضرب و زور، عاشقِ خودم بکنم. دلم نخواسته به هیچکس املا بکنم که بهم بگوید دوستم دارد. ولی راستَش دیگر فکرش را هم نمیکردم که دنیا اینقدرها هم بیرحم باشد. مگر میشود کسی که تنها دلیلِ موجهِ بیدار شدنم از خواب است، دلیلِ موجهی غیر از من، برای بیدار شدن داشته باشد؟!»
گفتم: تا که از جانبِ معشوق نباشد کششی، کوششِ عاشقِ بیچاره به جایی نرسد ها!
چشمهاش مثل چشمهی زاینده بود. پر از اشک. اشکی که نمیریخت. انگار هی فرو میرفت و دوباره میجوشید.
نگاهش را دوخت به نقطه نامعلومی توی هوا. معلق و بیفروغ. و گفت: «به نظرم، اگر بخواهیم عمیق و واقعی فکرش را بکنیم، همه آرزوها توی دنیا، در تقابل با همند. من یکی را آرزو میکنم و او یکی دیگر را. و همین میشود که همهمان تنهاییم. و نمیدانم چرا هیچ معشوقی دلش نرم نمیشود به آرام و قرار گرفتن دل هیچ عاشقی. راستش اینطور که زندگی دارد خودش را به من نشان میدهد، به گمانم، ما آدمها همهمان ناکام از دنیا میرویم».
گفتم: گمان نمیکنی، به کام رسیدن، خودِ مُردن باشد؟ شاید آدمها هیچوقت نباید به بعضی آرزوهاشان برسند. بعضی وقتها، به کام رسیدن، یعنی هیچ دلیلی برای بیداریِ فردا نداشتن. آدم، گاهی فقط باید آرزوهاش را از دور رصد بکند. نزدیک شدن به بعضی آرزوها، قشنگی و شیرینیِ تصورات و خیالات را تبدیل میکند به تلخیِ واقعیت. مگر نه اینکه آدم باید برای بیدار شدنِ صبحش دلیلِ موجهی داشته باشد؟
گفت: «یعنی قرار نیست یک وقتهایی، گاه به گاه، زندگی بدَوَد زیرِ پوستم؟ اگر قرار باشد که من فقط دوام بیاورم محضِ حسرت خوردن، که تف به این زندگی».
گفت: «من امتحان کردهام. وقتهایی که به نرسیدنِ محض فکر میکنم، یکهو همه چیز پوچ میشود برام. قلبم آنقدر سنگین میشود و چنان رخوتی میافتد توی دست و پام، که حتی توانِ رصد کردن آرزوم هم از کفم میرود».
و بعد، با اضطراب گفت: «نکند این شعرِ هوشنگ ابتهاج واقعیت دارد که، من نمیدانستم، معنی هرگز را»؟ گفتم...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#شب_آرزوها
❤️🍀 @filsofak
.
📝من نمیدانستم معنی هرگز را
.
با پشت دست، اشکهاش را پاک کرد و گفت: «راستَش از وقتی که باورم شد آرزویش نیستم، دیگر هیچ آرزویی نکردهام. نه که نخواسته باشم، آرزویی نداشتهام دیگر».
باید محکاش میزدم. باید میفهمیدم آدمی که دست گذاشته روش، چقدر حسابی است که اینطوری به خاطرش چوب حراج زده به زندگیاش. که یکهو گفت: «میدانید؟ من توی تمام زندگیام از تلاش برای جلب توجه فرار کردهام. هيچوقت دلم نخواسته یکی را به ضرب و زور، عاشقِ خودم بکنم. دلم نخواسته به هیچکس املا بکنم که بهم بگوید دوستم دارد. ولی راستَش دیگر فکرش را هم نمیکردم که دنیا اینقدرها هم بیرحم باشد. مگر میشود کسی که تنها دلیلِ موجهِ بیدار شدنم از خواب است، دلیلِ موجهی غیر از من، برای بیدار شدن داشته باشد؟!»
گفتم: تا که از جانبِ معشوق نباشد کششی، کوششِ عاشقِ بیچاره به جایی نرسد ها!
