راهی ساده برای برخورد با لجبازی کودک وجود دارد.
وقتی کودک لج میکند، از تصمیم خود کوتاه نیایید و بر سر حرف خود بمانید.
این رفتاری است که اقتدار نام دارد. مهمترین راه برای تغییر رفتار لجبازانه کودک، داشتن اقتدار است.
پانویس:
من و طاها☺
فیلم جنبه شوخی و شیطنت دارد.😅
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
وقتی کودک لج میکند، از تصمیم خود کوتاه نیایید و بر سر حرف خود بمانید.
این رفتاری است که اقتدار نام دارد. مهمترین راه برای تغییر رفتار لجبازانه کودک، داشتن اقتدار است.
پانویس:
من و طاها☺
فیلم جنبه شوخی و شیطنت دارد.😅
#مصطفی_سلیمانی
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from فلسفه اخلاق (مصطفی سلیمانی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فلسفه اخلاق
عشقِ کرونایی #مصطفی_سلیمانی 🍀❤️ @filsofak
(لطفا عاشقانه بخوانید)❤
گور بابای کرونا، مرا ببوس. عشق که کرونا نمیگیرد. من نیاز دارم به جاری شدن شیره جانم توی جان تو. بغلم کن و تمام کن این همه محافظهکاریات را. مگر نه این است که: ریههایت کرونا گرفته نه تو و نه حتی من؟!
به سرفههای پیدرپیات قسم که من دارم بیحال میشوم از این همه فاصله.
و بیزارم از این همه پردهای که کشیدهای بین خودم و خودت. از آن دستکشهای کذایی که باهاشان ویروسهای متبرکِ توی تنت را حبس میکنی توی خودت و از آن ماسکِ متعفنِ خودخواه، که همه دَمها و بازدمهات را برمیدارد برای خودش و اضافیشان را برمیگرداند توی سینه خودت.
بردار آن تکه پارچه بیاحساس را از روی لبها و چال گونهات. نگاه کن. من دارم از دوریات، بیکرونا، مثل برگ، زرد میشوم و جلوی چشمهات میافتم زمین.
فکر نکن این همه. سبک سنگین نکن. و نگذار این همه عشق که دارد توی جان من میلولد جلوی این ویروسِ زپرتی کم بیاورد. من نمیخواهم مثل بدبختها زندگی بکنم، حتی این چند روز را.
من نمیخواهم این عشق را، که تنها دلیل زندگی کردنم است دایورت کنم برای بعد و زندگیام را فاکدآپ کنم برای همیشه.
بیا و آن دستهای همیشه پذیرندهات را باز کن به سمت من. و دیگر به این فکر نکن که نکند ویروسهات بلا بشوند و بیفتند به جانم. بلای جان من، این همه اکراهی است که وقتی میخواهم بغلت بگیرم میپیچد توی تنت.
باز کن آن دستهای شفابخشت را از هم و مرا بچسبان به خودت. آنقدر محکم که یکی بشوم با تو. تو باید مرا قرنطینه کنی توی تنت، بیخیالِ یاوههایی که این و آن دارند فرت و فرت به هم میبافند و میدهند به خوردمان.
بیا با من با لب و تنت سخن بگو. بیا بپیچ توی تن من. من محتاج گرمای توام، حتی اگر تبِ تند کرونا داغش کرده باشد. بیا و خودت را ابراز کن. من دارم بوی نکبت میگیرم بیحسِ تو.
باور کن که نه این ویروسِ نکبتی و نه هیچ کوفت و زهرِ ماریِ دیگری، نمیتواند من را بُکُشد وقتی لبریز از توام.
اما اگر میخواهی من را بُکُشی، به فاصله فکر کن. به نبودنت. به گرفتن بوسهها و آغوشها...
فکر کردن را ببوس و بگذار کنار. فکر، عبوسی میآورد. بیعشقی میآورد. من میخواهم این چند روزه دنیا را به عشق با تو بگذرانم. پس برای خدا هم که شده، به خاطر ویروسهایی مثل کرونا زندگی را سمّی نکن.
آخ آخ، قربانت بروم، نمیدانی؛ حتی کرونای بدقواره هم با مهر و آغوشت طعم دیگری دارد.
#مصطفی_سلیمانی
#کرونا
.
پانویس:
تولد استاد هوشنگ ابتهاج است.
این متن عاشقانه تقدیم به ایشان.
🍀❤️ @filsofak
گور بابای کرونا، مرا ببوس. عشق که کرونا نمیگیرد. من نیاز دارم به جاری شدن شیره جانم توی جان تو. بغلم کن و تمام کن این همه محافظهکاریات را. مگر نه این است که: ریههایت کرونا گرفته نه تو و نه حتی من؟!
به سرفههای پیدرپیات قسم که من دارم بیحال میشوم از این همه فاصله.
و بیزارم از این همه پردهای که کشیدهای بین خودم و خودت. از آن دستکشهای کذایی که باهاشان ویروسهای متبرکِ توی تنت را حبس میکنی توی خودت و از آن ماسکِ متعفنِ خودخواه، که همه دَمها و بازدمهات را برمیدارد برای خودش و اضافیشان را برمیگرداند توی سینه خودت.
بردار آن تکه پارچه بیاحساس را از روی لبها و چال گونهات. نگاه کن. من دارم از دوریات، بیکرونا، مثل برگ، زرد میشوم و جلوی چشمهات میافتم زمین.
فکر نکن این همه. سبک سنگین نکن. و نگذار این همه عشق که دارد توی جان من میلولد جلوی این ویروسِ زپرتی کم بیاورد. من نمیخواهم مثل بدبختها زندگی بکنم، حتی این چند روز را.
من نمیخواهم این عشق را، که تنها دلیل زندگی کردنم است دایورت کنم برای بعد و زندگیام را فاکدآپ کنم برای همیشه.
بیا و آن دستهای همیشه پذیرندهات را باز کن به سمت من. و دیگر به این فکر نکن که نکند ویروسهات بلا بشوند و بیفتند به جانم. بلای جان من، این همه اکراهی است که وقتی میخواهم بغلت بگیرم میپیچد توی تنت.
باز کن آن دستهای شفابخشت را از هم و مرا بچسبان به خودت. آنقدر محکم که یکی بشوم با تو. تو باید مرا قرنطینه کنی توی تنت، بیخیالِ یاوههایی که این و آن دارند فرت و فرت به هم میبافند و میدهند به خوردمان.
بیا با من با لب و تنت سخن بگو. بیا بپیچ توی تن من. من محتاج گرمای توام، حتی اگر تبِ تند کرونا داغش کرده باشد. بیا و خودت را ابراز کن. من دارم بوی نکبت میگیرم بیحسِ تو.
باور کن که نه این ویروسِ نکبتی و نه هیچ کوفت و زهرِ ماریِ دیگری، نمیتواند من را بُکُشد وقتی لبریز از توام.
اما اگر میخواهی من را بُکُشی، به فاصله فکر کن. به نبودنت. به گرفتن بوسهها و آغوشها...
فکر کردن را ببوس و بگذار کنار. فکر، عبوسی میآورد. بیعشقی میآورد. من میخواهم این چند روزه دنیا را به عشق با تو بگذرانم. پس برای خدا هم که شده، به خاطر ویروسهایی مثل کرونا زندگی را سمّی نکن.
آخ آخ، قربانت بروم، نمیدانی؛ حتی کرونای بدقواره هم با مهر و آغوشت طعم دیگری دارد.
#مصطفی_سلیمانی
#کرونا
.
پانویس:
تولد استاد هوشنگ ابتهاج است.
این متن عاشقانه تقدیم به ایشان.
🍀❤️ @filsofak
.