چشمهاش مثل چشمهی زاینده بود. پر از اشک. اشکی که نمیریخت. انگار هی فرو میرفت و دوباره میجوشید.
نگاهش را دوخت به نقطه نامعلومی توی هوا. معلق و بیفروغ. و گفت: «به نظرم، اگر بخواهیم عمیق و واقعی فکرش را بکنیم، همه آرزوها توی دنیا، در تقابل با همند. من یکی را آرزو میکنم و او یکی دیگر را. و همین میشود که همهمان تنهاییم. و نمیدانم چرا هیچ معشوقی دلش نرم نمیشود به آرام و قرار گرفتن دل هیچ عاشقی. راستش اینطور که زندگی دارد خودش را به من نشان میدهد، به گمانم، ما آدمها همهمان ناکام از دنیا میرویم».
گفتم: گمان نمیکنی، به کام رسیدن، خودِ مُردن باشد؟ شاید آدمها هیچوقت نباید به بعضی آرزوهاشان برسند. بعضی وقتها، به کام رسیدن، یعنی هیچ دلیلی برای بیداریِ فردا نداشتن. آدم، گاهی فقط باید آرزوهاش را از دور رصد بکند. نزدیک شدن به بعضی آرزوها، قشنگی و شیرینیِ تصورات و خیالات را تبدیل میکند به تلخیِ واقعیت. مگر نه اینکه آدم باید برای بیدار شدنِ صبحش دلیلِ موجهی داشته باشد؟
گفت: «یعنی قرار نیست یک وقتهایی، گاه به گاه، زندگی بدَوَد زیرِ پوستم؟ اگر قرار باشد که من فقط دوام بیاورم محضِ حسرت خوردن، که تف به این زندگی».
گفت: «من امتحان کردهام. وقتهایی که به نرسیدنِ محض فکر میکنم، یکهو همه چیز پوچ میشود برام. قلبم آنقدر سنگین میشود و چنان رخوتی میافتد توی دست و پام، که حتی توانِ رصد کردن آرزوم هم از کفم میرود».
و بعد، با اضطراب گفت: «نکند این شعرِ هوشنگ ابتهاج واقعیت دارد که، من نمیدانستم، معنی هرگز را»؟ گفتم...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#شب_آرزوها
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما توی دنیای فکرتون عشق رو چی میدونید؟
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak
بزرگترین مانع رضایتمندی و شادکامی در روابط زناشویی به کارگیری انتقاد، سرزنش، شکوه و غر زدن است. احتمالا در این مرحله از زندگی مشترک، فكر خوش بودن با یکدیگر حتی به ذهنشان هم خطور نمیکند. تفریح، به عنوان یک نیاز ژنتیکی، به شیوهای آسان و لذت بخش میتواند برآورده شود. اما تقریبا همه زوجهایی که زندگی ناموفقی دارند، از تمام آنچه میتواند بیشترین کمک را به آنها بکند، غفلت میکنند.
تفریح نیروی ماندگار عظیمی است. گرایش به رابطهی جنسی و حتی عشق در طول زندگی کم رنگ میشود، اما تفریح و شادی همیشه تازه میماند، زیرا برخلاف رابطهی جنسی، تفریح همیشه جهت تازهای به خود میگیرد و تقریبا هیچ محدودیتی برای شاد زیستن وجود ندارد.
همه ما افرادی را میشناسیم در زندگی به چیزهایی علاقه پیدا میکنند که باعث تحولشان میشود. بسیاری از این علایق میتواند با دیگران مشترک باشد یا حداقل تا حدی با همسرمان در آن سهیم شویم. اگرچه شاید گاهی اوقات همسرمان نتواند بجز نشان دادن اشتیاق به کارهای مورد علاقه ما، کار بیشتری انجام دهد، اما همین کار یکی از رمز و رازهای داشتن زندگی رضایتمند، باطراوت و پایدار است.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
تفریح نیروی ماندگار عظیمی است. گرایش به رابطهی جنسی و حتی عشق در طول زندگی کم رنگ میشود، اما تفریح و شادی همیشه تازه میماند، زیرا برخلاف رابطهی جنسی، تفریح همیشه جهت تازهای به خود میگیرد و تقریبا هیچ محدودیتی برای شاد زیستن وجود ندارد.