گفتگوی سایت فرارو با #مصطفی_سلیمانی (روانشناس)
در موضوع وحشت و اضطراب عمومی #ویروس_کرونا
مشروح مصاحبه را بخوانید:
fararu.com/fa/news/430565
🍀❤️ @filsofak
گفتگوی سایت فرارو با #مصطفی_سلیمانی (روانشناس)
در موضوع وحشت و اضطراب عمومی #ویروس_کرونا
مشروح مصاحبه را بخوانید:
fararu.com/fa/news/430565
🍀❤️ @filsofak
با استرس و اضطراب کرونایی چه کنیم؟
▪️مصطفی سلیمانی، روانشناس و مدرس دانشگاه در گفتگو با #فرارو:
💬وضعیت روانی کنونی جامعه ما، کاملاً تابع افکاری است که به ذهن افراد تزریق میشود و طبیعی است که هر چه افکار مردم به واقعیتِ موجود نزدیکتر باشد نوعِ واکنشی که به موضوع نشان میدهند نیز صحیحتر و معقولتر خواهد بود.
💬آن چیزی که در شرایط موجود، مردم را نسبت به هم بدبین کرده، سرسری گرفتن ماجرا توسط برخی از افراد است. نحوه مدیریت این وحشت، تنها با افزایش سطح خودمراقبتی میتواند اتفاق بیفتد.
💬مردم باید بدانند که در برابر سلامت خودشان و دیگران مسئولند. این سلامت، علاوه بر اینکه شامل رعایت وضعیت و حال جسمانی دیگران میشود، شرایط روحی و روانی آنها را نیز در بر میگیرد.
💬ابتداییترین اقدام، آگاهیِ واقعی داشتن از کمّ و کیف و میزانِ جدیت این موضوع، یعنی ویروس کرونا است. باید بتوانیم تمام اصولی که برای مقابله با این وضعیت توصیه میشوند را به کار ببندیم و از این شرایط عبور کنیم.
💬آنچه که در چنین وضعیتی میتواند نامطلوب و آزاردهنده باشد، وسواسی است که گاهاً بعضی از افراد به آن دچار میشوند. اصولی که باید در این وضعیت و در مواجهه با این ویروس رعایت شوند کاملاً مشخص هستند.
💬در شرایط کنونی، رعایت وسواسگونه بهداشت فردی در بیرون از منزل طبیعی و درست، و در داخل منزل نوعی سختگیری و به عبارتی وسواس است.
💢بیشتر بخوانید👇🏻
fararu.com/fa/news/430565
❤️🍀 @filsofak
▪️مصطفی سلیمانی، روانشناس و مدرس دانشگاه در گفتگو با #فرارو:
💬وضعیت روانی کنونی جامعه ما، کاملاً تابع افکاری است که به ذهن افراد تزریق میشود و طبیعی است که هر چه افکار مردم به واقعیتِ موجود نزدیکتر باشد نوعِ واکنشی که به موضوع نشان میدهند نیز صحیحتر و معقولتر خواهد بود.
💬آن چیزی که در شرایط موجود، مردم را نسبت به هم بدبین کرده، سرسری گرفتن ماجرا توسط برخی از افراد است. نحوه مدیریت این وحشت، تنها با افزایش سطح خودمراقبتی میتواند اتفاق بیفتد.
💬مردم باید بدانند که در برابر سلامت خودشان و دیگران مسئولند. این سلامت، علاوه بر اینکه شامل رعایت وضعیت و حال جسمانی دیگران میشود، شرایط روحی و روانی آنها را نیز در بر میگیرد.
💬ابتداییترین اقدام، آگاهیِ واقعی داشتن از کمّ و کیف و میزانِ جدیت این موضوع، یعنی ویروس کرونا است. باید بتوانیم تمام اصولی که برای مقابله با این وضعیت توصیه میشوند را به کار ببندیم و از این شرایط عبور کنیم.
💬آنچه که در چنین وضعیتی میتواند نامطلوب و آزاردهنده باشد، وسواسی است که گاهاً بعضی از افراد به آن دچار میشوند. اصولی که باید در این وضعیت و در مواجهه با این ویروس رعایت شوند کاملاً مشخص هستند.
💬در شرایط کنونی، رعایت وسواسگونه بهداشت فردی در بیرون از منزل طبیعی و درست، و در داخل منزل نوعی سختگیری و به عبارتی وسواس است.
💢بیشتر بخوانید👇🏻
fararu.com/fa/news/430565
❤️🍀 @filsofak
Fararu | فرارو | اخبار روز ایران و جهان
شیوع کرونا؛ با استرس و اضطرابمان چه کنیم؟
یک روانشناس در گفتگو با فرارو می گوید: ابتداییترین اقدام، آگاهیِ واقعی داشتن از کمّ و کیف و میزانِ جدیت این موضوع، یعنی ویروس کرونا است. باید دانست که ما، اکنون با یک موقعیت و موضوع جدی روبهرو هستیم. موضوعی که باید جدی گرفته شود. موضوعی که مراقبتهای فراتر…
فلسفه اخلاق
پادکست: #آزمایش_عشق #مصطفی_سلیمانی ❤️🍀 @filsofak
آزمایش عشق
.
دارم توی ذهنم تند و تند میگویم عشقِ کشکی! عشقِ کشکی! و حرصم حسابی درآمده.
کاش میشد حرفم را بلند بگویم. با داد و بیداد. با اعصابخوردی. با توپ و تشر. آنقدر که تخلیه بشوم. آنقدر که حرصم درست و حسابی خالی بشود. بگویم این چیزی که عَلَمش کردهای و هی راه به راه داری با افتخار و لبخند، مثل پتک میکوبیاش توی سر من، اسمش عشق نیست، عشقِ کشکی است. عشقِ پلاستیکی است. از این مسخرهبازیهایی است که این بچهخوردههای تازه بالغ شده درمیآورند. همان ادا و اطواری است که نتیجهاش میشود سرخوشیهای احمقانه و نالههای حال بهم زنی که ما مجبوریم صبح تا شب، ایوبوار، توی فضای مجازی و واقعی، تحملشان کنیم و دَم بر نیاوریم.
دلم میخواهد همه این حرفها را وسطِ مشاوره بالا بیاورم تا حالم مثل کسی که بعد از استفراغ، حالش خوب میشود بیاید سر جاش، اما به جاش یک نفس عمیق میکشم و میگویم: آزمایش دادی؟
میگوید: آزمایش ازدواج؟
با یک لبخندِ تلخ میگویم: نه. آزمایش عشق.
چشمهاش را ریز میکند و مثل کسی که انگار تا حالا این حرف به گوشش هم نخورده میگوید: مگه عشقم آزمایش میخواد؟
میگویم: دو بار خوندماغ میشی و سرت گیج میره، فکر میکنی سرطان داری؛ آزمایش میدی میبینی نه؛ گرمازده شدی. عشقم همینه. یهو میبینی عاشق قیافه و حرفزدنِشی، نه زندگی کردنِ باهاش.
قیافهاش طوری میرود توی هم، که کاملن متوجه میشوم گارد گرفته نسبت به من.
با خودم فکر میکنم که این روزها، عشق، یک روزه متولد میشود. مثل تخممرغ ماشینی.
دختر و پسر، یک آن چشمشان میافتد توی چشم هم. بعد هر دو، که آمادگی عاشق شدن را هم از پیش دارند، با یک تصمیمِ مشترک لامپ عقلشان را خاموش میکنند و به صورت خودجوش برای هم فضاهای فانتزی خلق میکنند و بعد لامپِ احساسشان را روشن میکنند و با چشمِ زاغ دنبال تولهای میگردند که یکروزه پساش انداختهاند. تولهای به اسم عشقِ کشکی.
سرم گیج میرود و ناخودآگاه یادم میافتد به همه عشقهای اسطورهای. به عاشقها و معشوقهای خونِ دل خورده. به موهای سفید شده. به چشمهای گود رفته و به تنهای آب شده از غم.
و چشمهام را صاف میدوزم توی چشمهاش و میگویم: قبل از اینکه رو حسِ عاشقیت دست به کار شی، یه آزمایش بده. عجله نکن. صبر کن جوابش بیاد.
و به عشق فکر میکنم. واژه دمِ دستیِ این روزها...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#عشق
❤️🍀 @filsofak
.
دارم توی ذهنم تند و تند میگویم عشقِ کشکی! عشقِ کشکی! و حرصم حسابی درآمده.
کاش میشد حرفم را بلند بگویم. با داد و بیداد. با اعصابخوردی. با توپ و تشر. آنقدر که تخلیه بشوم. آنقدر که حرصم درست و حسابی خالی بشود. بگویم این چیزی که عَلَمش کردهای و هی راه به راه داری با افتخار و لبخند، مثل پتک میکوبیاش توی سر من، اسمش عشق نیست، عشقِ کشکی است. عشقِ پلاستیکی است. از این مسخرهبازیهایی است که این بچهخوردههای تازه بالغ شده درمیآورند. همان ادا و اطواری است که نتیجهاش میشود سرخوشیهای احمقانه و نالههای حال بهم زنی که ما مجبوریم صبح تا شب، ایوبوار، توی فضای مجازی و واقعی، تحملشان کنیم و دَم بر نیاوریم.
دلم میخواهد همه این حرفها را وسطِ مشاوره بالا بیاورم تا حالم مثل کسی که بعد از استفراغ، حالش خوب میشود بیاید سر جاش، اما به جاش یک نفس عمیق میکشم و میگویم: آزمایش دادی؟
میگوید: آزمایش ازدواج؟
با یک لبخندِ تلخ میگویم: نه. آزمایش عشق.
چشمهاش را ریز میکند و مثل کسی که انگار تا حالا این حرف به گوشش هم نخورده میگوید: مگه عشقم آزمایش میخواد؟
میگویم: دو بار خوندماغ میشی و سرت گیج میره، فکر میکنی سرطان داری؛ آزمایش میدی میبینی نه؛ گرمازده شدی. عشقم همینه. یهو میبینی عاشق قیافه و حرفزدنِشی، نه زندگی کردنِ باهاش.
قیافهاش طوری میرود توی هم، که کاملن متوجه میشوم گارد گرفته نسبت به من.
با خودم فکر میکنم که این روزها، عشق، یک روزه متولد میشود. مثل تخممرغ ماشینی.
دختر و پسر، یک آن چشمشان میافتد توی چشم هم. بعد هر دو، که آمادگی عاشق شدن را هم از پیش دارند، با یک تصمیمِ مشترک لامپ عقلشان را خاموش میکنند و به صورت خودجوش برای هم فضاهای فانتزی خلق میکنند و بعد لامپِ احساسشان را روشن میکنند و با چشمِ زاغ دنبال تولهای میگردند که یکروزه پساش انداختهاند. تولهای به اسم عشقِ کشکی.
سرم گیج میرود و ناخودآگاه یادم میافتد به همه عشقهای اسطورهای. به عاشقها و معشوقهای خونِ دل خورده. به موهای سفید شده. به چشمهای گود رفته و به تنهای آب شده از غم.
و چشمهام را صاف میدوزم توی چشمهاش و میگویم: قبل از اینکه رو حسِ عاشقیت دست به کار شی، یه آزمایش بده. عجله نکن. صبر کن جوابش بیاد.
و به عشق فکر میکنم. واژه دمِ دستیِ این روزها...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#عشق
❤️🍀 @filsofak
8a8e6b0b-bf54-4a3f-ba1a-32ce64971963.pdf
142.2 KB
#داستان
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
#ضد_جنگ
چاپ در مجله: #خیمه شماره: ۱۳۵
❤️🍀 @filsofak
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
#ضد_جنگ
چاپ در مجله: #خیمه شماره: ۱۳۵
❤️🍀 @filsofak
صفحه ۱
(روایتی از تشییع پیکر حاج قاسم سلیمانی)
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
نمیدانم اگر پاهام اینطوری خشک نشده بودند روی ویلچر، حالا من هم بین این همه جمعیت بودم یا نه!
این حرف را محضِ این میگویم که به نظر من، از بچه آدمیزاد، هر چه بگویی میتواند سر بزند. یعنی من فکر میکنم همه آدمها، با یک تصمیم میتوانند قِل بخورند توی موقعیتی که شاید هيچوقت فکرش را هم نمیکردهاند که روزی سر از آنجا دربیاورند. به این خاطر و به خاطر خیلی چیزهای دیگر، که الآن حال و حوصله توضیح دادنشان را ندارم، من هيچوقت اِبایی نداشتهام از اینکه خودم را بگذارم جای بقیه آدمها.
و فکر میکنم امروز روز خوبی است برای این کار. از هر قشر و سنّی که فکرش را بکنید، آدم ریخته اینجا. بیهیچ تبلیغ یا دستِ زوری. و این یعنی حالا آدمها به چهره واقعی خودشان نزدیکترند و بهتر میشود رفت توی جلدشان. واقعیتر.
به نظرم شاید چیز بعیدی نبوده که آن پیرمرد، که نشسته روی جدولِ کنارِ دکه و دستهاش را گرفته جلوی دهانش، من بودم.
آنطوری که او از جمعیت کناره گرفته و بغض کرده، انگار که منم. مثل وقتهایی که غم مچالهام میکند یک گوشه، بیصدا و فقط نظارهگر.
من هيچوقت آدمِ داد و بیدادیای نبودهام؛ نه برای گرفتن حق خودم و نه برای گرفتن حق بقیه. به این خاطر نمیتوانم خودم را بگذارم جای آن جوانک ریشویی که بلندگو گرفته دستش و دارد بیترس، شعارهای سنگین و درشت را پشت سر هم املا میکند به آدمهایی که راه افتادهاند پشت سرش.
من بیشترِ سالهای جوانیام را توی تردید گذراندهام؛ توی دو به شکیِّ اینکه کی راست میگوید و کی دروغ؛ و اصلن همین شد که حالا نشستهام روی ویلچر.
وقتی آن جوانک عراقی، دستش را گذاشت روی ماشه ژ_۳، و ترسیده زل زد توی چشمهام، نتوانستم تصمیم بگیرم که باید بزنمش یا نه. خیره شدم توی مردمکهای گشاد شدهاش و ترجیح دادم که چشمهام را ببندم و بگذارم او تصمیم بگیرد. شجاعتر بود و از ترس، دو تا تیرِ کاری خلاص کرد توی پاهام و فرار کرد و رفت.
و من، تا حالا که چیزی حدود ۳۵ سال از آن روز میگذرد، هيچوقت نتوانستهام مطمئن شوم که کار خوبی کردهام یا نه. با این همه، اگر زمان برگردد به عقب، دوباره من چشمهام را میبندم و میگذارم آنکه شجاعتر است تصمیم بگیرد.
کمی جلوتر، درست پشت سر یک روحانی، که دارد تلاش میکند عکس توی دستهاش را به قدر کافی بگیرد بالا، تا شعار مد نظرش به خوبی دیده شود، دخترِ چفیه به سری، درگیر گرفتن سلفی است. احتمالن میخواهد عکس را استوری کند و بنویسد، #مراسم_تشییع_حاج_قاسم_سلیمانی. هیچ وقت دلم نخواسته هر جا میروم و هر کاری میکنم را جار بزنم. بعضی کارها و اتفاقات فقط باید مال خود آدم باشند. گاهی فکر میکنم اگر همه چیزم را بریزم روی دایره، دیگر نمیتوانم خودم را توی خلوتم پیدا کنم. و به نظرم، این وحشتناکترین اتفاق ممکن برای یک انسان است.
همان نزدیکیها، چند پسر جوان، پلاکاردهای یکشکلی را دست گرفتهاند که روش نوشته شده «به ما اسلحه بدین». انگار که صدای آژیر قرمز میپیچد توی سرم. سنشان به زور به بیست میرسد. احتمالن عطش واقعی کردن بازیهای GTI افتاده به جانشان...
توی خیالم سرشار شدهام از اندوه برای حالی که دارند، که یکهو صدای خندهشان بلند میشود به هوا. معلوم نیست به چه خندهشان گرفته اما چه ریتم ترسناکی دارد. انگار یکی تیربار گرفته باشد جلوم. اصلن حواسشان نیست برای چه جمع شدهاند دور هم.
صدای داد و بیداد و اعتراض چند تا پیرمرد بلند میشود، که مراسم تشییع جای کرکر و هرهر خنده نیست و جوانها هم برای جبران خبطی که کردهاند، دور ور میدارند که به ما اسلحه بدین.
لرزه افتاده به تنم.