همه ما افرادی را میشناسیم در زندگی به چیزهایی علاقه پیدا میکنند که باعث تحولشان میشود. بسیاری از این علایق میتواند با دیگران مشترک باشد یا حداقل تا حدی با همسرمان در آن سهیم شویم. اگرچه شاید گاهی اوقات همسرمان نتواند بجز نشان دادن اشتیاق به کارهای مورد علاقه ما، کار بیشتری انجام دهد، اما همین کار یکی از رمز و رازهای داشتن زندگی رضایتمند، باطراوت و پایدار است.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
خیلی خوشبخت میشدیم اگر میتوانستیم همانطور که دیگران را ترک میکنیم، خودمان را نیز ترک کنیم.
- مادام دو دفان
❤️🍀 @filsofak
- مادام دو دفان
❤️🍀 @filsofak
در اینجا فرصت داریم خود را از بند طرز فکری که میگوید برای خوب کنار آمدن با مسائل کنونی، اول باید گذشته خود را خوب بشناسیم، آزاد کنیم. مرور و یادآوری بخشهایی از خاطرات خوش گذشته، خوب است اما گذشته تلخ را باید رها کرد.
این استدلال که اگر گذشته خود را نشناسیم، محکوم به تکرار آن هستیم نادرست است. وظیفه ما این است که برای اصلاح و بهبودی روابط کنونی خود، آنچه از دستمان بر میآید را انجام دهیم. ما محکوم به تکرار گذشته خود نیستیم مگر آن که تکرارش را انتخاب کنیم. ما به کمک تئوری انتخاب و با انجام رفتارهایی که برای هر دو طرف خشنود کننده است، میتوانیم روابط ناخشنود کنونی خود را اصلاح کنیم. وقتی باور داریم تا گذشته را خوب درک نکنیم نمیتوانیم به امورات کنونی خود رسیدگی نماییم، در واقع انتخاب کردهایم زندانی چیزهایی که تمام شده و رفته است باشیم و بعید است با این روش بتوان احساس آزادی بیشتری نمود.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
این استدلال که اگر گذشته خود را نشناسیم، محکوم به تکرار آن هستیم نادرست است. وظیفه ما این است که برای اصلاح و بهبودی روابط کنونی خود، آنچه از دستمان بر میآید را انجام دهیم. ما محکوم به تکرار گذشته خود نیستیم مگر آن که تکرارش را انتخاب کنیم. ما به کمک تئوری انتخاب و با انجام رفتارهایی که برای هر دو طرف خشنود کننده است، میتوانیم روابط ناخشنود کنونی خود را اصلاح کنیم. وقتی باور داریم تا گذشته را خوب درک نکنیم نمیتوانیم به امورات کنونی خود رسیدگی نماییم، در واقع انتخاب کردهایم زندانی چیزهایی که تمام شده و رفته است باشیم و بعید است با این روش بتوان احساس آزادی بیشتری نمود.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیرامون خود را با کسانی پر کنید که حامی شما هستند و برای اوج گرفتن، پر و بالتان میشوند.
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak
هر آنکس که در جهان، بزرگ بوده است فراموش نخواهد شد. اما هرکس به شیوهی خویش و هرکس به قدر عظمت محبوب خویش بزرگ بوده است. زیرا آنکس که خویشتن را دوست داشت بهواسطهی خویشتن بزرگ شد و آنکس که دیگران را دوست داشت به برکت ایثار خویش بزرگی یافت.