باید چشم بگردانم دنبال پیرزنِ قد خمیدهای که مرا یاد مادرم بیندازد؛ باید یکی این لرز را بکشد بیرون از جانم.
پیدایش کردم. گوشه میدان، پیرزنی قد خمیده، چادرش را به دندان گرفته و یک قاب عکس را چسبانده به سینهاش. پسرش شهید شده حتمن. خدا مرگم بدهد. حتمن دلش امروز خونتر است.
نگاهم قفل شده روی صورت چروکیدهاش. دلم میخواهد بروم توی خیال پیرزن. کاش میدانستم دارد به چه فکر میکند یا مثلن دنیا را چطور میبیند.
❤️🍀 @filsofak
(روایتی از تشییع پیکر حاج قاسم سلیمانی)
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
نمیدانم اگر پاهام اینطوری خشک نشده بودند روی ویلچر، حالا من هم بین این همه جمعیت بودم یا نه!
این حرف را محضِ این میگویم که به نظر من، از بچه آدمیزاد، هر چه بگویی میتواند سر بزند. یعنی من فکر میکنم همه آدمها، با یک تصمیم میتوانند قِل بخورند توی موقعیتی که شاید هيچوقت فکرش را هم نمیکردهاند که روزی سر از آنجا دربیاورند. به این خاطر و به خاطر خیلی چیزهای دیگر، که الآن حال و حوصله توضیح دادنشان را ندارم، من هيچوقت اِبایی نداشتهام از اینکه خودم را بگذارم جای بقیه آدمها.
و فکر میکنم امروز روز خوبی است برای این کار. از هر قشر و سنّی که فکرش را بکنید، آدم ریخته اینجا. بیهیچ تبلیغ یا دستِ زوری. و این یعنی حالا آدمها به چهره واقعی خودشان نزدیکترند و بهتر میشود رفت توی جلدشان. واقعیتر.
به نظرم شاید چیز بعیدی نبوده که آن پیرمرد، که نشسته روی جدولِ کنارِ دکه و دستهاش را گرفته جلوی دهانش، من بودم.
آنطوری که او از جمعیت کناره گرفته و بغض کرده، انگار که منم. مثل وقتهایی که غم مچالهام میکند یک گوشه، بیصدا و فقط نظارهگر.
من هيچوقت آدمِ داد و بیدادیای نبودهام؛ نه برای گرفتن حق خودم و نه برای گرفتن حق بقیه. به این خاطر نمیتوانم خودم را بگذارم جای آن جوانک ریشویی که بلندگو گرفته دستش و دارد بیترس، شعارهای سنگین و درشت را پشت سر هم املا میکند به آدمهایی که راه افتادهاند پشت سرش.
من بیشترِ سالهای جوانیام را توی تردید گذراندهام؛ توی دو به شکیِّ اینکه کی راست میگوید و کی دروغ؛ و اصلن همین شد که حالا نشستهام روی ویلچر.
وقتی آن جوانک عراقی، دستش را گذاشت روی ماشه ژ_۳، و ترسیده زل زد توی چشمهام، نتوانستم تصمیم بگیرم که باید بزنمش یا نه. خیره شدم توی مردمکهای گشاد شدهاش و ترجیح دادم که چشمهام را ببندم و بگذارم او تصمیم بگیرد. شجاعتر بود و از ترس، دو تا تیرِ کاری خلاص کرد توی پاهام و فرار کرد و رفت.
و من، تا حالا که چیزی حدود ۳۵ سال از آن روز میگذرد، هيچوقت نتوانستهام مطمئن شوم که کار خوبی کردهام یا نه. با این همه، اگر زمان برگردد به عقب، دوباره من چشمهام را میبندم و میگذارم آنکه شجاعتر است تصمیم بگیرد.
کمی جلوتر، درست پشت سر یک روحانی، که دارد تلاش میکند عکس توی دستهاش را به قدر کافی بگیرد بالا، تا شعار مد نظرش به خوبی دیده شود، دخترِ چفیه به سری، درگیر گرفتن سلفی است. احتمالن میخواهد عکس را استوری کند و بنویسد، #مراسم_تشییع_حاج_قاسم_سلیمانی. هیچ وقت دلم نخواسته هر جا میروم و هر کاری میکنم را جار بزنم. بعضی کارها و اتفاقات فقط باید مال خود آدم باشند. گاهی فکر میکنم اگر همه چیزم را بریزم روی دایره، دیگر نمیتوانم خودم را توی خلوتم پیدا کنم. و به نظرم، این وحشتناکترین اتفاق ممکن برای یک انسان است.
همان نزدیکیها، چند پسر جوان، پلاکاردهای یکشکلی را دست گرفتهاند که روش نوشته شده «به ما اسلحه بدین». انگار که صدای آژیر قرمز میپیچد توی سرم. سنشان به زور به بیست میرسد. احتمالن عطش واقعی کردن بازیهای GTI افتاده به جانشان...
توی خیالم سرشار شدهام از اندوه برای حالی که دارند، که یکهو صدای خندهشان بلند میشود به هوا. معلوم نیست به چه خندهشان گرفته اما چه ریتم ترسناکی دارد. انگار یکی تیربار گرفته باشد جلوم. اصلن حواسشان نیست برای چه جمع شدهاند دور هم.
صدای داد و بیداد و اعتراض چند تا پیرمرد بلند میشود، که مراسم تشییع جای کرکر و هرهر خنده نیست و جوانها هم برای جبران خبطی که کردهاند، دور ور میدارند که به ما اسلحه بدین.
لرزه افتاده به تنم.
باید چشم بگردانم دنبال پیرزنِ قد خمیدهای که مرا یاد مادرم بیندازد؛ باید یکی این لرز را بکشد بیرون از جانم.
پیدایش کردم. گوشه میدان، پیرزنی قد خمیده، چادرش را به دندان گرفته و یک قاب عکس را چسبانده به سینهاش. پسرش شهید شده حتمن. خدا مرگم بدهد. حتمن دلش امروز خونتر است.
نگاهم قفل شده روی صورت چروکیدهاش. دلم میخواهد بروم توی خیال پیرزن. کاش میدانستم دارد به چه فکر میکند یا مثلن دنیا را چطور میبیند.
❤️🍀 @filsofak
صفحه ۲
(روایتی از تشییع پیکر حاج قاسم سلیمانی)
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
دوست دارم دست آن چند جوان را بگیرم و بیاورمشان روبهروی این پیرزن، که فریادهای گوشخراشِ به ما اسلحه بدین را جوری که بفهمند برایشان ترجمه کند؛ که انگار نگاهم سنگینی میکند روش و صورتش را برمیگرداند سمتم.
«اسم پسر منم قاسم بود»، و قاب عکس را میگیرد رو به صورت من. دستم را میگذارم روی سینهام و خم میشوم به سمتش. دلم مادرم را میخواهد. پیرزن انگار یک مونالیزای چروکیده است؛ ویران شده توی کشاکش غم و نگرانی و امید.
چقدر غریبانه چشم دوخته به من. نمیدانم. شاید او هم توی صورت من، پسر خودش را پیدا کرده.
حالم خوب نیست. انگاری یک تفنگ ژ_۳ توی دستهام است. دارم میلرزم. سرم هم دارد گیج میرود. نمیدانم چرا از هر چه که بدم میآید سرم میآید. این تفنگ از کجا پیداش شد یکهو؟ حواسم پرت تفنگ است، که یکهو آن جوانهایی که داد میزدند به ما اسلحه بدین، آوار میشوند روی سرم. بو کشیدهاند انگاری.
«وقتی نمیتونی شلیک کنی، غلط میکنی تفنگ دستت میگیری» و تفنگ را از دستهام میکشند بیرون.
چند نفر به یک نفر؟ من از عصبانیت زیاد میترسم. دلم میخواهد مثل پیرمردِ کنار دکه بغض کنم و بق کنم یک گوشه، که یکهو صدای بلندگوی آن جوانک ریشو بلند میشود: ترسو، ترسو. همه با هم بگید ترسو، ترسو.
زبانم بند آمده. میخواهم بگویم که من از ریخته شدن خون آدمها میترسم، که یکهو آن دخترِ چفیه به سر، پاچه شلوارم را میزند بالا و میگوید «واسه خودنمایی، آدم چه بلاها که سر خودش نمیاره»، که یکهو یکی از آن جوانها اسلحه را میگیرد روبهروم، «هر کی نزنه میخوره».
میگویم من عزاداری آدمها، دورِ هم را دوست دارم. آدم را یاد روز عاشورا میاندازد.
صدای خنده دستهجمعیشان مثل گلوله شلیک میشود توی سرم. یکیشان لوله تفنگ را میگیرد سمتم. چرا تاریخ هی تکرار میشود؟ یعنی هنوز درسی که باید بگیرم را نگرفتهام؟
تردید ندارم. چشمهام را میبندم و میگذارم او تصمیم بگیرد که یکهو صدای پیرزن را میشنوم.
«ننه جان، چرا نشستی توی بالکن؟ داشتم باهات حرف میزدم که یهو سرت افتاد رو شونههات. خوابت برد یا رفتی تو فکر؟ میگم پسر منم اسمش قاسم بود. میگن تو جنگ شهید شده منتها هنوز جنازهاش پیدا نیست. قیافهاش آشنا نیست برات؟»
قیافهاش شبیه من است؛ شبیه آن سرباز عراقی؛ شبیه آن پسر ریشوی بلندگو به دست.
❤️🍀 @filsofak
(روایتی از تشییع پیکر حاج قاسم سلیمانی)
آنکه شجاعتر است، تصمیم بگیرد!
#مصطفی_سلیمانی
دوست دارم دست آن چند جوان را بگیرم و بیاورمشان روبهروی این پیرزن، که فریادهای گوشخراشِ به ما اسلحه بدین را جوری که بفهمند برایشان ترجمه کند؛ که انگار نگاهم سنگینی میکند روش و صورتش را برمیگرداند سمتم.
«اسم پسر منم قاسم بود»، و قاب عکس را میگیرد رو به صورت من. دستم را میگذارم روی سینهام و خم میشوم به سمتش. دلم مادرم را میخواهد. پیرزن انگار یک مونالیزای چروکیده است؛ ویران شده توی کشاکش غم و نگرانی و امید.
چقدر غریبانه چشم دوخته به من. نمیدانم. شاید او هم توی صورت من، پسر خودش را پیدا کرده.
حالم خوب نیست. انگاری یک تفنگ ژ_۳ توی دستهام است. دارم میلرزم. سرم هم دارد گیج میرود. نمیدانم چرا از هر چه که بدم میآید سرم میآید. این تفنگ از کجا پیداش شد یکهو؟ حواسم پرت تفنگ است، که یکهو آن جوانهایی که داد میزدند به ما اسلحه بدین، آوار میشوند روی سرم. بو کشیدهاند انگاری.
«وقتی نمیتونی شلیک کنی، غلط میکنی تفنگ دستت میگیری» و تفنگ را از دستهام میکشند بیرون.
چند نفر به یک نفر؟ من از عصبانیت زیاد میترسم. دلم میخواهد مثل پیرمردِ کنار دکه بغض کنم و بق کنم یک گوشه، که یکهو صدای بلندگوی آن جوانک ریشو بلند میشود: ترسو، ترسو. همه با هم بگید ترسو، ترسو.
زبانم بند آمده. میخواهم بگویم که من از ریخته شدن خون آدمها میترسم، که یکهو آن دخترِ چفیه به سر، پاچه شلوارم را میزند بالا و میگوید «واسه خودنمایی، آدم چه بلاها که سر خودش نمیاره»، که یکهو یکی از آن جوانها اسلحه را میگیرد روبهروم، «هر کی نزنه میخوره».
میگویم من عزاداری آدمها، دورِ هم را دوست دارم. آدم را یاد روز عاشورا میاندازد.
صدای خنده دستهجمعیشان مثل گلوله شلیک میشود توی سرم. یکیشان لوله تفنگ را میگیرد سمتم. چرا تاریخ هی تکرار میشود؟ یعنی هنوز درسی که باید بگیرم را نگرفتهام؟
تردید ندارم. چشمهام را میبندم و میگذارم او تصمیم بگیرد که یکهو صدای پیرزن را میشنوم.
«ننه جان، چرا نشستی توی بالکن؟ داشتم باهات حرف میزدم که یهو سرت افتاد رو شونههات. خوابت برد یا رفتی تو فکر؟ میگم پسر منم اسمش قاسم بود. میگن تو جنگ شهید شده منتها هنوز جنازهاش پیدا نیست. قیافهاش آشنا نیست برات؟»
قیافهاش شبیه من است؛ شبیه آن سرباز عراقی؛ شبیه آن پسر ریشوی بلندگو به دست.
❤️🍀 @filsofak
Forwarded from معنای زندگی
🍃 یادداشت روانشناسی
موضوع: زندگی سرد و فرزندان کمفروغ
(تخریب عواطف؛ تضعیف فرزندان)
نویسنده: #مصطفی_سلیمانی
هر زمان که فضای یک محیط سرد و یخ میشود، تمام افراد حاضر در آن محیط نیز به تبعِ جوّ موجود سردشان خواهد شد. فضای زندگی نیز، به هر روی از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که رابطه میان زن و شوهری سرد و بیروح باشد، فرزندان نیز، بیتردید در فضایی سرشار از سردی و بیحالی زیست خواهند کرد.
باید در نظر داشت که اگر جو یک خانواده سرد و بیروح باشد، این امکان به وجود خواهد آمد که زوجین، حتی در تعامل با یکدیگر، درگیری و برخوردهای فیزیکی نیز پیدا کنند.
متأسفانه، معمولاً در همین حالات که زوجین از صحبت کردن و تعامل با یکدیگر اجتناب میکنند، فرزندان به صورت زنده و مستقیم شاهد ماجرا هستند و تنها به این دلیل که نمیتوانند در ذهنشان، تحلیل درستی از اتفاقات رخ داده داشته باشند، به مشغولیت فکری دچار میشوند؛ مشغولیتی که به هیچ عنوان با ظرفیت روحی_روانیشان سازگار نیست.
با وقوع مرگِ پنهانِ زندگی، که در حال حاضر نیز، به شدت در میان خانوادهها در حال افزایش است، فرزندان به تدریج به مشکلات روحی و عاطفی شدید دچار میشوند که میتواند بیشترین پیامد منفی و اثرات مخرب، را نیز بر روح و روان آنها وارد کند.
برای جلوگیری از پدید آمدن چنین شرایطی، میتوان توجه کرد که حتی در منابع دینی نیز، مثل روایات و سیره اهلبیت(ع)، توصیههایی چون انتقاد نکردن و تذکر در حضور فرزندان، بیتوجهی و بیمهری نکردن در نزد آنها و... وجود دارند که از پیش، اهمیت ماجرا و تأثیرات مخرب پدید آمدن چنین موقعیتهایی را ترسیم میکنند.
در این یادداشت کوتاه، به تاثیرات یک زندگی سرد بر فرزندان اشاراتی داریم:
۱. احساس گناه و عدم امنیت:
زمانی که والدین صاف و مستقیم به چشمان فرزندانشان نگاه میکنند و اینطور میگویند که: «به خاطر فرزندان دارند زندگی زناشویی توأم با بیمهری را تحمل میکنند»، به صورت طبیعی، فرزندان، خود را مسئولِ قرارگیریِ والدینشان کنار یکدیگر میدانند. نباید فراموش کرد که درک این حالت و موقعیت، برای فرزندان بسیار دردآور است؛ به گونهای که حتی از جهت روحی نیز برای آنها یک ضربه سهمگین به حساب میآید. کودکان در این حالت خشم و احساس گناه زیادی را تجربه میکنند.
کاش این امکان وجود داشت که دستگاهی مثل دروغسنج اختراع میشد تا تشخیص دهد که در این حال، اضطراب و وسواس فکریای که به فرزندان تزریق میشود، به چه میزان است!
چقدر تلخ و گزنده است که فرزندان در این خانواده نابسامان احساس امنیت نکرده و آرامش خود را از دست میدهند. دچار بدبینی شدید میشوند و حتی برای انتخاب کار، تحصیل و همسر نیز به مشکلات عدیده دچار میشوند.