«ترس و لرز»
سورن کییرکگور
ترجمهی عبدالکریم رشیدیان
❤️🍀 @filsofak
«ترس و لرز»
سورن کییرکگور
ترجمهی عبدالکریم رشیدیان
❤️🍀 @filsofak
با استرس و اضطراب کرونایی چه کنیم؟
#مصطفی_سلیمانی
(روانشناس)
لینک مشروح مصاحبه:
fararu.com/fa/news/430565
❤️🍀 @filsofak
#مصطفی_سلیمانی
(روانشناس)
لینک مشروح مصاحبه:
fararu.com/fa/news/430565
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from فرارو
با استرس و اضطراب کرونایی چه کنیم؟
▪️مصطفی سلیمانی، روانشناس و مدرس دانشگاه در گفتگو با #فرارو:
💬وضعیت روانی کنونی جامعه ما، کاملاً تابع افکاری است که به ذهن افراد تزریق میشود و طبیعی است که هر چه افکار مردم به واقعیتِ موجود نزدیکتر باشد نوعِ واکنشی که به موضوع نشان میدهند نیز صحیحتر و معقولتر خواهد بود.
💬آن چیزی که در شرایط موجود، مردم را نسبت به هم بدبین کرده، سرسری گرفتن ماجرا توسط برخی از افراد است. نحوه مدیریت این وحشت، تنها با افزایش سطح خودمراقبتی میتواند اتفاق بیفتد.
💬مردم باید بدانند که در برابر سلامت خودشان و دیگران مسئولند. این سلامت، علاوه بر اینکه شامل رعایت وضعیت و حال جسمانی دیگران میشود، شرایط روحی و روانی آنها را نیز در بر میگیرد.
💬ابتداییترین اقدام، آگاهیِ واقعی داشتن از کمّ و کیف و میزانِ جدیت این موضوع، یعنی ویروس کرونا است. باید بتوانیم تمام اصولی که برای مقابله با این وضعیت توصیه میشوند را به کار ببندیم و از این شرایط عبور کنیم.
💬آنچه که در چنین وضعیتی میتواند نامطلوب و آزاردهنده باشد، وسواسی است که گاهاً بعضی از افراد به آن دچار میشوند. اصولی که باید در این وضعیت و در مواجهه با این ویروس رعایت شوند کاملاً مشخص هستند.
💬در شرایط کنونی، رعایت وسواسگونه بهداشت فردی در بیرون از منزل طبیعی و درست، و در داخل منزل نوعی سختگیری و به عبارتی وسواس است.
💢بیشتر بخوانید👇🏻
fararu.com/fa/news/430565
@fararunews
▪️مصطفی سلیمانی، روانشناس و مدرس دانشگاه در گفتگو با #فرارو:
💬وضعیت روانی کنونی جامعه ما، کاملاً تابع افکاری است که به ذهن افراد تزریق میشود و طبیعی است که هر چه افکار مردم به واقعیتِ موجود نزدیکتر باشد نوعِ واکنشی که به موضوع نشان میدهند نیز صحیحتر و معقولتر خواهد بود.
💬آن چیزی که در شرایط موجود، مردم را نسبت به هم بدبین کرده، سرسری گرفتن ماجرا توسط برخی از افراد است. نحوه مدیریت این وحشت، تنها با افزایش سطح خودمراقبتی میتواند اتفاق بیفتد.
💬مردم باید بدانند که در برابر سلامت خودشان و دیگران مسئولند. این سلامت، علاوه بر اینکه شامل رعایت وضعیت و حال جسمانی دیگران میشود، شرایط روحی و روانی آنها را نیز در بر میگیرد.
💬ابتداییترین اقدام، آگاهیِ واقعی داشتن از کمّ و کیف و میزانِ جدیت این موضوع، یعنی ویروس کرونا است. باید بتوانیم تمام اصولی که برای مقابله با این وضعیت توصیه میشوند را به کار ببندیم و از این شرایط عبور کنیم.
💬آنچه که در چنین وضعیتی میتواند نامطلوب و آزاردهنده باشد، وسواسی است که گاهاً بعضی از افراد به آن دچار میشوند. اصولی که باید در این وضعیت و در مواجهه با این ویروس رعایت شوند کاملاً مشخص هستند.
💬در شرایط کنونی، رعایت وسواسگونه بهداشت فردی در بیرون از منزل طبیعی و درست، و در داخل منزل نوعی سختگیری و به عبارتی وسواس است.