۲. پرخاشگری و خشم:
یکی از آثار مخرب زندگیِ بیروح و سرد، پرخاشگری و عصبانیت فرزندان است. بیتردید، فرزندان چنین خانوادههایی، هر کدام به نحوی با این ماجرا روبرو شده و نمیتوانند بدون واکنش روحی_روانی از کنار آن عبور کنند.
طبق تحقیقات صورتگرفته، پسران در چنین موقعیتهایی بیشتر به پرخاشگریهای فیزیکی و کلامی دچار میشوند و دختران نیز علائم افسردگی و اضطراب از خودشان نشان میدهند.
اگر فرزندان شاهد درگیریها و اختلافات والدین بشوند، زندگیشان در حقیقت، جهنمی است که بدون الگو پیش میرود.
در این موقعیتها، بیشترین میزان آسیب را فرزندان خردسال میبینند؛ که بیتردید، اگر پدران و مادران دلسوز باشند، با اطلاع یافتن از میزان آسیبرسانی این گونه از اتفاقات، هیچگاه به خودشان اجازه تنش و نزاع را نخواهند داد.
۳. حس سردرگمی و تعارض فرزندان:
گاهی به عنوان یک مشاور خانواده، ذهنم درگیر این سوال میشود که:
«آیا پدر و مادرها میدانند که وقتی در خانه و در پیش چشمهای فرزندانشان با یکدیگر دعوا میکنند و گاه در سردی روابط تا مرز طلاق عاطفی هم جلو میروند، چه اثراتی را بر بچههایشان در سنین مختلف میگذارند؟»
نیک میدانیم که هماهنگی پدر و مادر در تربیت فرزند به چه میزان حائز اهمیت است. حال باید دانست که وقتی والدین دچار تعارض و تفاوت در روشهای تربیتی فرزندان میشوند، به دلیل برخوردهای متفاوت، فرزند نیز دچار تعارض شده و در این بین مجبور به انتخاب خواهد شد. به این صورت که یا باید به خواسته پدرش عمل کند و یا باید خواسته مادرش را عملی سازد؛ و در نتیجهی این سرگردانی و سردرگمی، کودک به تدریج به تعارض روانی دچار خواهد شد.
یکی از سنگینترین حالات روحی برای یک مشاور در جلسه مشاوره خانواده، احساسیست که از کودکان، در جریان تعارضات والدین شاهد است. در زمان اختلاف و درگیری بین پدر و مادر، فرزند دچار احساس دوگانگی و گیجی میشود و این مسئله که از میان والدین باید جانب پدر یا مادر را بگیرد، در نهایت باعث از دست دادن احساس آرامش و تمرکز او خواهد شد.
🍀❤ @The_meaningoflife
🍀❤️ @filsofak
موضوع: زندگی سرد و فرزندان کمفروغ
(تخریب عواطف؛ تضعیف فرزندان)
نویسنده: #مصطفی_سلیمانی
هر زمان که فضای یک محیط سرد و یخ میشود، تمام افراد حاضر در آن محیط نیز به تبعِ جوّ موجود سردشان خواهد شد. فضای زندگی نیز، به هر روی از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که رابطه میان زن و شوهری سرد و بیروح باشد، فرزندان نیز، بیتردید در فضایی سرشار از سردی و بیحالی زیست خواهند کرد.
باید در نظر داشت که اگر جو یک خانواده سرد و بیروح باشد، این امکان به وجود خواهد آمد که زوجین، حتی در تعامل با یکدیگر، درگیری و برخوردهای فیزیکی نیز پیدا کنند.
متأسفانه، معمولاً در همین حالات که زوجین از صحبت کردن و تعامل با یکدیگر اجتناب میکنند، فرزندان به صورت زنده و مستقیم شاهد ماجرا هستند و تنها به این دلیل که نمیتوانند در ذهنشان، تحلیل درستی از اتفاقات رخ داده داشته باشند، به مشغولیت فکری دچار میشوند؛ مشغولیتی که به هیچ عنوان با ظرفیت روحی_روانیشان سازگار نیست.
با وقوع مرگِ پنهانِ زندگی، که در حال حاضر نیز، به شدت در میان خانوادهها در حال افزایش است، فرزندان به تدریج به مشکلات روحی و عاطفی شدید دچار میشوند که میتواند بیشترین پیامد منفی و اثرات مخرب، را نیز بر روح و روان آنها وارد کند.
برای جلوگیری از پدید آمدن چنین شرایطی، میتوان توجه کرد که حتی در منابع دینی نیز، مثل روایات و سیره اهلبیت(ع)، توصیههایی چون انتقاد نکردن و تذکر در حضور فرزندان، بیتوجهی و بیمهری نکردن در نزد آنها و... وجود دارند که از پیش، اهمیت ماجرا و تأثیرات مخرب پدید آمدن چنین موقعیتهایی را ترسیم میکنند.
در این یادداشت کوتاه، به تاثیرات یک زندگی سرد بر فرزندان اشاراتی داریم:
۱. احساس گناه و عدم امنیت:
زمانی که والدین صاف و مستقیم به چشمان فرزندانشان نگاه میکنند و اینطور میگویند که: «به خاطر فرزندان دارند زندگی زناشویی توأم با بیمهری را تحمل میکنند»، به صورت طبیعی، فرزندان، خود را مسئولِ قرارگیریِ والدینشان کنار یکدیگر میدانند. نباید فراموش کرد که درک این حالت و موقعیت، برای فرزندان بسیار دردآور است؛ به گونهای که حتی از جهت روحی نیز برای آنها یک ضربه سهمگین به حساب میآید. کودکان در این حالت خشم و احساس گناه زیادی را تجربه میکنند.
کاش این امکان وجود داشت که دستگاهی مثل دروغسنج اختراع میشد تا تشخیص دهد که در این حال، اضطراب و وسواس فکریای که به فرزندان تزریق میشود، به چه میزان است!
چقدر تلخ و گزنده است که فرزندان در این خانواده نابسامان احساس امنیت نکرده و آرامش خود را از دست میدهند. دچار بدبینی شدید میشوند و حتی برای انتخاب کار، تحصیل و همسر نیز به مشکلات عدیده دچار میشوند.
۲. پرخاشگری و خشم:
یکی از آثار مخرب زندگیِ بیروح و سرد، پرخاشگری و عصبانیت فرزندان است. بیتردید، فرزندان چنین خانوادههایی، هر کدام به نحوی با این ماجرا روبرو شده و نمیتوانند بدون واکنش روحی_روانی از کنار آن عبور کنند.
طبق تحقیقات صورتگرفته، پسران در چنین موقعیتهایی بیشتر به پرخاشگریهای فیزیکی و کلامی دچار میشوند و دختران نیز علائم افسردگی و اضطراب از خودشان نشان میدهند.
اگر فرزندان شاهد درگیریها و اختلافات والدین بشوند، زندگیشان در حقیقت، جهنمی است که بدون الگو پیش میرود.
در این موقعیتها، بیشترین میزان آسیب را فرزندان خردسال میبینند؛ که بیتردید، اگر پدران و مادران دلسوز باشند، با اطلاع یافتن از میزان آسیبرسانی این گونه از اتفاقات، هیچگاه به خودشان اجازه تنش و نزاع را نخواهند داد.
۳. حس سردرگمی و تعارض فرزندان:
گاهی به عنوان یک مشاور خانواده، ذهنم درگیر این سوال میشود که:
«آیا پدر و مادرها میدانند که وقتی در خانه و در پیش چشمهای فرزندانشان با یکدیگر دعوا میکنند و گاه در سردی روابط تا مرز طلاق عاطفی هم جلو میروند، چه اثراتی را بر بچههایشان در سنین مختلف میگذارند؟»
نیک میدانیم که هماهنگی پدر و مادر در تربیت فرزند به چه میزان حائز اهمیت است. حال باید دانست که وقتی والدین دچار تعارض و تفاوت در روشهای تربیتی فرزندان میشوند، به دلیل برخوردهای متفاوت، فرزند نیز دچار تعارض شده و در این بین مجبور به انتخاب خواهد شد. به این صورت که یا باید به خواسته پدرش عمل کند و یا باید خواسته مادرش را عملی سازد؛ و در نتیجهی این سرگردانی و سردرگمی، کودک به تدریج به تعارض روانی دچار خواهد شد.
یکی از سنگینترین حالات روحی برای یک مشاور در جلسه مشاوره خانواده، احساسیست که از کودکان، در جریان تعارضات والدین شاهد است. در زمان اختلاف و درگیری بین پدر و مادر، فرزند دچار احساس دوگانگی و گیجی میشود و این مسئله که از میان والدین باید جانب پدر یا مادر را بگیرد، در نهایت باعث از دست دادن احساس آرامش و تمرکز او خواهد شد.
🍀❤ @The_meaningoflife
🍀❤️ @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفکرمراقبتی با درک عینی و زیسته مفاهیم ممکن میشود.
در ویدئو کوتاه بالا نشان داده میشود چگونه یک ماده فرضی بیزیان از طریق دست دو دانشآموز و تنها طی یکساعت میتواند کل کلاس را آلوده کند.
این آزمایش کوتاه دوساعته میتواند بهجای ساعتها گفتوگو و صدها صفحه بیانیه و هشدار، چراغهایی در حوزه خودمراقبتی و دگرمراقبتی را در ذهن کودکان برای همیشه روشن نگاه دارد.
گفتگو همیشه خوب است اما برای درونیسازی تفکر مراقبتی کودکان نیاز به آزمونهای عینی و کاوشگری تجربی هم داریم.
|دکتر سحر سلطانی، کانال نسل نو|
❤️🍀 @filsofak
در ویدئو کوتاه بالا نشان داده میشود چگونه یک ماده فرضی بیزیان از طریق دست دو دانشآموز و تنها طی یکساعت میتواند کل کلاس را آلوده کند.
این آزمایش کوتاه دوساعته میتواند بهجای ساعتها گفتوگو و صدها صفحه بیانیه و هشدار، چراغهایی در حوزه خودمراقبتی و دگرمراقبتی را در ذهن کودکان برای همیشه روشن نگاه دارد.
گفتگو همیشه خوب است اما برای درونیسازی تفکر مراقبتی کودکان نیاز به آزمونهای عینی و کاوشگری تجربی هم داریم.
|دکتر سحر سلطانی، کانال نسل نو|
❤️🍀 @filsofak
از بیشتر مراجعه کنندگانم می پرسم:
دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟
پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
فورا پاسخ داد:
«همه کارهایی که انجام نداده ام.»
پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:
«زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
کتاب خیره به خورشید نگریستن
اثر اروین یالوم
❤️🍀 @filsofak
دقیقا از چه چیز مرگ می ترسید؟
پاسخ های مختلفی که به این پرسش می دهند، غالبا به درمان سرعت می بخشد. وقتی که از جولیا(یکی از مراجعین) پرسیدم:
چرا مرگ اینقدر ترسناک است؟
چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می ترساند؟
فورا پاسخ داد:
«همه کارهایی که انجام نداده ام.»
پاسخ جولیا به جانمایه ای اشاره می کند که برای همه آنهایی که به مرگ می اندیشند یا با آن روبرو می شوند اهمیت دارد:
به عبارت دیگر، هر چه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است.
در تجربه کامل زندگی هر چه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید. نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیانکرده است:
«زندگیت را به کمال برسان و بموقع بمیر.»
و سارتر در زندگینامه اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می شوم... و یقین داشتم که آخرین تپش های قلبم در آخرین صفحه های کارم ثبت می شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»
کتاب خیره به خورشید نگریستن
اثر اروین یالوم
❤️🍀 @filsofak
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها، روابط شکل مناسبتری خواهند داشت.
از کتاب طبل حلبی
#گونتر_گراس
❤️🍀 @filsofak
غالبا ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان، به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند!
در صورتی که درون هر آدمی، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوتها، روابط شکل مناسبتری خواهند داشت.
از کتاب طبل حلبی
#گونتر_گراس
❤️🍀 @filsofak
آرزویی دارید که دلتان را گرم کند به زندگی؟
.
📝من نمیدانستم معنی هرگز را
.
با پشت دست، اشکهاش را پاک کرد و گفت: «راستَش از وقتی که باورم شد آرزویش نیستم، دیگر هیچ آرزویی نکردهام. نه که نخواسته باشم، آرزویی نداشتهام دیگر».
باید محکاش میزدم. باید میفهمیدم آدمی که دست گذاشته روش، چقدر حسابی است که اینطوری به خاطرش چوب حراج زده به زندگیاش. که یکهو گفت: «میدانید؟ من توی تمام زندگیام از تلاش برای جلب توجه فرار کردهام. هيچوقت دلم نخواسته یکی را به ضرب و زور، عاشقِ خودم بکنم. دلم نخواسته به هیچکس املا بکنم که بهم بگوید دوستم دارد. ولی راستَش دیگر فکرش را هم نمیکردم که دنیا اینقدرها هم بیرحم باشد. مگر میشود کسی که تنها دلیلِ موجهِ بیدار شدنم از خواب است، دلیلِ موجهی غیر از من، برای بیدار شدن داشته باشد؟!»
گفتم: تا که از جانبِ معشوق نباشد کششی، کوششِ عاشقِ بیچاره به جایی نرسد ها!
چشمهاش مثل چشمهی زاینده بود. پر از اشک. اشکی که نمیریخت. انگار هی فرو میرفت و دوباره میجوشید.
نگاهش را دوخت به نقطه نامعلومی توی هوا. معلق و بیفروغ. و گفت: «به نظرم، اگر بخواهیم عمیق و واقعی فکرش را بکنیم، همه آرزوها توی دنیا، در تقابل با همند. من یکی را آرزو میکنم و او یکی دیگر را. و همین میشود که همهمان تنهاییم. و نمیدانم چرا هیچ معشوقی دلش نرم نمیشود به آرام و قرار گرفتن دل هیچ عاشقی. راستش اینطور که زندگی دارد خودش را به من نشان میدهد، به گمانم، ما آدمها همهمان ناکام از دنیا میرویم».
گفتم: گمان نمیکنی، به کام رسیدن، خودِ مُردن باشد؟ شاید آدمها هیچوقت نباید به بعضی آرزوهاشان برسند. بعضی وقتها، به کام رسیدن، یعنی هیچ دلیلی برای بیداریِ فردا نداشتن. آدم، گاهی فقط باید آرزوهاش را از دور رصد بکند. نزدیک شدن به بعضی آرزوها، قشنگی و شیرینیِ تصورات و خیالات را تبدیل میکند به تلخیِ واقعیت. مگر نه اینکه آدم باید برای بیدار شدنِ صبحش دلیلِ موجهی داشته باشد؟
گفت: «یعنی قرار نیست یک وقتهایی، گاه به گاه، زندگی بدَوَد زیرِ پوستم؟ اگر قرار باشد که من فقط دوام بیاورم محضِ حسرت خوردن، که تف به این زندگی».
گفت: «من امتحان کردهام. وقتهایی که به نرسیدنِ محض فکر میکنم، یکهو همه چیز پوچ میشود برام. قلبم آنقدر سنگین میشود و چنان رخوتی میافتد توی دست و پام، که حتی توانِ رصد کردن آرزوم هم از کفم میرود».
و بعد، با اضطراب گفت: «نکند این شعرِ هوشنگ ابتهاج واقعیت دارد که، من نمیدانستم، معنی هرگز را»؟ گفتم...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#شب_آرزوها
❤️🍀 @filsofak
.
📝من نمیدانستم معنی هرگز را
.
با پشت دست، اشکهاش را پاک کرد و گفت: «راستَش از وقتی که باورم شد آرزویش نیستم، دیگر هیچ آرزویی نکردهام. نه که نخواسته باشم، آرزویی نداشتهام دیگر».