💢بیشتر بخوانید👇🏻
fararu.com/fa/news/430565
@fararunews
هنگام مواجه شدن با ابلهان، انسان تنها یک راه برای نشان دادن شعور دارد که
همکلام نشدن با آنهاست!
👤آرتور شوپنهاور
❤️🍀 @filsofak
همکلام نشدن با آنهاست!
👤آرتور شوپنهاور
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا حالا نادیده گرفته شدی؟
من اما به عزت نفسی فکر کردم که به سختی ترمیم میشود؛ به حفره عمیقی از مهرطلبی توی سینهاش، که به آسانی پر نمیشود و به شخصیت ویران شدهای که به این آسانیها خودش را پیدا نمیکند...
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
من اما به عزت نفسی فکر کردم که به سختی ترمیم میشود؛ به حفره عمیقی از مهرطلبی توی سینهاش، که به آسانی پر نمیشود و به شخصیت ویران شدهای که به این آسانیها خودش را پیدا نمیکند...
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
فلسفه اخلاق
تا حالا نادیده گرفته شدی؟ من اما به عزت نفسی فکر کردم که به سختی ترمیم میشود؛ به حفره عمیقی از مهرطلبی توی سینهاش، که به آسانی پر نمیشود و به شخصیت ویران شدهای که به این آسانیها خودش را پیدا نمیکند... #مصطفی_سلیمانی ❤️🍀 @filsofak
تا حالا نادیده گرفته شدی؟
.
«حتی به مردنش هم فکر کردهام. با اینکه دلم نمیخواست هيچوقت رابطهمان این شکلی بشود، ولی به احتمال زیاد، حتی اگر بمیرد هم دیگر برایش گریهام نمیگیرد»
اینها حرفهای دختری هفده ساله است که اولین بار، در اوایل ده یازده سالگی، حس کرده از طرف پدرش نادیده گرفته شده.
قدِ بلندی داشت با یک ظاهر کاملن معمولی.
میگفت اولین باری که احساس کردم دارد عَمدَن به من بیاعتنایی میکند، همانطوری رفتهام توی اتاق و تا شب، توی تنهاییِ خودم گریه کردهام.
مادرش را توی نُه سالگی از دست داده و سه تا خواهر بزرگتر از خودش داشت.
اینطور که میگفت توی بچگی خیلی کمحرف و بیآزار بوده. همیشه هم دلش میخواسته دل همه را به دست بیاورد.
نمیدانست باباش دقیقن سرِ چه چیزی باهاش لج افتاده.
کلماتی که موقع تعریفِ تغییرِ رفتار پدرش گفت دقیقن این بودند: تا وقتی بچه بودم، باهام خوب بود و دوستم داشت، نمیدانم چرا یکهو از من بدش آمد. به این خاطر، تا یکی دو سال مدام دنبال عیب و ایراد توی رفتارهای خودم میگشتهام و مدام خودم را با خواهرهام مقایسه میکردهام.
اما بعدتر که رفتم توی سن بلوغ و قیافهام کمی به هم ریخت، فکر میکردم به خاطر بدشکلیام است که تحویلم نمیگیرد و دوستم ندارد.
خلاصه، تا برسد به حالی که الآن داشت، کلی راه را طی کرده بود.
از انزوا و افسردگی رسیده بود به گریه و بعدترش به اعتراض.
«آن موقعها خیال میکردم اگر اعتراض کنم، به رفتارهاش با من فکر میکند. اما هيچوقت فکر نکرد»
و حالا هم یکسالی میشد که با هم قهر بودند.
میگفت حتی تایم رفتوآمدم به هال و آشپزخانه و دستشویی را هم طوری تنظیم کردهام که هيچوقت چشممان توی چشم هم نیفتد. راستش هیچکداممان هم پیگیر هم نیستیم.
پای چپش را مدام تکان میداد و تقریبن آخرِ همه جملههاش یک پوزخند کوتاه میزد و هر چند دقیقه یکبار هم گوشه لُپ راستش را با دندان میجوید.
تصمیماش را گرفته بود. نمیخواست توی آن خانه بماند. به چند تا بهزیستی هم سر زده بود، که هیچکدامشان قبولش نکرده بودند. نمیخواست از خانه فرار کند تا انگ دخترِ فراری بخورد به پیشانیاش.
سردرگم بود و کلافه. آخر حرفهاش هم با حالی نامعلوم از من پرسید: شما فکر میکنید من چطور میتوانم توی آن خانه، زندگی بکنم؟ راهی مانده که نرفته باشم؟
من اما به عزت نفسی فکر کردم که به سختی ترمیم میشود؛ به حفره عمیقی از مهرطلبی توی سینهاش، که به آسانی پر نمیشود و به شخصیت ویران شدهای که به این آسانیها خودش را پیدا نمیکند...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#طردشدگی
❤️🍀 @filsofak
.
«حتی به مردنش هم فکر کردهام. با اینکه دلم نمیخواست هيچوقت رابطهمان این شکلی بشود، ولی به احتمال زیاد، حتی اگر بمیرد هم دیگر برایش گریهام نمیگیرد»
اینها حرفهای دختری هفده ساله است که اولین بار، در اوایل ده یازده سالگی، حس کرده از طرف پدرش نادیده گرفته شده.
قدِ بلندی داشت با یک ظاهر کاملن معمولی.
میگفت اولین باری که احساس کردم دارد عَمدَن به من بیاعتنایی میکند، همانطوری رفتهام توی اتاق و تا شب، توی تنهاییِ خودم گریه کردهام.
مادرش را توی نُه سالگی از دست داده و سه تا خواهر بزرگتر از خودش داشت.
اینطور که میگفت توی بچگی خیلی کمحرف و بیآزار بوده. همیشه هم دلش میخواسته دل همه را به دست بیاورد.
نمیدانست باباش دقیقن سرِ چه چیزی باهاش لج افتاده.
کلماتی که موقع تعریفِ تغییرِ رفتار پدرش گفت دقیقن این بودند: تا وقتی بچه بودم، باهام خوب بود و دوستم داشت، نمیدانم چرا یکهو از من بدش آمد. به این خاطر، تا یکی دو سال مدام دنبال عیب و ایراد توی رفتارهای خودم میگشتهام و مدام خودم را با خواهرهام مقایسه میکردهام.
اما بعدتر که رفتم توی سن بلوغ و قیافهام کمی به هم ریخت، فکر میکردم به خاطر بدشکلیام است که تحویلم نمیگیرد و دوستم ندارد.
خلاصه، تا برسد به حالی که الآن داشت، کلی راه را طی کرده بود.
از انزوا و افسردگی رسیده بود به گریه و بعدترش به اعتراض.
«آن موقعها خیال میکردم اگر اعتراض کنم، به رفتارهاش با من فکر میکند. اما هيچوقت فکر نکرد»
و حالا هم یکسالی میشد که با هم قهر بودند.
میگفت حتی تایم رفتوآمدم به هال و آشپزخانه و دستشویی را هم طوری تنظیم کردهام که هيچوقت چشممان توی چشم هم نیفتد. راستش هیچکداممان هم پیگیر هم نیستیم.
پای چپش را مدام تکان میداد و تقریبن آخرِ همه جملههاش یک پوزخند کوتاه میزد و هر چند دقیقه یکبار هم گوشه لُپ راستش را با دندان میجوید.
تصمیماش را گرفته بود. نمیخواست توی آن خانه بماند. به چند تا بهزیستی هم سر زده بود، که هیچکدامشان قبولش نکرده بودند. نمیخواست از خانه فرار کند تا انگ دخترِ فراری بخورد به پیشانیاش.