باید محکاش میزدم. باید میفهمیدم آدمی که دست گذاشته روش، چقدر حسابی است که اینطوری به خاطرش چوب حراج زده به زندگیاش. که یکهو گفت: «میدانید؟ من توی تمام زندگیام از تلاش برای جلب توجه فرار کردهام. هيچوقت دلم نخواسته یکی را به ضرب و زور، عاشقِ خودم بکنم. دلم نخواسته به هیچکس املا بکنم که بهم بگوید دوستم دارد. ولی راستَش دیگر فکرش را هم نمیکردم که دنیا اینقدرها هم بیرحم باشد. مگر میشود کسی که تنها دلیلِ موجهِ بیدار شدنم از خواب است، دلیلِ موجهی غیر از من، برای بیدار شدن داشته باشد؟!»
گفتم: تا که از جانبِ معشوق نباشد کششی، کوششِ عاشقِ بیچاره به جایی نرسد ها!
چشمهاش مثل چشمهی زاینده بود. پر از اشک. اشکی که نمیریخت. انگار هی فرو میرفت و دوباره میجوشید.
نگاهش را دوخت به نقطه نامعلومی توی هوا. معلق و بیفروغ. و گفت: «به نظرم، اگر بخواهیم عمیق و واقعی فکرش را بکنیم، همه آرزوها توی دنیا، در تقابل با همند. من یکی را آرزو میکنم و او یکی دیگر را. و همین میشود که همهمان تنهاییم. و نمیدانم چرا هیچ معشوقی دلش نرم نمیشود به آرام و قرار گرفتن دل هیچ عاشقی. راستش اینطور که زندگی دارد خودش را به من نشان میدهد، به گمانم، ما آدمها همهمان ناکام از دنیا میرویم».
گفتم: گمان نمیکنی، به کام رسیدن، خودِ مُردن باشد؟ شاید آدمها هیچوقت نباید به بعضی آرزوهاشان برسند. بعضی وقتها، به کام رسیدن، یعنی هیچ دلیلی برای بیداریِ فردا نداشتن. آدم، گاهی فقط باید آرزوهاش را از دور رصد بکند. نزدیک شدن به بعضی آرزوها، قشنگی و شیرینیِ تصورات و خیالات را تبدیل میکند به تلخیِ واقعیت. مگر نه اینکه آدم باید برای بیدار شدنِ صبحش دلیلِ موجهی داشته باشد؟
گفت: «یعنی قرار نیست یک وقتهایی، گاه به گاه، زندگی بدَوَد زیرِ پوستم؟ اگر قرار باشد که من فقط دوام بیاورم محضِ حسرت خوردن، که تف به این زندگی».
گفت: «من امتحان کردهام. وقتهایی که به نرسیدنِ محض فکر میکنم، یکهو همه چیز پوچ میشود برام. قلبم آنقدر سنگین میشود و چنان رخوتی میافتد توی دست و پام، که حتی توانِ رصد کردن آرزوم هم از کفم میرود».
و بعد، با اضطراب گفت: «نکند این شعرِ هوشنگ ابتهاج واقعیت دارد که، من نمیدانستم، معنی هرگز را»؟ گفتم...
#مصطفی_سلیمانی
#خاطرات_من_و_مراجعین
#شب_آرزوها
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما توی دنیای فکرتون عشق رو چی میدونید؟
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak
بزرگترین مانع رضایتمندی و شادکامی در روابط زناشویی به کارگیری انتقاد، سرزنش، شکوه و غر زدن است. احتمالا در این مرحله از زندگی مشترک، فكر خوش بودن با یکدیگر حتی به ذهنشان هم خطور نمیکند. تفریح، به عنوان یک نیاز ژنتیکی، به شیوهای آسان و لذت بخش میتواند برآورده شود. اما تقریبا همه زوجهایی که زندگی ناموفقی دارند، از تمام آنچه میتواند بیشترین کمک را به آنها بکند، غفلت میکنند.
تفریح نیروی ماندگار عظیمی است. گرایش به رابطهی جنسی و حتی عشق در طول زندگی کم رنگ میشود، اما تفریح و شادی همیشه تازه میماند، زیرا برخلاف رابطهی جنسی، تفریح همیشه جهت تازهای به خود میگیرد و تقریبا هیچ محدودیتی برای شاد زیستن وجود ندارد.
همه ما افرادی را میشناسیم در زندگی به چیزهایی علاقه پیدا میکنند که باعث تحولشان میشود. بسیاری از این علایق میتواند با دیگران مشترک باشد یا حداقل تا حدی با همسرمان در آن سهیم شویم. اگرچه شاید گاهی اوقات همسرمان نتواند بجز نشان دادن اشتیاق به کارهای مورد علاقه ما، کار بیشتری انجام دهد، اما همین کار یکی از رمز و رازهای داشتن زندگی رضایتمند، باطراوت و پایدار است.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
تفریح نیروی ماندگار عظیمی است. گرایش به رابطهی جنسی و حتی عشق در طول زندگی کم رنگ میشود، اما تفریح و شادی همیشه تازه میماند، زیرا برخلاف رابطهی جنسی، تفریح همیشه جهت تازهای به خود میگیرد و تقریبا هیچ محدودیتی برای شاد زیستن وجود ندارد.
همه ما افرادی را میشناسیم در زندگی به چیزهایی علاقه پیدا میکنند که باعث تحولشان میشود. بسیاری از این علایق میتواند با دیگران مشترک باشد یا حداقل تا حدی با همسرمان در آن سهیم شویم. اگرچه شاید گاهی اوقات همسرمان نتواند بجز نشان دادن اشتیاق به کارهای مورد علاقه ما، کار بیشتری انجام دهد، اما همین کار یکی از رمز و رازهای داشتن زندگی رضایتمند، باطراوت و پایدار است.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
خیلی خوشبخت میشدیم اگر میتوانستیم همانطور که دیگران را ترک میکنیم، خودمان را نیز ترک کنیم.
- مادام دو دفان
❤️🍀 @filsofak
- مادام دو دفان
❤️🍀 @filsofak
در اینجا فرصت داریم خود را از بند طرز فکری که میگوید برای خوب کنار آمدن با مسائل کنونی، اول باید گذشته خود را خوب بشناسیم، آزاد کنیم. مرور و یادآوری بخشهایی از خاطرات خوش گذشته، خوب است اما گذشته تلخ را باید رها کرد.
این استدلال که اگر گذشته خود را نشناسیم، محکوم به تکرار آن هستیم نادرست است. وظیفه ما این است که برای اصلاح و بهبودی روابط کنونی خود، آنچه از دستمان بر میآید را انجام دهیم. ما محکوم به تکرار گذشته خود نیستیم مگر آن که تکرارش را انتخاب کنیم. ما به کمک تئوری انتخاب و با انجام رفتارهایی که برای هر دو طرف خشنود کننده است، میتوانیم روابط ناخشنود کنونی خود را اصلاح کنیم. وقتی باور داریم تا گذشته را خوب درک نکنیم نمیتوانیم به امورات کنونی خود رسیدگی نماییم، در واقع انتخاب کردهایم زندانی چیزهایی که تمام شده و رفته است باشیم و بعید است با این روش بتوان احساس آزادی بیشتری نمود.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
این استدلال که اگر گذشته خود را نشناسیم، محکوم به تکرار آن هستیم نادرست است. وظیفه ما این است که برای اصلاح و بهبودی روابط کنونی خود، آنچه از دستمان بر میآید را انجام دهیم. ما محکوم به تکرار گذشته خود نیستیم مگر آن که تکرارش را انتخاب کنیم. ما به کمک تئوری انتخاب و با انجام رفتارهایی که برای هر دو طرف خشنود کننده است، میتوانیم روابط ناخشنود کنونی خود را اصلاح کنیم. وقتی باور داریم تا گذشته را خوب درک نکنیم نمیتوانیم به امورات کنونی خود رسیدگی نماییم، در واقع انتخاب کردهایم زندانی چیزهایی که تمام شده و رفته است باشیم و بعید است با این روش بتوان احساس آزادی بیشتری نمود.
#ویلیام_گلسر
❤️🍀 @filsofak
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیرامون خود را با کسانی پر کنید که حامی شما هستند و برای اوج گرفتن، پر و بالتان میشوند.
❤️🍀 @filsofak
❤️🍀 @filsofak