سردرگم بود و کلافه. آخر حرفهاش هم با حالی نامعلوم از من پرسید: شما فکر میکنید من چطور میتوانم توی آن خانه، زندگی بکنم؟ راهی مانده که نرفته باشم؟
من اما به عزت نفسی فکر کردم که به سختی ترمیم میشود؛ به حفره عمیقی از مهرطلبی توی سینهاش، که به آسانی پر نمیشود و به شخصیت ویران شدهای که به این آسانیها خودش را پیدا نمیکند...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#طردشدگی
❤️🍀 @filsofak
خائنانهترین خیانتها آنها هستند که وقتی یک جلیقه نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ میگویی که احتمالا اندازه کسی که دارد غرق میشود نیست.
اینجوری است که نزول میکنیم و همینطور که به قعر میرویم، تقصیر همه مشکلات دنیا را میاندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم.
👤استیو تولتز
❤️🍀 @filsofak
اینجوری است که نزول میکنیم و همینطور که به قعر میرویم، تقصیر همه مشکلات دنیا را میاندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم.
👤استیو تولتز
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👆انیمیشن کوتاه «Fears» (ترس)
ساخته ی Nata Metlukh دانشجوی مدرسه ی فیلمسازی ونکوور کانادا.
* برگزیده ی فستیوالِ انیمیشن اُتاوای کانادا در سال 2015.
🍀❤️ @filsofak
ساخته ی Nata Metlukh دانشجوی مدرسه ی فیلمسازی ونکوور کانادا.
* برگزیده ی فستیوالِ انیمیشن اُتاوای کانادا در سال 2015.
🍀❤️ @filsofak
فلسفه اخلاق
(بین حسهای متضاد و نقابهای متفاوتی که داری، کُدومو انتخاب میکنی؟)⚘ #مصطفی_سلیمانی ❤️🍀 @filsofak
گنجشک یا قناری؟
«هیچکس نمیداند من تا چه حد عوضیام»
تازه داشتم زبان باز میکردم که بپرسم مگر چهکار میکنی که فکر میکنی عوضیای؟ که یکهو گفت: «من توی گول زدن آدمها حرفهایام. آنقدر که حتی خودم هم گول خودم را میخورم. البته همین تازگیها دست خودم برای خودم رو شده است»
گفتم یعنی گنجشک را رنگ میکنی و جای قناری قالب میکنی به خلقالله؟
گفت: «بدتر. من خودم را جوری رنگ میکنم و میدهم به خوردِ ملت، که اصلن هزار سال هم که بگذرد شَستشان خبردار نمیشود که چه شیرهای مالیده شده روی سرشان»
بدون آنکه نگاهم بکند، آبِ دهانش را قورت داد و گفت: «میخواهم خودم باشم. خودِ واقعیام. بینقابِ بینقاب. نمیدانم. شاید هم زدهام به سیم آخر و دارم از اینورِ بام میافتم پایین، ولی دلم میخواهد آنقدر خودم را شفاف بکنم، آنقدر خودم را بیدروغ به نمایش بگذارم، که آدمها درونَم را ببینند. انگار که یک جامِ بلورین باشم» و اشاره کرد به سینهاش.
حتی شنیدنِ این کلمه هم به هیجانم میآورد. خود بودن. یکجورهایی انگاری تازگی و طراوت و شوق، از سرتاسر این کلمه میتَراود بیرون.
نمیدانم. شاید یک لبخندِ تلخ و کمجان افتاده بود روی لبهام. انگشتهام را گره کردم توی هم و همانطور که خیره بودم به دستهام، گفتم خب چرا کاری که دلت میخواهد بکنی را نمیکنی؟ خب خودِ واقعیات باش. آن خودِ بینقابِ بینقابت، که میخواهی بیترس به نمایشش بگذاری.
ابروهاش را انداخت بالا و بعد درهمشان کشید و درست مثل کسی که رسیده باشد به یک مسئله لاینحل، شروع کرد به گزیدن لبِ پایینش.
و بعد از چند ثانیه مکث گفت: «خواستم، ولی نتوانستم. امتحان کردم، اگر بخواهم خودِ خودِ واقعیام باشم، نمیتوانم حتی نزدیکِ کسانی که دوستشان دارم هم باقی بمانم. من خیلی وقتها ماسکهای جورواجور میزنم به صورتم، نه برای اینکه خودِ واقعیام چیزِ بدی است و نه به خاطرِ اینکه عُرضه ندارم خودِ واقعیام باشم» و پریدم توی حرفهاش و گفتم برای اینکه خیلی وقتها، نمیصرفد آدم خودِ واقعیاش باشد.
و سرش را به نشانه تأیید، آرام و پُربغض تکان داد به بالا و پایین. و گفت: «و حالا من دارم دیوانه میشوم از این حجم از تضاد، که بین سینه و سرم هست. نمیشود چیزی را برداری مگر اینکه چیزی که توی دستت داری را بگذاری زمین. انگار آدم همیشه باید از چیزی دست بکشد».
چه کلماتِ گریهآوری. انگار آدم همیشه باید از چیزی دست بکشد...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#خودبودن
❤️🍀 @filsofak
«هیچکس نمیداند من تا چه حد عوضیام»
تازه داشتم زبان باز میکردم که بپرسم مگر چهکار میکنی که فکر میکنی عوضیای؟ که یکهو گفت: «من توی گول زدن آدمها حرفهایام. آنقدر که حتی خودم هم گول خودم را میخورم. البته همین تازگیها دست خودم برای خودم رو شده است»
گفتم یعنی گنجشک را رنگ میکنی و جای قناری قالب میکنی به خلقالله؟
گفت: «بدتر. من خودم را جوری رنگ میکنم و میدهم به خوردِ ملت، که اصلن هزار سال هم که بگذرد شَستشان خبردار نمیشود که چه شیرهای مالیده شده روی سرشان»
بدون آنکه نگاهم بکند، آبِ دهانش را قورت داد و گفت: «میخواهم خودم باشم. خودِ واقعیام. بینقابِ بینقاب. نمیدانم. شاید هم زدهام به سیم آخر و دارم از اینورِ بام میافتم پایین، ولی دلم میخواهد آنقدر خودم را شفاف بکنم، آنقدر خودم را بیدروغ به نمایش بگذارم، که آدمها درونَم را ببینند. انگار که یک جامِ بلورین باشم» و اشاره کرد به سینهاش.
حتی شنیدنِ این کلمه هم به هیجانم میآورد. خود بودن. یکجورهایی انگاری تازگی و طراوت و شوق، از سرتاسر این کلمه میتَراود بیرون.
نمیدانم. شاید یک لبخندِ تلخ و کمجان افتاده بود روی لبهام. انگشتهام را گره کردم توی هم و همانطور که خیره بودم به دستهام، گفتم خب چرا کاری که دلت میخواهد بکنی را نمیکنی؟ خب خودِ واقعیات باش. آن خودِ بینقابِ بینقابت، که میخواهی بیترس به نمایشش بگذاری.
ابروهاش را انداخت بالا و بعد درهمشان کشید و درست مثل کسی که رسیده باشد به یک مسئله لاینحل، شروع کرد به گزیدن لبِ پایینش.
و بعد از چند ثانیه مکث گفت: «خواستم، ولی نتوانستم. امتحان کردم، اگر بخواهم خودِ خودِ واقعیام باشم، نمیتوانم حتی نزدیکِ کسانی که دوستشان دارم هم باقی بمانم. من خیلی وقتها ماسکهای جورواجور میزنم به صورتم، نه برای اینکه خودِ واقعیام چیزِ بدی است و نه به خاطرِ اینکه عُرضه ندارم خودِ واقعیام باشم» و پریدم توی حرفهاش و گفتم برای اینکه خیلی وقتها، نمیصرفد آدم خودِ واقعیاش باشد.
و سرش را به نشانه تأیید، آرام و پُربغض تکان داد به بالا و پایین. و گفت: «و حالا من دارم دیوانه میشوم از این حجم از تضاد، که بین سینه و سرم هست. نمیشود چیزی را برداری مگر اینکه چیزی که توی دستت داری را بگذاری زمین. انگار آدم همیشه باید از چیزی دست بکشد».
چه کلماتِ گریهآوری. انگار آدم همیشه باید از چیزی دست بکشد...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#خودبودن
❤️🍀 @filsofak